عکس پروفایل بهشتیانب
۳.۹ هزار عضو

بهشتیان

آثار خانم فاطمه علی‌کرمکپی حرام است و پیگرد قانونی دارد
thumbnail
.دوست داشتم باهاشون برم ولی به عکس العمل عمو اقا نمی ارزید. میتونستم ماشین سوار شم ولی ترجیح دادم کمی پیاده برم انداختم از خیابون پشت دانشگاه رفتم تا از خلوت بودنش برای فکر کردن استفاده کنم.توی افکارخودم غرق بودم که با صدای سرفه ی مردی سرم رو بالا اوردم.استاد امینی دستش رو به دیوارگرفته بود و به شدت سرفه میکرد. سرفه هاش پر بود از صدای خس خس، نمی دونم باید چیکار کنم. اصلا کاری از دستم بر میاد. به بطری اب توی کیفم فکر کردم شاید یکم اب حالشو جا بیاره. خواستم برم جلو که از شدت سرفه نتونست بایسته و نشست روی زمین. ترسیده فوری جلو رفتم بطری اب رو از کیفم دراوردم و گرفتم سمتش. _استاد حالتون خوبه؟با سر تایید کرد ولی سرفه هاش قطع نشد.در بطری رو باز کردم و جلوش گرفتم._یکم اب بخورید، شاید بهتر شید. به کیفش اشاره کرد که روی زمین افتاده بود بهم فهموند که چیزی از توش میخواد.کیف رو جلوش گرفتم و درش رو باز کردم.کپسول اکسیژن کوچیکی که مخصوص کسایی هست که اسم دارند رو دراورد خواست ببره سمت دهنش که سرفه اجازه نداد و از دستش افتاد. کمی بهش نگاه کردم چاره ای جز فکری که تو سرم بود ندارم. برش داشتم و گرفتم جلوی دهنش به زور دهنش رو باز کرد دوپاف توی دهنش زدم. سعی کرد نفس بکشه ولی نتونست که یهو از حال رفت. ترسیده کتش رو تکون دادم _استاد خوبید؟
undefined۱۵

۷۸۵

۶:۴۱