۱۵:۱۹
بانی برا پاکت قبول میکنیم 
۱۵:۲۵
مگه نمیگن زمان ظهور جیب من و شما نداره
۱۵:۲۶

پاکت هدیه
بغض قلم
ولادت حضرت مهدی صاحبالزمان بر شما مبارک باد 

۱۵ شعبان
۱۵ بهمن
شروع خاصترین سال زندگیم
الهی همون بشم که خواستی
#تولدت_مبارک_بابا_سیدمهدی #تولد_دخترتون_رو_شما_مبارک_کنید
۱۵ بهمن
شروع خاصترین سال زندگیم
الهی همون بشم که خواستی
#تولدت_مبارک_بابا_سیدمهدی #تولد_دخترتون_رو_شما_مبارک_کنید
۱۹:۴۶
بغض قلم
یاری امامزمان شیوههای یاری حضرت بقیهالله/ آیتالله فقیه ایمانی/ نشر عطر عطرت #امام_زمان #مسابقه_بیسابقه #صوت_پانزدهم ❀ـــــــــــــــــــــــ.ـــــــــــــــــ.ــــــــــــــــــــ.ــــــــــــــــ❀ قبول کن، این کانال تو رو کم داره...
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
ممنونم از همهی پانزده نفری که صوت فرستادن، فردا برندهها رو معرفی میکنم؟!
چندتا برنده داشته باشیم خوبه؟!
چندتا برنده داشته باشیم خوبه؟!
۲۰:۲۱
برندگان مسابقه بیسابقه
چون به صوت اول جایزه داده بودیم قرعهکشی بین ۱۴ صوت باقی مانده انجام شد و اینم برندهها.
صوت شماره ۴
صوت شماره ۶
صوت شماره ۱۰
صوت شماره ۱۱
صوت شماره ۱۴
لطفا برندههای عزیز آدرس/ کدپستی/ شماره تلفن و نام برام بفرستند تا کتابهایی که برای جایزه در نظر گرفتم پست کنم براشون
@bibliophil_8
از همهی شرکت کنندهها ممنونم.
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
چون به صوت اول جایزه داده بودیم قرعهکشی بین ۱۴ صوت باقی مانده انجام شد و اینم برندهها.
صوت شماره ۴
صوت شماره ۶
صوت شماره ۱۰
صوت شماره ۱۱
صوت شماره ۱۴
@bibliophil_8
۸:۰۸
همیشه آرزوم بود از دیدار با آقا روایت بنویسم، بعد مرداد ماه این اتفاق افتاد و من خیلی زود بهمن ماه باخبر شدم 
هی میخوندم و میگفتم اینا رو من نوشتم
https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=60920
هی میخوندم و میگفتم اینا رو من نوشتم
https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=60920
۱۰:۵۴
دیروز عروسی نرجس بود. نرجس کیه؟!
۱۱:۱۹
مامان پشت میز چوبی خیاطی نشسته بود، صدای تند و یکنواخت چرخخیاطی، سکوت خانه را میشکست. پردهی حریر نازک و سفید، زیر سوزن چرخ، موج میخورد و پلیسههای منظم، یکی پس از دیگری، از زیر پایه بیرون میریخت و روی دامن مامان جمع میشد.
نور بعدازظهر دی ماه از پشت پنجره به داخل میتابید و ذرات ریز غبار را در هوا میرقصاند. لحظهای چرخ از حرکت ایستاد.
مامان عینک تهاستکانی خود را از روی بینی برداشت، با گوشهی دامن شیشهها را پاک کرد و گفت: «نرجس مامان، تا دیر نشده برید خنچهتون رو انتخاب کنید.»
نرجس مقابل آینهی قدی ایستاده بود، با نوک انگشتان ابروهای نازکش را مرتب میکرد. برگشت و با بیحوصلگی گفت: «من که آمادهام. منتظر بابام.»
با بلند شدن صدای زنگ تلفن همراهش، نرجس به گوشهای دنج خزید و پچ پچ کرد، فقط گاهی صدای خندهاش بلند میشد.
بابا دستهای یخ کردهاش را روی شوفاژ گرفت و گفت: «نرجس بابا، بیا بریم. ماشین رو از پارکینگ بردم بیرون.»
مامان دوباره عینک را زد و از بالای شیشهها، نگاهی دقیق به شوهرش انداخت: «داره با علی حرف میزنه. راستی، قرص قلبم تموم شده. یادت نره.»
نرجس با چهرهای درهم از گوشهی سالن بیرون آمد و گفت: «علی عذرخواهی کرد. گفت نمیرسه بیاد.» بعد، نزدیک شد و دست مامان را بوسید، نگاهش به بابا بود: «ببین، به بهونهی عقد من چه خونهی خودش رو نو نوار میکنه.» مامان خندید، چروکهای کنار چشمش عمیقتر شد: «برو، انقدر آتیش نسوزون.»
هوای بیرون، سنگین و غبارآلود بود. نرجس و بابا سوار پراید سفید رنگشان شدند. تلفن دوباره زنگ خورد؛ رفیقش شیرین بود و گفت: «نرجس، شنیدی فراخوان دادن؟ شب بیرون نمونید.»
نرجس از پنجره به خیابانهای خالی نگاه کرد. چند ماشین با سرعت از کنارشان رد شد و نرجس گفت: «خیالت راحت، خبری نیست.»
ناگهان، جمعیتی مثل سیل از پیچ خیابان ظاهر شدند و راه خیابان را بستند. چهرهها پشت ماسک و پارچه پنهان شده بود. مردی قدبلند با چشمانی که رنگ خون داشت خودش را جلوی ماشین رساند و با چوب توی دستش به کاپوت کوبید. صدایش خشن و پر از تهدید بود. نرجس بیاختیار خودش را به پدر چسباند، دستانش سرد و لرزان بود. بابا، با صورتی رنگپریده و رگهای گردن برآمده، پچپچ کرد: «پیاده بشیم، تیکه تیکهمون کردن.»
شعار «جاوید شاه!» بلند شده بود. مرد صورتپوشیده، سنگ بزرگی را از زمین برداشت، به شیشهی جلوی ماشین کوبید. شیشه انگار که اصلا نبود، یکدفعه خرد شد، تکههای ریزش مثل باران الماس به داخل ماشین پرت شد. نرجس جیغی کشید و سرش را توی کاپشن پدرش فرو کرد.
بوی تند بنزین داخل ماشین را پر کرد. چند جوان با ظرفهای پلاستیکی، روی کاپوت و سقف ماشین بنزین میریختند. بابا چشمانش را به آسمان دوخت، با صدایی گرفته فریاد زد: «خدایا! به دادمون برس!»
صدای آژیر پلیس از دور به گوش رسید، نوری آبی و قرمز در غبار هوا چشمک زد. بابا در را باز کرد، دست نرجس را محکم گرفت و با نیرویی مردانه، نرجس را از ماشین بیرون کشید. پدر و دختر در دل جمعیت گم شدند و دویدند… دویدند و نفس نفسزنان به انتهای خیابان رسیدند. پشت سرشان، آتش زرد و سیاهی از پرایدشان به آسمان میرفت.
با لباسهای پاره و خاکی و لکههای خون، راه خانه را در پیش گرفتند. بابا مدام زیرلب زمزمه میکرد: «خداروشکر… خداروشکر دخترکم سالم موند.» نرجس، با چشمانی گشاد از ترس و موهایی آشفته، فقط میتوانست نفسهای بریده بریده بکشد. گلویش تلخ بود و میسوخت.
نفهمیدند چهطور پشت در آپارتمان رسیدند. نرجس ناگهان چشمباز کرد: «داروی مامان!» بابا با گوشهی پیراهن پارهاش، خونی را که از کنار لب نرجس میچکید پاک کرد و با صدایی خسته گفت: «دیدی… مغازهای باز نبود.»
در را که باز کردند، مامان روی صندلی خیاطی خم شده بود. تلفن بیسیم از دستش روی پارکت افتاده بود.
نرجس جیغ کشید. مامان سرش را با زحمت بلند کرد، عرق سرد پیشانیاش را پوشانده بود. نفسش به سختی و با صدایی خشدار بالا میآمد: «دیر کردید… نگران شدم… آنتن… قطع… تلویزیون… اغتشاش… قلبم…» جمله را تمام نکرد. دستش را روی سینهاش فشار داد.
بابا مقابلش زانو زد و با دستانی لرزان صورتش را نوازش کرد: «نه ماشین....خودمون خوبیم.»
مامان تلاش کرد دکمههای پیراهنش را باز کند، انگار هوا به ریههایش نمیرسید. عرق سرد، خط موهای سفیدش را مرطوب کرده بود. نرجس مثل دیوانهها به سمت کابینت آشپزخانه دوید. شیشههای قرص را به بیرون ریخت. دستانش میلرزید. زیرزبانی نبود… نبود! تلفن را برداشت و شمارهی اورژانس را گرفت. صدای زن پشت خط، آرام و رسمی بود: «متأسفانه تا نیم ساعت دیگه آمبولانسی آزاد نداریم.»
نرجس فریاد زد، صدایش از شدت اضطراب میلرزید: «تو رو خدا! مامانم دو بار عمل قلب باز کرده!»
۱۱:۲۹
زن با همان صدای یکنواخت پاسخ داد:«آروم باش عزیزم. چندتا از آمبولانسهامون رو… اغتشاشگرها سوزوندن. یکی هم تو ترافیک گیر کرده. میگم ببینم میتونن بیان سمت شما.»
در سالن، مامان روی زمین دراز کشیده بود و رنگش به کبودی میزد. دست نرجس را در دستش گرفت و آرام فشرد. لبهایش به زحمت حرکت کرد: «عروسک… مامان… گریه نکن. خودم عروست میکنم»
آژیر آمبولانس از خیابان خالی شنیده شد، مأموران اورژانس با عجله وارد شدند، ولی تنها صدایی که از قلب مامان شنیده میشد، صدای سکوت بود.
حالا خانهای که قرار بود بعد از دوسال، نیمهشعبان، عقد و عروسی علی و نرجس را جشن بگیرد به عزا نشسته بود.
براساس اتفاقی واقعی در اغتشاشات دی ماه ۰۴ کرمانشاه
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
در سالن، مامان روی زمین دراز کشیده بود و رنگش به کبودی میزد. دست نرجس را در دستش گرفت و آرام فشرد. لبهایش به زحمت حرکت کرد: «عروسک… مامان… گریه نکن. خودم عروست میکنم»
آژیر آمبولانس از خیابان خالی شنیده شد، مأموران اورژانس با عجله وارد شدند، ولی تنها صدایی که از قلب مامان شنیده میشد، صدای سکوت بود.
حالا خانهای که قرار بود بعد از دوسال، نیمهشعبان، عقد و عروسی علی و نرجس را جشن بگیرد به عزا نشسته بود.
۱۱:۳۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۴:۵۲
بغض قلم
پیام
ممنونم از ۸ نفری که گفتن استراحت کنم. یعنی دمتون گرم 
۱۵:۵۲
بازارسال شده از محدثه قاسمپور
دریغ است ایران که ویران شودکنام پلنگان و شیران شود همه سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم بگویید این جمله در گوش بادچو ایران نباشد تن من مباد
#ای_ایران_بخوان#دهه_فجر#نیمه_شعبان
۵:۱۵
دیروز بچههای شاهدشهر شهریار این جشن رو گرفتن، کلی هم بهشون خوش گذشت. روایت ۲۰۰ ساله از تاریخ ایران رو شبیه پردهخوانی شنیدن. لابهلا کلیپ طنز و جدی هم دیدن.
اگه به مدارس و دانشآموزها دسترسی داریداین حرکت قشنگ رو انجام بدید.
کمکی خواستید بهم بگید

اگه به مدارس و دانشآموزها دسترسی داریداین حرکت قشنگ رو انجام بدید.
کمکی خواستید بهم بگید
۵:۱۶
مثلا یه تیکه گفتم: اولین باری که ایران تحریم شد، کی بود؟
بعد همه گفتن بعد انقلاب، زمان جمهوری اسلامی
گفتم: سطح سواد تاریخی دوستان منو این تیکه فیلم رو گذاشتم غش کرده بودن از خنده
بعد همه گفتن بعد انقلاب، زمان جمهوری اسلامی
گفتم: سطح سواد تاریخی دوستان منو این تیکه فیلم رو گذاشتم غش کرده بودن از خنده
۵:۲۸
یه تیکه شعر رو هم اشتباه خوندم جای اینکه بگم رضاجان است شاه مردم ایران رضا خان نه گفتم: رضا شاه است شاه مردم ایران رضا خان نه 
خدا رحم کرد دیروز از صدا و سیما نیامدن وگرنه با این سوتی الان تو گونی بودم.
نتیجه ولی خوب بود، بچهها میگفتن: این پهلویها که هی فرار میکردن، چهطوری میخوان برگردن؟!
به نظرم شما هم نترسید، یاعلی بگید برید روایت کردن رو شروع کنید. حتی با سوتی
مدارس راهپماییهر جا که نوجوان هست
خدا رحم کرد دیروز از صدا و سیما نیامدن وگرنه با این سوتی الان تو گونی بودم.
نتیجه ولی خوب بود، بچهها میگفتن: این پهلویها که هی فرار میکردن، چهطوری میخوان برگردن؟!
به نظرم شما هم نترسید، یاعلی بگید برید روایت کردن رو شروع کنید. حتی با سوتی
مدارس راهپماییهر جا که نوجوان هست
۵:۴۱
بغض قلم
برندگان مسابقه بیسابقه چون به صوت اول جایزه داده بودیم قرعهکشی بین ۱۴ صوت باقی مانده انجام شد و اینم برندهها. صوت شماره ۴ صوت شماره ۶ صوت شماره ۱۰ صوت شماره ۱۱ صوت شماره ۱۴
لطفا برندههای عزیز آدرس/ کدپستی/ شماره تلفن و نام برام بفرستند تا کتابهایی که برای جایزه در نظر گرفتم پست کنم براشون
@bibliophil_8
از همهی شرکت کنندهها ممنونم.
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
هدیهها رو پست کردم یادم رفت عکس بگیرم؛ همینقدر نابغه 
۷:۴۰
یکم تو دیدگاهها حرف بزنیم
خسته شدم انقدر خودم حرف زدم
شما فقط گوش دادید
خوبید؟!
خسته شدم انقدر خودم حرف زدم
شما فقط گوش دادید
خوبید؟!
۹:۵۴