بله | کانال 🕯️ℬ𝗅︎𝖺𝖼︎𝗄︎ 𝒮𝗐𝗈𝗋𝖽🕯️
عکس پروفایل 🕯️ℬ𝗅︎𝖺𝖼︎𝗄︎ 𝒮𝗐𝗈𝗋𝖽🕯️

🕯️ℬ𝗅︎𝖺𝖼︎𝗄︎ 𝒮𝗐𝗈𝗋𝖽🕯️

۴۱ عضو
thumbnail
‌ ‌︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯undefined︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶࣭֯🩰#black_sword🪷#شمشیر_سیاه
آنائل بوربون که حاصل رابطه ی نامشروع امپراطور هوسرانِ فرانسه با یه خدمتکار ساده‌ است به دست نامادری بدجنس‌اش یعنی ملکه ژاکلین میفتد ، او کل زندگی‌اش را با درد می‌گذراند تا اینکه متوجه یک‌سری حقایق راجب مادر اش می‌شود و تصمیم می‌گیرد به دنبال مادر واقعی‌اش برود . . . ‌ ‌ ‌ undefined𝒥𝗈𝗂𝗇︎ ? @black_sword

۲۰:۵۰

درود رایان نویسنده ی شمشیر سیاه هستم ، ممنون می‌شم اگه از رمانم کپی نکنید و ایده‌مو خز نکنید undefinedممکنه رمانم تداخل زمانی داشته باشه و بعضی زماناش با زمان واقعی (تاریخ اصلیِ فرانسه) یکی نباشه چون رمانم تخیلیه و کامل برگرفته از واقعیت نیست بازم تمام تلاشمو کردم همه ی زماناش اوکی باشه undefined-رایان

۱۳:۱۹

undefined#شمشیر_سیاهundefined#𝖻︎𝗅︎𝖺𝖼︎𝗄︎_𝗌𝗐𝗈𝗋𝖽🫧#پارت_1 ‌ ‌ ‌ ‌توضیحات : ‌- تاریخ : 13 اگوست سال 1809 میلادی -در یک روز نحس -عدد 13 به عنوان یک عدد نحس شناخته می‌شود- دختری به نام آنائل بوربون متولد شد . مادر این دختر یک خدمتکار رعیت بود و بعد از به‌دنیا آمدن این دختر مجبور شد قصر را ترک کند . امپراطور صیغه های زیادی داشت اما یک همسر اصلی -ملکه ی عزیز کرده‌اش- به نام "ژاکلین" داشت . از انجایی که آنائل حاصل یک رابطه ی نامشروع بود بعد از به‌دنیا آمدن ، ژاکلین به عنوان مادر او شناخته شد و مسئولیت تربیت او را به عهده گرفت .ژاکلین قدرتمند ترین زن پادشاهی بود و هیچ‌کس جرئت نداشت که با او مخالفت کند و این سبب می‌شد که او هرکاری می‌خواهد بکند ..ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.-6 جولای سال 1819 میلادی-صدای همهمه ی خدمتکار ها کل قصر را پر کرده است . ملکه ژاکلین با لباس زمردی رنگِ ابریشمی و گران قیمت خود و تاجی که از طلا و یاقوت درست شده است وارد سالن می‌شود و با خشم می‌گوید :این همه سر و صدا برای چیست ؟یکی از خدمتکار ها با ترس و لکنت می‌گوید : ع-علیاحضرت مرا عفو کنید . . . بانو آنائل از اتاقشون فرار کردند . . .ژاکلین حرف خدمتکار را قطع می‌کند و با فریاد می‌گوید : آن دختر رعیت چگونه جرئت می‌کند این گونه ارامش قصر را به هم بزند و قوانین مرا نقض کند ؟ ژاکلین دستش را مشت می‌کند و قدم های محکمی به سمت اتاق امپراطور بر می‌دارد . صدای قدم های استوار او کل سالن با شکوه قصر امپراطور را پر کرده است .وارد اتاق امپراطور می‌شود و تعظیم می‌کند . با تردید می‌گوید : امپراطور من ، بانو آنائل فرار کردند . . به عنوان سرپرست او ، اجازه دارم از سربازان برای پیدا کردن‌اش استفاده کنم ؟ امپراطور با اعتماد بنفس به تختِ پادشاهی پر زرق و برق اش تکیه می‌دهد و می‌گوید : البته ، ملکه ی من . ژاکلین با یک پوزخند حیله‌گرانه اتاق را ترک می‌کند . به سمت سرباز ها می‌رود و لب می‌زند : به هر نحوی که می‌توانید آن دختر رعیت را پیدا کنید ، وگرنه همه ی شما سربازان بی‌ارزش و خانواده هایتان را می‌کشم !
ادامه دارد . . .‌ ‌ ‌︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯undefined︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝒥𝗈𝗂𝗇︎ ? @black_sword

۱۳:۱۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefined#شمشیر_سیاهundefined#𝖻︎𝗅︎𝖺𝖼︎𝗄︎_𝗌𝗐𝗈𝗋𝖽🫧#پارت_2سربازان بی‌درنگ پذیرفتند و به سرعت شروع به گشتن تمام بخش های قصر کردند . آنها تمام تلاششان را کردند تا آنائل را پیدا کنند ، اما خبری از آن دخترک طرد شده نبود . سربازان با ناامیدی گوشه‌ای کز کردند و به دنبال چاره‌ای برای نجات یافتن بودند . در همان حین خانم نینت -سر خدمتکار قصر ، زن مسنی که امپراطور به او بسیار اعتماد داشت- به آنجا آمد و خبر هارا شنید . خانم نینت و آنائل خیلی به هم نزدیک بودند ، مانند رابطه ی یک مادر بزرگ مهربان با نوه‌اش . خانم نینت بعد از شنیدن خبر حدس می‌زد او به مخفی‌گاه‌اش رفته است پس سریع به سوی مخفی‌گاه دخترک رفت . او می‌دانست که دخترک به‌خاطر بانو ژاکلین نمی‌تواند نقاشی بکشد -ژاکلین به او اجازه نمی‌دهد که نقاشی بکشد- پس هر از گاهی از قصر فرار می‌کرد و به جنگل می‌رفت و ساعت‌ها نقاشی می‌کشید . آنائل با وجود اینکه فقط ده سال سن داشت اما نقاشی‌هایش به اندازه ی نقاشی یک هنرمند بزرگسال زیبا بودند . خانم نینت طبق تصوراتش دختر ده ساله را در میان جنگل در حین نقاشی دید . نینت آهسته و آرام به سمت آنائل رفت و زمزمه کرد : دخترم بیا به قصر برگردیم وگرنه بانو ژاکلین خون به پا می‌کند . تو که می‌دانی او روی تو خیلی حساس است ، ممکن است دوباره تنبیه‌ات کند .آنائل با حالتی ناراضی لب زد : من نمی‌خواهم به حرف آن عجوزه گوش بدهم . او فقط مرا تنبیه می‌کند .. او که مادر من نیست و حق ندارد به من بگوید چه کنم . نینت گفت : زبانت را گاز بگیر و همچین حرف هایی را به زبان نیاور . درست است که او مادر تو نیست اما او سرپرست تو است پس باید به او احترام بگذاری . سپس نینت دست دخترک را گرفت و او را کشان کشان با خود به قصر برد . دخترک تقلا می‌کرد اما زور او کافی نبود . او آنائل را تحویل سربازان داد تا او را به ژاکلین بدهند . خودش هم راضی به تحویل دادن آنائل نبود اما اگر این‌کار را نمی‌کرد سربازان و خانواده هایشان در خطر مرگ می‌بودند .ژاکلین با وحشی‌گری آنائل را به اتاق خود برد و شروع به تنبیه کردن او کرد . به خدمتکارانش گفت تا به پاهای ظریف و لاغر مردنی او شلاق بزنند و او را سیاه و کبود کنند .
ادامه دارد . . .‌ ‌ ‌︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯undefined︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝒥𝗈𝗂𝗇︎ ? @black_sword

۱۳:۲۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

Back_To_Black_rbBbQ-jldvQ_140.mp3

۰۴:۰۰-۶.۴۵ مگابایت
︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯undefined︶ׂ࣭֯⏝ْ︶࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯#music ‌ ‌ 𝒥𝗈𝗂𝗇︎ ? @black_sword

۱۳:۲۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefined#شمشیر_سیاهundefined#𝖻︎𝗅︎𝖺𝖼︎𝗄︎_𝗌𝗐𝗈𝗋𝖽🫧#پارت_3بعد از اتمام تنبیه های جسمانی ، ژاکلین آنائل را داخل اتاق‌اش حبس کرد . کلید را به خانم نینت داد و گفت : خانم نینت ، در هر شرایطی نباید در را روی آن دخترک چشم سفید باز کنی ! به اندازه ای که زنده بماند به او آب و غذا بدهید . بعد از دو روز خودم سراغ‌اش میایم . نینت چشمی گفت و تعظیم کرد . ژاکلین آنجا را ترک کرد و نینت بدون تردید در اتاق را باز کرد و به سمت آنائل رفت . وقتی زخم‌ها و کبودی‌های روی بدن ظریف دخترک را دید قلب‌اش به درد آمد . شروع به درمان زخم هایش کرد و آنائل را ارام کرد . کمی بعد یکی از خدمتکار ها نینت را در حال درمان آنائل و رسیدگی به او دید و جهت شیرین کردن خودش به سراغ ژاکلین رفت و ماجرا را کامل برایش تعریف کرد . کل وجود ژاکلین پر از خشم شد و با چند سرباز به سمت اتاق آنائل هجوم آورد . سربازان نینت را از بازو گرفتند و از آنائل جدا کردند . ژاکلین با خشم گفت :این دخترک چشم سفید به اندازه ی کافی مایه ی ننگ این قصر و خانواده است چرا شما دیگر این‌کار را می‌کنید ، خانم نینت ؟ من فقط به احترام سن زیادتان و اعتماد امپراطور نسبت به شما است که تا به حال سکوت کردم ! دیگر نمی‌توانم دست روی دست بگذارم و شما دو نفر را تماشا کنم ! سربازان ، خانم نینت را داخل سیاه چاله حبس کنید .چشمان آنائل گشاد شد و شروع به گریه کرد . به سمت ژاکلین دوید . بخاطر آسیب هایی که دیده است لنگ می‌زد . دامن بانو ژاکلین را گرفت ، اشکی از گوشه ی چشمان‌اش بر روی گونه اش فرود امد . آنائل با هق هق گفت : لطفا ، التماس می‌کنم بانو ژاکلین لطفا مادربزرگ نینت را نبرید ! هرکار بگویید می‌کنم !بانو ژاکلین خنده ای از تمسخر زد و با بدجنسی تمام گفت : پس نقطه ضعف تو خانم نینت است ؟ این را نمی‌دانستم ، جالب است . گریه ی دخترک بیشتر و بیشتر می‌شد سپس شروع به چنگ زدن و کشیدن دامن بانو ژاکلین کرد و گفت : لطفا .. بانو ژاکلین التماس می‌کنم .. بانو ژاکلین با خشم گفت : دست کثیف و چرک ات را از من دور کن ، ای دخترک رعیت ! بانو ژاکلین دست آنائل را پس زد و او را هل داد . دختر بر روی زمین افتاد اما باز هم چهار دست و پا حرکت کرد تا سربازان را متوقف کند اما دیگر دیر شده بود . تنها امید او ، مادربزرگ نینت ، حال در سیاه چاله حبس شده بود . در این قصرِ بزرگ و دنیایی به این وسیعی او تنها و بی‌کس شده بود .
ادامه دارد. . .‌ ‌︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯undefined︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝒥𝗈𝗂𝗇︎ ? @black_sword

۱۵:۲۳

اینم از پارت سه ، امیدوارم خوشتون بیاد undefinedری‌اکت یادتون نرههه-رایان

۱۵:۲۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
تصور من موقع نوشتن چپتر دو و سه:: ‌ ‌︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯undefined︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯⏝ْ︶ׂ࣭֯#meme ‌ ‌ ‌ ‌ 𝒥𝗈𝗂𝗇︎ ? @black_sword

۱۵:۲۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.