مسیر روایتگری هنوز به قسمت فرماندهان نرسیدهبود، اما بدو بدو رفتم تا سلامی کنم و زود به گروه بپیوندم...
تا مزارشان را دیدم، یاد این خاطره دوستم از کودکیاش افتادم که میگفت هر جمعه صبح اگر بابا خانه بود، سبد ناهار را برمیداشتند و راه میافتادند. باید چند خط واحد اتوبوس عوض میکردند تا برسند به حرم امام(ره)...حاج محسن، امام را خیلی دوست داشت! و حالا حتما خیلی خوشحال است که در جوار او به آرامش و رضایت ابدی رسیدهاست.
امشب هم شب جمعه است! حمد و سورهای بخوانیم برای امام و شهیدانش؛ که هرچه داریم از مکتب اوست...
#قطعه_۲۴#گشتوگذار_در_گلزار_شهدا
@bozorgtarin_eid
تا مزارشان را دیدم، یاد این خاطره دوستم از کودکیاش افتادم که میگفت هر جمعه صبح اگر بابا خانه بود، سبد ناهار را برمیداشتند و راه میافتادند. باید چند خط واحد اتوبوس عوض میکردند تا برسند به حرم امام(ره)...حاج محسن، امام را خیلی دوست داشت! و حالا حتما خیلی خوشحال است که در جوار او به آرامش و رضایت ابدی رسیدهاست.
امشب هم شب جمعه است! حمد و سورهای بخوانیم برای امام و شهیدانش؛ که هرچه داریم از مکتب اوست...
#قطعه_۲۴#گشتوگذار_در_گلزار_شهدا
@bozorgtarin_eid
۲۱:۰۴
مزار شهید فهمیده را که بگیرید و بروید بالا تا برسید به راستای قبور فرماندهان شهید، میرسید به یکی از گمنامترین شخصیتهای مشهور خرمشهر:بیبی جان دماوندی
کسانی که کتاب دا را خواندهباشند، بیبی جان را میشناسند. تا امکانش توی شهر فراهم بود، میایستد توی غسالخانه؛ کمک میکند به شناسایی پیکرها، به تغسیل و تدفین، به دلداری دادن به عزیز از دستدادهها...کار شهر که گره میخورَد، تک دختر به یادگار مانده از شوهر مرحومش را میفرستد به زادگاه خودش کرمان، و میگردد به دنبال کار زمین ماندهای که از پسش برآید. ماشینی پیدا میکند برای جابهجا کردن پیکر مجروحین و شهدا؛ همان ماشینی که آخرین بار سوار بر آن دیدهشد، قبل از آنکه آن چند تکه گوشت سوخته را بین دیوارههای منفجرشدهی ماشین، پیدا کنند.
حالا چرا زنی که اصالتا کرمانی است و سالها ساکن خرمشهر، باید اینجا در قطعه ۲۴ تهران به خاک سپردهشود؟ داستانش را در فیلم بشنوید!هرچند من فکر میکنم این حرفها بهانه است؛ مقلدان خمینی کبیر، هرکدام در دل ماجراهایی دارند که ما از آن هیچ نمیدانیم! شاید شهید آوینی برای همین نوشتهباشد: در عالم رازیست که جز با بهای خون فاش نمیشود...
#قطعه_۲۴#گشتوگذار_در_گلزار_شهدا@bozorgtarin_eid
کسانی که کتاب دا را خواندهباشند، بیبی جان را میشناسند. تا امکانش توی شهر فراهم بود، میایستد توی غسالخانه؛ کمک میکند به شناسایی پیکرها، به تغسیل و تدفین، به دلداری دادن به عزیز از دستدادهها...کار شهر که گره میخورَد، تک دختر به یادگار مانده از شوهر مرحومش را میفرستد به زادگاه خودش کرمان، و میگردد به دنبال کار زمین ماندهای که از پسش برآید. ماشینی پیدا میکند برای جابهجا کردن پیکر مجروحین و شهدا؛ همان ماشینی که آخرین بار سوار بر آن دیدهشد، قبل از آنکه آن چند تکه گوشت سوخته را بین دیوارههای منفجرشدهی ماشین، پیدا کنند.
حالا چرا زنی که اصالتا کرمانی است و سالها ساکن خرمشهر، باید اینجا در قطعه ۲۴ تهران به خاک سپردهشود؟ داستانش را در فیلم بشنوید!هرچند من فکر میکنم این حرفها بهانه است؛ مقلدان خمینی کبیر، هرکدام در دل ماجراهایی دارند که ما از آن هیچ نمیدانیم! شاید شهید آوینی برای همین نوشتهباشد: در عالم رازیست که جز با بهای خون فاش نمیشود...
#قطعه_۲۴#گشتوگذار_در_گلزار_شهدا@bozorgtarin_eid
۹:۴۸

پاکت هدیه
س
سبک زندگی غدیری ها
مبارک باد سالگرد طوفانالاقصی! که بسیاری از بیداریهای امروز جهان را مدیون خروش فلسطین در این روز هستیم...
ناجیِ صالح
توی آشپزخانه میگردم و ظرفهای کثیف را از دور و بر جمع میکنم. اخبار از پایان جنگ و توافق حماس و اسراییل میگوید. از وقتی ابوعبیده رفته، با هر خبری از فلسطین، اول یاد او میافتم. تصور میکنم اگر بود، الان چطور خبر آتشبس را میداد؟ از چه کشورهایی تشکر میکرد؟ گلایه چه کسانی را میکرد به رسولالله؟!
خبرها میروند روی شهادت صالح. همان خبرنگار دوستداشتنی غزه. آخرین تصویری که از او ضبط شده را نگاه میکنم: در تاریکی شب، توی خیابانهای بدون اینترنت غزه میچرخد و فریاد میزند: مردم! جنگ تمام شد...
سینک پر از ظرف شده. اسکاچ را، مثل قلبم که از غم مچاله شده، توی دست فشار میدهم تا کف کند. توی بشقابها و ته لیوانها، تصویر شهدای این دوسال را میبینم! ابوعبیده، سنوار، اسماعیل هنیه، صالح، دانشمندان هستهای، سرداران سپاه، شهدای کوچه و بازار... سیدحسن نصرالله.امان از سیدحسن نصرالله!
تصویر تمام شدن جنگ، لابهلای تصویر شهدا، آنقدر توی ذهنم رفت و آمد میکند که دیگر نمیتوانم ادامه دهم. تابه را آب میکشم و میگذارم بالای آبچکان. باید تا خالی شدن سینک، پای ظرفشویی دوام آورد! کتاب صوتی همیشه اینجور وقتها به دادم میرسد. کتاب جمعخوانی را پخش میکنم و میروم سراغ قابلمهها.
خون دلی که لعل شد، رسیده به ۱۳ خرداد ۱۳۴۲. امام، ریاضت سکوت را پس از سالها شکسته و علنی وارد مبارزه با شاه شدهاست. قابلمهها را میشویم و به اولین سخنرانی رسمی اعتراضی خمینی کبیر گوش میکنم؛ و انتظار شنیدن هرچیزی را دارم غیر از اینکه امام بگوید: اسراییل ما را بدبخت میخواهد!باور نمیکنم! بخش جدی سخنرانی معروف فیضیه قم، به اسراییل برمیگشت و اهداف شومش برای ایران و اسلام! تا ظرفها تمام شوند، دیگر نه گوشم میشنود نه چشمم، ظرفها و کثیفیها را میبیند!نشستهام کنار امام و سرک میکشم توی تاریخ بلکه بتوانم کمی از بلندای روحش را ببینم. بچههایی که همان سال گفتهبود سربازان در گهوارهام هستند، تازه به دنیا آمدهبودند... همانها که یکی یکی ۶۳ ساله شدند و پر کشیدند!آن روزها، اسراییل قدرت بزرگی بود که متوهمترین آدم روی کره زمین هم فکر نمیکرد چند دهه بعد، اینچنین خودش را برای پس گرفتن ده اسیر از چند وجب خاک غزه به آب و آتش بزند و آخر هم نتواند!
صدای صالح دوباره توی گوشم میپیچد که مردم! جنگ تمام شدهاست! حالا من هم با او، الحمدلله میگویم! پیروزی و شکست مال این یکی دو روز نیست؛ حتی مال یکی دو سال هم نیست! چرا که این جنگ، جنگ یکی دو سال نبوده و نخواهدبود!ظرف ها تمام شدهاند، فصل شش کتاب هم.مینشینم پای گوشی. صالح، توی وصیتنامهاش گفتهبود خیلی دلتنگ ناجی است؛ همان برادر بزرگش که از سالها پیش در زندان اسرائیل بود... حالا درست چند ساعت بعد از شهادتش، ناجی، در میان کاروان اسرای آزاد شده، به غزه برگشته.دیدنش، قلبم را باز میکند. ناجی، دستانم را میگیرد تا بلند شوم! و صالح، از کنار امام، در بهشت برایمان دست تکان میدهد.
@bozorgtarin_eid
توی آشپزخانه میگردم و ظرفهای کثیف را از دور و بر جمع میکنم. اخبار از پایان جنگ و توافق حماس و اسراییل میگوید. از وقتی ابوعبیده رفته، با هر خبری از فلسطین، اول یاد او میافتم. تصور میکنم اگر بود، الان چطور خبر آتشبس را میداد؟ از چه کشورهایی تشکر میکرد؟ گلایه چه کسانی را میکرد به رسولالله؟!
خبرها میروند روی شهادت صالح. همان خبرنگار دوستداشتنی غزه. آخرین تصویری که از او ضبط شده را نگاه میکنم: در تاریکی شب، توی خیابانهای بدون اینترنت غزه میچرخد و فریاد میزند: مردم! جنگ تمام شد...
سینک پر از ظرف شده. اسکاچ را، مثل قلبم که از غم مچاله شده، توی دست فشار میدهم تا کف کند. توی بشقابها و ته لیوانها، تصویر شهدای این دوسال را میبینم! ابوعبیده، سنوار، اسماعیل هنیه، صالح، دانشمندان هستهای، سرداران سپاه، شهدای کوچه و بازار... سیدحسن نصرالله.امان از سیدحسن نصرالله!
تصویر تمام شدن جنگ، لابهلای تصویر شهدا، آنقدر توی ذهنم رفت و آمد میکند که دیگر نمیتوانم ادامه دهم. تابه را آب میکشم و میگذارم بالای آبچکان. باید تا خالی شدن سینک، پای ظرفشویی دوام آورد! کتاب صوتی همیشه اینجور وقتها به دادم میرسد. کتاب جمعخوانی را پخش میکنم و میروم سراغ قابلمهها.
خون دلی که لعل شد، رسیده به ۱۳ خرداد ۱۳۴۲. امام، ریاضت سکوت را پس از سالها شکسته و علنی وارد مبارزه با شاه شدهاست. قابلمهها را میشویم و به اولین سخنرانی رسمی اعتراضی خمینی کبیر گوش میکنم؛ و انتظار شنیدن هرچیزی را دارم غیر از اینکه امام بگوید: اسراییل ما را بدبخت میخواهد!باور نمیکنم! بخش جدی سخنرانی معروف فیضیه قم، به اسراییل برمیگشت و اهداف شومش برای ایران و اسلام! تا ظرفها تمام شوند، دیگر نه گوشم میشنود نه چشمم، ظرفها و کثیفیها را میبیند!نشستهام کنار امام و سرک میکشم توی تاریخ بلکه بتوانم کمی از بلندای روحش را ببینم. بچههایی که همان سال گفتهبود سربازان در گهوارهام هستند، تازه به دنیا آمدهبودند... همانها که یکی یکی ۶۳ ساله شدند و پر کشیدند!آن روزها، اسراییل قدرت بزرگی بود که متوهمترین آدم روی کره زمین هم فکر نمیکرد چند دهه بعد، اینچنین خودش را برای پس گرفتن ده اسیر از چند وجب خاک غزه به آب و آتش بزند و آخر هم نتواند!
صدای صالح دوباره توی گوشم میپیچد که مردم! جنگ تمام شدهاست! حالا من هم با او، الحمدلله میگویم! پیروزی و شکست مال این یکی دو روز نیست؛ حتی مال یکی دو سال هم نیست! چرا که این جنگ، جنگ یکی دو سال نبوده و نخواهدبود!ظرف ها تمام شدهاند، فصل شش کتاب هم.مینشینم پای گوشی. صالح، توی وصیتنامهاش گفتهبود خیلی دلتنگ ناجی است؛ همان برادر بزرگش که از سالها پیش در زندان اسرائیل بود... حالا درست چند ساعت بعد از شهادتش، ناجی، در میان کاروان اسرای آزاد شده، به غزه برگشته.دیدنش، قلبم را باز میکند. ناجی، دستانم را میگیرد تا بلند شوم! و صالح، از کنار امام، در بهشت برایمان دست تکان میدهد.
@bozorgtarin_eid
۱۴:۵۲
بازارسال شده از نو+جوان
۱۰:۵۵
سبک زندگی غدیری ها
بله، محمدحسین فهمیده! میدونستید این بچه، چننند بار تلاش میکنه تا به جبهه بره، اما موفق نمیشه؟! بارها برش میگردونن به خونه، اما دوباره میره. دفعه آخر انقدررررر اصرار میکنه تا فرمانده یه گروه از دانشکده افسری، راضی میشه محمدحسین برای یک هفته توی خرمشهر بمونه. تو همون مدت کوتاه، مجروح میشه و میبرندش بیمارستان. اما باز فرار میکنه و به شهر برمیگرده! وقتی ممانعت جدی فرمانده رو میبینه، برای اثبات تواناییهاش به بقیه، یواشکی میره سمت عراقیها، یه لباس عراقی و اسلحه و وسایل برمیداره و برمیگرده! بالاخره عزم پولادین این نوجوون ۱۳ ساله و توانمندیهاش، بقیه رو متقاعد میکنه که بهش اجازه بدن بمونه. روز آخر زندگیش، سنگر رزمندهها توسط تانکهای عراقی محاصره میشه. محمدحسین هم تو همون حمله مجروح میشه. اما وقتی میبینه تانکها دارن نزدیک میشن به رزمندهها، با نارنجکهایی که تو دستش داشته و به خودش بسته، جلو میره و تانک رو منفجر میکنه. عراقیها فکر میکنن مورد حمله قرار گرفتن و میترسن و فرار رو بر قرار ترجیح میدن! و اینطوری منطقه خالی میشه و دست رزمندههای خودمون میمونه... این از آن مواردی است که شخصیّتهای حقیقی، به نماد و به حقایق اسطورهگون تبدیل میشوند! ما در تاریخ خود از این موارد بسیار داریم. ای بسا حوادثی که امروز وقتی گفته شود، از بس عجیب است همه تصوّر کنند که اسطوره و افسانه است؛ امّا حقیقت است. او سیزده ساله بود؛ امّا با رشد، با شعور، با اراده و مصمّم، که کشور خود را میشناخت، امام خود را میشناخت، دشمن خود را میشناخت، اهمّیّت وجود و فعّالیّت خود را هم میشناخت و رفت... جوانان و نوجوانان عزیز من! همهی شما میتوانید در کشورتان نقش پیدا کنید. یک روز نقش، نقش «حسین فهمیده» بود؛ یک روز نقشهای دیگر است. البتّه در آنها، دادنِ جان مطرح نیست؛ امّا همّت و اراده و تصمیم لازم دارد. جوانِ زنده و بانشاط و پُرامید و پاکدامن، میتواند یک تاریخ را بیمه کند. #قطعه_۲۴ #گشتوگذار_در_گلزار_شهدا @bozorgtarin_eid
میدونستید امروز، روز شهادتش بود؟!
۱۹:۴۷
بازارسال شده از سبک زندگی غدیری ها
دوست داشتم امشب را از نگاه او ببینم:
زنی که آرام آرام آب میریزد...
زنها موجودات عجیبی هستند؛ این را وقتی فهمیدم که نام و سرنوشتاش را جستوجو کردم:اسماء بنت عمیس.
در تاریخ آمده اسماء، همسر جعفر طیار (برادر امیرالمؤمنین) بود. عبدالله ( که نور چشم علی(ع) بود و بعدها همسر دخترش، زینب(س) شد) حاصل این ازدواج است.بعد از شهادت جناب جعفر، اسماء به خانهی ابوبکر رفت؛ و محمد ابن ابوبکر، کارگزار صدیق امیرالمؤمنین، در این خانه به دنیا آمد.
داستان زندگیاش در همان خانه جلو رفت تا رسید به تلخترین فاجعهی عالم... و همسرش در شبی که تاریکترین روز تاریخ بود، ناگهان خلیفه شد.
روزهای سختی که من ناتوان از درک عمق درد این بانو هستم: زنی که ۷۲ روز از خانهاش، که خانه دشمن بود، خارج شد و به عیادت بانویش رفت؛ بانویی که هر روز حالش بدتر از دیروز بود. بانویی که گفتهبود دیگر جواب سلام همسر او را نخواهد داد..
اما وقتی قرار باشد زنها پا در رکاب جهاد بگذارند و بجنگند، نباید کم بیاورند. و عشق به دختر رسول خدا و ارادت به ولایت امیرالمؤمنین، چیزی نبود که حتی در خانه ابوبکر بخواهد از دلش برود.
کاش میدانستیم در آن ۷۲ روز بر او چه گذشت... چگونه هر روز از خانه ابوبکر خارج میشد تا به خانه فاطمه(س) برسد؟ وقتی در میزد، وقتی وارد میشد و علی(ع) را میدید که گوشه خانه نشسته است، وقتی چشمش به فاطمه میافتاد و بسترش...
زنها موجودات عجیبی هستند و اگر دلشان گره بخورد به ولایتی که از غیب آمده، عجیبتر هم خواهندشد. شاید به همین دلیل بود که در یکی از همین روزها نشست و برای بانویش از تابوتهایی گفت که سالها قبل در حبشه دیده بود.او فاطمه را میشناخت و میدانست هیچ چیز به این اندازه خوشحالش نمیکند؛ و فاطمه از شنیدن این خبر خندید در حالیکه بعد از فوت پدرش دیگر نخندیدهبود...
و اسماء مُرد از تلخی مصیبتی که خروار خروار بر دلش آوار میشد.پس تابوت ساخت و گریه کرد.رفت و آمد و گریه کرد.جسم نحیف زهرا(س) را دید و گریه کرد.تابوت را به فاطمه نشان داد و خیالش را راحت کرد و گریه کرد... بعد رسید به آن روز که زهرا(س) گفت به اتاق میروم تا نماز بخوانم؛ و اسماء گریه کرد.گفت اگر صدایم کردی و جواب ندادم، علی(ع) را خبر کن؛ و اسماء گریه کرد.ساعتی گذشت و اسماء در را باز کرد...و شاید اینجا دیگر گریه نکرد!تاریخ همچنان مبارز میطلبد و زن هنوز باید بجنگد و کار مهمتری را به ثمر برساند.
پس داستان رسید به امشبکه علی(ع) گفت بریز آب روان اسمابه روی پیکر زهرا(س)ولی آهسته آهسته...
حیف که من راوی خوبی برای این ماجرا نیستم. حالا فکر میکنم ما یک دیدار در قیامت از او طلب داریم؛ تا بگوید از آنچه امشب دید و ما بگرییم. بر زهرای اطهر(س)، بر غربت مولا در آن شب، بر احوالات فرزندان و محبان حضرت. برایمان بگوید و ما تا خود صبح قیامت بگرییم...
#فاطمیه@bozorgtarin_eid
زنی که آرام آرام آب میریزد...
زنها موجودات عجیبی هستند؛ این را وقتی فهمیدم که نام و سرنوشتاش را جستوجو کردم:اسماء بنت عمیس.
در تاریخ آمده اسماء، همسر جعفر طیار (برادر امیرالمؤمنین) بود. عبدالله ( که نور چشم علی(ع) بود و بعدها همسر دخترش، زینب(س) شد) حاصل این ازدواج است.بعد از شهادت جناب جعفر، اسماء به خانهی ابوبکر رفت؛ و محمد ابن ابوبکر، کارگزار صدیق امیرالمؤمنین، در این خانه به دنیا آمد.
داستان زندگیاش در همان خانه جلو رفت تا رسید به تلخترین فاجعهی عالم... و همسرش در شبی که تاریکترین روز تاریخ بود، ناگهان خلیفه شد.
روزهای سختی که من ناتوان از درک عمق درد این بانو هستم: زنی که ۷۲ روز از خانهاش، که خانه دشمن بود، خارج شد و به عیادت بانویش رفت؛ بانویی که هر روز حالش بدتر از دیروز بود. بانویی که گفتهبود دیگر جواب سلام همسر او را نخواهد داد..
اما وقتی قرار باشد زنها پا در رکاب جهاد بگذارند و بجنگند، نباید کم بیاورند. و عشق به دختر رسول خدا و ارادت به ولایت امیرالمؤمنین، چیزی نبود که حتی در خانه ابوبکر بخواهد از دلش برود.
کاش میدانستیم در آن ۷۲ روز بر او چه گذشت... چگونه هر روز از خانه ابوبکر خارج میشد تا به خانه فاطمه(س) برسد؟ وقتی در میزد، وقتی وارد میشد و علی(ع) را میدید که گوشه خانه نشسته است، وقتی چشمش به فاطمه میافتاد و بسترش...
زنها موجودات عجیبی هستند و اگر دلشان گره بخورد به ولایتی که از غیب آمده، عجیبتر هم خواهندشد. شاید به همین دلیل بود که در یکی از همین روزها نشست و برای بانویش از تابوتهایی گفت که سالها قبل در حبشه دیده بود.او فاطمه را میشناخت و میدانست هیچ چیز به این اندازه خوشحالش نمیکند؛ و فاطمه از شنیدن این خبر خندید در حالیکه بعد از فوت پدرش دیگر نخندیدهبود...
و اسماء مُرد از تلخی مصیبتی که خروار خروار بر دلش آوار میشد.پس تابوت ساخت و گریه کرد.رفت و آمد و گریه کرد.جسم نحیف زهرا(س) را دید و گریه کرد.تابوت را به فاطمه نشان داد و خیالش را راحت کرد و گریه کرد... بعد رسید به آن روز که زهرا(س) گفت به اتاق میروم تا نماز بخوانم؛ و اسماء گریه کرد.گفت اگر صدایم کردی و جواب ندادم، علی(ع) را خبر کن؛ و اسماء گریه کرد.ساعتی گذشت و اسماء در را باز کرد...و شاید اینجا دیگر گریه نکرد!تاریخ همچنان مبارز میطلبد و زن هنوز باید بجنگد و کار مهمتری را به ثمر برساند.
پس داستان رسید به امشبکه علی(ع) گفت بریز آب روان اسمابه روی پیکر زهرا(س)ولی آهسته آهسته...
حیف که من راوی خوبی برای این ماجرا نیستم. حالا فکر میکنم ما یک دیدار در قیامت از او طلب داریم؛ تا بگوید از آنچه امشب دید و ما بگرییم. بر زهرای اطهر(س)، بر غربت مولا در آن شب، بر احوالات فرزندان و محبان حضرت. برایمان بگوید و ما تا خود صبح قیامت بگرییم...
#فاطمیه@bozorgtarin_eid
۱۲:۵۸
سبک زندگی غدیری ها
پیام
دیداری که دوربینها ثبتش نمیکنند.
طبقه دوم حسینیه امام خمینی، جای عجیبی است. آدمها وقتی میرسند پایین پلههایش، حس کسی را دارند که هر چه دویده، آخر به قرار نرسیده. هرچند گلیمهای آبی کف حسینیه را، روی همه پلهها هم کشیدهاند تا احساس دلتنگی کمتر شود، اما بالا رفتن ازشان، تا رسیدن به طبقه دوم، آدم را از نفس میاندازد. زنها که پایشان به بالکن حسینیه میرسد، روبهرویشان فقط سقف میبینند و پرژکتور و باند و بلندگو؛ شوق چشمهایشان خاموش میشود و فقط حسرت در نگاههایشان باقی میماند. هرکس تا می نشیند، با بغل دستی اش از علت دیررسیدن میگوید و خیلی زود حرف میرسد به اینکه: «حالا میشه ازین بالا هم آقا را دید؟!» زنها مدام بغض میکنند و حرفها ناتمام میماند. از راههای دور و نزدیکشان میگویند و سختیهایی که تا رسیدن به اینجا کشیدهاند. یکی از قطاری میگوید که دیروز او و دوستانش را از بافق و مهریز و یزد تا اینجا آورده و دیگری از مرخصیای که به زحمت از رییسش گرفته تا بتواند بیاید. مادری میگوید دخترش را به شوق دیدار حضرت آقا توی خانه تنها گذاشته و آمده، چون تا به حال ایشان را از نزدیک ندیده و آن یکی با لبخند میگوید: «ولی من زیاد ایشون رو تو خواب دیدم.» و ماجرای سالها رنج مادر نشدنش را تعریف میکند و خوابی که در آن رهبر نوید فرزنددار شدن به او داده و قرعهکشیای که از آن فقط اسم او برای شرکت در روضه حضرت مادر بیرون آمدهاست.یاد روضه که میافتند و رزقی که آقا هرسال در این ایام برای کشور میگیرند، دلهایشان آرام میشود. دختری که سهمیه دیدارش را از بنیاد ملی نخبگان گرفته، میگوید: «این بالا هم خوبه. اصلا رهبر که بیان، فضا کلا عوض میشه.» و زنی که به ستون تکیه داده و پسر سربازش کارت دعوت امشب را برایش گرفته، هرچند خودش چون شیفت نگهبانی داشته به مراسم نرسیده، میگوید: «زیر یک سقف نفس کشیدن با رهبر، معلومه که خوبه.»خادمها هرکس که میخواهد جلو برود و از نردهها نگاهی به پایین بیاندازد را برمیگردانند تا بنشیند و توضیح میدهند که: «نگران نباشین! هرموقع آقا بیان، صف درست میکنیم و با خیال راحت میتونید بیایید و از همینجا ایشون رو ببینید.» اما دلها با این حرفها قرار نمیگیرند. دختربچه کوچکی دنبال خودکار میگردد تا جملهای کف دستش بنویسد. هرچه مادرش برایش دلیل میآورد که: «این بالا اصلا دوربینی نیست که تو بخوای نوشتهات رو نشونش بدی. حضرت آقا هم تو رو نمیبینن ازینجا» دخترک بیخیال نمیشود. چشمها، همچنان حسرتبار و منتظر، به پرده بزرگ گوشه بالکن است که مراسم را زنده نشان میدهد. وسط سخنرانی، ناگهان همهمهای بلند میشود و بعد تصویر آقا روی پرده میافتد که وارد شدهاند. ولولهای در جانها به پا میشود که همهچیز را به هم میریزد. آدمها از جایشان بلند میشوند و ناخود آگاه به سمت جلو حرکت میکنند. زنی بلند اللهاکبر میگوید؛ جمعیت از شوق گریه میکنند. دستها به نشانه سلام و احترام بلند است، حتی در طبقه دوم حسینیه. جایی که هیچکس آدمهایش را نمیبیند. سخنران کلام خود را قطع کرده و مردم یکصدا حیدر حیدر میگویند. آقا که به سمت جمعیت میایستند و با لبخند و شوق، به همه نگاه میکنند، حسرت از نگاه اهالی طبقه بالا هم پرمیکشد و شوق و انتظار جایش را پر میکند. همه در تلاطم جمعیت جلو و عقب میروند و «ابالفضل علمدار، خامنهای نگه دار» را از عمق جان فریاد میزنند. رهبر مینشینند روی صندلی و به همه اشاره میکنند برای نشستن. حالا همه در طبقه پایین سرجاهایشان هستند و تنها صدای سخنران به گوش میرسد؛ اما در طبقه بالا، فضا جور دیگریست. زنها، در حالیکه گوششان به سخنرانی است، پشت سر هم توی صف ایستادهاند. و چشمهایشان که دیگر نه غصه دارد و نه حسرت، پر از شوق است و انتظار. توی صف، یکی یکی جلو میروند تا برسند به نردهها؛ بعد از لابهلای پردههایی که خادمها کنار زدهاند، پایین را نگاه میکنند. مقصد همه چشمها، گوشه سمت راست حسینیه، جایی است که رهبر نشستهاند. فرصت برای این دیدار از راه دور، خیلی طولانی نیست اما هرکس که برمیگردد، چشمان خیسی دارد که عجیب میدرخشد. حالا فقط شُکر و الحمدلله از نگاهها میبارد.
@bozorgtarin_eid
طبقه دوم حسینیه امام خمینی، جای عجیبی است. آدمها وقتی میرسند پایین پلههایش، حس کسی را دارند که هر چه دویده، آخر به قرار نرسیده. هرچند گلیمهای آبی کف حسینیه را، روی همه پلهها هم کشیدهاند تا احساس دلتنگی کمتر شود، اما بالا رفتن ازشان، تا رسیدن به طبقه دوم، آدم را از نفس میاندازد. زنها که پایشان به بالکن حسینیه میرسد، روبهرویشان فقط سقف میبینند و پرژکتور و باند و بلندگو؛ شوق چشمهایشان خاموش میشود و فقط حسرت در نگاههایشان باقی میماند. هرکس تا می نشیند، با بغل دستی اش از علت دیررسیدن میگوید و خیلی زود حرف میرسد به اینکه: «حالا میشه ازین بالا هم آقا را دید؟!» زنها مدام بغض میکنند و حرفها ناتمام میماند. از راههای دور و نزدیکشان میگویند و سختیهایی که تا رسیدن به اینجا کشیدهاند. یکی از قطاری میگوید که دیروز او و دوستانش را از بافق و مهریز و یزد تا اینجا آورده و دیگری از مرخصیای که به زحمت از رییسش گرفته تا بتواند بیاید. مادری میگوید دخترش را به شوق دیدار حضرت آقا توی خانه تنها گذاشته و آمده، چون تا به حال ایشان را از نزدیک ندیده و آن یکی با لبخند میگوید: «ولی من زیاد ایشون رو تو خواب دیدم.» و ماجرای سالها رنج مادر نشدنش را تعریف میکند و خوابی که در آن رهبر نوید فرزنددار شدن به او داده و قرعهکشیای که از آن فقط اسم او برای شرکت در روضه حضرت مادر بیرون آمدهاست.یاد روضه که میافتند و رزقی که آقا هرسال در این ایام برای کشور میگیرند، دلهایشان آرام میشود. دختری که سهمیه دیدارش را از بنیاد ملی نخبگان گرفته، میگوید: «این بالا هم خوبه. اصلا رهبر که بیان، فضا کلا عوض میشه.» و زنی که به ستون تکیه داده و پسر سربازش کارت دعوت امشب را برایش گرفته، هرچند خودش چون شیفت نگهبانی داشته به مراسم نرسیده، میگوید: «زیر یک سقف نفس کشیدن با رهبر، معلومه که خوبه.»خادمها هرکس که میخواهد جلو برود و از نردهها نگاهی به پایین بیاندازد را برمیگردانند تا بنشیند و توضیح میدهند که: «نگران نباشین! هرموقع آقا بیان، صف درست میکنیم و با خیال راحت میتونید بیایید و از همینجا ایشون رو ببینید.» اما دلها با این حرفها قرار نمیگیرند. دختربچه کوچکی دنبال خودکار میگردد تا جملهای کف دستش بنویسد. هرچه مادرش برایش دلیل میآورد که: «این بالا اصلا دوربینی نیست که تو بخوای نوشتهات رو نشونش بدی. حضرت آقا هم تو رو نمیبینن ازینجا» دخترک بیخیال نمیشود. چشمها، همچنان حسرتبار و منتظر، به پرده بزرگ گوشه بالکن است که مراسم را زنده نشان میدهد. وسط سخنرانی، ناگهان همهمهای بلند میشود و بعد تصویر آقا روی پرده میافتد که وارد شدهاند. ولولهای در جانها به پا میشود که همهچیز را به هم میریزد. آدمها از جایشان بلند میشوند و ناخود آگاه به سمت جلو حرکت میکنند. زنی بلند اللهاکبر میگوید؛ جمعیت از شوق گریه میکنند. دستها به نشانه سلام و احترام بلند است، حتی در طبقه دوم حسینیه. جایی که هیچکس آدمهایش را نمیبیند. سخنران کلام خود را قطع کرده و مردم یکصدا حیدر حیدر میگویند. آقا که به سمت جمعیت میایستند و با لبخند و شوق، به همه نگاه میکنند، حسرت از نگاه اهالی طبقه بالا هم پرمیکشد و شوق و انتظار جایش را پر میکند. همه در تلاطم جمعیت جلو و عقب میروند و «ابالفضل علمدار، خامنهای نگه دار» را از عمق جان فریاد میزنند. رهبر مینشینند روی صندلی و به همه اشاره میکنند برای نشستن. حالا همه در طبقه پایین سرجاهایشان هستند و تنها صدای سخنران به گوش میرسد؛ اما در طبقه بالا، فضا جور دیگریست. زنها، در حالیکه گوششان به سخنرانی است، پشت سر هم توی صف ایستادهاند. و چشمهایشان که دیگر نه غصه دارد و نه حسرت، پر از شوق است و انتظار. توی صف، یکی یکی جلو میروند تا برسند به نردهها؛ بعد از لابهلای پردههایی که خادمها کنار زدهاند، پایین را نگاه میکنند. مقصد همه چشمها، گوشه سمت راست حسینیه، جایی است که رهبر نشستهاند. فرصت برای این دیدار از راه دور، خیلی طولانی نیست اما هرکس که برمیگردد، چشمان خیسی دارد که عجیب میدرخشد. حالا فقط شُکر و الحمدلله از نگاهها میبارد.
@bozorgtarin_eid
۱۲:۰۲
یک روز مادر متفاوت
دوست داشتم امروز بروم خانه تک تک آنهایی که اسراییل، مادرشان را در جنگ دوازده روزه ازشان گرفت. دوست داشتم مادرانه در آغوش بگیرمشان و در گوششان زمزمه کنم بمیرم برای دلهای تنگتان. مرگ بر دشمنی که روز مادر امسال شما را، اینچنین تلخ کرد.
بعد یاد مادرهایی افتادم که اسرائیل خرداد امسال با وحشیگری، فرزند دلبندشان را ربود. کاش میشد بنشینم پایین پایشان و وقتی میگویند: «تو بگو! مادر بیفرزند، در روز مادر چه کند؟!» اشک حسرت از صورت نازشان پاک کنم و بگویم مرگ بر دشمنی که روز مادر امسال شما را اینچنین زهر کرد...
بعد هم میرفتم کنار آنهایی که روز زن، در حسرت تبریک مرد زندگیشان ماندند؛ چون اسرائیل نگذاشته بود مرد، سایهبان مستحکم این زندگی بماند.مینشستم روبهروی تمام تنهاییها و دلتنگیهای این چند ماهشان، و با هم برای نابودی این غده سرطانی، دعا میکردیم...
هرچند هیچکدام مقدور نشد. فقط نشستم در خانه مادر و دعا کردم... دعا برای نابودی دشمنی که اینچنین داغدارمان کرد. نابودیای خیلی زود، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکنیم.آنقدر ناگهانی که در لحظه بفهمیم، این کار، فقط از دستهای به دعا بلند شدهی یک مادر برمیآید...
#شهدا#جنگ_دوم_تحمیلی#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
@bozorgtarin_eid
دوست داشتم امروز بروم خانه تک تک آنهایی که اسراییل، مادرشان را در جنگ دوازده روزه ازشان گرفت. دوست داشتم مادرانه در آغوش بگیرمشان و در گوششان زمزمه کنم بمیرم برای دلهای تنگتان. مرگ بر دشمنی که روز مادر امسال شما را، اینچنین تلخ کرد.
بعد یاد مادرهایی افتادم که اسرائیل خرداد امسال با وحشیگری، فرزند دلبندشان را ربود. کاش میشد بنشینم پایین پایشان و وقتی میگویند: «تو بگو! مادر بیفرزند، در روز مادر چه کند؟!» اشک حسرت از صورت نازشان پاک کنم و بگویم مرگ بر دشمنی که روز مادر امسال شما را اینچنین زهر کرد...
بعد هم میرفتم کنار آنهایی که روز زن، در حسرت تبریک مرد زندگیشان ماندند؛ چون اسرائیل نگذاشته بود مرد، سایهبان مستحکم این زندگی بماند.مینشستم روبهروی تمام تنهاییها و دلتنگیهای این چند ماهشان، و با هم برای نابودی این غده سرطانی، دعا میکردیم...
هرچند هیچکدام مقدور نشد. فقط نشستم در خانه مادر و دعا کردم... دعا برای نابودی دشمنی که اینچنین داغدارمان کرد. نابودیای خیلی زود، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکنیم.آنقدر ناگهانی که در لحظه بفهمیم، این کار، فقط از دستهای به دعا بلند شدهی یک مادر برمیآید...
#شهدا#جنگ_دوم_تحمیلی#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
@bozorgtarin_eid
۱۳:۵۶
میان زمین و آسمان
چند وقت پیش قرار شد برای نوجوانها، روایت کوتاهی از زندگی یک دانشمند شهید بنویسم. باید از بین چند شهید شاخص، یکی را انتخاب میکردم. اسم شهدا را جستجو کردم تا ببینم چقدر اطلاعات دربارهشان هست... تقریبا درباره هیچکدام چیزی نبود؛ یکی از یکی کمتر! تنها شهیدی که دیدم خانوادهشان در برنامه تلویزیونی لالهخیز مقابل دوربین نشستهاند و یکی دو تا مصاحبه از دخترشان در فضای مجازی بود، دکتر منصور عسکری بود. به مسئول کار پیام دادم که دربارهی ایشان مینویسم.
و از همان روز تا الان، جایی میان زمین و آسمان گم شدهام. معلق بین انبوه خاطرات... مردی روبهرویم نشسته که باور نمیکنم تا همین چند ماه پیش، توی همین شهر، وسط همین آدمهای معمولی، میرفته و میآمده و زندگی میکرده. بزرگیاش از حد فهم من بالاتر است، خیلی بالاتر؛ و زبانم الکن در بیان خاطراتش.بارها برای این صفحه کوچک مجازی از او نوشتم و هربار پاکش کردم. آرشیوم پر شده از متنهای نصفه نیمهای که نتوانستم برایتان ارسالش کنم چون در مقابل عظمت آن مرد، بیاندازه ناقص و کوچک و حقیر بود.
تا امروز، که داشتم کتابی درباره شهید فخریزاده میخواندم. قصه رسید به دی ماه ۱۳۹۸ و اعلام خبر شهادت سردار: مرد که مقابل تلویزیون ایستادهبود چنان به هقهق افتاد و ناله کرد که همسرش، مجبور شد زیر بغلهایش را بگیرد تا بنشاندش روی صندلی... و بعد با هم گریه کردند. من هم با دکتر فخریزاده برای سردار گریه کردم!بعد که رو کرد به همسرش و گفت: «فرشته! بعد از قاسم، نوبت من است» کنار فرشته خانوم نشستم و برای غربت و مصیبتش گریه کردم.بعد یادم افتاد بعد از شهادت دکتر فخریزاده، بخش زیادی از کارهای خاصش، بر عهده دکتر منصور عسکری قرار گرفت.یاد این افتادم که دخترشان میگفت بعد شهادت دکتر فخریزاده، پدرم دیگر شبها برای خواب، توی اتاق نمیرفت. آنقدر پشت میزش، گوشه پذیرایی خانه کار میکرد که همانجا چشمهایش روی هم میافتاد و خوابش میبرد.همان پذیراییای که نیمه شب ۲۳ خرداد، یکی از اولین پرتابههای رژیم صهیونیستی، دقیقا وسطش منفجر شد. انگار آنها هم میدانستند او شبها کجا میخوابد...پذیرایی همان خانهای که همسر و دختر و نوهاش هم تویش بودند. خانهای که هفت طبقهاش کاملا تخریب شد و پذیراییهای هفت طبقه دیگرش هم از بین رفت.خانهای که ۶۰ نفر دیگر، تنها به برکت همسایگی با اَبَر مردی که نامش منصور عسکری بود، با حکم شهادت در آغوش خدا جای گرفتند.
به یاد شهید یک و بیست دقیقه تمام شبهای جمعهمان
و به یاد تمام مردانی که با رفتن او، موعد شهادتهایشان یکی یکی از راه رسید و پر کشیدند...
#شهدا#جنگ_دوم_تحمیلی#مرگ_بر_آمریکا که او را کُشت!#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
پ.ن: نمیدانم دکتر عسکری و سردار سلیمانی در این دنیا چقدر همدیگر را میشناختند! اما من امشب از سردار خواستم کمکم کند به قدر توانم، از #دکتر_منصور_عسکری برایتان بگویم. شما هم برایم دعا کنید لطفاً...
@bozorgtarin_eid
چند وقت پیش قرار شد برای نوجوانها، روایت کوتاهی از زندگی یک دانشمند شهید بنویسم. باید از بین چند شهید شاخص، یکی را انتخاب میکردم. اسم شهدا را جستجو کردم تا ببینم چقدر اطلاعات دربارهشان هست... تقریبا درباره هیچکدام چیزی نبود؛ یکی از یکی کمتر! تنها شهیدی که دیدم خانوادهشان در برنامه تلویزیونی لالهخیز مقابل دوربین نشستهاند و یکی دو تا مصاحبه از دخترشان در فضای مجازی بود، دکتر منصور عسکری بود. به مسئول کار پیام دادم که دربارهی ایشان مینویسم.
و از همان روز تا الان، جایی میان زمین و آسمان گم شدهام. معلق بین انبوه خاطرات... مردی روبهرویم نشسته که باور نمیکنم تا همین چند ماه پیش، توی همین شهر، وسط همین آدمهای معمولی، میرفته و میآمده و زندگی میکرده. بزرگیاش از حد فهم من بالاتر است، خیلی بالاتر؛ و زبانم الکن در بیان خاطراتش.بارها برای این صفحه کوچک مجازی از او نوشتم و هربار پاکش کردم. آرشیوم پر شده از متنهای نصفه نیمهای که نتوانستم برایتان ارسالش کنم چون در مقابل عظمت آن مرد، بیاندازه ناقص و کوچک و حقیر بود.
تا امروز، که داشتم کتابی درباره شهید فخریزاده میخواندم. قصه رسید به دی ماه ۱۳۹۸ و اعلام خبر شهادت سردار: مرد که مقابل تلویزیون ایستادهبود چنان به هقهق افتاد و ناله کرد که همسرش، مجبور شد زیر بغلهایش را بگیرد تا بنشاندش روی صندلی... و بعد با هم گریه کردند. من هم با دکتر فخریزاده برای سردار گریه کردم!بعد که رو کرد به همسرش و گفت: «فرشته! بعد از قاسم، نوبت من است» کنار فرشته خانوم نشستم و برای غربت و مصیبتش گریه کردم.بعد یادم افتاد بعد از شهادت دکتر فخریزاده، بخش زیادی از کارهای خاصش، بر عهده دکتر منصور عسکری قرار گرفت.یاد این افتادم که دخترشان میگفت بعد شهادت دکتر فخریزاده، پدرم دیگر شبها برای خواب، توی اتاق نمیرفت. آنقدر پشت میزش، گوشه پذیرایی خانه کار میکرد که همانجا چشمهایش روی هم میافتاد و خوابش میبرد.همان پذیراییای که نیمه شب ۲۳ خرداد، یکی از اولین پرتابههای رژیم صهیونیستی، دقیقا وسطش منفجر شد. انگار آنها هم میدانستند او شبها کجا میخوابد...پذیرایی همان خانهای که همسر و دختر و نوهاش هم تویش بودند. خانهای که هفت طبقهاش کاملا تخریب شد و پذیراییهای هفت طبقه دیگرش هم از بین رفت.خانهای که ۶۰ نفر دیگر، تنها به برکت همسایگی با اَبَر مردی که نامش منصور عسکری بود، با حکم شهادت در آغوش خدا جای گرفتند.
به یاد شهید یک و بیست دقیقه تمام شبهای جمعهمان
و به یاد تمام مردانی که با رفتن او، موعد شهادتهایشان یکی یکی از راه رسید و پر کشیدند...
#شهدا#جنگ_دوم_تحمیلی#مرگ_بر_آمریکا که او را کُشت!#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
پ.ن: نمیدانم دکتر عسکری و سردار سلیمانی در این دنیا چقدر همدیگر را میشناختند! اما من امشب از سردار خواستم کمکم کند به قدر توانم، از #دکتر_منصور_عسکری برایتان بگویم. شما هم برایم دعا کنید لطفاً...
@bozorgtarin_eid
۲۲:۲۲
خانهای برای شهید شدن
کتاب شهید فخریزاده به روایت همسر بالاخره تمام شد. چقدر با فرشته خانوم گریه کردم! و چقدر برای نبودن معصومه خانوم، همسر دکتر عسکری بیشتر از قبل سوختم...ناگفتههای داستان زندگی مردی که انتخاب میکند گمنام بماند، جز زنی که تمام آن لحظهها را در کنار او زندگی کرده، چه کسی باید روایت کند؟
دختر دکتر عسکری میگفت: «وقتی شنیدم پذیرایی خونه خراب شده، مطمئن شدم مامان هم رفته، چون میدونستم اون ساعت اونجا بوده. مثل همیشه که نصفه شب میومد توی پذیرایی تا نماز شبش رو کنار بابا بخونه...» و چقدر داستان داشتند این نیمهشبها و حالا چقدر دور و دستنیافتنی شدهاند برای ما. از دکتر عسکری و همسرش، نه فقط داستان و خاطره برای روایت، که حتی پیکری هم برای گذاشتن در مزار باقی نماند. از معصومه خانم که حتی با آزمایشهای دیانای هم، چیزی پیدا نشد. اما او عهد کردهبود تا آخر کنار همسرش بماند و به عهدش هم وفادار ماند؛ آنقدر وفادار که خدا، خانهاش را برای محل شهادت، انتخاب کرد!
همان خانهای که سالهای سال، میترسید تنهایی پا به درونش بگذارد؛ بسکه همیشه تهدیدهای امنیتی دور و بر زندگیاش زیاد بود.ثمره زندگیاش با آقا منصور، دو تا دختر بود: فاطمه و مرضیه؛ که حالا رفتهبودند سر زندگیهایشان و خانه از صبح که او و آقا منصور درش را میبستند و میرفتند سر کار، تا عصر که زن برگردد، خالی میماند.و همین معصومه خانم را میترساند. ترسی که از خیلی سال پیش، از زمانی که در خانهشان در یکی از روستاهای دورافتاده کامفیروز استان فارس، منتظر میماند تا آقا منصور به خانه برگردد، به جانش افتادهبود. همسرش در شیراز دانشجو بود که انقلاب فرهنگی، دانشگاهها را تعطیل کرد اما آنها به تهران برنگشتند چون مرد میخواست همانجا بماند و به انقلاب خدمت کند. موضوع زمینهای کشاورزی برای امام خیلی مهم بود و منصور جوان، پای کار امام ماند. حتی وقتی اولین فرزندشان، از هولو ولای درگیری مسلحانه خانها با نیروهای انقلاب، چند روز مانده به زایمان، مرده به دنیا آمد هم، آنها به شهر بازنگشتند. معصومه خانم اهل برگشت از آرمانها نبود اما تنهایی و بیخبری هم اذیتش میکرد؛ یک شب آنقدر کلافه و بیقرار شد که از خانه زد بیرون و دم در، نشست کنار سگ نگهبانشان. گرمای نفسهای سگ، تنها دلخوشیاش در شبی بود که دلنگران و چشمانتظار بازگشت آقا منصور بود.
اما همه اینها را دخترش وقتی فهمید که بعد از زایمان، برای مدتی آمد خانه پدرش.اولین نوه خانواده که به دنیا آمد، آقا منصور و معصومه خانم، برای مراقبت از مادر و نوزاد، رفتند خانه آنها. اما رفت و آمد پدر به خانه دختر از نظر امنیتی ممکن نبود... پس قرار شد همگی در خانه دکتر عسکری بمانند.
یک روز عصر، معصومه خانوم، به دخترها گفت که چقدر از بودنشان در خانه خوشحال است. گفت که چقدر در طول این سالها از تنهایی ترسیده اما به احدی چیزی نگفته و دم برنیاورده. هر روز که از محل کار برمیگشته، ساعتها توی ماشین در خیابان میمانده تا بابا هم از سر کار برگردد و بعد با هم در خانه را باز کنند و واردش شوند.و دخترها از آن روز به بعد، دیگر خانه بابا را خالی نگذاشتند. روزهای هفته را بین خودشان تقسیم کردند و خانوادگی، چند شب آنجا بودند و چند شب خانه خودشان.همین مهربانی و وابستگی هم دستشان را گرفت و شهادت را خانوادگی قسمتشان کرد؛ و اسم دخترشان مرضیه، و نوه سهسالهشان زهرا هم رفت در فهرست شهدا...
#شهدا#جنگ_دوم_تحمیلی#دکتر_منصور_عسکری#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
@bozorgtarin_eid
کتاب شهید فخریزاده به روایت همسر بالاخره تمام شد. چقدر با فرشته خانوم گریه کردم! و چقدر برای نبودن معصومه خانوم، همسر دکتر عسکری بیشتر از قبل سوختم...ناگفتههای داستان زندگی مردی که انتخاب میکند گمنام بماند، جز زنی که تمام آن لحظهها را در کنار او زندگی کرده، چه کسی باید روایت کند؟
دختر دکتر عسکری میگفت: «وقتی شنیدم پذیرایی خونه خراب شده، مطمئن شدم مامان هم رفته، چون میدونستم اون ساعت اونجا بوده. مثل همیشه که نصفه شب میومد توی پذیرایی تا نماز شبش رو کنار بابا بخونه...» و چقدر داستان داشتند این نیمهشبها و حالا چقدر دور و دستنیافتنی شدهاند برای ما. از دکتر عسکری و همسرش، نه فقط داستان و خاطره برای روایت، که حتی پیکری هم برای گذاشتن در مزار باقی نماند. از معصومه خانم که حتی با آزمایشهای دیانای هم، چیزی پیدا نشد. اما او عهد کردهبود تا آخر کنار همسرش بماند و به عهدش هم وفادار ماند؛ آنقدر وفادار که خدا، خانهاش را برای محل شهادت، انتخاب کرد!
همان خانهای که سالهای سال، میترسید تنهایی پا به درونش بگذارد؛ بسکه همیشه تهدیدهای امنیتی دور و بر زندگیاش زیاد بود.ثمره زندگیاش با آقا منصور، دو تا دختر بود: فاطمه و مرضیه؛ که حالا رفتهبودند سر زندگیهایشان و خانه از صبح که او و آقا منصور درش را میبستند و میرفتند سر کار، تا عصر که زن برگردد، خالی میماند.و همین معصومه خانم را میترساند. ترسی که از خیلی سال پیش، از زمانی که در خانهشان در یکی از روستاهای دورافتاده کامفیروز استان فارس، منتظر میماند تا آقا منصور به خانه برگردد، به جانش افتادهبود. همسرش در شیراز دانشجو بود که انقلاب فرهنگی، دانشگاهها را تعطیل کرد اما آنها به تهران برنگشتند چون مرد میخواست همانجا بماند و به انقلاب خدمت کند. موضوع زمینهای کشاورزی برای امام خیلی مهم بود و منصور جوان، پای کار امام ماند. حتی وقتی اولین فرزندشان، از هولو ولای درگیری مسلحانه خانها با نیروهای انقلاب، چند روز مانده به زایمان، مرده به دنیا آمد هم، آنها به شهر بازنگشتند. معصومه خانم اهل برگشت از آرمانها نبود اما تنهایی و بیخبری هم اذیتش میکرد؛ یک شب آنقدر کلافه و بیقرار شد که از خانه زد بیرون و دم در، نشست کنار سگ نگهبانشان. گرمای نفسهای سگ، تنها دلخوشیاش در شبی بود که دلنگران و چشمانتظار بازگشت آقا منصور بود.
اما همه اینها را دخترش وقتی فهمید که بعد از زایمان، برای مدتی آمد خانه پدرش.اولین نوه خانواده که به دنیا آمد، آقا منصور و معصومه خانم، برای مراقبت از مادر و نوزاد، رفتند خانه آنها. اما رفت و آمد پدر به خانه دختر از نظر امنیتی ممکن نبود... پس قرار شد همگی در خانه دکتر عسکری بمانند.
یک روز عصر، معصومه خانوم، به دخترها گفت که چقدر از بودنشان در خانه خوشحال است. گفت که چقدر در طول این سالها از تنهایی ترسیده اما به احدی چیزی نگفته و دم برنیاورده. هر روز که از محل کار برمیگشته، ساعتها توی ماشین در خیابان میمانده تا بابا هم از سر کار برگردد و بعد با هم در خانه را باز کنند و واردش شوند.و دخترها از آن روز به بعد، دیگر خانه بابا را خالی نگذاشتند. روزهای هفته را بین خودشان تقسیم کردند و خانوادگی، چند شب آنجا بودند و چند شب خانه خودشان.همین مهربانی و وابستگی هم دستشان را گرفت و شهادت را خانوادگی قسمتشان کرد؛ و اسم دخترشان مرضیه، و نوه سهسالهشان زهرا هم رفت در فهرست شهدا...
#شهدا#جنگ_دوم_تحمیلی#دکتر_منصور_عسکری#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
@bozorgtarin_eid
۵:۱۳
بازارسال شده از سبک زندگی غدیری ها
سخنران دارد از همسر امام جواد و مادر امام هادی میگوید:سمانه مغربیّهمیگوید کنیزی به سفارش امام نهم خریده شد و امام ع خود تربیتش را بر عهده گرفت و...
حکیمه خاتون، عمه امام زمان، از این بانو متولد گشت!
جناب موسی مبرقع ( امامزادهای بسیار شریف در شهر قم) را نیز این بانو به دنیا آورد!
و اینها به کنار،
علی بن محمد، امام هادی علیه السلام نیز، فرزند گرانقدر این بانو است!
و من باز غرق در رویاهایم شدم و رفتم به همان جایی که میشد روزها و شبهای زندگی این بانو را دید!
کنیزها کجا به دنیا میآیند و چگونه بزرگ میشوند؟!
پدر و مادرشان چطور افرادی هستند؟
باید چه کار کنند که تا برسند به بازار برده فروشی، بعد ناگهان فرستادهای به سراغشان بیاید و با خود ببردشان به نورانیترین نقطهی دنیا!؟
بانو! امروز که روز شهادت پسر شماست؛پسری که هادی است! که دل خوشی این روزهای تاریک و دلگیر ماست... چند کلامی می شود خودمانی با شما حرف بزنم؟
راستش ماتمام سالهای عمرمان را در حسرت خدمت به این خاندان گذراندهایم...گفتهایم نوکریم، کنیزیم، خادمایم!و دل خوش کردهایم به همین عبارات!و دنیا و آخرتمان را گذاشتهایم پای همین حرفها... یعنی هر چه زندگیهایمان را بالا و پایین میکنیم، چیزی گرانقدر تر از این خادمی پیدا نمیکنیم!
اما!
خادم اگر شما هستید، ما چه کاره ایم؟
با این حساب،می شود امروز شما، برای ما دعا کنید؟
میشود حالا که ستارهای درخشان هستید در کهکشان امامت و ولایت و نجات و صلاح و رضا،دستان مهربانتان را بلند کنید و ما را دعا کنید؟ما، که مانند سرگشتگان بازار برده فروشها، حیران و خسته و دلگیر
در انتظار آمدن سفیری از جانب شما نشستهایم...
#هادی_اگر_تویی_که_کسی_گم_نمیشود
#سبک_زندگی_غدیری ها
حکیمه خاتون، عمه امام زمان، از این بانو متولد گشت!
جناب موسی مبرقع ( امامزادهای بسیار شریف در شهر قم) را نیز این بانو به دنیا آورد!
و اینها به کنار،
علی بن محمد، امام هادی علیه السلام نیز، فرزند گرانقدر این بانو است!
و من باز غرق در رویاهایم شدم و رفتم به همان جایی که میشد روزها و شبهای زندگی این بانو را دید!
کنیزها کجا به دنیا میآیند و چگونه بزرگ میشوند؟!
پدر و مادرشان چطور افرادی هستند؟
باید چه کار کنند که تا برسند به بازار برده فروشی، بعد ناگهان فرستادهای به سراغشان بیاید و با خود ببردشان به نورانیترین نقطهی دنیا!؟
بانو! امروز که روز شهادت پسر شماست؛پسری که هادی است! که دل خوشی این روزهای تاریک و دلگیر ماست... چند کلامی می شود خودمانی با شما حرف بزنم؟
راستش ماتمام سالهای عمرمان را در حسرت خدمت به این خاندان گذراندهایم...گفتهایم نوکریم، کنیزیم، خادمایم!و دل خوش کردهایم به همین عبارات!و دنیا و آخرتمان را گذاشتهایم پای همین حرفها... یعنی هر چه زندگیهایمان را بالا و پایین میکنیم، چیزی گرانقدر تر از این خادمی پیدا نمیکنیم!
اما!
خادم اگر شما هستید، ما چه کاره ایم؟
با این حساب،می شود امروز شما، برای ما دعا کنید؟
میشود حالا که ستارهای درخشان هستید در کهکشان امامت و ولایت و نجات و صلاح و رضا،دستان مهربانتان را بلند کنید و ما را دعا کنید؟ما، که مانند سرگشتگان بازار برده فروشها، حیران و خسته و دلگیر
در انتظار آمدن سفیری از جانب شما نشستهایم...
#هادی_اگر_تویی_که_کسی_گم_نمیشود
#سبک_زندگی_غدیری ها
۸:۵۳
هر چه منابع را گشتم، هیچ کجا داستانی درباره زنی که امروز مادر شده، ننوشتهبودند.بانویی که گفتهاند زنی سیاه از اطراف آفریقا بود. از همانها که در دنیا بهشان میگویند کنیز، اما در آسمانها چیز دیگری برایشان مقدر کردهاند. نامش را هم سبیکه گفتهاند هم خیزران. بعضی هم نوشتهاند ریحانه. یعنی آنقدر در تاریخ گم شده، که حتی اسمش را هم درست نمیدانیم؛ اما قرنهاست اهل آسمان او را به خوبی میشناسند.
کاش داستان زندگیاش را جایی نوشتهبودند.داستان روزهایی که نمیدانم چطور، اما راهش رسید به خانه موسیابنجعفر(ع) و شد عروس علیابنموسی(ع)؛ خوشبختترین زن عالم!همان روزهایی که سالهای سخت امتحان شیعه بود به صبر. همسرش، فرزند دار نمیشد! سرزنشش میکردند و متهم، که اگر امام شیعیان هستی، پس چرا پسر نداری!؟ همان روزهایی که او حتما غمخوار امامش بود و مأمور به صبر.
کاش داستان زندگیاش را جایی نوشتهبودند.داستان روزی که فهمید بالاخره معجزه خدا در بطنش جوانه زده و امام ۴۷ سالهاش، قرار است پدر شود.داستان شبی که امام رضا(ع) خواهرش را خبر کرد تا برای تولد دردانه فرزندش کمک باشد.چه روز قشنگی!چه مولود مبارکیچه لحظات دلنشینی...لحظهای که زن، قنداقه پسر را در آغوش همسرش گذاشت. لحظهای که چشمان حضرت رئوف به دیدار حضرت جواد روشن شد. لحظهای که فرمود بابرکتتر از این بچه برای شیعیان ما، زاده نشده است.
چه قندی در دلت آب شد بانو؛حلاوت دیدار پدر و پسر در کنار هم، گوارای وجودت!دستان خالی ما، دخیل شادمانی امروز خانهات!و دلهای تنگ و یخکردهمان، دخیل گرمای محبت مادریات!
ما را که میشناسید؟ ما همانهاییم که هرکجا در زندگیهایمان خسته میشویم، قافیه را میبازیم و ردیف را کم میآوریم، راهمان کج میشود سمت حرم همسر شماو جز بابالجواد، راه دیگری برای ورود به حریم مولایمان نمیشناسیم.ما گدای گدایان جواد شما هستیم...
و امروز، قلبهای تنگمان، دخیل شادی و سرور قلب شماست.میشود برای گشایش گرههای کور و زنگارهای دلمان، دعا کنید؟
#یاجوادالائمه_ادرکنی
@bozorgtarin_eid
کاش داستان زندگیاش را جایی نوشتهبودند.داستان روزهایی که نمیدانم چطور، اما راهش رسید به خانه موسیابنجعفر(ع) و شد عروس علیابنموسی(ع)؛ خوشبختترین زن عالم!همان روزهایی که سالهای سخت امتحان شیعه بود به صبر. همسرش، فرزند دار نمیشد! سرزنشش میکردند و متهم، که اگر امام شیعیان هستی، پس چرا پسر نداری!؟ همان روزهایی که او حتما غمخوار امامش بود و مأمور به صبر.
کاش داستان زندگیاش را جایی نوشتهبودند.داستان روزی که فهمید بالاخره معجزه خدا در بطنش جوانه زده و امام ۴۷ سالهاش، قرار است پدر شود.داستان شبی که امام رضا(ع) خواهرش را خبر کرد تا برای تولد دردانه فرزندش کمک باشد.چه روز قشنگی!چه مولود مبارکیچه لحظات دلنشینی...لحظهای که زن، قنداقه پسر را در آغوش همسرش گذاشت. لحظهای که چشمان حضرت رئوف به دیدار حضرت جواد روشن شد. لحظهای که فرمود بابرکتتر از این بچه برای شیعیان ما، زاده نشده است.
چه قندی در دلت آب شد بانو؛حلاوت دیدار پدر و پسر در کنار هم، گوارای وجودت!دستان خالی ما، دخیل شادمانی امروز خانهات!و دلهای تنگ و یخکردهمان، دخیل گرمای محبت مادریات!
ما را که میشناسید؟ ما همانهاییم که هرکجا در زندگیهایمان خسته میشویم، قافیه را میبازیم و ردیف را کم میآوریم، راهمان کج میشود سمت حرم همسر شماو جز بابالجواد، راه دیگری برای ورود به حریم مولایمان نمیشناسیم.ما گدای گدایان جواد شما هستیم...
و امروز، قلبهای تنگمان، دخیل شادی و سرور قلب شماست.میشود برای گشایش گرههای کور و زنگارهای دلمان، دعا کنید؟
#یاجوادالائمه_ادرکنی
@bozorgtarin_eid
۱۴:۳۴
روز پدر
وقتی روز پدر با روز شهادت سردار یکی شود، شما یاد چه میافتید؟من یاد هقهق گریههای شهید فخریزاده میافتم در همان صبح سرد و تلخِ سیزده دی ۱۳۹۸؛ و جملهای که به همسرش گفت: «بعد از قاسم، نوبت من است.»
بعد یاد همه پدرهایی میافتم که بعد از آن مرد، یک به یک نوبتهایشان رسید.
یاد شهید نصیرباغبان که سالهای سال کیلومترها دورتر از وطن همنشین آفتاب کوهستان بود و سرمای بیابان؛ که مبادا دشمن در خیالش هم هوای نزدیکی به این آب و خاک را بپروراند.
یاد دکتر عسکری که دهها سال، همنشین آزمایشگاه و کتاب و پرتو و اشعه بود و مرزهای علمی کشور را فرسنگها فراتر از تصور دشمن، تا جایی حوالی قلهها، گسترش داد و جلو برد.
یاد همه پدرهایی که امروز، جایشان خیلی خالی بود؛ یاد سردار سلامی، سردار رشید، سردار حاجیزاده، دکتر عباسی، دکتر تهرانچی...
وقتی روز پدر، با شهادت سردار یکی میشود، ما مدام یاد یک چیز میافتیم:ما پدرهایمان را معمولی از دست ندادهایم.ما در راه دین و آیینمان کشته دادهایم!و کشتههایمان، در روز پدر بیشتر از همهی روزهای دیگر ما را به یاد یک نسبت وثیق غیر قابل انکار با موجودیت نحس دشمنمان میاندازند:پدرکُشتگی
ما با آن دشمن پدرکُش، نسبتی داریم که نمیگذارد در برابر هیچ داغ و مصیبتی، کمر خم کنیم و بنشینیم. نسبتی که ما را میکِشاند تا آخر ماجرا، تا لحظه شیرین انتقام، تا قاطی شدن اشکها و لبخندهایمان در روز دلنشین نابودی کامل دشمن، تا تحقق شعار زیبای مرگ بر آمریکا.
پ.ن: نوه دکتر طهرانچی را در فیلم میبینید.
#شهدا#سردار#جنگ_دوم_تحمیلی#مرگ_بر_آمریکا که او را کُشت!#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
@bozorgtarin_eid
وقتی روز پدر با روز شهادت سردار یکی شود، شما یاد چه میافتید؟من یاد هقهق گریههای شهید فخریزاده میافتم در همان صبح سرد و تلخِ سیزده دی ۱۳۹۸؛ و جملهای که به همسرش گفت: «بعد از قاسم، نوبت من است.»
بعد یاد همه پدرهایی میافتم که بعد از آن مرد، یک به یک نوبتهایشان رسید.
یاد شهید نصیرباغبان که سالهای سال کیلومترها دورتر از وطن همنشین آفتاب کوهستان بود و سرمای بیابان؛ که مبادا دشمن در خیالش هم هوای نزدیکی به این آب و خاک را بپروراند.
یاد دکتر عسکری که دهها سال، همنشین آزمایشگاه و کتاب و پرتو و اشعه بود و مرزهای علمی کشور را فرسنگها فراتر از تصور دشمن، تا جایی حوالی قلهها، گسترش داد و جلو برد.
یاد همه پدرهایی که امروز، جایشان خیلی خالی بود؛ یاد سردار سلامی، سردار رشید، سردار حاجیزاده، دکتر عباسی، دکتر تهرانچی...
وقتی روز پدر، با شهادت سردار یکی میشود، ما مدام یاد یک چیز میافتیم:ما پدرهایمان را معمولی از دست ندادهایم.ما در راه دین و آیینمان کشته دادهایم!و کشتههایمان، در روز پدر بیشتر از همهی روزهای دیگر ما را به یاد یک نسبت وثیق غیر قابل انکار با موجودیت نحس دشمنمان میاندازند:پدرکُشتگی
ما با آن دشمن پدرکُش، نسبتی داریم که نمیگذارد در برابر هیچ داغ و مصیبتی، کمر خم کنیم و بنشینیم. نسبتی که ما را میکِشاند تا آخر ماجرا، تا لحظه شیرین انتقام، تا قاطی شدن اشکها و لبخندهایمان در روز دلنشین نابودی کامل دشمن، تا تحقق شعار زیبای مرگ بر آمریکا.
پ.ن: نوه دکتر طهرانچی را در فیلم میبینید.
#شهدا#سردار#جنگ_دوم_تحمیلی#مرگ_بر_آمریکا که او را کُشت!#مرگ_بر_اسرائیل که آنها را کُشت!
@bozorgtarin_eid
۱۴:۵۷
بازارسال شده از خبرگزاری فارس
۱۰:۴۲
آرامش در میانه طوفان#قسمت_اول
نه اینترنت وصل بود و نه میشد پیامک داد. به ناچار، پنجشنبه عصر، با سردبیر تماس گرفتم: «فردا مراسم حسینیه برقراره؟ تو این وضعیت، برگزار میشه؟» بله محکمی گفت و تأکید کرد هفت صبح برای گرفتن کارت، سر قرار حاضر باشم. تا صبح خواب به چشمم نیامد. چطور از میدان آزادی تا خیابان کشوردوست خودم را برسانم؟ اتوبوسها شش صبح روز جمعه، کار میکنند؟ بدون اینترنت میشود تاکسی گرفت؟ شوق دیدار قاطی شده بود با این نگرانیها و نمیگذاشت بخوابم. جمعه نوزده دی ۱۴۰۴، هوا هنوز تاریک بود که از خانه بیرون زدم. خیابانها آرام بود و شهر در سکوت صبحگاهی، خواب. ماشین که پیچید توی خیابان آزادی، اولین چیزی که چشمم را گرفت، ردیف پاکبانهای نارنجیپوشی بود که وسط خط ویژه، نشسته بودند. البته خط ویژهای که در کار نبود! نردههای محکم و سنگین وسط خیابان آزادی که مسیر اتوبوسها را از ماشینها جدا میکرد، سرجایشان نبودند. کمی جلوتر، کنار خیابان دیدمشان؛ چند تا چند تا روی هم افتاده بودند. دوروبَر هم، پر بود از آسفالت کنده شده و آجر و بتن. دلشورهای که از شب قبل با من بود جایش را به عصبانیت داد. ایستگاه اتوبوس دانشگاه شریف و پل عابر پیاده کاملا سوخته بود؛ مثل ایستگاه بهبودی که نه شیشه داشت، نه سقف و کف سالم!تازه فهمیدم پاکبانها بعد از جمع کردن آثار اغتشاشات دیشب و تمیز کردن خیابان برای رفتوآمد مردم، کمی نشستهاند تا خستگی در کنند. تا رسیدن به محل قرار، شهرِ شلوغ و دوستداشتنیام همچنان سرد و ساکت بود. بهجز صدای رادیوی ماشین، فقط چند باری صدای کلاغی از گوشهای بلند شد و به گوشم رسید. غصهای که قلبم را مچاله کرده بود، تا حوالی خیابان کشوردوست با من بود. کارت ورود را گرفتم و توی خیابان، دنبال ورودی بیت رهبری گشتم؛ اما آنچه دیدم بهکلی با آنچه پشتسر گذاشته بودم، متفاوت بود.
ایستادن با قمیها توی یک صفهمهمه جمعیت که با جیکجیک شاد اول صبح گنجشکها درهم آمیخته بود، مسیر ورودی را نشانم داد. صدها نفر از پیر و جوان، در صفهای ورود به حسینیه، ایستاده بودند؛ شاد و سرحال و چند تا چند تا مشغول صحبت. نفر جلوییام که داشت با دوستش سلام و احوالپرسی میکرد گفت: «دو نصفه شب، با ماشین خودمون از خونه راه افتادیم.» دوستش هم ادامه داد که قرار آنها پنج صبح در ایستگاه راهآهن بوده. از خانمی که کنارش ایستادم پرسیدم: «شما از کجا اومدید؟» چادرش را با خوشحالی زیر بغلش جمع کرد و گفت: «قم دیگه. امروز روز قمیهاست. همه از اونجا اومدیم.» پیرزن کناری همینطور که دستهای یخکردهاش را جلوی دهان گرفته بود و ها میکرد تا گرم شوند، با خنده پرسید: «یعنی آقا قربونش برم یه چایی به ما میده؟ از دیشب تو اتوبوس بودیم، گلوم خشک شده.» تازه یادم افتاد نوزده دیماه، سالگرد قیام مردم قم در سال۱۳۵۶ است و موعد دیدار هرسالهشان با رهبر انقلاب. وسط جمعیت دیگر خبری از غصه و دلهره نبود. حتی کسی درباره اتفاقات شبهای گذشته هم حرفی نمیزد. تنها نگرانی جمع این بود که نکند رهبر نیایند. با قمیها توی یک صف ایستادن، حال و هوای خوشی داشت؛ چون چند تا یکی حرفهایشان میکشید به حرم و زیارت. دو نفر از پشت سریهایم خادم بودند و داشتند مراحل اداری خدمت در حرم را برای دوستشان توضیح میدادند. دلم خواست میتوانستم از لابهلای جمعیت سر برگردانم و بهشان التماس دعا بگویم که یکیشان گفت: «قبل اومدن رفتم با خانوم خداحافظی کردم. گفتم دارم میام اینجا و واسه همه اونایی که قراره بیان، دعا کردم.» دعایم، قبل از اینکه بخواهمش، اجابت شده بود! ساعات انتظار توی صف، با صلواتهای پیدرپی جمعیت، بالاخره تمام شد و پایمان رسید به گلیمهای آبی و سفید ورودی حسینیه. تا خواستم وارد شوم، زن خادم مشغول بستن در شد و جمعیت را هدایت کرد به طبقه بالا: «دیگه جا نیست خانمها ... ازین ته هم که اصلا دید نداره. بفرمایین بالا». آه از نهاد زنها بلند شد و به تقلا افتادند برای ورود: «این همه راه از قم اومدیم که بریم طبقه بالا؟ نگو خانم. اصلا نمیشه! مگه از اونجام میشه آقا رو دید؟! بذار بریم تو ...» خودم را از مسیر کنار کشیدم و بهسمت پلهها رفتم. قمیها به من ارجحیت داشتند برای ورود. پیرزنی داشت بهسختی خودش را از پلهها بالا میکشید. به یکی از خادمها که رسید با خنده گفت: «پایین که راهمون ندادید، حداقل برای ما زانو عملکردهها، یه آسانسور بذارید راحتتر بریم بالا.»
#دیدار #نوزده_دی
@bozorgtarin_eid
نه اینترنت وصل بود و نه میشد پیامک داد. به ناچار، پنجشنبه عصر، با سردبیر تماس گرفتم: «فردا مراسم حسینیه برقراره؟ تو این وضعیت، برگزار میشه؟» بله محکمی گفت و تأکید کرد هفت صبح برای گرفتن کارت، سر قرار حاضر باشم. تا صبح خواب به چشمم نیامد. چطور از میدان آزادی تا خیابان کشوردوست خودم را برسانم؟ اتوبوسها شش صبح روز جمعه، کار میکنند؟ بدون اینترنت میشود تاکسی گرفت؟ شوق دیدار قاطی شده بود با این نگرانیها و نمیگذاشت بخوابم. جمعه نوزده دی ۱۴۰۴، هوا هنوز تاریک بود که از خانه بیرون زدم. خیابانها آرام بود و شهر در سکوت صبحگاهی، خواب. ماشین که پیچید توی خیابان آزادی، اولین چیزی که چشمم را گرفت، ردیف پاکبانهای نارنجیپوشی بود که وسط خط ویژه، نشسته بودند. البته خط ویژهای که در کار نبود! نردههای محکم و سنگین وسط خیابان آزادی که مسیر اتوبوسها را از ماشینها جدا میکرد، سرجایشان نبودند. کمی جلوتر، کنار خیابان دیدمشان؛ چند تا چند تا روی هم افتاده بودند. دوروبَر هم، پر بود از آسفالت کنده شده و آجر و بتن. دلشورهای که از شب قبل با من بود جایش را به عصبانیت داد. ایستگاه اتوبوس دانشگاه شریف و پل عابر پیاده کاملا سوخته بود؛ مثل ایستگاه بهبودی که نه شیشه داشت، نه سقف و کف سالم!تازه فهمیدم پاکبانها بعد از جمع کردن آثار اغتشاشات دیشب و تمیز کردن خیابان برای رفتوآمد مردم، کمی نشستهاند تا خستگی در کنند. تا رسیدن به محل قرار، شهرِ شلوغ و دوستداشتنیام همچنان سرد و ساکت بود. بهجز صدای رادیوی ماشین، فقط چند باری صدای کلاغی از گوشهای بلند شد و به گوشم رسید. غصهای که قلبم را مچاله کرده بود، تا حوالی خیابان کشوردوست با من بود. کارت ورود را گرفتم و توی خیابان، دنبال ورودی بیت رهبری گشتم؛ اما آنچه دیدم بهکلی با آنچه پشتسر گذاشته بودم، متفاوت بود.
ایستادن با قمیها توی یک صفهمهمه جمعیت که با جیکجیک شاد اول صبح گنجشکها درهم آمیخته بود، مسیر ورودی را نشانم داد. صدها نفر از پیر و جوان، در صفهای ورود به حسینیه، ایستاده بودند؛ شاد و سرحال و چند تا چند تا مشغول صحبت. نفر جلوییام که داشت با دوستش سلام و احوالپرسی میکرد گفت: «دو نصفه شب، با ماشین خودمون از خونه راه افتادیم.» دوستش هم ادامه داد که قرار آنها پنج صبح در ایستگاه راهآهن بوده. از خانمی که کنارش ایستادم پرسیدم: «شما از کجا اومدید؟» چادرش را با خوشحالی زیر بغلش جمع کرد و گفت: «قم دیگه. امروز روز قمیهاست. همه از اونجا اومدیم.» پیرزن کناری همینطور که دستهای یخکردهاش را جلوی دهان گرفته بود و ها میکرد تا گرم شوند، با خنده پرسید: «یعنی آقا قربونش برم یه چایی به ما میده؟ از دیشب تو اتوبوس بودیم، گلوم خشک شده.» تازه یادم افتاد نوزده دیماه، سالگرد قیام مردم قم در سال۱۳۵۶ است و موعد دیدار هرسالهشان با رهبر انقلاب. وسط جمعیت دیگر خبری از غصه و دلهره نبود. حتی کسی درباره اتفاقات شبهای گذشته هم حرفی نمیزد. تنها نگرانی جمع این بود که نکند رهبر نیایند. با قمیها توی یک صف ایستادن، حال و هوای خوشی داشت؛ چون چند تا یکی حرفهایشان میکشید به حرم و زیارت. دو نفر از پشت سریهایم خادم بودند و داشتند مراحل اداری خدمت در حرم را برای دوستشان توضیح میدادند. دلم خواست میتوانستم از لابهلای جمعیت سر برگردانم و بهشان التماس دعا بگویم که یکیشان گفت: «قبل اومدن رفتم با خانوم خداحافظی کردم. گفتم دارم میام اینجا و واسه همه اونایی که قراره بیان، دعا کردم.» دعایم، قبل از اینکه بخواهمش، اجابت شده بود! ساعات انتظار توی صف، با صلواتهای پیدرپی جمعیت، بالاخره تمام شد و پایمان رسید به گلیمهای آبی و سفید ورودی حسینیه. تا خواستم وارد شوم، زن خادم مشغول بستن در شد و جمعیت را هدایت کرد به طبقه بالا: «دیگه جا نیست خانمها ... ازین ته هم که اصلا دید نداره. بفرمایین بالا». آه از نهاد زنها بلند شد و به تقلا افتادند برای ورود: «این همه راه از قم اومدیم که بریم طبقه بالا؟ نگو خانم. اصلا نمیشه! مگه از اونجام میشه آقا رو دید؟! بذار بریم تو ...» خودم را از مسیر کنار کشیدم و بهسمت پلهها رفتم. قمیها به من ارجحیت داشتند برای ورود. پیرزنی داشت بهسختی خودش را از پلهها بالا میکشید. به یکی از خادمها که رسید با خنده گفت: «پایین که راهمون ندادید، حداقل برای ما زانو عملکردهها، یه آسانسور بذارید راحتتر بریم بالا.»
#دیدار #نوزده_دی
@bozorgtarin_eid
۱۸:۵۹
آرامش در میانه طوفان#قسمت_دوم
طبقه دوم حسینیه که شبیه یک بالکن خیلی بزرگ است، کاملا خالی بود. تا نزدیک نردهها جلو رفتم و با کمی فاصله، جایی درست وسط حسینیه و روبهروی سکوی بزرگی که جایگاه رهبر است، نشستم. ردیفهای پشت سرم هم خیلی زود پر شد. ساعت از ۹ گذشته بود که چند پسر نوجوان ایستادند روبهروی جمعیت و دستهجمعی قرآن خواندند. کمی روی پا بلند شدم تا پایین را بهتر ببینم. انگار نه انگار که هنوز توی همان شهری هستیم که یکی دو ساعت قبل دیده بودم. حسینیه مملو از جمعیت و گرم شوق و هیاهو بود. چند نفری گوشه سمت راست منتظر بودند تا یکییکی پشت جایگاه بروند و صحبت کنند. جمعیت داشت دعای صحیفه را میخواند و زنی که بغل دستم نشسته بود تندتند صلوات میفرستاد و دعا میکرد که آقا تشریف بیاورند.
طبقه سربازان گمنام یا بشین بچه!پشت سرم مادری با دختر و پسرش نشسته بودند. پسرک کلاس دوم بود و خواهرش چند سالی بزرگتر. پسر روی زانوهایش بلند شد و پایین را نگاه کرد. یکهو بلند داد زد: «دیدم! دیدم! آقا رو دیدم.» افرادی که صدایش را شنیدند، ناباورانه خواستند بلند شوند تا آنها هم آقا را ببینند که خادم کنار نردهها، زود متوجه قضیه شد و تکذیبیه را صادر کرد! پسرک با خجالت و تعجب به مادرش که میخندید نگاه کرد و گفت: «خیلی شبیه بود آخه.» چند بار دیگر هم اسم روحانیون شاخصی که میشناخت و فکر میکرد بین جمعیت آنها را دیده با صدای بلند فریاد زد و هربار یکی برایش توضیح میداد که باز هم اشتباه گرفته است.پایین داشتند بین جمعیت، پرچم و سربند توزیع میکردند. پسرک بهانه گرفت که: «پس ما چی؟ منم میخوام.» مادر دلداریاش داد که: «به ما نمیدن عزیزم. این بالا رو که دوربینها نمیگیرن که ما بخواهیم پرچم و سربند نشون کسی بدیم؛ ولی عیب نداره چون ما سرباز گمنام آقاییم مامان! همونها که دیده نمیشن، ولی کارشون خیلی مهمه.» پسرک با دریافت این درجه از سمت مادرش، خوشحال شد و نشست؛ در میان جمعیتی که حسابی متراکم و به هم فشرده بود. چند دقیقه یکبار زنی از عقب بلند میشد و جلو میآمد، بلکه جایی نزدیک نردهها پیدا کند تا پایین را بهتر ببیند؛ اما خادمها توضیح میدادند که اینجا واقعا جا نیست و برشان میگرداندند: «نگران نباشین. وقتی آقا بیان، صف درست میکنیم و یکییکی میتونید بیایید جلو و ایشان رو ببینید.»مداح دم گرفته بود و جمعیت با او میخواند. همه چشمها به برگهها بود تا از شعر جا نمانند که ناگهان همهچیز در حسینیه به هم ریخت. پسرک از پشت سرم پرید جلو و چسبید به نردهها. جمعیت هم پشت سرش بلند شد و الله اکبر گویان جلو آمد. من هم با جمعیت جلو رفتم و چسبیدم به نردهها. حالا من و پسرک، بدون اینکه کسی مانع دیدمان باشد، رهبر را میدیدیم که بالای سکو، روبه جمعیت ایستادهاند و دستشان را به نشانه سلام، بالا آوردهاند. تنها مانع دید، اشکهایی بود که چند لحظه یکبار صحنه را تار میکرد و لازم بود پاکشان کنی تا دوباره همهچیز شفاف شود. جمعیت با تمام توانشان «حیدر حیدر» میگفتند و «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» را فریاد میزدند. سرم را پایین آوردم و جمعیت را نگاه کردم. کاش دوربینی داشتم تا تصویر بینظیری را که در حال تماشایش بودم ثبت میکردم. جمعیت مثل دریایی مواج، به چپ و راست میرفت. پدرها، بچههایشان را روی دوش بلند کرده بودند تا راه نفسشان باز بماند. روحانیها، عمامههایشان را با دست محکم روی سر نگه داشته بودند. هزاران دست به نشانه ارادت و محبت، به آسمان بلند شده بود و همه با هم شعار میدادند. زن بغلدستیام درحالیکه با صدای بلند گریه میکرد، آیتالکرسی میخواند و بهسمت رهبر فوت میکرد. پسرک بدون اینکه بتواند از جایش تکان بخورد تا مادرش را پیدا کند، با شوق فریاد میزد: «دیدمشون. دیدمشون مامان! ولی آقا با همه فرق داره. خیلی نورانیتره. خیلی قشنگه مامان.»
https://nojavan.khamenei.ir/showContent?text&ctyu=26029
@bozorgtarin_eid
طبقه دوم حسینیه که شبیه یک بالکن خیلی بزرگ است، کاملا خالی بود. تا نزدیک نردهها جلو رفتم و با کمی فاصله، جایی درست وسط حسینیه و روبهروی سکوی بزرگی که جایگاه رهبر است، نشستم. ردیفهای پشت سرم هم خیلی زود پر شد. ساعت از ۹ گذشته بود که چند پسر نوجوان ایستادند روبهروی جمعیت و دستهجمعی قرآن خواندند. کمی روی پا بلند شدم تا پایین را بهتر ببینم. انگار نه انگار که هنوز توی همان شهری هستیم که یکی دو ساعت قبل دیده بودم. حسینیه مملو از جمعیت و گرم شوق و هیاهو بود. چند نفری گوشه سمت راست منتظر بودند تا یکییکی پشت جایگاه بروند و صحبت کنند. جمعیت داشت دعای صحیفه را میخواند و زنی که بغل دستم نشسته بود تندتند صلوات میفرستاد و دعا میکرد که آقا تشریف بیاورند.
طبقه سربازان گمنام یا بشین بچه!پشت سرم مادری با دختر و پسرش نشسته بودند. پسرک کلاس دوم بود و خواهرش چند سالی بزرگتر. پسر روی زانوهایش بلند شد و پایین را نگاه کرد. یکهو بلند داد زد: «دیدم! دیدم! آقا رو دیدم.» افرادی که صدایش را شنیدند، ناباورانه خواستند بلند شوند تا آنها هم آقا را ببینند که خادم کنار نردهها، زود متوجه قضیه شد و تکذیبیه را صادر کرد! پسرک با خجالت و تعجب به مادرش که میخندید نگاه کرد و گفت: «خیلی شبیه بود آخه.» چند بار دیگر هم اسم روحانیون شاخصی که میشناخت و فکر میکرد بین جمعیت آنها را دیده با صدای بلند فریاد زد و هربار یکی برایش توضیح میداد که باز هم اشتباه گرفته است.پایین داشتند بین جمعیت، پرچم و سربند توزیع میکردند. پسرک بهانه گرفت که: «پس ما چی؟ منم میخوام.» مادر دلداریاش داد که: «به ما نمیدن عزیزم. این بالا رو که دوربینها نمیگیرن که ما بخواهیم پرچم و سربند نشون کسی بدیم؛ ولی عیب نداره چون ما سرباز گمنام آقاییم مامان! همونها که دیده نمیشن، ولی کارشون خیلی مهمه.» پسرک با دریافت این درجه از سمت مادرش، خوشحال شد و نشست؛ در میان جمعیتی که حسابی متراکم و به هم فشرده بود. چند دقیقه یکبار زنی از عقب بلند میشد و جلو میآمد، بلکه جایی نزدیک نردهها پیدا کند تا پایین را بهتر ببیند؛ اما خادمها توضیح میدادند که اینجا واقعا جا نیست و برشان میگرداندند: «نگران نباشین. وقتی آقا بیان، صف درست میکنیم و یکییکی میتونید بیایید جلو و ایشان رو ببینید.»مداح دم گرفته بود و جمعیت با او میخواند. همه چشمها به برگهها بود تا از شعر جا نمانند که ناگهان همهچیز در حسینیه به هم ریخت. پسرک از پشت سرم پرید جلو و چسبید به نردهها. جمعیت هم پشت سرش بلند شد و الله اکبر گویان جلو آمد. من هم با جمعیت جلو رفتم و چسبیدم به نردهها. حالا من و پسرک، بدون اینکه کسی مانع دیدمان باشد، رهبر را میدیدیم که بالای سکو، روبه جمعیت ایستادهاند و دستشان را به نشانه سلام، بالا آوردهاند. تنها مانع دید، اشکهایی بود که چند لحظه یکبار صحنه را تار میکرد و لازم بود پاکشان کنی تا دوباره همهچیز شفاف شود. جمعیت با تمام توانشان «حیدر حیدر» میگفتند و «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» را فریاد میزدند. سرم را پایین آوردم و جمعیت را نگاه کردم. کاش دوربینی داشتم تا تصویر بینظیری را که در حال تماشایش بودم ثبت میکردم. جمعیت مثل دریایی مواج، به چپ و راست میرفت. پدرها، بچههایشان را روی دوش بلند کرده بودند تا راه نفسشان باز بماند. روحانیها، عمامههایشان را با دست محکم روی سر نگه داشته بودند. هزاران دست به نشانه ارادت و محبت، به آسمان بلند شده بود و همه با هم شعار میدادند. زن بغلدستیام درحالیکه با صدای بلند گریه میکرد، آیتالکرسی میخواند و بهسمت رهبر فوت میکرد. پسرک بدون اینکه بتواند از جایش تکان بخورد تا مادرش را پیدا کند، با شوق فریاد میزد: «دیدمشون. دیدمشون مامان! ولی آقا با همه فرق داره. خیلی نورانیتره. خیلی قشنگه مامان.»
https://nojavan.khamenei.ir/showContent?text&ctyu=26029
@bozorgtarin_eid
۱۸:۵۹
قطعیتی پیچیده در مَجازها
زن،
که احتمالا نامش شهربانو است و تواریخ گمان میکنند بزرگزادهای ایرانی است،
امروز، ۵ شعبان،
یا شاید ۹ شعبان،
یا حتی روزی دیگر
در روزگار حکومت علی(ع)
پسری به دنیا آورد.
شاید و امّا های تاریخ زیادند، اما شما به دل نگیرید! قطعیت قشنگی همینجای ماجراست که سردی همه احتمالات را دود میکند...
نمیدانم آن روزها، آدمها از چه زمانی به اسم نوزادی که در راه بود فکر میکردند؟ مادر و پدرها برای نامگذاری نوزاد مشورت میکردند یا نه؟! شاید هم پای بزرگان قبیله به اسمگذاری بچهها باز میشد... نمیدانم!
اما میدانم امروز، که شهربانو، نوزاد تازه رسیدهاش را گذاشت در آغوش همسرش،و حسین( علیه السلام) که بعد از علیِ اکبر، برای دومین بار، پسردار شدهبود، فرزندش را در آغوش کشید؛آنها، بدون هیچ شکی و تردیدی، میدانستند نام کودکشان چیست!
مثلاً شاید شهربانو، اول به اباعبدالله(ع) نگاه کرد و قنداق نوزاد را به دستشان داد و گفت: «قدم نو رسیده مبارکتان باشد آقا! این هم علیِ شما»شاید هم حضرت «خدا قوتِ» پر مهری به بانو گفتند و فرمودند: «علی جان را بده تا سیر تماشایش کنم...»هر چه بود، همه میدانستند حسین(علیهالسلام) صد فرزند پسر هم داشتهباشد، نام همهشان را یک چیز میگذارد:علی
و دستان خالی ما، دخیل شادمانی امروز شما بانو!دخیل لحظه نابی، که ارباب ما، اسم علی را برای فرزندتان انتخاب کرد!دخیل ساعتی که امیرالمومنین(ع) آمد و در گوش فرزندتان اذان و اقامه گفت!
دستان خالی ما، دخیل دامان پر مهرتان بانو!شاید ما ایرانیها، از زمانی که شما عاشق مولای ما و پسرش شدید، بیشتر از قبل عاشق این خاندان شدیم...میشود به حکم شادی امروزتان، برای ما عاشقان نام علی(ع)، در سرزمین خودتان، که فرزندانش پرچم علی(ع) را بر سر دست بلند کردهاند، مادرانه، دعا کنید؟برای ما، که مدتیست برای حفاظت از کشورمان، با زبان صحیفه علیِ شما، به دامان خدا چنگ میزنیم...
@bozorgtarin_eid
زن،
که احتمالا نامش شهربانو است و تواریخ گمان میکنند بزرگزادهای ایرانی است،
امروز، ۵ شعبان،
یا شاید ۹ شعبان،
یا حتی روزی دیگر
در روزگار حکومت علی(ع)
پسری به دنیا آورد.
شاید و امّا های تاریخ زیادند، اما شما به دل نگیرید! قطعیت قشنگی همینجای ماجراست که سردی همه احتمالات را دود میکند...
نمیدانم آن روزها، آدمها از چه زمانی به اسم نوزادی که در راه بود فکر میکردند؟ مادر و پدرها برای نامگذاری نوزاد مشورت میکردند یا نه؟! شاید هم پای بزرگان قبیله به اسمگذاری بچهها باز میشد... نمیدانم!
اما میدانم امروز، که شهربانو، نوزاد تازه رسیدهاش را گذاشت در آغوش همسرش،و حسین( علیه السلام) که بعد از علیِ اکبر، برای دومین بار، پسردار شدهبود، فرزندش را در آغوش کشید؛آنها، بدون هیچ شکی و تردیدی، میدانستند نام کودکشان چیست!
مثلاً شاید شهربانو، اول به اباعبدالله(ع) نگاه کرد و قنداق نوزاد را به دستشان داد و گفت: «قدم نو رسیده مبارکتان باشد آقا! این هم علیِ شما»شاید هم حضرت «خدا قوتِ» پر مهری به بانو گفتند و فرمودند: «علی جان را بده تا سیر تماشایش کنم...»هر چه بود، همه میدانستند حسین(علیهالسلام) صد فرزند پسر هم داشتهباشد، نام همهشان را یک چیز میگذارد:علی
و دستان خالی ما، دخیل شادمانی امروز شما بانو!دخیل لحظه نابی، که ارباب ما، اسم علی را برای فرزندتان انتخاب کرد!دخیل ساعتی که امیرالمومنین(ع) آمد و در گوش فرزندتان اذان و اقامه گفت!
دستان خالی ما، دخیل دامان پر مهرتان بانو!شاید ما ایرانیها، از زمانی که شما عاشق مولای ما و پسرش شدید، بیشتر از قبل عاشق این خاندان شدیم...میشود به حکم شادی امروزتان، برای ما عاشقان نام علی(ع)، در سرزمین خودتان، که فرزندانش پرچم علی(ع) را بر سر دست بلند کردهاند، مادرانه، دعا کنید؟برای ما، که مدتیست برای حفاظت از کشورمان، با زبان صحیفه علیِ شما، به دامان خدا چنگ میزنیم...
@bozorgtarin_eid
۶:۴۰
از آپاندیس تا فغانستان
خالهجان که وسط باغ خورده بود زمین، کلی طول کشیده بود تا بر ضعف و خونریزی غلبه کند و بتواند خودش را بکشاند توی ساختمان. تا برسد به تلفن گوشه سالن و با اورژانس تماس بگیرد و بعد هم بچههایش از تهران خبردار شوند و خودشان را برسانند دماوند، نیاز به وجود یک سرایدار در ذهن همه جرقه خورد.انباری گوشه حیاط را خالی کردند. بنّا و لولهکش و گچکار، رفتند و آمدند تا اتاقی جایش ساختند که یک گوشهاش آبچکان و گاز بود و گوشه دیگرش دستشویی و حمام. آقا امین و فائزه خانم و سوسن کلاس اولی هم در همین مدت پیدا شدند.شیعه افغانستان بودند و مطمئن و مهربان. آمریکاییها هنوز توی کشورشان بودند که فرار کردهبودند به ایران. در انتظار تولد فرزند جدید بودند که خانه کوچک اجارهایشان را خالی کردند و با یک موکت و چند تا قابلمه و کمی لباس آمدند به خانه تازهساز؛ و خیال یک فامیل را از تنهاییهای خالهجان راحت کردند.
سمانه با چشمهای ریز بادامی و موهای لخت پرکلاغیاش، توی خانه خالهجان چشم باز کرد، دندان درآورد و راه افتاد. هرچقدر نوهها و نتیجهها هفتهها از آغوش خالهجان دور بودند، سوسن و سمانه به جای همه صبح تا شبشان را دور و بر خالهجان، میگذراندند.خرداد امسال، وسط جنگ ۱۲ روزه، یک روز صبح آقا امین، از خانه بیرون رفت تا نان بگیرد. تا ظهر همه صبر کردند اما نیامد! چند ساعت بعد تماس گرفت که مرا در میدان شهرداری گرفتهاند و چون مدارک اقامت ایران را نداریم، دارند برم میگردانند افغانستان.زن و بچه خشکشان زد؛ خاله جان بیشتر از آنها. چه باید میکردند؟ به پلیس زنگ زدند، رئیس کلانتری به احترام سن و سال و مدیرِ فرهنگیِ بازنشسته بودن خالهجان، تا توی حیاط آمد. زن و بچه را که دید و اصرارهای خالهجان را، گفت فعلا اینها اینجا توی خانه بمانند اما مرد را دیگر نمیتوان برگرداند؛ حتی به قدر دیداری کوتاه: «وضعیت کشور رو که میبینین... افغانستانیهای بدون مدرک باید برگردن. مدارک معتبر که گرفتن، دوباره تشریف بیارن، قدمشون روی چشم!»
همان شد.. چند روزی طول کشید که آقا امین اولین تماس تصویری را از افغانستان بگیرد و خبر سلامتیاش را بدهد و دیگر بشود بابای از راه دور. فائزه تنها ماندن کنار خالهجان را، ترجیح میداد به بازگشت به کشور. هربار که میرفتیم دماوند و من حسرت نگاه دخترهایش را موقع بازی با بابای دخترهایم میدیدم، با تعجب میپرسیدم: «چرا برنمیگردی پیش شوهر و خانوادهت!؟» چیزی ته چشمهای بادامی سیاهش تکان میخورد؛ از نبود امکانات میگفت و بیکاری و نداری: «مامانمینا یخچال و تلویزیون هم ندارن. شهر ما تو کوهستانهای افغانستانه. برق نیست. گاز و آب هم ...» حرفهایش با محاسبات ذهن من جور درنمیآمد. تهش که میگفت: « طالبان یا آمریکا، فرقی به حال ما نکرده... بازم نمیشه با دو تا دختربچه اونجا برگشت» با تردید سر تکان میدادم و میگفتم: «ایشالا آقا امین مدارکش رو میگیره و میاد پیشتون.» در حالیکه میدانستم این آرزوی چند صد میلیونی، هیچوقت برآورده نخواهد شد.
دیروز، نیمه شعبان بود. خاله جان زنگ زدند و من فکر کردم مثل همه عیدهای دیگر، شوخی و خندههایشان از پشت خط، تهران تا دماوند را گرم و شاد خواهد کرد؛ اما مکالمه کوتاه بود: «آپاندیس آقا امین ترکیده... تو خونه مُرده.» خشکم زد؛ مثل فائزه و سوسن و سمانه، مثل خاله جان، مثل دخترهایم بعد از شنیدن خبر.تا شب سوالهایشان تمامی نداشت: «مامان آپاندیس کجاست؟ چرا آقا امین نرفته بیمارستان؟ پول نداشته یا اونجا دکتر نیست؟ دیگه نباید جلوی سوسن و سمانه از بابا بگیم؟ حالا میمونن بازم پیش خاله جون یا میرن؟ اگه آپاندیس من درد بگیره چی؟»خیالشان را راحت کردم که آپاندیس اصلا چیز مهمی نیست و اینجا توی ایران، دم دستیترین عمل ممکن، همین عمل است. اما جواب بقیه سوالهایشان را نمیدانستم. فقط توانستم یک چیز را برایشان بگویم: «ایران با افغانستان فرق داره... آمریکا کشور قشنگ سوسن اینا رو خراب کرده. کسی هم نیست که فعلا درستش کنه... سوسن و سمانه هم جایی نمیرن؛ خاله جون حسابی مراقبشون هست.» دلم گرفته اما حواس دخترها را با وعده خوشگذرانی در راهپیمایی چند روز آینده پرت میکنم و راهیشان میکنم تا بروند پی پیدا کردن پرچم و سربند؛ اما دلم آرام نمیگیرد. اخبار دارد از مذاکره ایران با آمریکا میگوید و من برای آقاامین فاتحه میخوانم. محاسبات ذهنیام درباره فائزه و تصمیماتش در حال تغییرند... عمرهای چند نفر شبیه آقا امین کوتاه، دلتنگیهای چند نفر شبیه فائزه بیپایان، و آرزوهای چند نسل شبیه سوسن و سمانه، در فاصله ایران تا افغانستان دود میشود و میرود هوا؟
#مرگ_بر_آمریکا به هزار دلیل
@bozorgtarin_eid
خالهجان که وسط باغ خورده بود زمین، کلی طول کشیده بود تا بر ضعف و خونریزی غلبه کند و بتواند خودش را بکشاند توی ساختمان. تا برسد به تلفن گوشه سالن و با اورژانس تماس بگیرد و بعد هم بچههایش از تهران خبردار شوند و خودشان را برسانند دماوند، نیاز به وجود یک سرایدار در ذهن همه جرقه خورد.انباری گوشه حیاط را خالی کردند. بنّا و لولهکش و گچکار، رفتند و آمدند تا اتاقی جایش ساختند که یک گوشهاش آبچکان و گاز بود و گوشه دیگرش دستشویی و حمام. آقا امین و فائزه خانم و سوسن کلاس اولی هم در همین مدت پیدا شدند.شیعه افغانستان بودند و مطمئن و مهربان. آمریکاییها هنوز توی کشورشان بودند که فرار کردهبودند به ایران. در انتظار تولد فرزند جدید بودند که خانه کوچک اجارهایشان را خالی کردند و با یک موکت و چند تا قابلمه و کمی لباس آمدند به خانه تازهساز؛ و خیال یک فامیل را از تنهاییهای خالهجان راحت کردند.
سمانه با چشمهای ریز بادامی و موهای لخت پرکلاغیاش، توی خانه خالهجان چشم باز کرد، دندان درآورد و راه افتاد. هرچقدر نوهها و نتیجهها هفتهها از آغوش خالهجان دور بودند، سوسن و سمانه به جای همه صبح تا شبشان را دور و بر خالهجان، میگذراندند.خرداد امسال، وسط جنگ ۱۲ روزه، یک روز صبح آقا امین، از خانه بیرون رفت تا نان بگیرد. تا ظهر همه صبر کردند اما نیامد! چند ساعت بعد تماس گرفت که مرا در میدان شهرداری گرفتهاند و چون مدارک اقامت ایران را نداریم، دارند برم میگردانند افغانستان.زن و بچه خشکشان زد؛ خاله جان بیشتر از آنها. چه باید میکردند؟ به پلیس زنگ زدند، رئیس کلانتری به احترام سن و سال و مدیرِ فرهنگیِ بازنشسته بودن خالهجان، تا توی حیاط آمد. زن و بچه را که دید و اصرارهای خالهجان را، گفت فعلا اینها اینجا توی خانه بمانند اما مرد را دیگر نمیتوان برگرداند؛ حتی به قدر دیداری کوتاه: «وضعیت کشور رو که میبینین... افغانستانیهای بدون مدرک باید برگردن. مدارک معتبر که گرفتن، دوباره تشریف بیارن، قدمشون روی چشم!»
همان شد.. چند روزی طول کشید که آقا امین اولین تماس تصویری را از افغانستان بگیرد و خبر سلامتیاش را بدهد و دیگر بشود بابای از راه دور. فائزه تنها ماندن کنار خالهجان را، ترجیح میداد به بازگشت به کشور. هربار که میرفتیم دماوند و من حسرت نگاه دخترهایش را موقع بازی با بابای دخترهایم میدیدم، با تعجب میپرسیدم: «چرا برنمیگردی پیش شوهر و خانوادهت!؟» چیزی ته چشمهای بادامی سیاهش تکان میخورد؛ از نبود امکانات میگفت و بیکاری و نداری: «مامانمینا یخچال و تلویزیون هم ندارن. شهر ما تو کوهستانهای افغانستانه. برق نیست. گاز و آب هم ...» حرفهایش با محاسبات ذهن من جور درنمیآمد. تهش که میگفت: « طالبان یا آمریکا، فرقی به حال ما نکرده... بازم نمیشه با دو تا دختربچه اونجا برگشت» با تردید سر تکان میدادم و میگفتم: «ایشالا آقا امین مدارکش رو میگیره و میاد پیشتون.» در حالیکه میدانستم این آرزوی چند صد میلیونی، هیچوقت برآورده نخواهد شد.
دیروز، نیمه شعبان بود. خاله جان زنگ زدند و من فکر کردم مثل همه عیدهای دیگر، شوخی و خندههایشان از پشت خط، تهران تا دماوند را گرم و شاد خواهد کرد؛ اما مکالمه کوتاه بود: «آپاندیس آقا امین ترکیده... تو خونه مُرده.» خشکم زد؛ مثل فائزه و سوسن و سمانه، مثل خاله جان، مثل دخترهایم بعد از شنیدن خبر.تا شب سوالهایشان تمامی نداشت: «مامان آپاندیس کجاست؟ چرا آقا امین نرفته بیمارستان؟ پول نداشته یا اونجا دکتر نیست؟ دیگه نباید جلوی سوسن و سمانه از بابا بگیم؟ حالا میمونن بازم پیش خاله جون یا میرن؟ اگه آپاندیس من درد بگیره چی؟»خیالشان را راحت کردم که آپاندیس اصلا چیز مهمی نیست و اینجا توی ایران، دم دستیترین عمل ممکن، همین عمل است. اما جواب بقیه سوالهایشان را نمیدانستم. فقط توانستم یک چیز را برایشان بگویم: «ایران با افغانستان فرق داره... آمریکا کشور قشنگ سوسن اینا رو خراب کرده. کسی هم نیست که فعلا درستش کنه... سوسن و سمانه هم جایی نمیرن؛ خاله جون حسابی مراقبشون هست.» دلم گرفته اما حواس دخترها را با وعده خوشگذرانی در راهپیمایی چند روز آینده پرت میکنم و راهیشان میکنم تا بروند پی پیدا کردن پرچم و سربند؛ اما دلم آرام نمیگیرد. اخبار دارد از مذاکره ایران با آمریکا میگوید و من برای آقاامین فاتحه میخوانم. محاسبات ذهنیام درباره فائزه و تصمیماتش در حال تغییرند... عمرهای چند نفر شبیه آقا امین کوتاه، دلتنگیهای چند نفر شبیه فائزه بیپایان، و آرزوهای چند نسل شبیه سوسن و سمانه، در فاصله ایران تا افغانستان دود میشود و میرود هوا؟
#مرگ_بر_آمریکا به هزار دلیل
@bozorgtarin_eid
۲۰:۳۰
آینهکاریهای حرم...
خدایا تو شاهد باش که برای تکه تکه آینههای این حرم، عزیزترینها و بهترینهای خود را فدا کردیم.هر تکه از آینههای این حرم تلالو نور یک شهید به قدمت تمام تاریخ مجاهدت مجاهدان برافراشتن پرچم الله در سراسر عالم است....درود خدا بر شهیدان راه حق و توحید؛درود خدا بر شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی...سلام خدا بر امام شهیدان...و پاینده و پر تلالو و جاودانه باشی جمهوری اسلامی ...#خاطرات_یک_دختر_شهید
از دیروز میخواستم بنویسم که امسال چقدر جای شهدای جنگ ۱۲ روزه تو راهپیمایی خالیه و حواسمون باشه به یاد شهدا بریم امروز، اما هر چی نوشتم خوب نشد...
صبح پیام دوستم، دختر شهید نصیرباغبان رو تو گروهی خواندم و دیدم بهتر از همه چیزهایی بود که من نوشتم...
خدایا! ما رو شرمنده شهدا و خانوادههاشون قرار نده...
#جنگ_دوم_تحمیلی
@bozorgtarin_eid
خدایا تو شاهد باش که برای تکه تکه آینههای این حرم، عزیزترینها و بهترینهای خود را فدا کردیم.هر تکه از آینههای این حرم تلالو نور یک شهید به قدمت تمام تاریخ مجاهدت مجاهدان برافراشتن پرچم الله در سراسر عالم است....درود خدا بر شهیدان راه حق و توحید؛درود خدا بر شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی...سلام خدا بر امام شهیدان...و پاینده و پر تلالو و جاودانه باشی جمهوری اسلامی ...#خاطرات_یک_دختر_شهید
از دیروز میخواستم بنویسم که امسال چقدر جای شهدای جنگ ۱۲ روزه تو راهپیمایی خالیه و حواسمون باشه به یاد شهدا بریم امروز، اما هر چی نوشتم خوب نشد...
صبح پیام دوستم، دختر شهید نصیرباغبان رو تو گروهی خواندم و دیدم بهتر از همه چیزهایی بود که من نوشتم...
خدایا! ما رو شرمنده شهدا و خانوادههاشون قرار نده...
#جنگ_دوم_تحمیلی
@bozorgtarin_eid
۱۶:۲۶