همه چیز عیان است...
زنانی بهر آبادی و آزادی وطن، کفن بر تن کرده اند؛ تا بگویند که ما هم هستیم،جان میدهیم اما عزت خود را برای ذلتی ابدی نخواهیم داد.
در تصویر نماد کودکانِ آرام گرفته خودنمایی میکند،
و چه ها کشیدند مظلومان عالم و چقدر دستِ ظالم به خونِ کودکان معصوم آلوده شد؛
نه تنها در غزه یا میناب ،
حتی در کربلای حسین(ع) ،علی اصغرِ(ع) شش ماهه هم با تیر سه شعبه شهید شد تا به خیال خود صدای حق طلبی را در آینده نیز خاموش کنند...
اما کودک شش ماهه در تمام تاریخ ماند؛
مانند مجتبی سه روزه
و ماکان که حتی به اندازه یک کفن هم برای مادرِ سوخته دلش نیاوردند...
_
۱۱:۲۴
همه چیز عیان است...
زنانی بهر آبادی و آزادی وطن، کفن بر تن کرده اند؛ تا بگویند که ما هم هستیم،جان میدهیم اما عزت خود را برای ذلتی ابدی نخواهیم داد.
در تصویر نماد کودکانِ آرام گرفته خودنمایی میکند،
و چه ها کشیدند مظلومان عالم و چقدر دستِ ظالم به خونِ کودکان معصوم آلوده شد؛
نه تنها در غزه یا میناب ،
حتی در کربلای حسین(ع) ،علی اصغرِ(ع) شش ماهه هم با تیر سه شعبه شهید شد تا به خیال خود صدای حق طلبی را در آینده نیز خاموش کنند...
اما کودک شش ماهه در تمام تاریخ ماند؛
مانند مجتبی سه روزه
و ماکان که حتی به اندازه یک کفن هم برای مادرِ سوخته دلش نیاوردند...
_
۱۱:۲۶
مراسم که تمام شد
دم موکب عراقی ها ایستادم. چشم هایم را بستم و گذاشتم نسیم خنکی که انتهای شب میوزید حسابی صورتم را خنک کند.
این چند شبی که عراقی ها به بوشهر آمده بودند هر وقت رد میشدم دمِ موکبشان حسابی حالم جا می آمد. انگار چند لحظه ایی پایت را به عراق و تمام خاطراتت در آنجا گذاشته باشی و برگشته باشی.
دوربین را روشن کردم که آرشیو حضور عراقی ها را بگیرم. با آرامش مشغول فیلمبرداری شدم. لنز دوربین را روی یک پیرمرد عراقی دیشداشه پوش مشکی تنظیم کردم. خیلی مهربان، انگار که دلش نمیخواست کسی بی نصیب از موکبشان رد شود،
خارج از صف به مردمی که رد میشدن یک میوه میداد.
هر بار هم که گذرش به من میخورد، چند ثانیه ایی نگاهی می انداخت و دوباره میرفت و همان کارش را ادامه می داد.
مشغول فیلمبرداری از الله اکبر پرچم کشور عراق بودم که لحظه ایی صدایی شبیه به صدای هلابیکم یا زوار حسین جان عراقی ها را شنیدم
چشمم را از دوربین جدا کردم و نگاهی لاینگ به فضای موکب انداختم. بغضی به سراغم آمد. امانش ندادم. قورت دادم هرچه بود و نبود را که بتوانم به فیلمبرداری ادامه دهم.
چند لحظه بعد انگار دوباره همانند همان صدا را شنیدم ولی اینبار که سرم را چرخاندم
همان پیر مرد دشداشه ایی را دیدم . دستش را جلو آورد و سه میوه رو به من داد. عراقی چند جمله ایی را خیلی مهربان گفت. نفهمیدم درستی چه می گوید، ولی از بعضی کلماتش متوجه شدم که میگوید تو چرا نمیایی میوه بگیری از موکب ما...
شواهد نشان میداد که بغضم را قورت نداده بودم...
عراقی ها همیشه برای زائران امام حسین سنگ تمام میگذاشتند. مهمان نوازیشان را هیچ جای دنیا نمیبینی. حساب کتابشان را هم هیچ جای دنیا نه میشود تشریح کرد و نه تدریس.
پیرمرد همچنان درحال عراقی حرف زدن بود و من بدون آنکه بدانم چه میگوید در این فکرها بودم که چجور میشود، در کشور خودمان مهمان کسی از کشور دیگر شویم.
یکی از همین موکب داران عراقی چنان پرچم ایران را به رقص در آورده بود و میچرخاند که انگار پرچم سه رنگ کشور خودش را به شور در آورده باشد. مثل زمان اربعین شکرا را چند بار به نشانه تشکر گفتم و میوه هارا گرفتم و دوباره مشغول فیلمبرداری شدم.
با لنز دوربین شرط بستم که امشب باید از تک تک این عراقی ها فیلم بگیری.. که بماند.
لنز دوربین را به سمت مرد عراقی دیگری چرخاندم. پرچم سپاه را در دستش گرفته بود و با آن ابهتی که از چهره و هیکلش میبارید با همان ابهت پرچم را تکان میداد. وسط فیلمبرداری همان پیرمرد دیشداشه ایی دوباره در کادر دوربین ظاهر شد.
کنجکاو بودم ببینم اینبار چه کسی قرار است بی مقدمه و غافلگیرانه با میوه های این پیرمرد لبخندی به لبانش بیاید.
اینبار جدی تر پیرمرد را با دوربین دنبال کردم. پا به پایش لنز دوربین را به دنبالش میدواندم که نکند از بین جمعیت گمش کنم. به خودم که آمدم دیدم
پیرمرد دوباره جلویم ایستاده است
اینبار هم با سه سیب دیگر. به عربی گفت از دستش بگیرم. نگاهی به خودم انداختم. در یک دست سه عدد میوه در دست دیگر دوربین و دو کیف آویزان. برای گرفتن این سیب ها جایی نبود
سرم را بالا آوردم. با تاکید اشاره کرد که بردارم.
جایی برای گرفتن نداشتم از طرفی دلم هم نمی آمد این دست های چروکین پیرمرد عراقی را رد کنم
دوباره به وسایل که نگاهی انداختم. چشمم به کیف دوربین افتاد.
۲۸ فروردین ۱۴۰۵ ـ میدان امام
_
۱۶:۱۶
۱۶:۱۶
مادر یکی از بچه ها حلیمی را فرستاده بود تا قوتی باشد برای دخترانِ مشغولِ به شغل مقدس رسانه،
آنهایی که این روزهای خود را پای سیستم و در میدان به کار میگذرانند و ساعت ها بعد با دیدن کاسهی حلیم متوجه میشوند که شاید مدت زیادی است حتی چیزی هم نخورده اند...
خلاصه دستش طلا برای همه مان مادری کرد؛
عجیب به جانمان چسبید
پ.ن:وی همونیه که پشت سیستمه اما از این حلیمِ چشم نواز فقط بوش رو درک کرد متاسفانه
__
۸:۳۰
چشم میبندم ضریح تو بغل وا میکند با تو بودن گاه در باور به دست آوردنیست...
ولادت امام رضا جان مبارک...
@beygom_bu
__
ولادت امام رضا جان مبارک...
__
۸:۳۶
+اصلا این متن ارزش خوندن نداره ، برای چی باید بخونیم؟
خلیج تا ابد فارس ...
_
۱۵:۴۱
کاشانهِ بِیــــگُم 🎬
"خونه همسایه" نشستیم پای حرفای دلشون مصاحبه : فاطمه بلند همت فیلمبرداری و تدوین : زینب جمالی ، ریحانه قبادی
@beygom_bu
خدا رو شکر که مستند کوتاه"*خونه همسایه*" رو دوست داشتید...
پ.ن: اگر هنوز ندیدید به پست بالا یه سر بزنید ...
__
۸:۵۷
در بحبوحه جنگ،
هنگامی که صدای انفجار هنوز در آسمان میپیچد..
این زنان هستند که در کنار تنور داغ ایستادهاند.
همانطور که برادرانشان پشت لانچرها را خالی نمیگذارند، آنان هم نمیخواهند قلبِ این میدان را خالی کنند...
انگار میخواهند اثبات کنند که وطن فقط با گلوله حفظ نمیشود!
و گاهی تنها یک مشت آرد و امید هم میشود؛
به شیوه زنانه جنگید...
__
۱۵:۲۲
قسم به هنر اصحاب رسانه،
که از دل هر تهدید، فرصتی نو آفریدهاند،
و لحظهای— حتی در سختترین شرایط—دست از کار نکشیده و بر جهاد خود مصمم ایستاده اند...
پ.ن:
در اینجا، جوانان غیور ایرانی پایهی دوربین را
بهجای پایهی سرم تغییر کاربری داده اند ...
#تا_پای_جان_برای_ایران
_
۱۷:۱۴
تـصمیمم رو گرفته بودم؛
از هـمون موقع که استاد سرکلاس گفت توی مـیدون برین دنبال دغدغـه هاتون و سـوژه هاتون رو ایـنجوری شکار کنین... تنها سـوژه ای که توی ذهنم اومد خودمون بودیم!!
همـه توی تکاپو بودن برای اینکه سوژه ای پیدا کنن یا سناریویی بـچینن تا برن سراغ تولید محتوا...
اما من تصمیم خـودم رو گرفته بودم...(:
.
.
.
حـالا توی صـحنه ایستاده بودم؛ باید شروع میکردم و شـکار مکیردم اونم از کـسایی که تاحالا شکار نشده بودند!
بـچه هایی که ثـبت میکردند اما هیچوقت ثـبت نشدند؛
توی اون لحـظه خنده های اقامـصطفی،
دوربین داداش محمدحسین،
صـدای آسـیدمرتضی...
هـمه با هم ترکیب شده بودن بسم اللـه گفتم تا شروع کنم...؛
هرـچقدر چشم چشم کردم تا عکاسی رو پیدا کنم که داره شکارلحظـه ثبت میکنه یا فیلمبرداری که داره ثـبت سوژه میکنه هیچ چیز توی چشمم نبود...
بغضم گرفته بود؛فکر میکردم با کـلی سوژه قراره مواجه بشم اما...
هجوم اشـک رو توی چشمام حس میکردم اما برای اینکه بچه ها پاپیچم نـشن سعی کردم خودمو نگه دارم...
بعـد از شروع مراسم کم کم شکارسوژه های مختلف شروع شد..
سوژه هایی از جـنس خودم؛
از جنـس بچه هایی که روایت میـکنند ولی روایت نمـیشن.
از بـچه های گروه رسـانه...
__
۱۴:۲۶
۱۲:۳۱
زینب همان کسی است که در راه عفتش
عباس میدهد، نخ معجر نمیدهد......
محفلِ سفره صلواتی که به همت خواهران کارگروه رسانه برپا شد و در آن میزبان پرچم متبرک حرم خانوم زینب کبری(س)بودیم...
و چقدر عطرِ حس خوب و برکات با نوای حدیث کساء در این مجلسِ اهل بیتی پیچیده بود....
__
۶:۳۸
یه دورهمی صمیمی کنار تیم رسانهمون ...
از دوربین به دست ها و نویسندهها تا بچههای تدوین، همه کنار هم جمع شدیم، گپ زدیم، تقدیر کردیم، کادو دادیم...
و یه دل سیر حال خوب ساختیم...
__
۱۵:۳۰
۱۵:۳۰
۱۵:۳۰
بسم رب الشهدا ...
️
۷:۰۸
شهیده آسیه شهر آزاد!
بانوی محله ی صلح آباد!
چه اسم و رسمی داری...🥺
آسیه ی شهرِ آزاد!
آسیه جان آرام بخواب که شهر، آزاد است؛
آزاد از سلطه ی اجنبی.
و کل بوشهر، شده صلح آباد؛
آباد به صلحِ میان مردم.
باز هم آسیه
باز هم مقاومت در برابر استکبار
و باز هم بوشهر...
فرعون نمیداند،
که حتی اگر آسیه ها را شکنجه کند
و ظالمانه به شهادت برساند،
باز هم عصای موسی،
به امر خدای موسی،
دریا را خواهد شکافت
و او و لشکریانش را غرق خواهد کرد.
به فرعونِ زمان بگویید،
که آسیه کُش ها در خلیج فارس جایی ندارند،
مگر در قعر آبهایش...
__
۷:۱۴