«نمیتونم نداریم. باید ادامه بدیم» «خیلی نزدیک بود. هوا غبارآلوده هنوز...» «صدای سوتِ افتادنش رو شنیدم» «شاید بعدی ما باشیم. آماده ای؟!» «خوشحالم» «زندگیِ ضربان قلبی» «فاطمه با یه لبخند بزرگ؟!» «دست چپت!... چپ؟! چپم کدومه؟؟» «محمد پارسا راحتی؟!.... اره.... تاااق!» «حالا فهمیدم چرا نیومدم تجربی» «در این یه مورد اصلا دلم نمیخواست پسر باشم» «برادرا مثل همیشه ول کردن» «ما دوتا یه پا مردیم!» «نماز فشفشه ای» «شیشه هارو چسب بزنید» «همین الان جنازه دیدم» «بابا استاد رو ول کنید بره» «من بی نهایت شدم» «اوف!! چقدر کار!» «با احترام به ساحت مقدس چفیه» «خدایی سخته ها» «بچه ها کمک! یه دست برسونید من تموم شدم» «فردا تشیعه...» «بیا باهم بریم. بگم بهت؟!» «مومن زرنگ...؟!» «حسابی مشخصه خسته شده» «جانباز ۴۰ درصد» «پاشو بریم پزشکی قانونی. سهمیه کنکورت جوره» «محترمانه و قاطعانه» «الان جواب مامانت رو چی بدم؟؟» «دیگه دختر دست ما نمیده» «چهار روز کل مسیر رو اسپری کردم اینقدر خسارت ندیدم!» «واقعا سال ۵۷تیم» «ارتداد فیزیکی خیلی جذاب تر از الکترونیکیه» «ما از خودی خوردیم» «میشه بیاریمش خونه؟!» «حاج اقا رو باید دریابید»
«صداهای مبهم ذهنم»
«صداهای مبهم ذهنم»
۲۳:۲۹
من شرمنده ام... که بعد از شما، هنوز لحظاتی هست که زبانم خالی از ذکر صلوات است))))):
+بیکرانِ غمدار
@biekaran
+بیکرانِ غمدار
@biekaran
۱:۰۵
الله اکبر ذکر اعظم است... این اولین باری بود که ترس نتوانست به حریم دلم یورش ببرد
۱۸:۵۰
«یکی سه شبه داره تعقیبش میکنه» «وجعلنا من بین ایدیهم سدا...» «اره بابا مردم خوبی داریم» «دیوار دو طرف مغازه در اختیار شما» «من خیلی خوشم اومد. خوش گذشت» «تعارف ندارم.... خب منم تعارف ندارم» «اجازه بدید نپذیرم» «بمب فقط یکی از عوامل بد خوابیه من بود» «روحم سه مترم ازم جدا نشد» «انقلاب رو از چپ و راست داشتن میزدن» «امداد های غیبی» «نباید بخوابم...» «ماسک نزدی!» «نمیخوام مثل اغتشاش گرا بشم» «افطار کردی؟!» «چرااا این بلا های عظمی دقیقا اونجایی که نباید سرم میاد؟!» «خدایا گناه دارم» «چرا تنها نشستی؟!بیا پیش ما» «لقمه بگیرم برات؟!» «دوست دزد» «من اگر دوست دزد بودم دوستای خودم رو از دست نمیدادم» «چه حرفا!» «شاید یهو بیوفتم. ولی فعلا که سر پام.» «شاید هیچ وقت...» «باند رو نبره!!» «چه کیفی میکنه برا خودش» «انرژی شون که تموم میشه یه دور افتخار میزنن» «شعار های آبکی ایتایی» «مهمه که کجام؟ فکر نیمکنم» «خیلی وقته برام مهم نیست» «ما تو مسجد بزرگ شدیم. کجا بزاریم بریم؟!» «موازی کاریه» «برای منم فیلم بگیر.» «خدایا کاش این صحنه هارو رو دور کند ببینم» «همچنان وصیت عرفانی ندارم» «تو رستم تهمتنی»«چرا مهمن؟! ول کن تروخدا» «ان نکاح سنتی...» «شیرینی ماشینی» «هویت من این پرجم سه رنگه»«شهید رو کجا بردن؟! چرا کسی نمی دونه؟!»«این گل را به رسم هدیه...»«پرچم ساتن خیلی خوبه! تو عکسام خوب میوفته»
«صداهای مبهم ذهنم»
«صداهای مبهم ذهنم»
۱۹:۳۶
بیکران''
«یکی سه شبه داره تعقیبش میکنه» «وجعلنا من بین ایدیهم سدا...» «اره بابا مردم خوبی داریم» «دیوار دو طرف مغازه در اختیار شما» «من خیلی خوشم اومد. خوش گذشت» «تعارف ندارم.... خب منم تعارف ندارم» «اجازه بدید نپذیرم» «بمب فقط یکی از عوامل بد خوابیه من بود» «روحم سه مترم ازم جدا نشد» «انقلاب رو از چپ و راست داشتن میزدن» «امداد های غیبی» «نباید بخوابم...» «ماسک نزدی!» «نمیخوام مثل اغتشاش گرا بشم» «افطار کردی؟!» «چرااا این بلا های عظمی دقیقا اونجایی که نباید سرم میاد؟!» «خدایا گناه دارم» «چرا تنها نشستی؟!بیا پیش ما» «لقمه بگیرم برات؟!» «دوست دزد» «من اگر دوست دزد بودم دوستای خودم رو از دست نمیدادم» «چه حرفا!» «شاید یهو بیوفتم. ولی فعلا که سر پام.» «شاید هیچ وقت...» «باند رو نبره!!» «چه کیفی میکنه برا خودش» «انرژی شون که تموم میشه یه دور افتخار میزنن» «شعار های آبکی ایتایی» «مهمه که کجام؟ فکر نیمکنم» «خیلی وقته برام مهم نیست» «ما تو مسجد بزرگ شدیم. کجا بزاریم بریم؟!» «موازی کاریه» «برای منم فیلم بگیر.» «خدایا کاش این صحنه هارو رو دور کند ببینم» «همچنان وصیت عرفانی ندارم» «تو رستم تهمتنی» «چرا مهمن؟! ول کن تروخدا» «ان نکاح سنتی...» «شیرینی ماشینی» «هویت من این پرجم سه رنگه» «شهید رو کجا بردن؟! چرا کسی نمی دونه؟!» «این گل را به رسم هدیه...» «پرچم ساتن خیلی خوبه! تو عکسام خوب میوفته» «صداهای مبهم ذهنم»
دلم خیلی پره

۱۹:۳۷
اقای لاریجانی به رفقای شهیدش پیوست...
خوشا به سعادتت مرد(((:
۲۱:۳۲
بیکران''
«یکی سه شبه داره تعقیبش میکنه» «وجعلنا من بین ایدیهم سدا...» «اره بابا مردم خوبی داریم» «دیوار دو طرف مغازه در اختیار شما» «من خیلی خوشم اومد. خوش گذشت» «تعارف ندارم.... خب منم تعارف ندارم» «اجازه بدید نپذیرم» «بمب فقط یکی از عوامل بد خوابیه من بود» «روحم سه مترم ازم جدا نشد» «انقلاب رو از چپ و راست داشتن میزدن» «امداد های غیبی» «نباید بخوابم...» «ماسک نزدی!» «نمیخوام مثل اغتشاش گرا بشم» «افطار کردی؟!» «چرااا این بلا های عظمی دقیقا اونجایی که نباید سرم میاد؟!» «خدایا گناه دارم» «چرا تنها نشستی؟!بیا پیش ما» «لقمه بگیرم برات؟!» «دوست دزد» «من اگر دوست دزد بودم دوستای خودم رو از دست نمیدادم» «چه حرفا!» «شاید یهو بیوفتم. ولی فعلا که سر پام.» «شاید هیچ وقت...» «باند رو نبره!!» «چه کیفی میکنه برا خودش» «انرژی شون که تموم میشه یه دور افتخار میزنن» «شعار های آبکی ایتایی» «مهمه که کجام؟ فکر نیمکنم» «خیلی وقته برام مهم نیست» «ما تو مسجد بزرگ شدیم. کجا بزاریم بریم؟!» «موازی کاریه» «برای منم فیلم بگیر.» «خدایا کاش این صحنه هارو رو دور کند ببینم» «همچنان وصیت عرفانی ندارم» «تو رستم تهمتنی» «چرا مهمن؟! ول کن تروخدا» «ان نکاح سنتی...» «شیرینی ماشینی» «هویت من این پرجم سه رنگه» «شهید رو کجا بردن؟! چرا کسی نمی دونه؟!» «این گل را به رسم هدیه...» «پرچم ساتن خیلی خوبه! تو عکسام خوب میوفته» «صداهای مبهم ذهنم»
«امروز روز من نیست» «از در و دیوار وجود...» «دیگه داره عادی میشه» «جنگنده اس یا چی؟؟» «بالاخره تموم شددد» «عمو از اینا میخوای؟؟» «دیگه دارم نمیتونم» «بدن خاکی عزیزم.طاقت بیار...» «صادقانه بگو» «زحمت نمیخوام بدم» «باهام حرف نــــزن» «آسید مجتبی رو ننداز زمین!!» «چرا هی میره میاد؟!» «تاب آوری» «کاش همین ناخالصی هارو قبول کنه» «کاش دم خوره گرفته بود» «درس بخونم خوبه؟!.... درسم میخونی؟؟» «فرار میکنن» «اثرات دوست شدن باهاشه» «عادتشه چیزایی که دوست دارم رو ازم بگیره» «تقصیر خودته. کس دیگه ای مقصر نیست» «هر مشتری ۱۰ تومن» «عه آشنااا میبینم!» «نه ممنون من بینهایتم» «وای دوباره...» «بیا این گل برای تو. من گل خودم رو دارم.» «بهونه اس. من شرمنده ام» «اسد آباد...» «نمیشنوم. باهام حرف نزن» «دلم سوخت...» «جزو کسایی هستی که بهم انرژی میدی.» «اینا کاراشون تبلیغاتیه»
«صداهای مبهم ذهنم»
«صداهای مبهم ذهنم»
۲۰:۲۳
اونجا که آلبرکامو میگه :اگر شد که هیچ؛ اما اگر نشد،بند کفشهایم را محکمتر میبندم و انجامش میدهماین بار با موهای سفید بیشتر؛چون آنچه اهمیت دارد پیروزی نیست، پایداریست.
۱۴:۱۴
بیکران''
«امروز روز من نیست» «از در و دیوار وجود...» «دیگه داره عادی میشه» «جنگنده اس یا چی؟؟» «بالاخره تموم شددد» «عمو از اینا میخوای؟؟» «دیگه دارم نمیتونم» «بدن خاکی عزیزم.طاقت بیار...» «صادقانه بگو» «زحمت نمیخوام بدم» «باهام حرف نــــزن» «آسید مجتبی رو ننداز زمین!!» «چرا هی میره میاد؟!» «تاب آوری» «کاش همین ناخالصی هارو قبول کنه» «کاش دم خوره گرفته بود» «درس بخونم خوبه؟!.... درسم میخونی؟؟» «فرار میکنن» «اثرات دوست شدن باهاشه» «عادتشه چیزایی که دوست دارم رو ازم بگیره» «تقصیر خودته. کس دیگه ای مقصر نیست» «هر مشتری ۱۰ تومن» «عه آشنااا میبینم!» «نه ممنون من بینهایتم» «وای دوباره...» «بیا این گل برای تو. من گل خودم رو دارم.» «بهونه اس. من شرمنده ام» «اسد آباد...» «نمیشنوم. باهام حرف نزن» «دلم سوخت...» «جزو کسایی هستی که بهم انرژی میدی.» «اینا کاراشون تبلیغاتیه» «صداهای مبهم ذهنم»
«امروز رو قول دادم استراحت کنم» «نه.معلومه که نه» «مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن»«براش خوشحالم. برا خودم ناراحت» «اذیتم میکنن. خیلی» «عه ایسپک!» «دارن بهتون میخندن. یه مقدار فاصله بگیرید» «مصاحبه نگرفتید؟... نه» «تف» «زندگی تلفیقی دوست دارم. مجازی حقیقی(:»«واقعا فردا عیده؟!» «کی فکرش رو میکرد؟!» «تو مهمون دعوت کردی؟» «نانچیکو بادکنکی» «پرچم کِشی سیار» «چشمام هنوز خوابه.» «بیا تو سال جدید یادمون نره...» «مگه خودت نخواستی؟!... اوهوم.... پس چرا فاز ناراحت میگیری؟»«فرد محور نباش»
«صداهای مبهم ذهنم»
«صداهای مبهم ذهنم»
۱۹:۴۳
هی شما! -کی؟! من!؟ +بله خود شما. بیا اینجا ببینم! -بفرمایید در خدمتم. چیزی شده؟! +نه والا چیز خاصی نشده ولی فکر کنم برای شما چیزی شده باشه. -چطور؟! +چرا اینقدر با غرور و نارضایتی و... اینا داری کار میکنی؟-غرور و نارضایتی؟؟ نه اقا من عاشق خدمت به خلق خدام. +نه نه... ایناهاش! ببین اینجا. و اینجا و کمی هم اینجا. ببین چی میبینی تو خودت؟! -عه... اره... مثل اینکه درست میگید. +بله که درست میگم! ببین منو جوون... مگه تو نبودی که پاشنه ی درِ خدا رو کَندی که ترووووو به عزت و جلالت بزار توفیق خدمت به خلق و جهاد و... از این چیزا رو داشته باشم؟؟ -آره... خودم بودم. خودم گفتم. +پس چرا الان که بهت توفیق و مسئولیتی داده، اینقدر نااااز داری؟؟ خب با همون عشقی که واقعا تو دلت هست رفتار کن. ناز کردن که امضای خدمت نیست. -اخه واقعا سخته... خیلی وقتا اذیت میشم. +ببین منو... مگه کسی بهت وعده ی راحتی داده بود؟! -نه... خودم میدونستم چه راه سختی رو انتخاب کردم+پس تا خدا توفیقت رو ازت نگرفته درست کار کن. متواضعانه کار کن. خالصانه کار کن. یه کاری کن حداقل ته کیسه، یه اَجری برات بمونه. -چشم... +ببین منو... اگه توفیق رو خدا ازت بگیره، پس دادنش با خود خداس هاااا... از ما گفتن بود. برو به سلامت
•مکالماتِ بی پرده ی درونی+بیکران
@biekaran
•مکالماتِ بی پرده ی درونی+بیکران
@biekaran
۱:۴۷
بازارسال شده از استاد علی صفایی حائری (عین_صاد)
دوست، از دست رفت...
چهطور شد رمضان دارد از ما جدا مىشود و فاصله مى گيرد...اما دل ما نمىشكند؟ چطور يك دوست را كه انسان از دست مىدهد اين همه محزون مى شود، ولى رمضان را كه از دست مى دهد باكش نيست؟
در اين آخرين شب از رمضان، اگر فرصتى و حالى و توجهى بود به كمبودها و كسرىهاى خودمان، دوستان و معاشرينى كه با هم بودهايم و گِلههايى كه از يكديگر داريم فكر كنيم. اگر دلهاى ما نسبت به يكديگر كينه داشته و حقوق يكديگر را ادا نكردهايم و اگر محبتى به يكديگر نداشتهايم و در غياب هم به ياد هم نبودهايم.
بايد به همه حقوقى كه بوده و از دست رفته، در اين شب كه شب آخر ماه است بپردازيم و ته بساطمان را جمع كنيم، مثل دستفروشهايى كه در آخر شب، وقتى كه مىخواهند بروند منزل، بساطشان را ارزان مىفروشند. ما خيلى گناه داريم، ماه رمضان هم كه دارد مىرود، بياييم اين جنسهاى كثيف و بنجل را كه هيچکس هم مشترى آن نيست، همه را دور بريزيم.

بهار رویش
با #عین_صاد همراه باشید:http://ble.ir/join/YWNjYTZiMj
۱:۵۱
بیکران''
دوست، از دست رفت...
چهطور شد رمضان دارد از ما جدا مىشود و فاصله مى گيرد...اما دل ما نمىشكند؟ چطور يك دوست را كه انسان از دست مىدهد اين همه محزون مى شود، ولى رمضان را كه از دست مى دهد باكش نيست؟
در اين آخرين شب از رمضان، اگر فرصتى و حالى و توجهى بود به كمبودها و كسرىهاى خودمان، دوستان و معاشرينى كه با هم بودهايم و گِلههايى كه از يكديگر داريم فكر كنيم. اگر دلهاى ما نسبت به يكديگر كينه داشته و حقوق يكديگر را ادا نكردهايم و اگر محبتى به يكديگر نداشتهايم و در غياب هم به ياد هم نبودهايم.
بايد به همه حقوقى كه بوده و از دست رفته، در اين شب كه شب آخر ماه است بپردازيم و ته بساطمان را جمع كنيم، مثل دستفروشهايى كه در آخر شب، وقتى كه مىخواهند بروند منزل، بساطشان را ارزان مىفروشند. ما خيلى گناه داريم، ماه رمضان هم كه دارد مىرود، بياييم اين جنسهاى كثيف و بنجل را كه هيچکس هم مشترى آن نيست، همه را دور بريزيم. 
بهار رویش
با #عین_صاد همراه باشید: http://ble.ir/join/YWNjYTZiMj
و من الله توفیق(:
۱:۵۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ما باید پیاپی راهی را که در پیش داریم از نو بشناسیم و اعتبارش را باز شناسیم
#ارتداد
پ. ن: کتاب ارتداد به نویسندگی وحید یامین پور ارزش اینو داره که جمله به جمله اش رو مدام به خودمون یاد آوری کنیم. این کتاب مثل آب برای روحِ تشنه ی آرمان خواهی ماست... پیشنهاد میکنم از تخفیف خوردن کتاب های طاقچه نهایت استفاده رو ببرید
#ارتداد
پ. ن: کتاب ارتداد به نویسندگی وحید یامین پور ارزش اینو داره که جمله به جمله اش رو مدام به خودمون یاد آوری کنیم. این کتاب مثل آب برای روحِ تشنه ی آرمان خواهی ماست... پیشنهاد میکنم از تخفیف خوردن کتاب های طاقچه نهایت استفاده رو ببرید
۱۸:۵۴
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_نوروزی_رهبر_معظّم_انقلاب_اسلامی_1405.pdf
۳۱۲.۶۷ کیلوبایت
۲۱:۳۲
بیکران''
«امروز رو قول دادم استراحت کنم» «نه.معلومه که نه» «مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن» «براش خوشحالم. برا خودم ناراحت» «اذیتم میکنن. خیلی» «عه ایسپک!» «دارن بهتون میخندن. یه مقدار فاصله بگیرید» «مصاحبه نگرفتید؟... نه» «تف» «زندگی تلفیقی دوست دارم. مجازی حقیقی(:» «واقعا فردا عیده؟!» «کی فکرش رو میکرد؟!» «تو مهمون دعوت کردی؟» «نانچیکو بادکنکی» «پرچم کِشی سیار» «چشمام هنوز خوابه.» «بیا تو سال جدید یادمون نره...» «مگه خودت نخواستی؟!... اوهوم.... پس چرا فاز ناراحت میگیری؟» «فرد محور نباش» «صداهای مبهم ذهنم»
«دو عید مون تو عزا شده.» «خوبه اخلاق کابردی هم پاس کردم):» «چهارده روز فرصت طلایی» «هیچ جا هیچ چیز به دردبخوری پیدا نمیشه» «باید از یه جا شروع کرد دیگه» «تو سال جدید میخوام جاهای خالی رو پر کنم» «تجمع نیست؟! چه بد!» «کاش تموم بشه» «ترقه بازی=بی شرفی» «آرام. خلاف. پیگیر» «اینا منفیه؟؟» «عروس بشی خواهر» «مثل چِک، برگشت خوردم» «شاید این رنگی ترین لباسی باشه که می پوشم.» «لاشخور های سلطنت طلب» «کاش لال بودن» «کاش حالش خوب بشه.» «نماز روز قدس...» «شرف المکانِ بالمکین» «دو تا الله اکبر بگید پشت بلندگو.»«پدافند. شایدم ترقه.» «برای ایران آزاد... در جزیره ی اپستین!» «(الفاظ زشت)»
«صداهای مبهم ذهنم»
«صداهای مبهم ذهنم»
۲۱:۴۰
جهان ها بعد از تو در ماتم به سر می برن..))): دلم خیلی برات تنگ شده اقا جان... 🥲
۷:۱۷
بازارسال شده از آقا مجتبی
#لبیک_یا_خامنهای
۱۳:۳۳
بیکران''
چرا پیام های آقا سید مجتبی به دل می نشیند؟
قاسم قربانی
دومین پیام آقا سید مجتبی به مناسبت فرارسیدن عید نوروز و عید فطر منتشر شد. بدون تعارف نگران بودیم که آیا رهبر جدید، همانند امامان متقدم انقلاب به زینت کلام بلیغ و زنده کننده آراسته هست یا نه. هر دو پیام مکتوب آقا سید مجتبی در همان سطرهای اول به شدت گیرا بود و به دلم نشست. وقتی با دیگران صحبت کردم، دیدم که به دل نشستن، حسی مشترک بوده است. دل نشینی می تواند عوامل زیادی داشته باشد؛ از محتوای متن تا شرایط بیرونی صدور پیام و فرم و سبک نگارش. به عنوان معلم ساده ادبیات بر خود لازم می دانم، کمی درباره فرم و سبک نگارش ایشان و نقشی که در گیرایی متن دارد، صحبت کنم.
در همان نظر اول دو ویژگی بارز در سبک نوشتاری هر دو پیام، توجهم را به خودش جلب کرد: اول حضور قوی شخصیت نویسنده در متن و دوم نشان دادن به جای گفتن! اما این دو چیستند و چگونه در دو پیام حضور داشتند؟
حضور نویسنده: در متنهای اداری و علمی، به عنوان یک استاندارد و ارزش، شخصیت نویسنده تا حد امکان از متن حذف می شود. این نوع متنها به گونه ای است که انگار هر کسی می تواند آن را نوشته باشد. به بیان دیگر، امضای شخصی هیچ کسی پای آن ها نیست. این متنها چیزی که نشان دهد یک انسان به خصوص پشت آن است، ندارند. عواطف و لحن شخصی، پشتشان حس نمی شود. حتی گویی از لا مکان و لازمان صادر شده اند. کلمات در این گونه بیانیه ها، تابوت هایی هستند که جسد معنا را با خود حمل می کنند و جمله ها روح ندارند. معنایی که از این پیامها بر می آید به راحتی از طریق واژگان دیگر و به دهها شکل دیگر قابل بازسازی است.
اما پیامهای آقا سید مجتبی، دقیقاً واجد امضای شخصی است. حضور شخص نویسنده در متن کاملا هویداست. از خاطراتش می گوید، از همسر و خواهر شهیدش سخن به میان می آورد و از این که حتی علاقه خود به همسرش را ابراز کند، خجالت نمی کشد. در پیام اول برایمان می نویسد از افرادی بوده است که پیکر پدر را پس از شهادت زیارت کرده و کوهی از صلابت «دیده است». همچنین «شنیده است» که مشت دست سالمش را گره کرده بود. پیام متنی نیست که از ناکجا پرتاب شده باشد. نویسنده ای دارد که «می بیند» و «می شنود» و دیده ها و شنیده هایش را برای ما تعریف می کند. نویسنده ای که به صورت ناشناس در تاکسی می نشیند و حرفهای ما مردم را می شنود. مثل یک معلم، توضیح می دهد آیه ای که در ابتدای پیام آمده چه معنایی دارد و چه معنایی ندارد. حتی وقتی با پاکستان صحبت می کند، علاقه ویژه خود و پدرش را به این کشور پنهان نمی کند و خاطره بغض پدر را در خطبه های نماز عید فطر به خاطر سیل پاکستان تعریف می کند. (یادش به خیر! در کنار رفیق خوبمان شهید امیر اشرفی، توفیق حضور در آن نماز را داشتیم و همراه با رهبر شهید بغض کردیم و اشک ریختیم). لحن صمیمی و امضای شخصی نویسنده ما را مطمئن می کند که آقا سید محتبی در حال سخن گفتن با ماست نه فلان دبیرخانه یا هوش مصنوعی.
نشان دادن به جای گفتن: یکی از مهمترین اصول داستان نویسی این است: «نگو! نشان بده!» بر اساس این آموزه، نویسنده به جای این که سخنرانی کند باید تصویر بسازد. مثلا به جای این که بگوید، فلان رویداد غمناک بود، غم را به تصویر بکشد و به جای این که بگوید ترسناک بود، برای ترس رویداد و تصویر خلق کند. پیامهای آقا سید مجتبی، داستان نبود، اما سرشار بود از تصویر سازی. به جای این که بگوید، پدر شهید، تا آخرین لحظه استوار بود، می نویسد: «شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود»! به جای این که بگوید: با مردم ارتباط داشته ام و حرفهای آنها را شنیده ام، به صورت ناشناس سوار تاکسی شده، با مردم هم کلام شده و از آنان می آموزد. به جای آن که صرفا بگوید رهبر شهید، به پاکستان علاقه داشت، تصویر بغض گریه آلود او را هنگام سخن گفتن از سیل پاکستان ترسیم می کند و هنگامی که از لزوم پرداخت غرامت سخن می گوید، مرد قدرتمندی را تصویر می کند که یا غرامت را به زبان خوش می گیرد یا به زور می ستاند و اگر هیچ کدام نشد، به هر اندازه که شد، از اموال مجرم به آتش می کشد.
اگر بخواهم، سبک بیان رهبر جوان را با رهبر شهید، مقایسه کنم، می توانم بگویم رهبر شهید به سان یک سخنور بزرگ کهن در انتخاب واژگان، نظم و چینش کلمات، ایجاز سخن و ایجاد شبکه های معنایی مستتر، توانا و استاد بود و لحن رهبر جوان، مدرن تر و صمیمی تر است. رهبر شهید، از قواعد و حکمت های کلی سخن می گفت و به رسم تبیین برای آنها مثال و حکایت بیان می کرد، اما رهبر جدید، از همین پایین و با حکایت از دل رویداد سخن را آغاز می کند و سپس به سمت قاعده و حکمت کلی حرکت می کند. حکمتی که چه بسا در کلام پوشیده بماند و کشف آن به ذوق و هوش خواننده واگذار شود. #لبیک_یا_خامنهای
@aghamojtabakhameneii
همت کنید بخونید خوبه. ولی اگر واااقعا نمیخواید زحمت بدید، بخش آخر رو بخونید.
۱۳:۳۴
«۷:۳٠»«طی الارضم خوب چیزیه ها» «عیدت مبارک» «غبطه میخورم...» «کی فکرش رو میکرد؟؟» «باید بری؟!» «به اعصاب و روان خودت مسلط باش» «اسانسورشون صدای پدافند میداد» «اثرات همنشینی با اقای بیاته» «جیمز استوراتِ قصه گو» «چه سخت!» «مهم نیستن دیگه... واقعا» «اینو اگه ببینه کف و خون بالا میاره» «لالام میه» «اول انتگرال بود بعد دیفرانسیل اومد.» «من عروسکم» «کاش بیشتر کنارم می موندی...» «دوستم» «بزار یه لبخند بزرگ بزنم و سکوت کنم»«سلااام. تورو نمیشناسم. بیا بغلم» «تحول و تغییر؟!» «به دغدغه ی من خوش آمدی...» «از دستش ندیم...» «شبکه ۲۷»«باید باهاشون حرف بزنم» «خدایا خودت راه نشونم بده» «نه ترجیح میدم مجازی باهاشون آشنا بشم.» «کجای این بازی هستی؟!» «دسته رفت...»
«صداهای مبهم ذهنم»
«صداهای مبهم ذهنم»
۲۰:۰۱