🦋دخترِ کوچکِ حیدر🦋
داستانی برای این عکس:
"جای خالی خورشید"
امشب زودتر از شبهای قبل به خانه آمدهام. دلم شور مُمان را میزد. عمه مهری پیغام داد که ننه دوباره حالش به هم خورده و باید امشب هم زیر سِرُم بخوابد. ممان خودش را روی تشک خورشید مچاله کرده و دفتر مشق و مداد و پاککن خورشید را هم دور خودش چیده. عروسک خورشید، "گوشپنبه" را محکم توی بغلش چسبانده و برایش املا میگوید. "بنویس مادر! ها دردت به جونُم. بنویس بااابااا ، ها یواش میگوم مُمان. بااااباااا ، نوشتی؟ بااابااا آااامد!" زانوهایش را بیشتر توی شکمش میبرد و انگار لرز کرده باشد، گوشپنبه را بین بازوهای لاغرش فشار میدهد. گلویم دوباره باد میکند و تیر میکشد. انگار دارم خفه میشوم. از روی رختخوابها پتوی خورشید را میاندازم روی مُمان. لبهی پتو روی دفتر سوختهی خورشید میافتد. ممان با غیظ نگاهم میکند و میگوید:" مِگه نمیبینی بچهم املا مینویسه؟ خو خراب کِردی خطهشه که! پ حواست کجانه؟" دستم را مشت میکنم تا ناخنهام کف دستم را درد بیاورند و اشکهام نریزند. پتو را از روی دفتر کنار میزنم و یواش میگویم:" ببخشید."مامان انگار با گوشپنبه حرف بزند میگوید:"خانوم معلم گفته خورشید ایقد استعدادش بالانه که حتمی خانوم دکتر یا مهندس میشهن." دلم برای خورشید تنگ شده. کاش یک بار دیگر میدیدمش. اصلا میگذاشتم دستش را توی موهای فرم بکند و به همشان بزند. میگذاشتم پشتم سوار شود و هی پاهایش را به شکمم بکوبد و بگوید:" برو اسب خوبُم." من هم اصلا تا آخر دنیا اسبش میشدم. هیچوقت به بُبا نمیگفتم:" مو که آدم نیستوم تو ای خونه. اصلا همه چی خورشید خانومه!" میگذاشتم بابا هم خورشید را ننر تر کند و موهایش را هی بو بکشد و بگوید:" تو مرد ای خونهای بابا. ولی ای خورشید زندگی مونه! ای نور میده به قلب مو. فکر دیدن خورشید خانومه که مونه تو دریا آب نکرده!" میگذاشتم خورشید برایم چشم و ابرو بیاید و زبانش را برایم دربیاورد که یعنی دلم بسوزد که عزیزدردانهی بُباست! فقط کاش یک بار دیگر بود. ممان دارد زیرلب لالایی میخواند. کاش بُبا اینجا بود. عمه مهری میگفت بُبا هنوز خبر ندارد. نگهبانی از تنگه این روزها دست کمی از پای لانچر بودن ندارد. چند روز قبل از شروع جنگ رفت. اگر میدانست که اسرائیل و آمریکای پدرسگ اول خورشید و بعد هم آقا را ازش گرفتند، زنده نمیماند. بُبا نفسش به خورشید بند بود. هر وقت هم قرار بود به دریا برود و خورشید گریه و زاری راه میانداخت، ببا بغلش میکرد و میگفت:" گریه نکن عزیزوم! دلوم تاب نمیاره. با ممانت که نماز میخونی بِرا عزت و سربلندی وِطَنمون دعا کن. بعدم به جای مو بِرا سلامتی آقامون دعا کن. خو عزیزوم؟" حالا بُبا خبر ندارد که خورشید و ۱۷۰ تا بچهی دیگر پشت نیمکتهای مدرسهشان جزغاله شدند. یک وجب قد و هیکلشان زیر آنهمه سنگ و بتون له شد. خبر ندارد آن روز کنار دست عمو هرمز سنگها را کنار میزدم و عمو به هر دست یا پای قطع شدهای که میرسید از ته دل داد میزد و خدا و امام حسین را صدا میکرد. ولی من خودم را سفت گرفته بودم و توی دلم بلند بلند خورشید را صدا میزدم. مُمان دارد از دست میرود. بُبا توی دریاست و هر روز منتظرم زنگ بزنند و خبر شهادتش را بدهند. جنگندهها خبر مرگشان هر روز یک جا را میزنند. از فردای جنگ، یک شابلون از صورت آقا را دستم گرفتم و با یک اسپری رنگ، روی دیوار و ستونهای میناب صورت آقا را رنگ زدم. از اول جنگ حتی روزه هایم را هم گرفتهام. باید حواسم به خانه و مُمان هم باشد. باید حواسم به خریدهای دم افطار هم باشد. باید شبها بالای سر مُمان بیدار بمانم تا زبانم لال توی خواب که مویه میکند یکهو به قول ننه دقمرگ نشود. بُبا گفت مرد خانه منم. باید قوی بمانم.
#بچههایمیناب#مویههای_شبانهی_مادرها😭
https://ble.ir/bent_alheydar/4431413084510383858/1773447456067
امشب زودتر از شبهای قبل به خانه آمدهام. دلم شور مُمان را میزد. عمه مهری پیغام داد که ننه دوباره حالش به هم خورده و باید امشب هم زیر سِرُم بخوابد. ممان خودش را روی تشک خورشید مچاله کرده و دفتر مشق و مداد و پاککن خورشید را هم دور خودش چیده. عروسک خورشید، "گوشپنبه" را محکم توی بغلش چسبانده و برایش املا میگوید. "بنویس مادر! ها دردت به جونُم. بنویس بااابااا ، ها یواش میگوم مُمان. بااااباااا ، نوشتی؟ بااابااا آااامد!" زانوهایش را بیشتر توی شکمش میبرد و انگار لرز کرده باشد، گوشپنبه را بین بازوهای لاغرش فشار میدهد. گلویم دوباره باد میکند و تیر میکشد. انگار دارم خفه میشوم. از روی رختخوابها پتوی خورشید را میاندازم روی مُمان. لبهی پتو روی دفتر سوختهی خورشید میافتد. ممان با غیظ نگاهم میکند و میگوید:" مِگه نمیبینی بچهم املا مینویسه؟ خو خراب کِردی خطهشه که! پ حواست کجانه؟" دستم را مشت میکنم تا ناخنهام کف دستم را درد بیاورند و اشکهام نریزند. پتو را از روی دفتر کنار میزنم و یواش میگویم:" ببخشید."مامان انگار با گوشپنبه حرف بزند میگوید:"خانوم معلم گفته خورشید ایقد استعدادش بالانه که حتمی خانوم دکتر یا مهندس میشهن." دلم برای خورشید تنگ شده. کاش یک بار دیگر میدیدمش. اصلا میگذاشتم دستش را توی موهای فرم بکند و به همشان بزند. میگذاشتم پشتم سوار شود و هی پاهایش را به شکمم بکوبد و بگوید:" برو اسب خوبُم." من هم اصلا تا آخر دنیا اسبش میشدم. هیچوقت به بُبا نمیگفتم:" مو که آدم نیستوم تو ای خونه. اصلا همه چی خورشید خانومه!" میگذاشتم بابا هم خورشید را ننر تر کند و موهایش را هی بو بکشد و بگوید:" تو مرد ای خونهای بابا. ولی ای خورشید زندگی مونه! ای نور میده به قلب مو. فکر دیدن خورشید خانومه که مونه تو دریا آب نکرده!" میگذاشتم خورشید برایم چشم و ابرو بیاید و زبانش را برایم دربیاورد که یعنی دلم بسوزد که عزیزدردانهی بُباست! فقط کاش یک بار دیگر بود. ممان دارد زیرلب لالایی میخواند. کاش بُبا اینجا بود. عمه مهری میگفت بُبا هنوز خبر ندارد. نگهبانی از تنگه این روزها دست کمی از پای لانچر بودن ندارد. چند روز قبل از شروع جنگ رفت. اگر میدانست که اسرائیل و آمریکای پدرسگ اول خورشید و بعد هم آقا را ازش گرفتند، زنده نمیماند. بُبا نفسش به خورشید بند بود. هر وقت هم قرار بود به دریا برود و خورشید گریه و زاری راه میانداخت، ببا بغلش میکرد و میگفت:" گریه نکن عزیزوم! دلوم تاب نمیاره. با ممانت که نماز میخونی بِرا عزت و سربلندی وِطَنمون دعا کن. بعدم به جای مو بِرا سلامتی آقامون دعا کن. خو عزیزوم؟" حالا بُبا خبر ندارد که خورشید و ۱۷۰ تا بچهی دیگر پشت نیمکتهای مدرسهشان جزغاله شدند. یک وجب قد و هیکلشان زیر آنهمه سنگ و بتون له شد. خبر ندارد آن روز کنار دست عمو هرمز سنگها را کنار میزدم و عمو به هر دست یا پای قطع شدهای که میرسید از ته دل داد میزد و خدا و امام حسین را صدا میکرد. ولی من خودم را سفت گرفته بودم و توی دلم بلند بلند خورشید را صدا میزدم. مُمان دارد از دست میرود. بُبا توی دریاست و هر روز منتظرم زنگ بزنند و خبر شهادتش را بدهند. جنگندهها خبر مرگشان هر روز یک جا را میزنند. از فردای جنگ، یک شابلون از صورت آقا را دستم گرفتم و با یک اسپری رنگ، روی دیوار و ستونهای میناب صورت آقا را رنگ زدم. از اول جنگ حتی روزه هایم را هم گرفتهام. باید حواسم به خانه و مُمان هم باشد. باید حواسم به خریدهای دم افطار هم باشد. باید شبها بالای سر مُمان بیدار بمانم تا زبانم لال توی خواب که مویه میکند یکهو به قول ننه دقمرگ نشود. بُبا گفت مرد خانه منم. باید قوی بمانم.
#بچههایمیناب#مویههای_شبانهی_مادرها😭
https://ble.ir/bent_alheydar/4431413084510383858/1773447456067
۰:۱۷