بازارسال شده از آتوسا حیدریان
اما سخنان آقابه طور کلی دو محوریت اساسی داشت: ۱.بسیج۲. مسائل روز منطقه
۲. انگیزه های بسیج هم خدایی و وجدانی و هم ناشی از غیرتمندی و اعتماد به نفس است.
۳. کشوری مثل ما نیازش به بسیج بیشتر از کشور های دیگه ست. چرا؟ چون که کشور ما علنا در مقابل قلدر های زورگوی جهانی و چاقوکش های بین الملی سینه سپر کرده و ایستاده... و جبهه ای به عنوان جبهه مقاومت پدید آورده است.
۴. با زنده ماندن بسیج مقاومت زنده میماند. اگر بسیج با نشاط باشد پدیده ی مقاومت در برابر زورگویان و ستمگران عالم زنده خواهد ماند و رشد خواهد کرد.
۱. یک چهره ی رسمی و سازمانی از بسیج میشناسیم تحت عنوان بخشی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.این چهره، چهره ی با صلابت( آنجایی که در مقابل دشمن قرار میگیرد و دشمن شکن است) و خدوم (آنجایی که در کنار مردم قرار میگیرد) است.
۲.عقبه ی این چهره ی رسمی یک صحنه ی بسیار وسیع و قابل شمارش وجود دارد که بسیار برای کشور مهم است.
۳.هر شخصی یا مجموعه ی غیور و آماده به کار و پر انگیز ای که در کشور وجود داشته باشد جزو همان مجموعه ی بسیجی است که در عقبه ی آن چهره ی رسمی بسیج است. (در علم، صنعت، حوزه، اقتصاد، دانشگاه، محیط کسب و کار و...)
نتیجه: برای افزایش قدرت ملی باید بسیج را قدر دانست و تقویت کرد و به نسل های بعدی منتقل کرد تا همه بتوانند از برکات بسیج استفاده کنند. همچنین همهی دستگاه ها باید بسیجی عمل کنند. یعنی عمل با ایمان، با انگیزه، با همت و با غیرت
۲۲:۵۸
بازارسال شده از آتوسا حیدریان
اما سخنان آقابه طور کلی دو محوریت اساسی داشت: ۱.بسیج۲. مسائل روز منطقه
۲. انگیزه های بسیج هم خدایی و وجدانی و هم ناشی از غیرتمندی و اعتماد به نفس است.
۳. کشوری مثل ما نیازش به بسیج بیشتر از کشور های دیگه ست. چرا؟ چون که کشور ما علنا در مقابل قلدر های زورگوی جهانی و چاقوکش های بین الملی سینه سپر کرده و ایستاده... و جبهه ای به عنوان جبهه مقاومت پدید آورده است.
۴. با زنده ماندن بسیج مقاومت زنده میماند. اگر بسیج با نشاط باشد پدیده ی مقاومت در برابر زورگویان و ستمگران عالم زنده خواهد ماند و رشد خواهد کرد.
۱. یک چهره ی رسمی و سازمانی از بسیج میشناسیم تحت عنوان بخشی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.این چهره، چهره ی با صلابت( آنجایی که در مقابل دشمن قرار میگیرد و دشمن شکن است) و خدوم (آنجایی که در کنار مردم قرار میگیرد) است.
۲.عقبه ی این چهره ی رسمی یک صحنه ی بسیار وسیع و قابل شمارش وجود دارد که بسیار برای کشور مهم است.
۳.هر شخصی یا مجموعه ی غیور و آماده به کار و پر انگیز ای که در کشور وجود داشته باشد جزو همان مجموعه ی بسیجی است که در عقبه ی آن چهره ی رسمی بسیج است. (در علم، صنعت، حوزه، اقتصاد، دانشگاه، محیط کسب و کار و...)
نتیجه: برای افزایش قدرت ملی باید بسیج را قدر دانست و تقویت کرد و به نسل های بعدی منتقل کرد تا همه بتوانند از برکات بسیج استفاده کنند. همچنین همهی دستگاه ها باید بسیجی عمل کنند. یعنی عمل با ایمان، با انگیزه، با همت و با غیرت
۲۲:۵۸
بازارسال شده از آتوسا حیدریان
۲. متجاوزین به هیچ کدام از اهداف خود نرسیدند. بنا به قولی رژیم صهیونی ۲۰ سال برای این جنگ برنامه ریزی و آماده سازی کرده بود. (یکی از اهداف این بود که مردم تحریک شوند و با آن ها همراهی کنند و با نظام بجنگند) ولی ناکام شدند.
۳. حتی کسانی هم که با نظام زاویه داشتند در کنار نظام قرار گرفتند و یک اتحاد عمومی شکل گرفت که باید قدر دانست و نگه داشت.
۴.البته خسارت هایی هم دیدیم. جان های عزیزی از دست دادیم. که البته طبیعت جنگ است (طبقه آیه ی قرآن) ولی جمهوری اسلامی نشان داد که کانون اراده و قدرت است.
۵. خسارت های مادی که بر دشمن وارد شد بسیار بیشتر بود از خسارات مادی که بر کشور ما وارد شد، حمله را او شروع کرد و او بیشتر خسارت دید!
۲.آمریکا میخواست ملت ایران را فریب دهد و به دنبال خود بکشد،اما قضیه به عکس شد و ملت ایران اتحادشان در مقابل آمریکا بیشتر شد و توانستند به معنای واقعی کلمه طرف را ناکار کنند.
۳. در فاجعه ی غزه که یکی از فجایع تاریخ ماست رژیم صهیونی به شدت بی آبرو و بدنام شد و آمریکا هم در این بدنامی او را همراهی کرد. مردم دنیا میدانند که اگر آمریکا نبود رژیم صهیونیستی قادر به این همه فاجعه آفرینی نبود.
۴.دخالت های آمریکا در نقاط مختلف عالم: یکی از عواملی که روز به روز منجر به منزوی شدن آمریکا در دنیا میشود. هر جا که دخالت کرده پر از ویرانی، نسل کشی، جنگ افروزی و آوارگی است.
۵. شایعاتی درست کردهاند که دولت ایران به واسطهی فلان کشور به آمریکا پیغام فرستاده که این دروغ محض است.
۲۲:۵۸
بازارسال شده از آتوسا حیدریان





چند جمله نصیحت عرض کنم به عزیزانم: ۱.درمقابل دشمن کنار هم باشید. اختلافاتی وجود دارد، لکن درمقابل دشمن کنار هم باشید.
۲.از دولت حمایت کنید. دولت بار سنگینی به دوش دارد و اداره ی کشور کار آسانی نیست.
۳. همه از اصراف اجتناب کنیم. اگر اصراف نباشد بلاشک اوضاع کشور خیلی بهتر خواهد بود.
۴. آخرین توصیه: ارتباط با خدا را بیشتر کنید. برای باران ، امنیت ، عافیت و همه چیز از خداوند متعال کمک بخواهید و متضرئانه به درگاه خدا برید. انشاءالله خدای متعال اسباب اصلاح همه ی امور را فراهم خواهد کرد.
۲.از دولت حمایت کنید. دولت بار سنگینی به دوش دارد و اداره ی کشور کار آسانی نیست.
۳. همه از اصراف اجتناب کنیم. اگر اصراف نباشد بلاشک اوضاع کشور خیلی بهتر خواهد بود.
۴. آخرین توصیه: ارتباط با خدا را بیشتر کنید. برای باران ، امنیت ، عافیت و همه چیز از خداوند متعال کمک بخواهید و متضرئانه به درگاه خدا برید. انشاءالله خدای متعال اسباب اصلاح همه ی امور را فراهم خواهد کرد.
۲۲:۵۸
خلاصه ای از مطالبی که آقا دیشب گفتن(:
۲۲:۵۹
«لذت درد کشیدن» به ما انسان ها- که فقط امده ایم برویم- اموخته اند از هرچه درد دارد باید دوری جست. از درد های فیزیکی گرفته تا درد های معیشتی، همه را در جعبه ای به نام درد ها ریخته ایم تا مبادا اسودگی وهمی مارا بخراشد. به چشم می بینیم که مردم در چاه هم میروند، تا درد نکشند! درس نمیخوانند، مطالعه نمیکنند، برنامه ریزی نمیکنند چون نتیجه ی همه اینها دردیست به نام درد زنده بودن. ما زنده ایم و در قبال زنده بودنمان مسئولیت و وظایفی داریم. دست بر قضا مسئولیت هم درد است و هم منجر به درد میشود! این زندگی مطلوبی که در جامعه امروزی ما همه در تلاش برای رسیدن به ان هستند حقیقتا کالبدی از زیبایی هاست، اما بدون قلب! قلب زندگی چیست؟! پاسخ به همین سوال سه کلمه ای را هم میتوان به همان جعبه ی مذکور انداخت. زندگی، تلاشیت مداوم برای رسیدن به کمالات مطلوب. و ما ناجوانمردانه تلاش را از فهرست نیاز های زندگی خط زدیم! ما زندگی را وارانه معنا کردیم تا درد را از فرهنگ لغاتمان حذف کنیم و این یعنی نادیده گرفتن تلاش برای رسیدن به کمال. درگیر انواع بیماری های جسمی و روحی و اجتماعی و فرهنگی و... شدیم که درد زنده بودن را متحمل نشویم.(به امار افسردگی ها و خودکشی های ناشی از پوچ انگاشتن زندگی توجه کرده اید؟) اما صادقانه از درد لذت ببرید. از رشد، از انجایی که دانه ی وجودتان ترک سختی میخورد لذت ببرید. کلام اخر اینکه اگر با هرچه در توان دارید برای زنده بودن تلاش کنید، میتوانید از درد ها لذت ببرید.
بیکران•روزنه ی خورشید از لا به لای خاک
1404.9.24@biekaran
بیکران•روزنه ی خورشید از لا به لای خاک
1404.9.24@biekaran
۱۹:۴۳
قلمم خشکیده.
خب اخه چرا مداوم نمینویسم؟
🤌
۱۹:۴۶
بازارسال شده از علیرضا پناهیان
رنج، دشمن انسان نیست؛بخشی از مسیرِ بالغشدنِ اوست.
#رنج #رشد #معنای_زندگی #بلوغ #انسان
@Panahian_ir
۱۸:۳۳
بیکران''
️ رنج، در مکانیزمِ وجودِ انسانی که قرار است رشد کند، ذاتی است. اگر رنجی در کار نباشد، نه رشدی شکل میگیرد و نه لذت بردن از زندگی، معنایی خواهد داشت. رنج، دشمن انسان نیست؛ بخشی از مسیرِ بالغشدنِ اوست. #رنج #رشد #معنای_زندگی #بلوغ #انسان @Panahian_ir
حرف منههههه هاهاهاها
۱۹:۲۱
«شگفت انگیز»
داشت از اکتشافاتش در سرزمین خیال تعریف میکرد. با چنان لحن و بیانی که انگار واقعا دنیایی وجود دارد و او، اولین مکتشف آن است. به راستی مارکوپلو هم اگر بود، سرزمین کشف شده اش را به همین ظرافت برای دیگران توصیف میکرد؟! فکر نمیکنم. در وسط داستانش میان کلمات آهنگینش پرواز میکرد که با فرودی ملایم، از شور و شوق ایستاد. پرسیدم: چیشد؟! تموم شد؟! گفت: نه... خیلی بیشتر از اینا هست. +پس چرا تعریف نمیکنی؟؟ شاید دو زانو نشستن و دست را کنار هم مرتب کردن بتواند آتش درون را پنهان کند. اما هرگز چشم ها حریف قابلی برای گرمای شعله هایش نیستند. چشم هایش هنوز رویا می سرود. گفت: یاد آخرین باری که رویا های ناگفته ام رو برای کسی گفتم افتادم. +خب؟! بعدش چیشد؟! -حقیقتا اتفافات شگفت انگیزی برام افتاد. این ایهام لعنتی، نقطه ی نگذاشته ای ته حرف هایش بود. تا بخواهی بفهمی چه شد، بحث را عوض میکرد و ادامه ماجرا! +یعنی خوب بود؟! -نه... شگفت انگیز بود! +یعنی چی. متوجه نمیشم. -ببین دریا رو به عنوان یه پدیده خاص قبول داری؟! +خب آره-موج های بلندی که سمت ساحل میان شگفت انگیز نیستن؟ وقتی میرسن به ساحل خوبن؟ +اره خب هستن. با سوال هایی که پاسخ شان اغلب مثبت بود، از ته باور هایت عمق واقعه را در می آورد. چه لذتی از این کار می بُرد؟! -اما مگه همین موج ها نیستن که باعث سونامی و صد تا خرابی میشن؟! یعنی بدن؟! +بستگی داره... همین کلمه، جوابش بود. نمیگذاشت ادامه بدی و فلسفه های خودت را رو کنی. قصه ی او بود. نه کس دیگری! -افرین!! این همون معنی شگفت انگیز بودنه. خوب مطلق یا بد مطلق نیست. بستگی داره از کجا، در چه حالتی و با چه هدفی بخوای ببینیش... همون موج توی ساحل دلیل آرامشه، برای قایق علت پریشانی و برای کسی که شنا بلد نیست علت مرگ! ..... فقط او صحبت میکرد و ما شنوا بودیم. بعد از تبیین معنی شگفت انگیز ، دیگر صحبت نکرد. شاید لازم بود بگذاریم غرق شود، شاید هم باید نجاتش میدادیم! این هم ایهامی بود که شاید فقط خودش معنای انرا میدانست.
+بیکران•حوالی دیار رویا
۱۴۰۴.۱۰.۷@biekaran
داشت از اکتشافاتش در سرزمین خیال تعریف میکرد. با چنان لحن و بیانی که انگار واقعا دنیایی وجود دارد و او، اولین مکتشف آن است. به راستی مارکوپلو هم اگر بود، سرزمین کشف شده اش را به همین ظرافت برای دیگران توصیف میکرد؟! فکر نمیکنم. در وسط داستانش میان کلمات آهنگینش پرواز میکرد که با فرودی ملایم، از شور و شوق ایستاد. پرسیدم: چیشد؟! تموم شد؟! گفت: نه... خیلی بیشتر از اینا هست. +پس چرا تعریف نمیکنی؟؟ شاید دو زانو نشستن و دست را کنار هم مرتب کردن بتواند آتش درون را پنهان کند. اما هرگز چشم ها حریف قابلی برای گرمای شعله هایش نیستند. چشم هایش هنوز رویا می سرود. گفت: یاد آخرین باری که رویا های ناگفته ام رو برای کسی گفتم افتادم. +خب؟! بعدش چیشد؟! -حقیقتا اتفافات شگفت انگیزی برام افتاد. این ایهام لعنتی، نقطه ی نگذاشته ای ته حرف هایش بود. تا بخواهی بفهمی چه شد، بحث را عوض میکرد و ادامه ماجرا! +یعنی خوب بود؟! -نه... شگفت انگیز بود! +یعنی چی. متوجه نمیشم. -ببین دریا رو به عنوان یه پدیده خاص قبول داری؟! +خب آره-موج های بلندی که سمت ساحل میان شگفت انگیز نیستن؟ وقتی میرسن به ساحل خوبن؟ +اره خب هستن. با سوال هایی که پاسخ شان اغلب مثبت بود، از ته باور هایت عمق واقعه را در می آورد. چه لذتی از این کار می بُرد؟! -اما مگه همین موج ها نیستن که باعث سونامی و صد تا خرابی میشن؟! یعنی بدن؟! +بستگی داره... همین کلمه، جوابش بود. نمیگذاشت ادامه بدی و فلسفه های خودت را رو کنی. قصه ی او بود. نه کس دیگری! -افرین!! این همون معنی شگفت انگیز بودنه. خوب مطلق یا بد مطلق نیست. بستگی داره از کجا، در چه حالتی و با چه هدفی بخوای ببینیش... همون موج توی ساحل دلیل آرامشه، برای قایق علت پریشانی و برای کسی که شنا بلد نیست علت مرگ! ..... فقط او صحبت میکرد و ما شنوا بودیم. بعد از تبیین معنی شگفت انگیز ، دیگر صحبت نکرد. شاید لازم بود بگذاریم غرق شود، شاید هم باید نجاتش میدادیم! این هم ایهامی بود که شاید فقط خودش معنای انرا میدانست.
+بیکران•حوالی دیار رویا
۱۴۰۴.۱۰.۷@biekaran
۲۲:۰۳
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۱۰:۴۷
قول نمیدم ولی سعی میکنم نیمه شب بنویسم.
۱۸:۱۵
۱۸:۲۶
«بوی دلِ سوخته» این هفته عازم سفری سه روزه به اعماق وجود شدیم. راحت تر بگویم اعکاف قسمتمان شد. واقعا کلمه ی اعتکاف برای بیان عظمت انچه برای حق طلبان رخ میدهد سزاوار نیست. ولی برای ما انسان های کوچک، همان اعتکاف کفایت میکند. شب اول و دوم از دستمان رفت و شب سوم را چنگ زدیم. همه باهم! یعنی کل جمعیت با سجاده ای، مهری، سنگی، کنجی را انتخاب کردند و... سفرشان در همین شب، به معراج رسید. به حقیقت سر ما به هوای دنیا گرم بود. قدمان به معراج نرسید. اما خدا بزرگ است دیگر. برای هر قد و قواره ای حکایتی دارد. روی زمین دنبال جایی بودم که مرا به آسمان وصل کند. اما جا نبود! همه ی سجاده ها فرش روی زمین شده بودند و پل زده بودند تا آسمان. جا برای ما جاماندگان نبود. الا یک جا! دقیقا کنار گروهی از بندگان خنده روی خدا که باهم به عبادت میپرداختند. خطاب به خدای خودم گفتم چه حیف! یعنی در این شبستان به این عظمت، جای بهتر نبود خودت را نشانم بدهی؟! ناچار همان جا بساط عبادت پهن کردیم و از آنجا که ایمان مان چندان قوی نیست، دهانمان به عبادت باز بود و گوش مان به صحبت های گروه مجاور.میان حرف های مبهم شان یک دفعه نمیدانم چه شد بحث به اسرائیلی بودن برخی محصولات رسید. +واقعا؟؟؟ دنت هم اسرائیلیه؟! خب الان من اینو چیکار کنم!؟ -اصلا من یه چیزایی رو فهمیدم اسرائیلیه شاخام در اومد!! +بابا من این دنت روووو چیکار کنم؟؟؟ -من جای تو باشم میندازمش دور. ارزش نداره. اون دنیا گردنت رو میگیرن میگن اعتکاف که بودی ادم کشتی! +هعی.... ولی ناراحت شدم خیلی دنت دوست داشتم. در سجده ندای ملکوتی آمد که:«های! بنده ی ریا کار خدا. توی این سه روز به غذایی که خوردی دقت کردی مسلمون؟! نکنه داری نماز هم میخونی؟! نه؟!» این ندای آسمانی را که شنیدم بد دلم سوخت. برای خودم. برای باور های کوته فکرانه ام. برای همه ی قیاس هایی که نه نشانه برتری، بلکه نشانه حقارت بودند. برای عمری که رفت بدون تعامل با مردم. برای احساساتی که میشد زیبا تر نمایان شوند و برای منطق محکمی که میتوانست پایه های شخصیتم را استوار تر کند. همین... اعتکاف، همان سه روزی بود که فهمیدم چقدر پوچام!
+بیکرانبوی یک دل جزغاله۱۴۰۴.۱۰.۱۸@biekaran
+بیکرانبوی یک دل جزغاله۱۴۰۴.۱۰.۱۸@biekaran
۲۰:۵۰
بازارسال شده از خبرگزاری دانشجو
https://snn.ir/fa/livetv
@snntv
۱۵:۴۵
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
۲۲ دیماه ۱۴۰۴
۱۷:۰۶
بازارسال شده از خبرگزاری فارس
۱۸:۴۴
صدای قلم ما رسا تر شد

۱۹:۰۰
بیکران''
میتونی نگهش داری... کشور و آیندشو میگم ! @biekaran
۱۴:۰۷
«باید زنده می ماندم»
نمیشد فهمید دارد مینویسد یا میخواند یا فکر میکند. شاید همه اش باهم! زیر لب مولودی میخواند با دست می نوشت با پا ضرب اهنگ میزد و وقتی چشمانش را بست و بلند گفت:«خدا عاقبتت رو بخیر کنه» فهمیدم او به خیلی چیز ها فکر هم میکند! جمله اش کوتاه بود و سریع دوباره به حالت مستانه قبلش برگشت. گفتم:«خدا عاقبت کیو بخیر کنه؟!» به جای مولودی خواندن جوابم را داد:-یه بنده خدا که بد زخمایی رو قلبم کاشت ولی این قسمت مولودی رو خیلی قشنگ می خوند. +زخماش حتما خیلی خوشگل بودن. -هان؟! از کدام کلمه تعجب کرد؟! وقتی با این شعف برای کسی که او را ازار داده دعا میکند یقینا از زخم هایش راضیست. +زخم هات دیگه. حتما قشنگ بودن که طرف رو دعا کردی. -نه... من فقط بخشیدمش+عه. چرا؟؟؟ -نمی تونستم بیشتر از این زخمام رو نگه دارم. باید درست شون میکردم. بعدم... از اینجا به بعد نه ضرب اهنگ زد، نه می نوشت نه شاید دوست داشت به چیزی فکر کند... ولی مثل اینکه مجبور به تعریف کردن شده بود. -من هنوزم دوستشون دارم. درسته درسته... کاری کردن که هنوز دارم زجر میکشم. ولی باید میخشیدمشون تا بتونم خودمو ببخشم و زنده بمونم. باید خودم رو می بخشیدم.باید زنده میموندم... دست روی شانه اش گذاشتم تا از افقی که در ان محو شده بود بیرون بیاید. +خوشحالم که هم خودت رو بخشیدی هم اون ها رو. افقش به اینجا نزدیک تر شد. مستقیم نگاهم کرد. بدون لبخند. -تاحالا یه خاطره خوب حس غم بهت داده؟! +نه خب... تاحالا نه-الهی جواب این سوال نه بمونه.... و دوباره برای زنده ماندن به خواندن مولودی ادامه داد.
بیکرانخاطرات رخ نداده1404.11.1@biekaran
نمیشد فهمید دارد مینویسد یا میخواند یا فکر میکند. شاید همه اش باهم! زیر لب مولودی میخواند با دست می نوشت با پا ضرب اهنگ میزد و وقتی چشمانش را بست و بلند گفت:«خدا عاقبتت رو بخیر کنه» فهمیدم او به خیلی چیز ها فکر هم میکند! جمله اش کوتاه بود و سریع دوباره به حالت مستانه قبلش برگشت. گفتم:«خدا عاقبت کیو بخیر کنه؟!» به جای مولودی خواندن جوابم را داد:-یه بنده خدا که بد زخمایی رو قلبم کاشت ولی این قسمت مولودی رو خیلی قشنگ می خوند. +زخماش حتما خیلی خوشگل بودن. -هان؟! از کدام کلمه تعجب کرد؟! وقتی با این شعف برای کسی که او را ازار داده دعا میکند یقینا از زخم هایش راضیست. +زخم هات دیگه. حتما قشنگ بودن که طرف رو دعا کردی. -نه... من فقط بخشیدمش+عه. چرا؟؟؟ -نمی تونستم بیشتر از این زخمام رو نگه دارم. باید درست شون میکردم. بعدم... از اینجا به بعد نه ضرب اهنگ زد، نه می نوشت نه شاید دوست داشت به چیزی فکر کند... ولی مثل اینکه مجبور به تعریف کردن شده بود. -من هنوزم دوستشون دارم. درسته درسته... کاری کردن که هنوز دارم زجر میکشم. ولی باید میخشیدمشون تا بتونم خودمو ببخشم و زنده بمونم. باید خودم رو می بخشیدم.باید زنده میموندم... دست روی شانه اش گذاشتم تا از افقی که در ان محو شده بود بیرون بیاید. +خوشحالم که هم خودت رو بخشیدی هم اون ها رو. افقش به اینجا نزدیک تر شد. مستقیم نگاهم کرد. بدون لبخند. -تاحالا یه خاطره خوب حس غم بهت داده؟! +نه خب... تاحالا نه-الهی جواب این سوال نه بمونه.... و دوباره برای زنده ماندن به خواندن مولودی ادامه داد.
بیکرانخاطرات رخ نداده1404.11.1@biekaran
۱۶:۴۷