بله | کانال کلبه کتاب ‌ ‌
عکس پروفایل کلبه کتاب ‌ ‌ک

کلبه کتاب ‌ ‌

۱,۹۴۹عضو
thumbnail
undefinedتو گروه خانواده به #بخیر معروفمundefined

هرشب تو گروه جمله های شب بخیر ، و صبحا صبح بخیر میگم تو خانواده اسممو گذاشتن بخیر دیگه هر روز صبح اونا منتظرن من جملمو بزارم که سریع برای بقیه بفرستنشundefinedundefined

🥰#جاریم اومد پیام داد این #جمله_هاتو از کجا میاری منم #اشتباهی لینکو لو دادم🥲undefined


*وای چه کانال جذابی همه چیز دونهundefined


‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‎‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedble.ir/join/38oeiosTjZble.ir/join/38oeiosTjZble.ir/join/38oeiosTjZble.ir/join/38oeiosTjZ
undefinedحداقل برایundefinedنفر ارسال کنید*‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌

۱۸:۲۳

با عضویت به مالک این کانال دلگرمی بدهیدundefinedعضو بشید و بمونید اگر واقعا نخواستید بیاید بیرون

۱۸:۲۴

°•°undefined️بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ°•°سلام،امروزهم‌روز‌خوبی‌بسازیمundefinedundefined

۸:۴۷

پارت سومسایه ای که اسمم را صدا زد
undefinedundefined
جعبه باز شد.آینه داخلش لرزید…اما این بار تصویر ثابت نبود.انعکاس، خودش نبود.انعکاس داشت نفس می‌کشید.سایه‌ای که کنار سکو ایستاده بود، آروم گفت:«دیر فهمیدی.»ناگهان درِ اتاق با صدای وحشتناکی بسته شد.چراغ‌های سقف خاموش شدند.فقط آینه نور سرد و آبی می‌داد.انعکاس داخل آینه لبخند زد —در حالی که صورت واقعی بی‌حرکت مانده بود.قدم برداشت.اما نه به سمت جلو…داخل آینه، انعکاس یک قدم عقب رفت.زمین لرزید.از دیوارهای اتاق سایه‌های بیشتری جدا شدند.همه شبیه او.همه بی‌صورت.همه آرام زمزمه می‌کردند:«روبه‌رو شدن یعنی انتخاب.»راه فرار نبود.آینه شروع کرد به ترک خوردن.هر ترک، صدای جیغ خفه‌ای می‌داد.سایه‌ی اصلی جلو آمد.دست سردش را بالا آورد و مستقیم به قلب اشاره کرد.ناگهان درد شدیدی در سینه پیچید.انگار چیزی داشت از داخل کشیده می‌شد.سایه‌ها یکی‌یکی به بدن نزدیک شدند.هوای اتاق یخ زد.آینه شکست.و از میان تکه‌های شکسته، همان انعکاس — اما با چشمان کاملاً سیاه — بیرون آمد.حالا دو نفر ایستاده بودند.یکی نفس‌نفس می‌زد.یکی آرام لبخند می‌زد.انعکاس گفت:«از حالا به بعد… من جلو می‌رم.»چراغ‌ها ناگهانی روشن شدند.همه‌چیز ناپدید شد.اتاق گرد نبود.زیرزمین نبود.فقط انباری خانه.همه‌چیز عادی.جز یک چیز.وقتی از انباری بیرون رفت…سایه روی دیوار جلوتر از او حرکت کرد.و آن شب، وقتی از کنار آینه رد شد…انعکاس دیگر حتی وانمود هم نمی‌کرد که هماهنگ است.چند ثانیه ایستاد.سرش را کج کرد.و خیلی آرام…برای اولین بار چشمک زد. undefinedundefinedundefinedاول فکر کرد همه‌چیز تموم شده.چند روز گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.خونه ساکت بود. ساعت‌ها عادی می‌گذشت.تا اینکه یه صبح زود، وقتی از خواب بیدار شد، کف پاهاش خاکی بود.انگار جایی راه رفته بود.اما یادش نمی‌اومد کِی.همون لحظه نگاهش افتاد به دیوار اتاق.یه جمله با همون خط خراشیده نوشته شده بود:«دیشب خوب بود.»سرش گیج رفت.یادش نمی‌اومد دیشب از اتاق بیرون رفته باشه.دوید سمت آینه.چند ثانیه طول کشید…بعد انعکاس ظاهر شد.دیرتر از خودش.و وقتی ظاهر شد — لبخند می‌زد.در حالی که خودش لبخند نزده بود.نفسش برید.از آینه فاصله گرفت.اما صدای آرومی از پشت سرش گفت:«فرار نکن… هنوز کار داریم.»برگشت.هیچ‌کس نبود.ولی سایه روی دیوار… دیگر حرکاتش را تقلید نمی‌کرد.داشت خودش راه می‌رفت.آرام از دیوار جدا شد.کش آمد. بلند شد.و به سمت در اتاق رفت.دستگیره تکان خورد.در باز شد.سایه رفت بیرون.و قبل از اینکه ناپدید شود، روی زمین جمله‌ای نوشت:«این بار تو دنبالم بیا… اگر می‌خوای بدانی دیشب چه کردی.»خانه کاملاً ساکت شده بود.بیش از حد ساکت.نه صدای یخچال.نه صدای خیابان.انگار دنیا بیرون، برای چند لحظه متوقف شده بود.و تنها چیزی که حرکت می‌کرد…سایه‌ای بود که حالا دیگر منتظر نمی‌ماند.
‏⊱undefined⊱ღ꧁ کـلبه کتاب ꧂ღ⊱undefined️⊱

۸:۴۸

نمیدونم چرا هر کاری میکنم این داستان تموم نمیشهundefinedundefined

۸:۵۰

پارت چهارم ( پارت آخر )
سایه ای که اسمم را صدا زد
سایه از اتاق بیرون رفت…و او مجبور شد دنبالش برود.راهروی خانه عجیب شده بود.طولانی‌تر از همیشه.چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند، انگار هر قدم که جلو می‌رفت، خانه پشت سرش محو می‌شد.سایه جلوی درِ ورودی ایستاد.در، خودش باز شد.بیرون… کوچه نبود.همان راهروی سنگیِ زیرزمین دوباره ظاهر شده بود.این بار راه برگشتی نبود.سایه جلوتر رفت و به همان اتاق گرد رسید.اما حالا اتاق فرق داشت.روی دیوارها صدها سایه دیده می‌شد.همه شبیه او.همه در حال تکرار لحظه‌هایی از زندگی‌اش:ترس‌هایی که قایم کرده بود.حرف‌هایی که نزده بود.کارهایی که جرئت نکرده بود انجام بدهد.صدا در اتاق پیچید:«من ترس تو نیستم…من همه‌ی "نشدن"‌های توام.»زمین زیر پا شروع کرد به لرزیدن.وسط اتاق، همان آینه دوباره ظاهر شد.اما این بار شکسته نبود.صاف. تاریک. مثل یک در.سایه روبه‌روی آینه ایستاد و گفت:«یا همیشه از خودت فرار می‌کنی…یا از این در رد می‌شی.»نفس عمیقی کشید.فرار کردن دیگر خسته‌کننده شده بود.یک قدم جلو رفت.دستش را روی آینه گذاشت.برخلاف انتظار، سرد نبود.گرم بود.مثل اینکه زنده باشد.آینه موج برداشت…و او داخلش فرو رفت.وقتی چشم باز کرد، دوباره داخل اتاق خودش بود.همه‌چیز عادی.نور صبح.صدای خیابان.همه‌چیز سر جایش.دوید سمت آینه.این بار انعکاس، کاملاً هماهنگ بود.هیچ تأخیری نداشت.هیچ لبخند اضافه‌ای نداشت.هیچ سایه‌ای جدا نمی‌شد.همه‌چیز… طبیعی بود.فقط یک چیز فرق داشت.روی میز اتاق، جمله‌ای نوشته شده بود:«دیگه لازم نیست صدات کنم.یاد گرفتی خودت جلو بری.»از آن روز به بعد، ساعت ۳:۱۷ دیگر ترسناک نبود.خانه دیگر صدا نمی‌داد.و سایه؟همان‌جایی ماند که باید باشد.روی زمین.آرام.معمولی.اما هر وقت جلوی نور می‌ایستاد…حس می‌کرد این سایه دیگر چیزی نیست که دنبالش کند.چیزی است که همراهش راه می‌رود.
undefinedپایانundefined‏⊱undefined⊱ღ꧁ کـلبه کتاب ꧂ღ⊱undefined️⊱

۸:۵۲

چطور بود؟توی دیدگاه بگید undefined

۸:۵۲

در حال نوشتن داستان "کلید بی صاحب" ..‌.

۸:۰۶

سلام دوستان گلم undefined🤍

۱۷:۴۵

۲ پارت اش رو امروز میگذارم undefined

۱۷:۴۶

پارت اولکلید بی صاحب undefined
صبح زود بود و جنگل مه‌آلود، با شاخه‌های بلند که نور خورشید را به لکه‌های کوچک تقسیم کرده بود، منتظر گروه بود.لیا کنار درخت کهن خم شد و خاک کنار ریشه را کنار زد. چیزی درخشید: دستبند جادویی!سطح آن طلایی و پر از نقش‌های عجیب بود و انگار سال‌ها زیر خاک منتظر کسی بود که آن را پیدا کند.لیا کلید بی‌صاحبش را از کیف بیرون آورد. کلید انگار با دستبند حرف می‌زد و کمی درخشید. لبخند زد: «خب… حالا می‌فهمم چرا مدرسه‌ی جستجوگری گفت این جنگل خطرناکه.»کنارش انیدا، انیا و مایا بودند. همه هیجان‌زده و کمی مضطرب.لیا دستبند را برداشت. ناگهان نور سبز از دستبند پخش شد و تقریباً انیدا و بقیه را به داخل جنگل کشید.انیدا تلاش کرد عقب بکشد اما دستبند او را محکم نگه داشت.لیا با آرامش گفت: «نگران نباشین، من عضو مدرسه‌ی جستجوگری هستم. می‌تونم کنترلش کنم.»گروه به مسیر مخفی رسید، جایی که هیچ‌کس نمی‌توانست آن را پیدا کند مگر با کلید بی‌صاحب.درهای سنگی و درختی با علامت‌های عجیب ظاهر شدند. هر بار که لیا کلید را روی علامت می‌گذاشت، مسیر بعدی نمایان می‌شد.چند تله طبیعی پیش رویشان بود: پل‌های ناپایدار، ستون‌های سنگی که باید با ترتیب درست فشار داده می‌شدند و ردپاهایی که ترکیب‌شان رمز باز کردن در بعدی بود.بعد از ساعت‌ها ماجراجویی، رسیدند به اتاق لوح گمشده. وسط اتاق، لوح سنگی بزرگی قرار داشت که حکاکی‌های اسرارآمیزی داشت.دستبند روی مچ انیدا درخشید و اجازه نمی‌داد کسی بدون همکاری از گروه جدا شود.لیا کلید را روی لوح گذاشت. صدای تق آرامی پیچید و لوح باز شد. اسرار جنگل آشکار شد: مسیرهای مخفی، گیاهان کمیاب و نگهبانان قدیمی.لیا لبخند زد: «کلید بی‌صاحب… حالا صاحب واقعی‌اش منم. و دستبند هم مطمئن شد که هیچ‌کداممون گم نشیم.»انیدا نفس راحتی کشید و گفت: «خب، بدون دستبند ممکن بود وسط جنگل گم بشیم!»چهار نفر با هم از اتاق بیرون رفتند، درهای مخفی پشت سرشان بسته شد و جنگل دوباره آرام شد.
‏⊱undefined⊱ღ꧁ کـلبه کتاب ꧂ღ⊱undefined️⊱

۱۸:۰۵

پارت دومکلید بی صاحب undefined
چند دقیقه بعد، چهار نفر به مسیر باریکی رسیدند که سنگ‌ها و ریشه‌های درختان به هم پیچیده بودند.سه سنگ بزرگ وسط مسیر با علامت‌های خورشید، موج و چشم قرار داشت. انیا گفت: «یکی از این‌ها راه درستو نشون می‌ده.»مایا قطرات آب روی سنگ موج را نشان داد که با ریتم خاصی تکرار می‌شد.لیا لبخند زد: «پس معلوم شد… باید سنگ موج را فشار بدیم.»وقتی سنگ موج را هل دادند، شکافی باز شد و پله‌های سنگی به تونلی مخفی نمایان شد.تونل پر از صدای قطره‌های آب بود که ریتمی خاص داشت، انگار یک کد مخفی بود.لیا کلید را روی دیوار گذاشت و نور آن روی قطره‌ها تابید؛ الگوی ریتمی مسیر بعدی را آشکار کرد.انیدا خواست جلوتر برود اما دستبند دوباره مچ او را گرفت و عقب کشید.لیا گفت: «دستبند فقط وقتی کار می‌کنه که صاحبش حضور داشته باشه.»با راهنمایی لیا، چهار نفر تونل را طی کردند، از پل‌های چوبی ناپایدار عبور کردند و ستون‌های سنگی که باید با ترتیب درست فشار داده می‌شدند، پشت سر گذاشتند.بعد از ساعت‌ها حرکت، رسیدند به اتاقی بزرگ. وسط اتاق، لوح سنگی بزرگی قرار داشت که حکاکی‌های پیچیده و اسرارآمیزی داشت.دستبند روی مچ انیدا درخشید و اجازه نمی‌داد کسی از گروه جدا شود.لیا کلید را روی لوح گذاشت. صدای تق آرام پیچید و لوح باز شد. نور طلایی همه‌ی اتاق را روشن کرد و اسرار جنگل آشکار شد: مسیرهای مخفی، گیاهان کمیاب و نگهبانان قدیمی.دستبند دوباره نور سبز روشن کرد و گویی می‌خواست گروه را به گوشه‌ای دیگر از جنگل ببرد، اما لیا با کلید کنترلش کرد و مانع شد.«می‌بینین؟» او گفت. «بدون من، هیچ‌کس نمی‌تونه مسیرو پیش بره.»پس از باز کردن لوح، مسیر بازگشت را پیدا کردند. هر مرحله هنوز پر از معما بود: صخره‌های لغزنده، شاخه‌های خمیده و تونل‌های کوچک که باید با دقت عبور می‌کردند.دستبند دیگر کسی را عقب نکشید، چون همه با لیدر واقعی، یعنی لیا، بودند.انیدا نفس راحتی کشید و گفت: «خب، حالا فهمیدم چرا نمی‌شد تنها حرکت کنم!»لیا کلید را در دستش چرخاند و گفت: «کلید بی‌صاحب… اما صاحب واقعی‌اش منم. و دستبند هم مطمئن شد که هیچ‌کداممون گم نشیم.»چهار نفر از جنگل خارج شدند و درهای مخفی پشت سرشان بسته شد. جنگل دوباره آرام شد، اما همه فهمیدند که معماها و رازها فقط با شجاعت، همکاری و اعتماد به لیدر واقعی قابل حل است.
‏⊱undefined⊱ღ꧁ کـلبه کتاب ꧂ღ⊱undefined️⊱

۱۸:۰۸

شبتون بخیر undefined

۱۸:۰۹

حلول ماه مبارک رمضان مبارک undefinedامیدوارم این ماه پر از آرامش، سلامتی، دلِ شاد و برکت برای تو و خانواده‌ات باشد.دعاهایتان مستجاب، لحظه‌هایتان نورانی و سفره‌هایتان پر از مهربانی.رمضان، ماه نزدیکی دل‌ها و تازه شدن ایمان، بر شما مبارک undefined

۷:۳۰

مثل سال گذشته به کسانی که روزه هستن می‌خواهیم هدیه بدیم undefined خیلی کوچولو ۵ نفر اولی که بیان پی وی من وکلمه ی روزه رو بفرستن برام بهشون هدیه میدیم undefined@sad92ghi

۷:۳۰

دوستان هدیه ی نفر داده شد ولی عکس نمیاد نمیدونم چرا چند تا عکس بود میخواستم براتون بفرستم

۷:۳۶

نفر دوم هم داده شد

۱۰:۰۸

نفر سوم هم داده شد

۱۰:۱۷

نفر چهارم . پنجم داده شدولی به ۸ نفر داده شد undefined

۱۱:۱۷

نه نفر نهم نفر اخر هم داده شد undefined

۱۱:۳۴