بله | کانال بیّنات
عکس پروفایل بیّناتب

بیّنات

۲۰۳ عضو
thumbnail
°روایت°
پسر حاج اسماعیل سوپری داشت به یه آقایی می‌گفت : حاجی! آزادون (محله ی آزادان) تا حالا همچین جمعیتی به خودش ندیده.راست می‌گفت.منم ندیده بودم راستش.از بچگی وقتی محرما دسته‌ی عزاداری از مسجد الحسین میومدن مسجد النبی، من تو عالم بچگیم وایمیستادم دم مسجد و نگاه می‌کردم.نهایتش چهل تا خانم پشت سرشون بود.ولی امروز چی ...وقتی رسیدیم دم بهداری، اونقدر عقب بودیم که ماشین حمل شهدا رو نمی‌دیدم.فکر می‌کردم آخرین نفراتیم. وقتی وایسادم روی سکوی لب خیابون و پشت سرمو نگاه کردم دیدم تا جایی که چشم کار می‌کنه آدم هست.حتی تا بیست دقیقه بعد هم که وایساده بودم بازم آدم‌ها در حال اومدن بودن و ادامه داشتن.
همه‌ی این آدما برای شما اومده بودن پری خانمبرای پسرتعروستنوه‌هاتهمه ی زحمت‌هایی که این‌همه سال کشیدی رو خیلی قشنگ جوابشو گرفتیهمه‌ی اون کمک‌هایی که به مردم کردیگره‌هایی که باز کردی، ازدواج‌هایی که مسبب‌شون بودی و...پری خانم اون شبی که سر دیگ سمنو دعای شهادت کردی با بغض رو یادمه. از روزی که خبر شهید شدنتون و نحوه‌ی شهید شدنتونو شنیدم صداتون مدام توی سرم میپیچه، اینکه وقتی اون دعاهارو می‌کردین بعضی‌ها زیر لب بهتون می‌خندیدن.ولی شما خوب دستمزد این‌همه سالو گرفتین.آقایی که پشت بلند گو حرف می‌زد می‌گفت یعنی میشه ماهم جوری بریم که نگن پشت سرمون لا اله الا الله جوری بریم که الله اکبر بگن برامونراست می‌گفت خیلی فرقشهخیلیاون وقتی که جمعیت ساکت بود و از ته ته وجودم داد کشیدم الله اکبریا اون وقتی که بلند گفتم مرگ بر وطن فروش خائن و برای گفتن خائنش صدام لرزید ازتون خواستم دعا کنید برامخیلی دعا کنید برام پری خانمبرای همه دعا کنیدهمون دعایی که سر دیگ سمنو کردین رو این‌بار پیش امام حسین بگین، باز بگین خدایا شر دشمنو از سر کشورمون کم کن.
برای پری خانمundefined
undefined<img style=" />undefinedفاطمه مستاجران۳فروردین۱۴۰۵
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۱:۱۶

°روایت°
این شب‌ها را مرور می‌کنم. این خاطرات را، آدم‌ها را ،اتفاق‌ها را ، دردها را...این شب‌ها را باید مرور کرد. باید هر شب و حتی هر لحظه را قصه کرد و بازگو کرد، تا دهان به دهان بچرخد و فراموش نشود. این شب‌ها و روایت‌هایش باید زنده بماند.من نباید فراموش کنم. باران و باد سرد و سوزناک شب اولی را که به اجتماع مردمی رفتم. آسمان سر جنگ داشت که باران بند نمی‌آمد یا دلش آرام نمی‌گرفت هر چقدر می‌گریست؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم باران و سرمای زمستان مانع از حضور مردم نشدند.آن شب، چترهای رنگی پناهگاه سیاه‌پوشان شدند.نباید فراموش کنم شبی را که مردم یک‌صدا و از ته دل ای‌ ایران خواندند برای ایران. هر یک ستاره‌ای شدند در شب تاریک شهر.نباید فراموش کنم بچه‌هایی را که با شور و شوق پرچم‌هایشان تکان می‌دادند و مشت‌های کوچک گره‌خورده آنها را.آن دوقلوهایی که پدرشان به نوبت آن‌ها را بغل می‌کرد تا جلوترها را ببینند، پیرمردی که پرچمی بزرگ به دست داشت و با آمدن نام شهدا شانه‌هایش می‌لرزید و بی‌صدا اشک می‌ریخت، لحظه‌ای که مادر شهید باقری با بغض در گلو خواست خیابان را رها نکنیم، بغض داشت؛ اما محکم گفت باید هر‌شب بیاییم.آن شبی که شهدا را تشییع کردند و آن روز که پدری خود برای فرزند شهیدش نماز خواند، با قلبی دردمند.آن همدلی‌ها و آن وحدت بی‌مثال، نباید آن‌ها را فراموش کرد.آن شب‌هایی که بهتر از هر لغتنامه‌ای ، مردم ایران در خیابان‌ها وحدت را معنا کردند. نباید آن‌ها را فراموش کرد. هرگز!undefined<img style=" />undefinedمهدیه باقری
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۶:۰۲

°روایت°
بسم رب القلمامروز موج "هفتاد و نه" از عملیات وعده صادقِ "چهار" شلیک شد و امشب، "بیست و چهارمین" شبی‌ است که به خیابان می‌رویم. اینکه در هر موج "چند موشک"، هوا می‌شود و به مقصد می‌رسد را نمی‌دانم. اینکه موشک‌ها، ساخته‌ی دست "چندتا از طهرانی مقدم‌های کشورمان" است و "چند نفر" از آنها با هر موشک ، خودشان فدایی راهت می‌شوند هم نامعلوم است. اینکه "چندتا خانواده" این شب‌ها را بدون حضور پدر سر می‌کنند هم. آیا تو حسابشان را داری خدا؟!
با هر صدایی که می‌شنویم، عده ای به دیار تو راهی می شوند. اما کسی نمی‌داند "چندتا" از آنها، دانش آموز و دانشجو‌اند؛ کسی نمی‌داند "چندتا رفیق و مادر و پیر و جوان و عاشق و معشوق" بین آن‌ها است... حتی اگر اخبار هم بگوید، بی فایده است.آخر او چیزی از این اعداد و ارقام سرش نمی‌شود...اما تو حسابشان را داری خدا نه؟!
گاهی از دستم در می‌رود، "چند بار اسمت" را صدا کردم. در طول روز و حتی وقت‌هایی که در کار خودم غرق شده‌‌ام و ناگهان به یاد می‌آورم ممکن است دقایق بعد دیگر نباشم. یا حتی همه شب‌هایی که به خیابان می‌رویم.تعداد حیدر حیدرهایی که از اعماق قلب‌ها روانه آسمان می‌شوند را می‌دانی؟ راستی... این شب‌ها، در هر گوشه کناری که تجمعی برپاست، دعای فرج خوانده می‌شود. تو میدانی هر شب، چند نفر با بغضی گلوگیر، الغوث گفته‌اند؟! تعداد اشک‌هایی که ریخته می‌شود را چطور؟تو حسابشان را داری؟

تو حسابشان را داری خدا. تو می‌دانی چند تا تماس بی پاسخ روی تلفن هایشان داشتند آن کسانی که موقع شهادت کنار خانواده‌شان نبودند...می‌دانی هر ساعت برایشان چند سال می‌گذرد.می‌دانی چند روز دیگر قرار است به خیابان برویم و موج‌های وعده صادق چهار تا کجا ادامه دارد...می‌دانی چند روز مانده از حکومت پست ترین آدم‌های کل تاریخ...می‌دانی چند قطره خون روی زمین ریخته شده و منتقم تک به تک آنها هستی. آخر تو روی بندگان ، مومنان و شیعیان امیرالمومنینت، غیرت ویژه‌تری داری :)
راستی؛ می شود تعدادِ روزهای مانده به ظهور منتقمت را کم کنی؟! دلتنگیم خدای سریع الحساب.
"سه شنبه/ چهارمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج"undefined<img style=" />undefinedزهرا شفیعی
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۹:۲۹

بیّنات
undefined °حلقه مطالعاتی° undefinedمطالعه و مباحثه جمعی کتاب «آغازی بر یک پایان» undefinedاین کتاب حاصل مقالاتی از شهید سید مرتضی آوینی با محوریت ظهور انقلاب اسلامی به مثابه آغازی بر پایان تاریخ تمدن غرب است. این روزها که چهره دیگری از مبارزه تاریخی جبهه حق و باطل رخ نمایانده است شاید فرصت مناسبی باشد که مجددا به بازخوانی اندیشه سید مرتضی آوینی در باب ظهور دوران جدید عالم بپردازیم. undefined شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها ساعت ۱۶ undefinedجهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی @bayyenatt_admin پیام دهید. بَیِّنٰات || @bayyenatt ||
°کلمه°
امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم، با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش. امام رفت تا بار تکلیف ما بر گرده‌ی عقل و اختیارمان بار شود و همان‌سان که سنت لایتغیر خلقت بوده است، چرخه بلیات ما را نیز به میدان کشد و آزموده شویم و این آیت ربانی درست درآید که وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّىٰ نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ...
undefinedآغازی بر یک پایان (داغ بی‌تسلی)undefined<img style=" />undefinedسید مرتضی آوینی
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۹:۴۴

°روایت°
دیشب، از میان رفت‌وآمدهای یک موکب، پرچم کوچکی از ایران گرفتم؛پرچم کاغذی، سبک‌تر از آن‌که بتواند در برابر باد پنجرهٔ ماشین مطمئن بایستد.نگهش داشته بودم بیرون، و هر لحظه دلم می‌لرزید که مبادا پاره شود.باد که لبه‌هایش را تکان می‌داد، ذهنم سر خورد به دو سال قبل، همان روزی که زیر آفتاب تیز نجف از پله‌ها بالا می‌رفتم. گرما مثل لایه‌ای از آتش روی پوستم نشسته بود. کلاهم افتاد پایین و وقتی خم شدم بردارمش، چشمم افتاد به یک پرچم کوچک ایران که چند پله پایین‌تر روی خاک جا مانده بود.نمی‌دانم چه شد؛ شاید از همان عشق ناخودآگاه، شاید از همان تعصبی که بی‌آنکه بخواهی در تو قد می‌کشد؛برگشتم، پرچم را برداشتم، تکانش دادم و با سوزن روسری‌ام به پارچه‌های کنار نرده وصلش کردم.سرم را که بالا آوردم، نگاه یک مرد مسن عراقی را دیدم که مستقیم توی صورتم مانده بود. نگاهش پر از سؤال بود؛ از همان‌ها که قبل از آنکه زبان بخواهد، از چشم می‌چکد.متعجب نگاهش کردم و خواستم رد شوم که صدایم زد: دخترم…ایستادم.گفت: چرا علم رو برداشتی؟برای لحظه‌ای نفهمیدم چه می‌گوید؛ ذهنم میان فارسی و عربی گیر کرده بود.بعد یکهو یادم آمد که منظورش از علم، همان پرچم است.گفتم: پرچم ایرانه… نباید زیر پا بمونه.پرچم را نگاه کرد، بعد من را.پرسید: اگه پرچم دیگه‌ای هم بود همین کارو می‌کردی؟خندیدم. راستش خنده نبود؛ مکثی بود برای اینکه چند ثانیه وقت بخرم.گفتم: اگه روش کلمهٔ مقدسی بود، شاید. مثل پرچم عراق.لبخند کمرنگی زد، از آن‌هایی که هم سوال‌اند، هم جواب.آرام گفت: اما من فکر نمی‌کنم اگه توی این گرما پرچم کشورم افتاده بود، برمی‌گشتم بردارمش.گفتم: ما ایرانی‌ها عاشق کشورمونیم. برای بالا بودن پرچمش اگه لازم باشه جونمون رو هم می‌دیم. گرما که چیزی نیست…راه افتادم، اما ذهنم جا ماند همان‌جا کنار نرده، بالای آن پله‌های داغ.حتی وقتی وارد حرم شدم، هنوز فکر می‌کردم که کاش هیچ پرچم ایرانی روی خاک نیفتد…چون من کسی نیستم که بتواند آرام بگیرد اگر بداند پرچم کشورش زیر پا مانده.
و آن‌روز نمی‌دانستم قرار است روزهایی را ببینم که… پرچم ایران در مدرسه‌ای میان دخترکان ایرانم به خاک و خون می‌غلتد.روزی بانویی در راهپیمایی روز قدس، با خونش پرچم ایران را گلگون می‌کند.روزی زنان سرزمینم سر در خانه را مزین به پرچم ایران می‌کنند و روز بعد با موشک‌های آمریکایی هم آن زنان و هم پرچم ایران به خاک می‌افتند.روزی هم عسلویه را می‌زنند و بانویی نزدیک پالایشگاه در تاریکی شب میان جاده، پرچم ایران را به اهتزاز در می‌آورد.روزی مادران پرچم به دست کودکان و نوجوانان خود می‌دهند.روزی مادربزرگان پرچم ایران را دوردوزی می‌کنند و جای چای در موکب‌ها پرچم می‌گیریم.روزی هم پرچم ایران روی تابوت زنان این سرزمین خودنمایی می‌کند.آری نمی‌دانستم قرار است این همه اقتدار و مظلومیت را هم‌زمان به چشم ببینم و صبور باشم برای روزی که ایرانیان فتنه را از این جهان با خون خود از بین خواهند برد.undefined<img style=" />undefinedزهره جهان تیغ
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۹:۲۲

بیّنات
undefined °حلقه مطالعاتی° undefinedمطالعه و مباحثه جمعی کتاب «آغازی بر یک پایان» undefinedاین کتاب حاصل مقالاتی از شهید سید مرتضی آوینی با محوریت ظهور انقلاب اسلامی به مثابه آغازی بر پایان تاریخ تمدن غرب است. این روزها که چهره دیگری از مبارزه تاریخی جبهه حق و باطل رخ نمایانده است شاید فرصت مناسبی باشد که مجددا به بازخوانی اندیشه سید مرتضی آوینی در باب ظهور دوران جدید عالم بپردازیم. undefined شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها ساعت ۱۶ undefinedجهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی @bayyenatt_admin پیام دهید. بَیِّنٰات || @bayyenatt ||
°کلمه°
°حلقه مطالعاتی°

مسلمانان به قدرت اقتصادی و تسلیحاتی نیز دست خواهند یافت، اما این امر مسلما وابسته به یک «تحول انفسی» است که امام خمینی(ره) برای آن قیام کرده بود و به آن هم رسید. بی رودربایستی همه تحولات تاریخی دهه‌های کنونی معلول همین علت یگانه است : «قیام امام خمینی و پیروزی انقلاب اسلامی»...چه دیگران این حقیقت را بفهمند و چه نفهمند. از این پس نیز همه‌ی تحولات تاریخی در کره زمین در جهت تشکیل امت واحده اسلامی و قدرت گرفتن او در مبارزه‌ای بزرگ و بسیار جدی است که خواه ناخواه روی خواهد نمود.undefinedآغازی بر یک پایان undefined<img style=" />undefinedسید مرتضی آوینی
undefinedجهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر در مورد حلقه مطالعاتی مجازی کتاب «آغازی بر یک پایان» به آیدی @bayyenatt_admin پیام دهید.
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۰:۱۴

thumbnail
°استاپ موشن°Game Overundefinedאנכית תבואו ואופקית תחזרו
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۱:۰۶

°روایت°
چند شبی میشه توفیق نشده شبا برم بیرون و تجمع.هر شب تا دیروقت مدرسه مشغولیم و وقتی می‌رسیم خونه، مراسم‌ها تموم شده.امشب تنها بودم و نسبتا زودتر راه افتادم؛ مقصد اسنپ رو به جای خونه، چهارراه زدم که حداقل به آخر مراسم برسم و با مامان اینا پیاده برگردم سمت خونه.توی مسیر، شارژ گوشیم هم‌زمان با شارژ خودم خالی شده بود؛ حتی نمی‌تونستم یه چیزی گوش کنم. در یک سکوت و خلوت دلگیری تو فکر بودم.
یه قسمت‌هایی از شهر ، انگار خاکِ مرده پاشیده باشن، غم و غصه رو آوار می‌کنه رو سر آدم‌ها. نمی‌دونم چرا محله های اطراف مدرسه رو دوست ندارم. اما برعکس...وسط راه نزدیک میدون شهدا که شدیم‌، خوردیم به دسته‌های ماشینی. با همون سرصدای همیشگی و تصویر آدمای سرزنده :) واقعا محله‌های شرق خیلی زنده ست ( با احتراام به همه غرب‌نشین‌ها! ) دلم می‌خواست پرچم داشتم ولی خب هیچی همراهم نبود. دستمو از پنجره ماشین بیرون بردم؛ فقط به نشونه اینکه "منم همینطور :)"توی ترافیک، یه خانومی بامزه که ظاهرا شبیه من نبود، پرچمشو کشید روی دستم و خیلی الکی دوتامون خندیدیم. یکی دوتا ارتباط چشمی و لبخند با آدم‌ها، کافی بود تا یه کم حالم برگرده سر جاش. وقتی رسیدم به چهارراه، دقیقا آخر مراسم بود و تخمین زمانیم خوب از آب در اومد. فقط به دعای فرج آخرش رسیدم و وااقعا همون چند دقیقه حضورم، کاری کرد انگار چندین ساعته وسط خیابون و بین جمعیتم :)
ساعت ۱۰ مراسم تموم میشه اما آدما تقریبا تا ۱۱ و نیم می‌مونن. ( البته من بعدِ ۱۱ و نیم رو ندیدم؛ نمی‌دونم اینا کی میرن خونشون :))مامانو که پیدا کردم، گفتم یه کم بشینیم؛ بعد راه بیوفتیم.
مراسم که تموم میشه، فقط پشت سرهم نماهنگ پخش میشه و ادما همونطور ایستاده پرچم تکون میدن. بدون هیج مجری و برنامه‌ای. خیلی جالب‌اند این آدم‌ها...و من واقعا به این پی بردم که هوا همون هواستهمه جا بهارههمه جا دیر وقته.اما نفس کشیدن تو این فضا، عجیب حال خوب کنه.و این اتفاق، غیر از اینه که...آدم‌هایی اینجا نفس می‌کشن که بنده‌های خوب خدان؟ و غیر از دل‌های خالص‌شونه که به هم دیگه نزدیک شده؟واقعا حال بدم در کسری از ثانیه از بین رفت.مثل وقتایی که میریم یه حرمی :)و یه نفس عمیق و آسوده می‌کشیم الان دیگه واقعا ایران حرم است.
داره یک ماه میشه؛ یک ماهی که تو نیستی و خداروشکر که شهر پر از عطر گلاب است...
undefined<img style=" />undefinedزهرا شفیعی

بَیِّنٰات || @bayyenatt ||*

۱۷:۳۵

°روایت°
به لطف جمع صمیمانه‌ی گروه فرهنگی‌مان از همان روز اولی که‌ خبر شهادت رهبر عزیزمان را شنیدیم کار خیابان را شروع کردیم. از اماده سازی شابلون‌ها و دیوار نویسی گرفته تا افطاری و پذیرایی از مردم، پلاکارد درست کردن، هدیه‌ به کودکان و.‌.. این چند نقطه برای کارهای ریز و‌درشتی است که ایده‌هایش لحظه آخر می‌رسید اما همه با هم تا شب سعی می‌کردیم اجرایش کنیم... بعد از شب‌های زیادی که شماره‌اش نزدیک به بیست بود و کم کم خستگی‌‌ها بر تنم داشت خودنمایی می‌کرد، سرماخوردگی دشواری با سال جدید، برایم از راه رسید و واقعا از تکاپو مرا انداخت... به یاد دارم که شب آخر به خاطر یک سری هماهنگ‌ نشدن‌ها و خستگی‌ها طاقتم طاق شد و یک غرولندی‌ توی دلم کردم. البته زمان زیادی نگذشت که یک کودک‌ وقتی از کنارم می‌گذشت به طور کاملا اتفاقی کفش‌هایی که در دستش بود را به صورتم کوبید و رفت:) هر موقع از این دست اتفاق ها می‌افتد هم‌ناراحت می‌شوم هم خنده‌ام میگیرد...و احساس میکنم که همچین اتفاقی هم نبوده‌... شاید لازم بوده بدانم که " من یکی دیگه نباید غر بزنم و‌ از خدامم باید باشه که توفیق نوکری دارم... ". القصه احساس می‌کنم توبیخ توسط کودکِ رهگذر، کافی نبود و خدا خواست به خاطر سرماخوردگی هفت شب دیگر و بعدی را در خانه بمانم تا درک کنم "این رزق و روزیِ در خیابان بودن هم الکی الکی نیستش:) و اگر لایق‌اش نباشی یا نسبت بهش بی‌معرفت باشی ازت گرفته‌ میشه".حالا که به لطف خدا بهتر شده‌ام و تونستم مجدد به تجمعات برگردم بیشتر قدرش را می‌دانم... دیشب وقتی رسیدم به مرکز شهر، با دیدن مردمی که هیچ از تعدادشان هم کم نشده بود و در حال شعار دادن بودند، یک آن احساس کردم که" خدایا چقدر من این مردم‌ رو دوست دارم... چقدر دلم براشون تنگ شده بود... چقدر دلم برای این نقطه دوست داشتنی شهر کوچکم تنگ شده بود و‌ نمی‌دانستم... کاش می‌شد بروم و با تک‌تک‌ آنها حرف بزنم و بهشون بگم مردم‌ِ عزیزم دوستتون دارم، خدا قوت بهتون‌ چقدر خوشحالم که با شما هم‌عصرم... با شما که با همهِ مردمان ِتاریخ فرق می‌کنید... شما با مردمانی که پیامبران را مسخره و پیام‌شان را انکار می‌کردند، فرق می‌کنید... شما با مردمانی که امام‌شان را تنها می‌گذاشتند، فرق می‌کنید... شما با آنها که امام‌شان را به شهادت می‌رساندند هم فرق میکنید...فراموشم شده بود که شما بارها با صداقت گفته بودید که شبیه مردم کوفه نیستید که علی تنها بماند...شما سید علی و راه او را تنها نگذاشتید شما به قول رهبر شهیدمان مبعوث شده‌اید...برای همین‌هاست که دوست‌تان دارم مردم ِعزیز....undefined<img style=" />undefinedحمیده محمدی
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۶:۵۶

°روایت°
موقعیت: خیابان، موج ۳۱ تجمع مردمی، یوم الله ۱۲ فروردین.چند دقیقه مانده به ساعت ۲۱، موعد سراسری تجدید عهد با جمهوری اسلامی ایران.
مداح شروع می‌کند و با شعری که می‌خواند، می‌شود مصداق إِنَّمَآ أَنتَ مُذَكِّرࣱ، تذکری به حقیقتِ این شب:«اولاد حسینیم لثارات دم ماست
جمهوری اسلامی ایران حرم ماست»

با یک دست پرچم و با دست دیگرم قرآن را گرفته‌ام. در سنگرِ خیابان ایستاده‌ام اما دلم سفر می‌کند به مرز مهران؛به روز اربعین، ۲۳ مرداد ۱۴‌۰۴.دیگر از مرز گذشته و در خاک ایران بودیم که بی‌اختیار می‌باریدم. روزهای عجیبی را دیده بودیم که بیش از هر زمان رنگ و بوی زندگی داشت. روزهایی زنده‌تر از همه‌ی این دو دهه‌ی عمرم. حالا با تمام شدنش حس می‌کردم از بهشت، به زمین هبوط کرده‌ام.به حافظ پناه بردم تا از زبان او وصفِ دیده‌ی گریانم در فراق را بشنوم:«دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عينى هذا لنا العلامه؟»
بین این حسرت‌ها، جمله‌ی زینب تذکره‌ای بود:«حواست باشه اینکه بچه شیعه‌ی محب امام حسین هستی رو مدیونِ به دنیا اومدن تو این کشوری!»همان لحظه صدای زمینه، با سرود «ای ایران» مؤید این گفته شد و در ادامه، روحانیِ پرچم به دست، حجت را تمام کرد: «حاج قاسم گفتند ایران حرم است. به حرم خوش آمدید.»
دوباره به لحظه‌ی حال، به سنگرم برمی‌گردم.آن روز نفهمیده بودم حرم بودنِ ایران یعنی چه. اما حالا هر لحظه جمله‌ی رهبر شهیدم تکرار می‌شود: «بابا! امروز اسلام با وطن یکی است!»مداح رسیده به این بیت که پرچم را محکم‌تر نگه می‌دارم؛ انگار معنی همه آن حرف‌ها را تازه می‌فهمم:«پیراهن خونین شهیدان کفن ماست
جمهوری اسلامی ایران حرم ماست»

امسال، بیست و یکمین ۱۲ فروردینی است که می‌بینم و تا پیش از این، یک روز بود بین باقی روزهای تقویم، که فقط به قرارداد، نامی روی آن گذاشته بودند. هیچ‌گاه به اندازه این لحظات، حقیقت آن را درک نمی‌کردم. اما حالا انگار بذر محبتی که به این وطن که در دلم کاشته شده بود، با شهادت‌های پی در پی و این یک ماه جهادِ خیابانی قوت گرفته، و می‌توانم ثمره‌اش را در یقین به این جمله ببینم و همراه مردم، این ایران‌دوست‌ها، این غریبه‌های از هر آشنا آشناتر، زمزمه کنم:«هر ذره این خاک همه جان و تن ماست
جمهوری اسلامی ایران وطن ماست»
undefined<img style=" />undefinedعسل قاسمی
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۰:۰۸

°کلمه°
خداوند تعالی بر ما منت نهاد و رژیم استکبار را با دست توانای خود که قدرت مستضعفین است در هم پیچید و ملت عظیم ما را ائمه و پیشوای ملتهای مستضعف نمود، و با برقراری جمهوری اسلامی، وراثت حقه را بدانان ارزانی داشت. من در این روز مبارک، روز امامت امت و روز فتح و ظفر ملت، جمهوری اسلامی ایران را اعلام می‌کنم...
اینک شما ملت شجاع، پاسداران جمهوری اسلامی هستید. اینک شما هستید که باید این ارث الهی را با قدرت و قاطعیت حفظ کنید و نگذارید بقایای رژیم متعفن که در کمین نشسته‌اند و طرفداران دزدان بین المللی و نفتخواران مفتخوار در بین صفوف فشرده شما رخنه کنند. اینک شمایید که باید مقدرات خود را به دست بگیرید و مجال به فرصت طلبان ندهید، و با قدرت الهی که مظهر آن جماعت است، قدمهای بعدی را بردارید...
صبحگاه ۱۲فروردین- که روز نخستین حکومت الله است- از بزرگترین اعیاد مذهبی‌ و ملی ماست. ملت ما باید این روز را عید بگیرند و زنده نگه دارند
من از دولت‌ها می‌خواهم که بدون وحشت از غرب و شرق، با استقلال فکر و اراده، باقیمانده رژیم طاغوتی را که آثارش در تمام شئون کشور ریشه دارد پاکسازی کنند، و فرهنگ و دادگستری و سایر وزارتخانه‌ها و ادارات که با فرم غربی و غربزدگی بپا شده است به شکل اسلامی متحول کنند.undefined<img style=" />undefinedامام‌ خمینی(ره) ۱۳۵۸/۰۱/۱۲
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۴:۵۳

°روایت°
از میانه جنگ، قبل از اینکه مسیرمان به انقلاب و آنطرف‌ها ختم شود، می‌رویم کمی در میدان حسن‌آباد می‌مانیم. اوایل که تراکم جمعیت کم بود، موافق نبودم و دلم یک جمع پرشورتر را طلب می‌کرد، اما رفته رفته فهمیدم جمع‌هایِ کوچک هم محاسن خود را دارند. مثلا در هیچ‌کدام از تجمع‌های دیگر این شب‌ها فضایِ معنوی میدان حسن‌آباد را پیدا نکرده‌ام. آن آخر سر که همه با هم می‌ایستند، سلام فرمانده می‌خوانند "عهد می‌بندم" هایش را فریاد می‌زنند و در نهایت دعایِ فرج را، زیرِ آسمانِ آبی و شاید ابری و بارانی خدا می‌خوانند، باران و اشک‌هایشان تلاقی می‌کند، و من فکر می‌کنم که شاید صدایِ همین چند نفری که اینجایند تا آن طبقاتِ بالایی آسمان برود، چون که می‌گویند خدا صدایِ بنده را زیر باران بهتر می‌شنَوَد.مردم رد می‌شوند، برخی دست‌هایشان را همانطور که ما دست به سوی خداوند دست دراز کرده‌ایم، بیرون می‌آوردند و دعا را زمزمه می‌کنند. اما با دیدن عده‌ای، گمان می‌کنم ما هنوز هم بعد از یک ماه برایشان عجیبیم، که چندین ساعت جایی می‌ایستیم و عهد می‌بندیم و در نهایت خدا را قسم می‌دهیم که دست‌های بلند شده‌مان را به دستِ منجی زمین برساند. دروغ چرا، ما حتی برای خودمان‌ هم عجیبیم. من هر بار و هر شب در عجبم. و فکر میکنم، یعنی برای دیگران‌ هم این‌گونه است؟ نکند که عادی بشود این مبعوث شدن؟ نکند که همه، حتی خودمان فکر کنیم که داریم یک کار روزمره عادی را هرشب تکرار می‌کنیم؟ نکند؟ اما فکر نکنم.. اصلا چه چیزی قرار است عادی بشود؟ دست‌هایِ بلندمان روبه آسمان؟ غمِ سبزِ دلهایمان؟ امیدمان به ظهور؟ خونِ فرزندانمان؟ به یقیین رسیدنمان؟ آری، ما به یقیین رسیده‌ایم. چندماهِ پیش که برای بار نخست جنگ شد و چاوشی این بیت را خواند و تدوینگر‌ها رویِ آن تصویر رزمندگانِ دفاع مقدس را گذاشتند و چندی بعد که روایت‌ فتح دیدن را آغاز کردم؛ با خود می‌گفتم ما چگونه می‌توانیم به یقیین رسیدن را تصویر کنیم؟ چگونه می‌توانیم این بیت را در زمانِ حال تصویر کنیم؟ شاید چون آن‌زمان هنوز به یقیین نرسیده بودیم و خداوند مارا مبعوث نکرده بود. اکنون اما این یقیین را می‌بینمش، در همه جایِ شهر، خیابان‌ها، در چشمانِ همشهری‌ها و هموطنانم. گفته بودم؟ چند شبی‌ست چهارراهِ ولی‌عصر برایم شکل دیگریست. قبل از این از دیدنِ چهره‌های پر غضب و دهان نجسی‌های عده‌ای احوالاتم دگرگون و غمگین می‌شد، اصلا می‌خواستم آنجا نمانم. اما رویه را عوض کردم، جایِ اینکه خودم درباره‌شان قضاوت کنم کار را سپرده‌ام دستِ خدا و فقط به عمق چشمانِ هرکسی که عبور می‌کند خیره می‌شوم، لبخند می‌زنم و مشتم را محکم‌تر بالا می‌گیرم. عده‌ای که تا قبل قضاوتشان می‌کردم، با لبخندِ من جرئت می‌گیرند، دستشان را به نشان پیروزی بالا می‌آورند و عده‌ای هم از این لبخند و بغضش می‌میرند. اما آن‌ عده‌ای که لبخندشان مانند من گُل می‌کند بیشتر‌اند و قطعا مهم‌تر.همین چشم‌ها و لبخندها به من می‌گویند که ما به یقیین رسیده‌ایم و دیگر هیچ چیز جز ترس از خدا تکانمان نخواهد داد. می‌دانی ما سی شب‌ است که در خیابانیم، شاید همین حضور داشتن و خسته نشدن و دل نبریدن و امید داشتن و خار در چشم دشمن بودن، خودش خیلی عجیب باشد اما عجیب‌تر آن است که دیگر حتی عزاداری هم نمی‌کنیم. عزاداری‌هایمان را گذاشته‌ایم برای وقتی بهتر، ما رسما سی شب است که داریم پیروزی‌مان را در خیابان‌هایِ ایران، با اهتزار پرچمِ مقدسمان و شعار بر علیه دشمن متخاصمی که همین حضورمان را هم تهدید می‌کند جشن می‌گیریم، انگار هر شب، شبِ جمهوری اسلامی است و هر الله‌اکبر ما، دوباره آری گفتن به آن. شب‌ها به خودمان و دیگران، و دنیا و دشمنان و همه و همه میگوییم: یقیینا ما پیروز میدانیم، از روزِ نخست بودیم، چون ما می‌دانیم که در سمت درست تاریخ، در لشگرِ خدا ایستاده‌ایم و "خدا راه شکست را به روی ما بسته است". یقیینی که هرگز شما نداشته اید، حال با این اوصاف، بازهم مایلید قمار کنید؟undefined<img style=" />undefinedحانیه محمدرضایی
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۷:۰۴

°روایت°
گوشه‌ی موکتی که صاحبخانه برای نشستن در تجمع پهن کرده؛ جمع شده‌ام. بچه‌ها همین اطراف می‌چرخند؛ یکی پرچم را بالاتر می‌گیرد، یکی آرام‌ می‌دود تا پرچم در باد تکان بخورد، یکی عکس آقای خامنه‌ای را بالا گرفته و یک نفر هم با لباس نظامی و تفنگ پلاستیکی در دست ایستاده؛ اما همه‌شان انگار می‌خواهند چیزی را به دل آدم یادآوری کنند. آهنگ علاج از دور می‌پیچد و ناخودآگاه، جمله‌ای آشنا در ذهنم می‌لغزد: با گیسوان دخترمان می‌خواستید چه کار کنید؟به یاد عکس‌های تهران می‌افتم، انگار دستی بلندم می‌کند و پرتابم می‌کند به آینده‌ای که خدا کند هرگز از راه نرسد… همان بچه‌ها را می‌بینم؛ اما این بار نه در هیاهوی تجمع حمایت از ایران، که بر زمین افتاده، در شهری که دیگر شبیه زاهدان نیست. خانه‌ها شکاف خورده، مغازه‌ها تخریب شده‌اند، مادرها به هر سو می‌دوند و صدای شیونشان می‌پیچد. آن‌قدر صحنه تکان‌دهنده است که چشم‌هایم بی‌اجازه خیس می‌شود.تصویر را از ذهنم بیرون می‌رانم. کاش آن‌ها که روزی دست یاری به سوی ترامپ دراز کردند، اندکی حافظه داشتند و اندکی تخیل… کاش صحنه‌های جنگ دوازده‌روزه از یادشان نرفته بود...بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟undefined<img style=" />undefinedزهره جهان‌تیغ
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۴:۰۶

°روایت°
یادمه زمان کرونا خیلیا مسخرم می کردن که چرا واکسن ایرانی زدم و می‌گفتن آب مقطر! از این جور حرفا ناراحت می‌شدم دلم می‌شکست نه برا خودم، برا اون پزشک ایرانی وطن‌دوستی که به خاطر هم‌وطناش خودشو مستقیم درگیر کرده بود با ویروس تا واکسن تولید کنه. از مردم از بعضی مسئولین زخم زبون می‌شنید ولی باز با دل شکسته کارشو انجام می‌داد.الانم دلم برا اون فرمانده برا اون سرباز پیر و جون ایرانیه وطن دوستی می‌سوزه که پای لانچر نشسته، داره به خاطر ما از جونش مایه می‌زاره. دلشم خیلی تنگ شده قطعا واسه خونوادش، واسه اونی که چشم انتظارشه، ولی چشم رو همه چی بسته داره به عشق وطن و هم‌وطنش موشک شلیک می‌کنه.اون وقت یه مشت آدم‌نمای به ظاهر هم وطن،وقتی دشمن حمله می‌کنه با خیال راحت شور ذوق میگه منطقه نظامی داره می‌زنه. آخه بی‌وجدان مگه اون سرباز هم‌وطنت نیست؟ اصلا بی‌خیال هم‌وطن بودن، مگه آدم نیست؟ مگه چشم انتظار نداره؟ به فرض حکومت هم عوض شد، خب آخه آدم احمق، مردم اون مملکت که عوض نمیشن. همونی که مسخرش می‌کردی باید واکسنت رو تولید کنه. همونی که از مردنش خوشحال می‌شی باید بره پای لانچر از کشورت دفاع کنه. به شما باشه که با اولین موشک وسایلت رو جمع کردی رفتی دهاتتون قایم شدی آدم به ظاهر شجاع وطن پرست!بعد پس فردا همون پزشک به خاطر هجمه‌هایی که شما بی‌شرفا بهش وارد کردید مهاجرت می‌کنه میشه فرار مغزها، بعد میای میگی جمهوری اسلامی داره جوونا رو فراری میده. تو برا موندنشون چیکار کردی تا حالا شده بری آسایشگاه اعصاب روان به جانبازاییکه از شدت افسردگی و درد دارن هر روز صد بار جون میدن سر بزنی؟ فقط سر بزنی.آره داداشم سرتو از لاکت بیار بیرون ببین چه قدر با کارات گند زدی به کشورت آقای به ظاهر وطن پرست.undefined<img style=" />undefinedمهدی شیرین
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۶:۲۹

thumbnail
°حلقه مطالعاتی°
undefinedمطالعه و مباحثه جمعی کتاب «تاریخ ملک و تمدن مهدوی» undefinedاین کتاب با نگاهی اجمالی به بررسی سیر تاریخ بشر، از ابتدای دوران حضرت آدم تا عصر معاصر با محوریت تقابل جریان حق و باطل می‌پردازد. این روزها که چهره دیگری از مبارزه تاریخی جبهه حق و باطل رخ نمایانده است شاید فرصت مناسبی باشد که فضای جدیدی برای توجه به تاریخ، به عنوان یکی از مهم ترین موضوعات مورد توجه رهبر شهید انقلاب در روزمرگی‌هایمان ایجاد کنیم.
undefined دوشنبه‌ها ساعت ۱۴
پنجشنبه‌ها ساعت ۱۶
undefinedجهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی @bayyenatt_admin پیام دهید.
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۹:۴۵

°روایت°
دو نعمت مجهول است:سلامتی امنیت
جمله‌ی آشناییه، یادمه هر ۳ سال دبیرستان تو کتاب عربی بود.شاید اون موقع فقط می‌خوندیم تا معنیشو بفهمیم و حالا نهایت قواعدشو یاد بگیریم.ولی آدم تا وقتی یه چیزیو از دست نده، که قدرشو نمی‌دونه:)کرونا اومد سلامتی خیلیامونو تهدید کردو الان جنگ، امنیتو داره تهدید می‌کنهو خب ماها الان داریم ورق جدیدی رو از تاریخ رقم می‌زنیم و الحق و الانصاف عجب تاریخی بشه.دقیقا همونجاییم که قراره بعد‌ها درموردمون حرف زده شه.همونجایی که خواهند گفت از شجاعتمون؛از لبیک یا خامنه‌ای گفتنمون؛از بمبارون شدن وسط راهپیمایی و ایستادنمون؛از به خون کشیده شدن پرچم ایران و صدای بلند الله‌اکبر گفتنمون؛و...قبلنا یادمه داشتیم به‌ این فک می‌کردیم که دهه شصت جنگ شد بچه‌های اون زمان مرد جنگ بودن ولی الان جنگم بشه هیشکی نمی‌ره جلو.الان دقیقا تو همون پیش‌بینیاییم و داریم می‌بینیم خلافش چطوری ثابت شد...قبلا می‌گفتیم دهه هشتادی نمی‌ره؟ ولی الان بچه‌های ۲، ۳ ساله و حتی چند ماهه حرف اول میدونو می‌زنن. و همین بنظرم بسه برای پیروزی واقعی.undefined<img style=" />undefinedنرگس عبدالله زاده
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۷:۳۲

°منادی°
شهید آوینی در کتاب آغازی بر یک پایان و در مقاله «امام(ره) و حیات باطنی انسان» از دو نحوه نگاشتن تاریخ سخن می‌گوید.تاریخ حیات ظاهری انسان در مقابل تاریخ حیات باطنی او.تاریخ تمدن در برابر تاریخ انبیا!حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای نیز در سال‌های مبارک حیاتشان آن‌گاه که از تاریخ سخن به میان آوردند، روایت‌گر تاریخ حیات باطنی او بودند.شاید این روزها فرصتی مناسب باشد برای آنکه تاریخ را یک‌بار دیگر و این‌بار از سخن امام شهیدمان گوش کنیم...ان شاء الله سلسله پادکست‌هایی با محوریت اندیشه تاریخی شهید آیت‌الله خامنه‌ای(ره) در کانال بَیِّنٰات بارگذاری خواهد شد.
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۶:۳۴

°روایت°
بسم رب القلم
تهران این روزها عجیب حال و هوای اربعین را دارد. این را امشب بیشتر از همیشه حس کردم...امشب بعد از مراسم، با آنکه مسیر زیادی را پیاده رفته بودیم اما دل به خیابان زدیم. سوار ماشین شدیم و راهی میدان انقلاب...دلم نمیخواست به خانه بروم و اخبار و فضای بی‌روح مجازی، غلبه کند بر حالی که امشب دارم.باید داغی که دوباره تازه شده را آرام کنم. باید این غم مقدس را حفظ کنمآخر امشب، شب چهلم سیدمان است...
مراسم میدان انقلاب تمام شده اما جمعیت تفاوت چندانی با قبل ندارد. دور تا دور میدان پر شده از موکب هایی که پذیرای مردم هستند و از قضا چند شب است که موکب های عراقی هم بین آنها به چشم میخورد. خواهرم میگوید آنها بخاطر "اربعینِ امامِ شهیدمان" به اینجا آمدند :))صدای آشنای مداحی های تند و به‌ظاهر شادِ عراقیها، از بلندگوها پخش می‌شود و دل مارا سُر میدهد به خاطراتِ شیرینِ مشایه.کار دنیا را میبینی؟! در کشور خودمان هم مهمان سفره عراقی ها هستیم :)
بوی اسفند همه جا را پر کرده. مردم بااینکه از محل مراسم فاصله گرفته اند، اما پراکنده نیستند.گوشه گوشه ی میدان جمع شده اند و شعار میدهند. شعارهایی که امشب، بیشترش اسم لبنان و حزب الله را شامل میشود.همدلی مردم ایران و عراقرقص پرچم های ایران و حزب الله و همه و همه... خبر از یک اتفاق جهانی میدهند. درست مثل اربعین....
کمی جلوتر، داخل یک چایخانه، خادمانی‌ با لباس سبز ایستاده اند که در حال همخوانی با مداحی ها هستند و جلوی موکب شان هم مردمان پرشوری که پرچم به دست، همراهی شان میکنند.خدای من اینجا چه خبر است؟این موکب، عجیب حال و هوای مشهد را تداعی میکند :) چه سرّی در این پیوند اربعین و امام رضا وجود دارد که حتی اینجا هم در کنارهم حاضر میشود؟درست مثل همه سفرهای اربعینی که دلتنگی مشهد را به دنبال خود داشت، حالا هم همانطور است...

انقلاب را از جهت مردمی بودنش دوست دارم و حیف که توفیق ندارم هرشب بیایم. از هر قشری و با هر پوششی آنجا هموطن میبینی.یک خیابان را سرتاسر موکت انداخته اند تا نماز استغاثه به صوت جمعی و زیر آسمانِ خدا اقامه شود.از ساعتی به بعد که دیگر خبری از برنامه های رسمی نیست، مردم خودجوش به تکاپو می افتند تا مبادا لحظه ای این میدان خالی شود از آرمان های نام اعظمش :) و حالا بیشتر از همیشه احساس میکنم با کسانی خانواده هستم که با چشم سر آنها را نمیشناسم. اما "حُب" و "غم" های مشترک، فاصله را از دل هایمان ربوده است. درست مثل اربعین...
[سحرگاه پنجشنبه ۲۰ فروردین]undefined<img style=" />undefinedزهرا شفیعی
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۸:۱۸

بیّنات
°منادی° شهید آوینی در کتاب آغازی بر یک پایان و در مقاله «امام(ره) و حیات باطنی انسان» از دو نحوه نگاشتن تاریخ سخن می‌گوید. تاریخ حیات ظاهری انسان در مقابل تاریخ حیات باطنی او. تاریخ تمدن در برابر تاریخ انبیا! حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای نیز در سال‌های مبارک حیاتشان آن‌گاه که از تاریخ سخن به میان آوردند، روایت‌گر تاریخ حیات باطنی او بودند. شاید این روزها فرصتی مناسب باشد برای آنکه تاریخ را یک‌بار دیگر و این‌بار از سخن امام شهیدمان گوش کنیم... ان شاء الله سلسله پادکست‌هایی با محوریت اندیشه تاریخی شهید آیت‌الله خامنه‌ای(ره) در کانال بَیِّنٰات بارگذاری خواهد شد. بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

قرن اسارت انسان.mp3

۰۵:۰۰-۱.۷۳ مگابایت
°منادی°
undefinedقسمت اول: قرن اسارت انسان undefinedشهید آیت‌الله خامنه‌ای undefined ۳۰ فروردین ۱۳۶۴
این صدای راوی تاریخ حیات باطنی انسان‌هاست.چهل سال پیش، فرودین هزار و سیصد و شصت و چهار، در خطبه‌های نماز جمعه دارد برایمان تاریخ حیات باطنی انسان را روایت می‌کند. تاریخی مبتنی بر جدال دو گروه، جدال دو جریان!سخنرانی به مناسبت سالگرد بعثت خاتم الانبیاست. در مورد مفهوم بعثت در پهنه تاریخ حیات بشر است.او تاریخ را مبتنی بر بعثت درک می‌کند و برای مردم مبعوث انقلابش روایت می‌کند.سال‌ها بود تاریخ تمدن، جایگزین تاریخ بعثت شده بود.تاریخ حیات ظاهری بشر، جایگزین تاریخ حیات باطنی‌اش گشته بود.و این‌بار اوست که دارد تاریخ را مجددا می‌نگارد.تاریخ حیات ظاهری بشر، قرون اخیر را دوران پیشرفت و تعالی بشر می‌داندو او قرن نوزدهم را قرن اسارت انسان!قرن اسارت مادی و معنوی انسان!قرن استعمار!و مگر در بطن تاریکی نیست که چراغ‌ها بارور می‌شوند؟در دل این تاریکی فراگیر، او راوی بعثتی دوباره است.همان‌سان که سید مرتضی آوینی نوشت: اگر روزی حتی قرار شود که تاریخ حقیقی حیات ظاهری بشر را نیز بنویسند، باید که آن را بر اساس تحولات باطنی انسان در طول تاریخ، یعنی تاریخ دین و تاریخ انبیا معنا کنند. باید تاریخ جهان را از نو نگاشت تا انسان بداند که حقیقتا بر او چه گذشته است...
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۱۴:۴۷

°روایت°
و اما سیدِ ما...امروز سالروز تولدتونه.و این اولین تولدیه که بدون حضور شما می‌گذره:)۴۸ شب گذشته از نبودنتون و ندیدن مردمی که تا پای جونشون در خیابونو میدونن؛ما هنوز سوگواری رفتنتون رو نکردیم... هنوز با این غمِ دلتنگی کنار نیومدیم‌‌‌...روزو شبا پشت هم می‌رن بدون اینکه بفهمیم فردا قراره چی بشه. از خبرای یهویی گرفته تا فکر کردن به اینکه آینده‌ی بقیه این بچه‌های معصومِ ایران، قراره چی بشه!
از ماکان نصیری هم دلم نمیاد نگماز ماکانی که ۷ ساله بود و مثل خیلی ۷ ساله‌های دیگه بچگی می‌کرد اما سرنوشتش جوری رقم خورد که نه تنها دل خونوادش بلکه دل یه ملت براش خونِ.‌‌‌..نبودِ ماکان، حالا قصه‌ای شده که دل یه کشور یا شاید دل یه جهانو می‌لرزونهاز ماکانی که حالا فقط یه لنگه کفش و یه پلیور آبی رنگ بجا مونده همین.نه جسدی نه قبری و نه آغوشی برا بار آخر.سهم ماکان از این دنیا به آروم گرفتنش تو یه خاک مشخصم نرسید و اسم قشنگ و پاکش به لیست شهدای جاویدالاثر ایران اضافه شد.اما امروز؛بین همه‌ی این غم و نبودن‌ها دوباره به تولد شما می‌رسیمتولدی که هرچند بی‌حضور شماستاما خاطرتون، رد قدم‌هاتون و اون عشقی که در دل مردم گذاشتید هنوز زندس‌ و روز به روز این شور عشق در دلهاشون بیشتر می‌شه.
برامون دعا کنید که دعای خیر شما یقیناً چاره‌ساز این روز‌هاست.undefined<img style=" />undefinedنرگس عبدالله زاده
بَیِّنٰات || @bayyenatt ||

۹:۰۸