اکانت رسمی کاخسفید:
فردا ترامپ یک سخنرانی حماسیانجام خواهد داد!
پیشنویس متن سخنرانی ترامپ
پوتین گفته من نابغهام.
_باید توافق بشه وگرنه ناو میفرستم و خواهید دید چه میشود.
_رییسجمهور چین چشاش زیادی تنگه، ۱۰ درصد دیگه میذارم رو تعرفش، ناو خرج داره.
_من از پرونده اپستین تبرئه شدم. اصلا اپستین رو نمیشناسم کی هست؟!
_تصمیم نهایی همه چی رو من میگیرم
همه رسانهها فیک نیوز هستند فقط من راست میگم.
_از این خبرنگار خوشم نمیاد گمشو بیرون.
روستاهای ایران هم باید تسلیم بشن وگرنه عید سرزده میام خونهشون.
بای
فردا ترامپ یک سخنرانی حماسیانجام خواهد داد!
پیشنویس متن سخنرانی ترامپ
پوتین گفته من نابغهام.
_باید توافق بشه وگرنه ناو میفرستم و خواهید دید چه میشود.
_رییسجمهور چین چشاش زیادی تنگه، ۱۰ درصد دیگه میذارم رو تعرفش، ناو خرج داره.
_من از پرونده اپستین تبرئه شدم. اصلا اپستین رو نمیشناسم کی هست؟!
_تصمیم نهایی همه چی رو من میگیرم
همه رسانهها فیک نیوز هستند فقط من راست میگم.
_از این خبرنگار خوشم نمیاد گمشو بیرون.
روستاهای ایران هم باید تسلیم بشن وگرنه عید سرزده میام خونهشون.
بای
۱۷:۳۲
بازارسال شده از بغض قلم
1_3863251097.mp3
۳۵:۰۵-۴.۱ مگابایت
#ماه_مبارک_رمضان#قرآن
۵:۵۰
بازارسال شده از بغض قلم
1_3538466878.mp3
۵۷:۳۷-۱۹.۸۱ مگابایت
#ماه_مبارک_رمضان#قرآن
۵:۵۰
بازارسال شده از سفره موسی بن جعفر( روضه خانگی)
به پیشنهاد یکی از همراهان امروز که روز #هفتم رمضان هستو #چهارشنبه مخصوص امام کاظم علیه السلام ،همه با هم #سفره افطارمون با یک ذکر توسل بنام #بابالحوائج پهن کنیم ....
همه #سفرهموسیبنجعفر بندازیم برای سلامتی امام زمان و دفع بلا از ایران عزیز
موافقین؟پس بچرخونید این پیام رو و برسونید به دست اهلش
ایران شیعه خانهی موسی بن جعفره
#سفرهموسیبنجعفر#هفتمرمضان
@sofre7
همه #سفرهموسیبنجعفر بندازیم برای سلامتی امام زمان و دفع بلا از ایران عزیز
موافقین؟پس بچرخونید این پیام رو و برسونید به دست اهلش
#سفرهموسیبنجعفر#هفتمرمضان
@sofre7
۱۳:۳۹
بغض قلم
به پیشنهاد یکی از همراهان امروز که روز #هفتم رمضان هست و #چهارشنبه مخصوص امام کاظم علیه السلام ، همه با هم #سفره افطارمون با یک ذکر توسل بنام #بابالحوائج پهن کنیم .... همه #سفرهموسیبنجعفر بندازیم برای سلامتی امام زمان و دفع بلا از ایران عزیز موافقین؟ پس بچرخونید این پیام رو و برسونید به دست اهلش
ایران شیعه خانهی موسی بن جعفره
#سفرهموسیبنجعفر #هفتمرمضان @sofre7
مادر پدرهامان همينكه كم مياوردند
يك سفره موسي بن جعفر نذر ميكردند
يك سفره موسي بن جعفر نذر ميكردند
۱۳:۴۰
برنامهی ماه خطر/ قسمت سوم
استدیو شمارهی ۶۶۶: بند ابلیسچهها
مهمان: جاویدنام خدای خدایان مصر جناب فرعون
#ماه_خطر #استدیو_ابلیسچه
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
استدیو شمارهی ۶۶۶: بند ابلیسچهها
مهمان: جاویدنام خدای خدایان مصر جناب فرعون
#ماه_خطر #استدیو_ابلیسچه
۱۷:۳۰
_ ابلیسچهام.
دود نشدههای قهرمان!بیشترش رفته، فقط ۲۱ روز مانده. به قسمت سوم برنامهی ماه خطر خوش آمدید. برای برنامهی امشب، شصتبار رفتم جهنم و برگشتم تا مهمان امشب رو بیارم تو برنامه. مگه میشد دیدش انقدر سرش تو جهنم گرم بود. میخوام از یک مدیر برجسته، آدمی که دست ابلیسخان رو هم از پشت بسته و ادعای خدایی کرده، خدای خدایان مصر فرعون اعظم دعوت کنم.
ابلیسچه: جناب فرعون! میدانم توی جهنم خیلی مشغله دارید. اما یک سوال برای ما ابلیسچهها خیلی مهمه، اینکه تو سالها...
فرعون: بتمرگ سر جات، تو نه شما!
ابلیسچه: ببخشید جناب فرعون، داشتم میپرسیدم که شما سالها هر بلایی که بلد بودید سربنیاسرائیل آوردید تا منجی آنها ظهور نکنه. پسرها رو کشتید و دخترها رو به کنیزی گرفتید، انقدر این قوم رو ضعیف کردید که توان ساختن یه صندوقچه چوبی برا گذاشتن نوزاد داخلش رو نداشتن ولی وقتی منجی ظهور کرد به جای اینکه مثل پروانه دورش بگردن بازم شما رو پرستیدند نه خدای موسی نجاتدهندهی خودشون رو، چهطور مردم حاضر شدند شما رو بپرستند؟!
فرعون: جواب یک کلمه است! ترساندن؟من پیشرفتهترین ارابههای جنگی رو داشتم. ارابهها هر روز از خیابانهای اصلی شهر رد میشدند. صدای چرخها روی سنگفرش، آنقدر بلند بود که مادران بچههاشان را بغل میکردند و به خانه میدویدند. من به سردارانم گفتم: هر روز، سر ساعت معین، از کنار کاخ من رژه برن تا مردم ابرقدرت بودن من رو به چشم ببینند. مردم هم تا سپاه پر قدرت من رو از دور میدیدند از ترس میلرزیدند. من بد میکشتم، حتی به زن خودم هم رحم نکردم و به چهار میخ کشیدمش. مردم مصر بدون من، از گشنگی میمردن، من غذای مردم مصر رو میدادم.
ابلیسچه با ذوق نکات را نوشت و گفت: صرف داشتن تجهیزات کافی نیست، باید قدرت رو تو چشم مردم کرد.
فرعون: هیچ زنی بدون اجازهی من حق باردار شدن نداشت. من کاملا به شرایط مسلط بودم. من روز و ساعت بسته شدن نطفهی موسی رو هم از طریق ستارهشناسهام میدانستم، برای همین آن شب کذایی، تمام مردان و زنان مصر رو از هم جدا کردم. من همه کارهی عالم هستم. من خدای بزرگم!
ابلیسچه با نیشخند: دیدیم که نطفهی موسی تو کاخ خودت بسته شد، بعد هم موسی توی کاخ خودت بزرگ شد.
فرعون: بدم شاخکت رو بشکنند احمق!
ابلیسچه: خوب من قصد ندارم برنامه رو ببرم به حاشیه. بعد از این بگیر و ببندها، بلاخره موسی آمد. یک چوپان، با یک عصای ساده و ادعا کرد که شما خدا نیستی. بازم ترس جواب داد؟!
_من به موسی گفتم: اطرافت را نگاه کن! این همه ارابه، این همه سرباز. توی چوپان با یه عصا میخوای با من مقابله کنی؟ خندهدار نیست؟ من تمام تجهیزاتم را برای مبارزه با موسی فرستادم، ساحران هر سحری بلد بودن به کار گرفتند ولی موسی استاد همهی ساحران بود و عصاش اژدهای بزرگی شد و همهی سحرها رو بلعید. منم هر ساحری که ایمان آورد به بدترین شکل از بین بردم.
ابلیسچه: خب خب جناب فرعون! اینها همه گذشت. برای ابلیسچهها بگو چطور میشه با تجهیزات و ترساندن، انسانها را از خدا دور کرد؟
فرعون: همیشه خودتون رو بزرگتر از چیزی که هستید ظاهر کنید. اگر یک لشکر دارید، طوری نشان بدید که انگار صدتا لشکر دارید. اگر یک سلاح دارید، طوری نشان بدید که انگار از آسمان و زمین و دریا به همه چیز مسلط هستید. انسانها از چیزی که نمیفهمند و نمیتوانند اندازهاش را تخمین بزنند، بیشتر میترسند. یه دروغ رو انقدر بگید تا باور کنند و یادتان باشد: ترس، بهترین ابزار بنده کردن آدمهاست. وقتی انسان از فقر و مرگ ترسید، فقط میخواد زنده بماند و زنده ماندن با ترس یعنی بندگی.
ابلیسچه: موسی چرا با این همه تجهیزات نترسید؟! شبی که با قومش میخواست از مصر فرار کنه تو ببخشید شما با تمام سپاه تعقیبش کردید، بین سپاه شما و غرق شدن توی دریا مانده بود، نه راه پیش داشت نه راه پس، چرا تسلیم نشد؟!
فرعون (با عصبانیت):چرا سوال پیچم میکنی احمق؟! ... راستش... من نفهمیدم موسی پشتش به چی گرم بود! قومش هم تا سپاه من رو دیدن از ترس میلرزیدن، هی به موسی غر میزدن که دیدی آخر به کشتنمون دادی. ولی موسی انگار نه انگار. عصا رو زد به دریا، دریا شکافته شد. منم با لشگرم سرعتمون رو زیاد کردیم، آخرین بنیاسرائیلی که به ساحل روبه رو رسید دو طرف دریا مثل دوتا ساختمان بزرگ فروریخت و من و سپاهم غرق شدیم. خدای موسی تنها لطفی که به من کرد این بود؛ جنازهام با همین شکوه و لباس پر زرق و برق افتاد توی ساحل. کی فکرش رو میکرد من خدای نیل، خدای مصر غرق بشم؟!
ابلیسچه: خب ابلیسچههای عزیز! از فرعون بزرگ یاد گرفتیم انسانی که از خدا نترسه از همهچیز میترسه. پس باید قلب انسان محل زندگی هزاران خدای بزرگ و کوچیک باشه، عالیه
#ماه_خطر
https://eitaa.com/bibliophil
ابلیسچه: جناب فرعون! میدانم توی جهنم خیلی مشغله دارید. اما یک سوال برای ما ابلیسچهها خیلی مهمه، اینکه تو سالها...
فرعون: بتمرگ سر جات، تو نه شما!
ابلیسچه: ببخشید جناب فرعون، داشتم میپرسیدم که شما سالها هر بلایی که بلد بودید سربنیاسرائیل آوردید تا منجی آنها ظهور نکنه. پسرها رو کشتید و دخترها رو به کنیزی گرفتید، انقدر این قوم رو ضعیف کردید که توان ساختن یه صندوقچه چوبی برا گذاشتن نوزاد داخلش رو نداشتن ولی وقتی منجی ظهور کرد به جای اینکه مثل پروانه دورش بگردن بازم شما رو پرستیدند نه خدای موسی نجاتدهندهی خودشون رو، چهطور مردم حاضر شدند شما رو بپرستند؟!
فرعون: جواب یک کلمه است! ترساندن؟من پیشرفتهترین ارابههای جنگی رو داشتم. ارابهها هر روز از خیابانهای اصلی شهر رد میشدند. صدای چرخها روی سنگفرش، آنقدر بلند بود که مادران بچههاشان را بغل میکردند و به خانه میدویدند. من به سردارانم گفتم: هر روز، سر ساعت معین، از کنار کاخ من رژه برن تا مردم ابرقدرت بودن من رو به چشم ببینند. مردم هم تا سپاه پر قدرت من رو از دور میدیدند از ترس میلرزیدند. من بد میکشتم، حتی به زن خودم هم رحم نکردم و به چهار میخ کشیدمش. مردم مصر بدون من، از گشنگی میمردن، من غذای مردم مصر رو میدادم.
ابلیسچه با ذوق نکات را نوشت و گفت: صرف داشتن تجهیزات کافی نیست، باید قدرت رو تو چشم مردم کرد.
فرعون: هیچ زنی بدون اجازهی من حق باردار شدن نداشت. من کاملا به شرایط مسلط بودم. من روز و ساعت بسته شدن نطفهی موسی رو هم از طریق ستارهشناسهام میدانستم، برای همین آن شب کذایی، تمام مردان و زنان مصر رو از هم جدا کردم. من همه کارهی عالم هستم. من خدای بزرگم!
ابلیسچه با نیشخند: دیدیم که نطفهی موسی تو کاخ خودت بسته شد، بعد هم موسی توی کاخ خودت بزرگ شد.
فرعون: بدم شاخکت رو بشکنند احمق!
ابلیسچه: خوب من قصد ندارم برنامه رو ببرم به حاشیه. بعد از این بگیر و ببندها، بلاخره موسی آمد. یک چوپان، با یک عصای ساده و ادعا کرد که شما خدا نیستی. بازم ترس جواب داد؟!
_من به موسی گفتم: اطرافت را نگاه کن! این همه ارابه، این همه سرباز. توی چوپان با یه عصا میخوای با من مقابله کنی؟ خندهدار نیست؟ من تمام تجهیزاتم را برای مبارزه با موسی فرستادم، ساحران هر سحری بلد بودن به کار گرفتند ولی موسی استاد همهی ساحران بود و عصاش اژدهای بزرگی شد و همهی سحرها رو بلعید. منم هر ساحری که ایمان آورد به بدترین شکل از بین بردم.
ابلیسچه: خب خب جناب فرعون! اینها همه گذشت. برای ابلیسچهها بگو چطور میشه با تجهیزات و ترساندن، انسانها را از خدا دور کرد؟
فرعون: همیشه خودتون رو بزرگتر از چیزی که هستید ظاهر کنید. اگر یک لشکر دارید، طوری نشان بدید که انگار صدتا لشکر دارید. اگر یک سلاح دارید، طوری نشان بدید که انگار از آسمان و زمین و دریا به همه چیز مسلط هستید. انسانها از چیزی که نمیفهمند و نمیتوانند اندازهاش را تخمین بزنند، بیشتر میترسند. یه دروغ رو انقدر بگید تا باور کنند و یادتان باشد: ترس، بهترین ابزار بنده کردن آدمهاست. وقتی انسان از فقر و مرگ ترسید، فقط میخواد زنده بماند و زنده ماندن با ترس یعنی بندگی.
ابلیسچه: موسی چرا با این همه تجهیزات نترسید؟! شبی که با قومش میخواست از مصر فرار کنه تو ببخشید شما با تمام سپاه تعقیبش کردید، بین سپاه شما و غرق شدن توی دریا مانده بود، نه راه پیش داشت نه راه پس، چرا تسلیم نشد؟!
فرعون (با عصبانیت):چرا سوال پیچم میکنی احمق؟! ... راستش... من نفهمیدم موسی پشتش به چی گرم بود! قومش هم تا سپاه من رو دیدن از ترس میلرزیدن، هی به موسی غر میزدن که دیدی آخر به کشتنمون دادی. ولی موسی انگار نه انگار. عصا رو زد به دریا، دریا شکافته شد. منم با لشگرم سرعتمون رو زیاد کردیم، آخرین بنیاسرائیلی که به ساحل روبه رو رسید دو طرف دریا مثل دوتا ساختمان بزرگ فروریخت و من و سپاهم غرق شدیم. خدای موسی تنها لطفی که به من کرد این بود؛ جنازهام با همین شکوه و لباس پر زرق و برق افتاد توی ساحل. کی فکرش رو میکرد من خدای نیل، خدای مصر غرق بشم؟!
ابلیسچه: خب ابلیسچههای عزیز! از فرعون بزرگ یاد گرفتیم انسانی که از خدا نترسه از همهچیز میترسه. پس باید قلب انسان محل زندگی هزاران خدای بزرگ و کوچیک باشه، عالیه
#ماه_خطر
۱۷:۴۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#سفرهنانونمک
دعوتید به میزبانی از روزه داران
میتوانید بانی اقلام درج شده در پوستر شوید..
همچنین میتوانید کمک های مالی خود را به شماره کارت :۶۰۳۷۹۹۱۷۶۳۰۴۱۷۰۸به نام محدثه سادات ظهیرالدینیواریز نمایید.
جهت هرگونه ارتباط و هماهنگی :
+989018584322
#امنای_حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سفرهنانونمک
@panah_8
@Norolhoda_ir
@dokhtaranebehesht
میتوانید بانی اقلام درج شده در پوستر شوید..
جهت هرگونه ارتباط و هماهنگی :
#امنای_حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سفرهنانونمک
۱۹:۳۷
بغض قلم
#سفرهنانونمک
دعوتید به میزبانی از روزه داران میتوانید بانی اقلام درج شده در پوستر شوید..
همچنین میتوانید کمک های مالی خود را به شماره کارت : ۶۰۳۷۹۹۱۷۶۳۰۴۱۷۰۸ به نام محدثه سادات ظهیرالدینی واریز نمایید. جهت هرگونه ارتباط و هماهنگی :
+989018584322 #امنای_حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سفرهنانونمک
@panah_8
@Norolhoda_ir
@dokhtaranebehesht
یکی از بدترین کارهای دنیا
افطاری دادن به دختران نوجوانه
که مسخرهها هم حجاب دارند
هم روزه میگیرند
هرکس کمکشون کنه
کرده دیگه اه
#ابلیسچه
افطاری دادن به دختران نوجوانه
که مسخرهها هم حجاب دارند
هم روزه میگیرند
هرکس کمکشون کنه
کرده دیگه اه
#ابلیسچه
۱۹:۳۷
روز هشتم غزلی عشق مرا میچیندسفره را گوشهی ایوان طلا میچیند
از همین اول صبح نیت مشهد کردمنام سلطان دلـم را به زبان آوردم
شور عشقی به دلم ریخت، غمی پیرم کردیا رضا گفتم و این اسم نمک گیرم کرد
هشتمین روز؛ قرار از دل ما میگیردسحر، عطر حرم و صحن و سرا میگیرد
هشتمین روز هوای دلمان بارانیستمشهد و کرب و بلا هر دو حرم مهمانیست
سحر هشتم ماه رمضان، در سفرمبین اربابم و سلطان خودم در به درم
هم سر سفرهی سلطان دو عالم هستیمهم پریشان شب هشت محرم هستیم
هم علی اکبریام هم رضوی، حیرانمکفتر بام حسین و حـرم سلطانم
چَشمِ من خیره به عکسِ حَرَمَت بَند شُدهبا چه حالی بنویسم که #دلم_تنگ شده؟
حَـرَمَـت رام کـنـد قـلـب گـنـهـکـاران رابِطلب شـاهِ خـراسان دلـم از سنگ شده
#ماه_مبارک_رمضان
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
از همین اول صبح نیت مشهد کردمنام سلطان دلـم را به زبان آوردم
شور عشقی به دلم ریخت، غمی پیرم کردیا رضا گفتم و این اسم نمک گیرم کرد
هشتمین روز؛ قرار از دل ما میگیردسحر، عطر حرم و صحن و سرا میگیرد
هشتمین روز هوای دلمان بارانیستمشهد و کرب و بلا هر دو حرم مهمانیست
سحر هشتم ماه رمضان، در سفرمبین اربابم و سلطان خودم در به درم
هم سر سفرهی سلطان دو عالم هستیمهم پریشان شب هشت محرم هستیم
هم علی اکبریام هم رضوی، حیرانمکفتر بام حسین و حـرم سلطانم
چَشمِ من خیره به عکسِ حَرَمَت بَند شُدهبا چه حالی بنویسم که #دلم_تنگ شده؟
حَـرَمَـت رام کـنـد قـلـب گـنـهـکـاران رابِطلب شـاهِ خـراسان دلـم از سنگ شده
#ماه_مبارک_رمضان
۱:۲۷
بازارسال شده از بغض قلم
1_3965315496.mp3
۳۳:۵۰-۳.۸۸ مگابایت
#ماه_مبارک_رمضان#قرآن
۲:۰۲
بازارسال شده از بغض قلم
1_3915938436.mp3
۵۲:۲۱-۱۸ مگابایت
#ماه_مبارک_رمضان#قرآن
۲:۰۲
بازارسال شده از بغض قلم
1_2273797432.mp3
۳۴:۱۳-۴ مگابایت
#ماه_مبارک_رمضان#قرآن
۲:۳۸
بازارسال شده از بغض قلم
1_3915941478.mp3
۵۹:۱۵-۲۰.۳۷ مگابایت
#ماه_مبارک_رمضان#قرآن
۲:۳۸
رد میکنی شاید پس از زنگ دبستانطفل کلاس اولی را از خیابانشاید که دلداری دهی رانندهای راوقتی شکایت میکند از راهبندانمیآوری تا کوپه کیف مادری راکه ناتوان راهی شده سوی خراسانشاید صدامان کردهای با نام کوچکدر غربت یک ریز شهری نامسلمانشاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیمکه چای میریزی برای ندبهخوانانگاهی میاندیشم در این سرما کجایی؟شاید کنار آتش یک مرد چوپانشاید تو را هر جای دنیا دیده باشیمدر زیر باران زیر باران زیر باران
سعادتمند
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
۳:۲۵
پیروزی حسینیه ندارد؟
از در که آمد صورتش رنگ گچ دیوار بود. لبپایینش میلرزید. یک تلنگر میخواست برای باریدن.
نشستیم به حرف زدن. ترس تمام وجودم را گرفت، چه بلایی سر مربی آمده بود؟! دلم هزار راه رفت. نکند توی خیابان...
چند ماه است که یک کانون دخترانه در منطقهی پیروزی تهران تاسیس کردیم تا دختران نوجوان را بعد هجده سال تجربهی کار دانشآموزی و فرهنگی به دین و فرهنگ انقلاب اسلامی علاقمند کنیم.
بیشتر از یک هفته گذشته که مربیهای کانون با زبان روزه از صبح دنبال حسینیه تمام کوچههای پیروزی را صدبار بالا و پایین کردند. پیروزی حسینیه ندارد؟ تاسف همین جاست. در هر کوچه دو تا سه تا حسینیه سبز شده که صاحبانش معنی انسانسازی را نمیفهمند. یکی حسینیه را کرده انبار موتورهایش، آن یکی ختم به ختم درش را باز میکند. دیگری محرم به محرم میآید و میرود و انگار سال فقط ده روز دارد.خندهدارتر آن مردی بود که از فرش میلیاردی و خرابی حسینیه را بهانه میکرد. آنیکی دوست نداشت دختر بیحجاب پا توی حسینیهاش بگذارد. حسینیههایی که از شور نوجوانی خالیست و فقط شبیه یک تابلوی راهنمایی میگویید: نوجوان عزیز برو کافه! حسینیه که جای نوجوان نیست! فرشهایش خراب میشود! کاش موقع پول گرفتن برای ساختن حسینیه هم نذر بیحجابها را نمیگرفتید! مربی میگفت: دیشب توی خواب هم دنبال حسینیه میگشت و مادرش تکانش داده بود که با کی حرف میزنی؟! دختران پیروزی شاید قبل از قیامت خودشان بریزند و همان حسینیهای که صاحبش نگران فرش میلیاردیاش بود را آتش بزنند چون صاحبش اجازه نداد دل دختران شهرش را گره بزنیم به امامرضا. چون صاحبش اجازه نداد توی حسینیهاش علت قیام امامحسین را به دختران نوجوان شهرش بگوییم.
شاید خدا به پل صراط و قیامت واگذار نکند. از ماست که بر ماست...
لطفا این متن بین خودمان توی ایتا و بله بماند. تف سر بالاست.
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
از در که آمد صورتش رنگ گچ دیوار بود. لبپایینش میلرزید. یک تلنگر میخواست برای باریدن.
نشستیم به حرف زدن. ترس تمام وجودم را گرفت، چه بلایی سر مربی آمده بود؟! دلم هزار راه رفت. نکند توی خیابان...
چند ماه است که یک کانون دخترانه در منطقهی پیروزی تهران تاسیس کردیم تا دختران نوجوان را بعد هجده سال تجربهی کار دانشآموزی و فرهنگی به دین و فرهنگ انقلاب اسلامی علاقمند کنیم.
بیشتر از یک هفته گذشته که مربیهای کانون با زبان روزه از صبح دنبال حسینیه تمام کوچههای پیروزی را صدبار بالا و پایین کردند. پیروزی حسینیه ندارد؟ تاسف همین جاست. در هر کوچه دو تا سه تا حسینیه سبز شده که صاحبانش معنی انسانسازی را نمیفهمند. یکی حسینیه را کرده انبار موتورهایش، آن یکی ختم به ختم درش را باز میکند. دیگری محرم به محرم میآید و میرود و انگار سال فقط ده روز دارد.خندهدارتر آن مردی بود که از فرش میلیاردی و خرابی حسینیه را بهانه میکرد. آنیکی دوست نداشت دختر بیحجاب پا توی حسینیهاش بگذارد. حسینیههایی که از شور نوجوانی خالیست و فقط شبیه یک تابلوی راهنمایی میگویید: نوجوان عزیز برو کافه! حسینیه که جای نوجوان نیست! فرشهایش خراب میشود! کاش موقع پول گرفتن برای ساختن حسینیه هم نذر بیحجابها را نمیگرفتید! مربی میگفت: دیشب توی خواب هم دنبال حسینیه میگشت و مادرش تکانش داده بود که با کی حرف میزنی؟! دختران پیروزی شاید قبل از قیامت خودشان بریزند و همان حسینیهای که صاحبش نگران فرش میلیاردیاش بود را آتش بزنند چون صاحبش اجازه نداد دل دختران شهرش را گره بزنیم به امامرضا. چون صاحبش اجازه نداد توی حسینیهاش علت قیام امامحسین را به دختران نوجوان شهرش بگوییم.
شاید خدا به پل صراط و قیامت واگذار نکند. از ماست که بر ماست...
۱۱:۰۱
#ماترکناک_یابنالحسین
اگر یک مو از سر حضرت آقا کم شود، تمام دنیا را به آتش میکشیم.

ما شیعیان علی، تک تک شما را از پشت سنگها بیرون میکشیم و دنیا را از شما کودککشها پاک میکنیم.
شهید یحیی سنوار: نتانیاهو را مجبور خواهیم کرد لعنت کند روزی را که مادرش در آن روز او را متولد کرد.
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا
اگر یک مو از سر حضرت آقا کم شود، تمام دنیا را به آتش میکشیم.
ما شیعیان علی، تک تک شما را از پشت سنگها بیرون میکشیم و دنیا را از شما کودککشها پاک میکنیم.
شهید یحیی سنوار: نتانیاهو را مجبور خواهیم کرد لعنت کند روزی را که مادرش در آن روز او را متولد کرد.
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا
۱۲:۴۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
داستان سنگباران شدن، حضرت خدیجه (سلاماللهعلیها)
موسم حج بود. پیامبر به امر الهی، بالای کوه صفا رفت تا دعوت خود را آشکار کند. با ندای بلند سه بار فرمود؛(ای مردم! من رسول خداوند پروردگار جهانیان هستم.) مردم به سوی آن حضرت چشم دوختند! پیامبر بالای کوه مروه رفت. دست کنار گوشش گذاشت و سه بار فرمود:( ای مردم! من رسول خدا هستم.) بت پرستان با چهرهی خشمگین پیامبر را نگاه کردند. ابوجهل سنگی پرتاب کرد. بین دو چشم پیامبر شکافت و خون جاری شد. سایر مشرکان هم به دنبال ابوجهل پیامبر را سنگباران کردند. پیامبر از کوه بالا رفت و به سنگی تکیه داد. مشرکان به دنبال حضرت دویدند. در این هنگام مردی به نزد علی(علیهالسلام) که حدود ۱۳ ساله بود، رفت و گفت:(محمد کشته شد) حضرت علی(عليهالسلام) سراسیمه به خانه خدیجه دوید. در را کوبید. خدیجه پشت درآمد و فرمود:(کیست؟!)علی(عليهالسلام) فرمود:(من هستم!)خدیجه فرمود:(محمد کجاست؟!)علی(عليهالسلام) فرمود:(خبر ندارم! ولی اطلاع یافتم، مشرکان سنگبارانش کردند! اینک نمیدانم که او زنده است یا کشته شده است!) خدیجه (سلاماللهعلیها) مقداری غذا و آب برداشت و از خانه بیرون آمد. همراه حضرت علی به طرف کوه حرکت نمود، تا به کوه رسیدند. حضرت علی به بانو خدیجه فرمود:(به دامنهی کوه بروید و من به بالای کوه میروم) علی(عليهالسلام) فریاد زد؛(ای رسول خدا! جانم به فدایت کجا هستی! در کدام گوشه افتادهای؟!) حضرت خدیجه با غمی که در صدا داشت فریاد زد:(چه کسی از پیامبر برگزیده برایم خبر میآورد؟ چه کسی از بهار پسندیده به من اطلاع میدهد؟ چه کسی از ابوالقاسم باخبرم میکند؟) در این هنگام جبرئیل نزد پیامبر نازل شد. وقتی که پیامبر نگاهش به جبرئیل افتاد، اشک از چشمانش سرازیر شد و فرمود:(میبینی که قوم من با من چه کردند؟! مرا تکذیب کردند و از جامعه راندند. به من حمله نمودند!) جبرئیل عرض کرد:(ای محمد دستت را به من بده!) آن گاه دست آن حضرت را گرفت و بر بالای کوه نشاند و فرش مخملی بهشتی از زیر پرش بیرون آورد و آن را بر زمین کوه گستراند. پیامبر را روی آن نشاند و آن هنگام فرشتگان مقرب هر کدام پس از دیگری به حضور پیامبر آمدند و از او اجازه هلاکت کافران را خواستند. پیامبر فرمود:(من برای عذاب رساندن مبعوث نشدم، برای رحمت به جهانیان مبعوث شدهام. من و قومم را به خود واگذارید! آنها ناآگاه هستند!) در این هنگام جبرئیل به حضرت خدیجه نگاه کرد که در کوه به جستجوی گمشدهی خود بود. به رسولخدا عرض کرد؛(آیا به خدیجه نمینگری که فرشتگان آسمان از گریه او به گریه افتادهاند. او را به سوی خود بخوان و سلام مرا به او برسان و به او بگو خداوند به تو سلام میرساند و او را به بهشت و خانهای بلورین و آراسته با طلا مژده میدهد. که در آن رنج و نگرانی نیست!) آنگاه پیامبر او را فراخواند. در حالی که از صورتش خون میچکید و خونها را پاک میکرد. خدیجه وقتی که به پیامبر نزدیک شد و چهره خونین پیامبر را دید، آهی کشید و فرمود:(پدر و مادرم به فدایت! بگذار خونها به زمین بریزد!) پیامبر فرمود:(میترسم پرودگار بر اهل زمین غضب کند!) آن روز به شب رسید. پیامبر از تاریکی شب استفاده کرد و همراه علی(عليهالسلام) و حضرت خدیجه به خانه بازگشت.بانو خدیجه در خانه خود، پیامبر را در حجرهای که دیوارههایش از سنگ بود، جای داد. سقف خانه را با تختههایی از سنگ پوشاند. و روبه روی پیامبر ایستاد. پیامبر را به وسیله جامهاش پنهان کرد. مشرکان به جایگاه پیامبر سنگ انداختند. سنگ از هر سو میبارید. دیوار و سقف سنگی جلوی نفوذ سنگ را میگرفت. هر سنگی که از روبه رو میآمد، حضرت خدیجه خود را سپر آن میکرد. در این هنگام بانو فریاد زد؛(ای گروه قریش! آیا زن آزاده را در خانه خود سنگباران میکنید؟) وقتی که مشرکان این ندا را شنیدند، منصرف شدند و رفتند. بامداد روز بعد رسول خدا به کعبه رفتند.
بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۴۱ تا ۲۴۳
#خدیجه_کبری
https://eitaa.com/bibliophil
https://ble.ir/bibliophils
موسم حج بود. پیامبر به امر الهی، بالای کوه صفا رفت تا دعوت خود را آشکار کند. با ندای بلند سه بار فرمود؛(ای مردم! من رسول خداوند پروردگار جهانیان هستم.) مردم به سوی آن حضرت چشم دوختند! پیامبر بالای کوه مروه رفت. دست کنار گوشش گذاشت و سه بار فرمود:( ای مردم! من رسول خدا هستم.) بت پرستان با چهرهی خشمگین پیامبر را نگاه کردند. ابوجهل سنگی پرتاب کرد. بین دو چشم پیامبر شکافت و خون جاری شد. سایر مشرکان هم به دنبال ابوجهل پیامبر را سنگباران کردند. پیامبر از کوه بالا رفت و به سنگی تکیه داد. مشرکان به دنبال حضرت دویدند. در این هنگام مردی به نزد علی(علیهالسلام) که حدود ۱۳ ساله بود، رفت و گفت:(محمد کشته شد) حضرت علی(عليهالسلام) سراسیمه به خانه خدیجه دوید. در را کوبید. خدیجه پشت درآمد و فرمود:(کیست؟!)علی(عليهالسلام) فرمود:(من هستم!)خدیجه فرمود:(محمد کجاست؟!)علی(عليهالسلام) فرمود:(خبر ندارم! ولی اطلاع یافتم، مشرکان سنگبارانش کردند! اینک نمیدانم که او زنده است یا کشته شده است!) خدیجه (سلاماللهعلیها) مقداری غذا و آب برداشت و از خانه بیرون آمد. همراه حضرت علی به طرف کوه حرکت نمود، تا به کوه رسیدند. حضرت علی به بانو خدیجه فرمود:(به دامنهی کوه بروید و من به بالای کوه میروم) علی(عليهالسلام) فریاد زد؛(ای رسول خدا! جانم به فدایت کجا هستی! در کدام گوشه افتادهای؟!) حضرت خدیجه با غمی که در صدا داشت فریاد زد:(چه کسی از پیامبر برگزیده برایم خبر میآورد؟ چه کسی از بهار پسندیده به من اطلاع میدهد؟ چه کسی از ابوالقاسم باخبرم میکند؟) در این هنگام جبرئیل نزد پیامبر نازل شد. وقتی که پیامبر نگاهش به جبرئیل افتاد، اشک از چشمانش سرازیر شد و فرمود:(میبینی که قوم من با من چه کردند؟! مرا تکذیب کردند و از جامعه راندند. به من حمله نمودند!) جبرئیل عرض کرد:(ای محمد دستت را به من بده!) آن گاه دست آن حضرت را گرفت و بر بالای کوه نشاند و فرش مخملی بهشتی از زیر پرش بیرون آورد و آن را بر زمین کوه گستراند. پیامبر را روی آن نشاند و آن هنگام فرشتگان مقرب هر کدام پس از دیگری به حضور پیامبر آمدند و از او اجازه هلاکت کافران را خواستند. پیامبر فرمود:(من برای عذاب رساندن مبعوث نشدم، برای رحمت به جهانیان مبعوث شدهام. من و قومم را به خود واگذارید! آنها ناآگاه هستند!) در این هنگام جبرئیل به حضرت خدیجه نگاه کرد که در کوه به جستجوی گمشدهی خود بود. به رسولخدا عرض کرد؛(آیا به خدیجه نمینگری که فرشتگان آسمان از گریه او به گریه افتادهاند. او را به سوی خود بخوان و سلام مرا به او برسان و به او بگو خداوند به تو سلام میرساند و او را به بهشت و خانهای بلورین و آراسته با طلا مژده میدهد. که در آن رنج و نگرانی نیست!) آنگاه پیامبر او را فراخواند. در حالی که از صورتش خون میچکید و خونها را پاک میکرد. خدیجه وقتی که به پیامبر نزدیک شد و چهره خونین پیامبر را دید، آهی کشید و فرمود:(پدر و مادرم به فدایت! بگذار خونها به زمین بریزد!) پیامبر فرمود:(میترسم پرودگار بر اهل زمین غضب کند!) آن روز به شب رسید. پیامبر از تاریکی شب استفاده کرد و همراه علی(عليهالسلام) و حضرت خدیجه به خانه بازگشت.بانو خدیجه در خانه خود، پیامبر را در حجرهای که دیوارههایش از سنگ بود، جای داد. سقف خانه را با تختههایی از سنگ پوشاند. و روبه روی پیامبر ایستاد. پیامبر را به وسیله جامهاش پنهان کرد. مشرکان به جایگاه پیامبر سنگ انداختند. سنگ از هر سو میبارید. دیوار و سقف سنگی جلوی نفوذ سنگ را میگرفت. هر سنگی که از روبه رو میآمد، حضرت خدیجه خود را سپر آن میکرد. در این هنگام بانو فریاد زد؛(ای گروه قریش! آیا زن آزاده را در خانه خود سنگباران میکنید؟) وقتی که مشرکان این ندا را شنیدند، منصرف شدند و رفتند. بامداد روز بعد رسول خدا به کعبه رفتند.
بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۴۱ تا ۲۴۳
#خدیجه_کبری
۱۸:۲۷