مرغ مینا و بال زخمی_1.mp3
۰۷:۰۱-۶.۴۳ مگابایت
روزی روزگاری، صبح زود، وقتی آسمون هنوز صورتی بود، مرغِ مینا با پرهای رنگارَنگش از خواب بیدار شد. چشمهای براقش مثل دوتا دونهی شیشهای برق میزدن. بالهاشو باز کرد، یه نفس عمیق کشید و گفت:
«امروز میخوام برم بالای قلهی آبی، تا آوازم رو از اون بالا بخونم. شاید همهی جنگل صدامو بشنون. همه که میگن صدام عالیه...!
مرغِ مینا پر زد و رفت. از کنار درختهای بلند و سبز که برگهاشون توی باد تکون میخوردن، گذشت. از روی رود کوچولویی که مثل آینه میدرخشید رد شد، از کنار یه دشت پر گل گذشتو هی بالاتر رفت. بالاتر و بالاتر... تا رسید به قلهی آبی. اونجا باد خنکی میوزید و آسمون مثل یه پتوی آبی، بزرگ بود.حالا میتونست خیلی خوب همه جا رو ببینه.
مرغ مینا چشمهاشو بست، بالهاشو کمی جمع کرد، و شروع کرد به آواز خوندن. صدای آوازش توی هوا پخش شد. پرندهها ساکت شدن، باد آروم شد، حتی برگها هم داشتن به صداش گوش میدادن.
اما وسط آواز، یه چیزی دید. پایین کوه، کنار یه سنگ بزرگ و خاکستری، یه کلاغ کوچولو افتاده بود. پرهاش خاکی شده بودن و یکی از بالش زخمی بود. کلاغ کوچولو تکون نمیخورد، فقط چشمهاش رو باز کرده بود و نگاه میکرد.
مرغ مینا دلش لرزید. سریع بال زد و پایین رفت. رسید کنار کلاغ، با نگرانی گفت: « زخمی شدی؟ چی شده؟»
کلاغ کوچولو با صدای ضعیف، گفت: «خوردم زمین. بالم درد میکنه. نمیتونم پرواز کنم.»
مرغ مینا گفت: ای وای. باید بیشتر مواظب خودت باشی. خیلی درد داری؟ کلاغ کوچولو گفت: یکم میسوزه. چندتا از پرام هم کنده شد...
مرغمینا با دقت نگاه کرد. دید بال کلاغ خراش برداشته، یه خراش کوچولو ولی دردناک. آروم گفت: «صبر کن، من یه چیزی دارم برات. نگران نباش.»
پر زد و رفت سمت لونش، که روی شاخهی یه درخت پرتقالی بود. از توی یه جعبهی کوچولو که با گلهای خشک، تزئین شده بود، یه دستمال نرم و تمیز آورد. دستمال، مثل ابر سفید بود.
برگشت پیش کلاغ، با دقت و مهربونی دستمال رو دور بالش بست. گفت:
حالا بهتر شدی؟ اینطوری کمتر میسوزه و دردش کمتر میشه.
کلاغ کوچولو لبخند زد. لبخندش مثل یه نور کوچولو توی صورت خاکیش پیدا شد. گفت: «تو چقدر مهربونی... این مهربونی رو از کجا یاد گرفتی؟»
مرغ مینا لبخند زد، چشمهاش برق زد و گفت: «از یه دختر مهربون که اسمش حضرت معصومه بود.کلاغ کوچولو گفت: کدوم دختر؟ به منم تعریف میکنی؟
مرغ مینا گفت: یه بار داشتم پرواز میکردم، به یه جایی رسیدم و دیدم چندتا بچه دارن توی حیاط یه خونه بازی میکنن. صدای شادی و خنده شون باعث شد بشینم یه گوشه و نگاهشون کنمـیه دفعه دیدم یکی از بچه ها گوشه دیوار ایستاده. به قیافش که نگاه کردم، دیدم ناراحته. لباسش کهنه بود و کفش نداشت. دلم براش خیلی سوخت. اون دختر، براش لباس و کفش نو آورد. اون بچه خیلی خوشحال شد. دیگه گریه نمیکرد و مثل بقیه شاد بود. همه بچهها از این مهربونی تعجب کردن. منم از ایشون یاد گرفتم که به بقیه مهربونی کنم.»
کلاغ کوچولو گفت: چه کار خوبی. آدم خیلی باید مهربون باشه تا این کارو بکنه.
مرغ مینا با لبخند گفت: بله. منم از اون روز به بعد به خودم قول دادم که زیاد از این کارا کنم.
کلاغ کوچولو، با بال بستش، لبخند زد و گفت: «منم میخوام مثل اون باشم. وقتی کسی ناراحت بود، دلش رو شاد کنم.»
مرغمینا گفت: «اگه همهمون مثل اون دختر باشیم، دنیامون پر از مهربونی میشه.»
کلاغ و مرغ مینا به هم قول دادن که با بقیه مهربون باشن.```
#قصه_کودک
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
«امروز میخوام برم بالای قلهی آبی، تا آوازم رو از اون بالا بخونم. شاید همهی جنگل صدامو بشنون. همه که میگن صدام عالیه...!
مرغِ مینا پر زد و رفت. از کنار درختهای بلند و سبز که برگهاشون توی باد تکون میخوردن، گذشت. از روی رود کوچولویی که مثل آینه میدرخشید رد شد، از کنار یه دشت پر گل گذشتو هی بالاتر رفت. بالاتر و بالاتر... تا رسید به قلهی آبی. اونجا باد خنکی میوزید و آسمون مثل یه پتوی آبی، بزرگ بود.حالا میتونست خیلی خوب همه جا رو ببینه.
مرغ مینا چشمهاشو بست، بالهاشو کمی جمع کرد، و شروع کرد به آواز خوندن. صدای آوازش توی هوا پخش شد. پرندهها ساکت شدن، باد آروم شد، حتی برگها هم داشتن به صداش گوش میدادن.
اما وسط آواز، یه چیزی دید. پایین کوه، کنار یه سنگ بزرگ و خاکستری، یه کلاغ کوچولو افتاده بود. پرهاش خاکی شده بودن و یکی از بالش زخمی بود. کلاغ کوچولو تکون نمیخورد، فقط چشمهاش رو باز کرده بود و نگاه میکرد.
مرغ مینا دلش لرزید. سریع بال زد و پایین رفت. رسید کنار کلاغ، با نگرانی گفت: « زخمی شدی؟ چی شده؟»
کلاغ کوچولو با صدای ضعیف، گفت: «خوردم زمین. بالم درد میکنه. نمیتونم پرواز کنم.»
مرغ مینا گفت: ای وای. باید بیشتر مواظب خودت باشی. خیلی درد داری؟ کلاغ کوچولو گفت: یکم میسوزه. چندتا از پرام هم کنده شد...
مرغمینا با دقت نگاه کرد. دید بال کلاغ خراش برداشته، یه خراش کوچولو ولی دردناک. آروم گفت: «صبر کن، من یه چیزی دارم برات. نگران نباش.»
پر زد و رفت سمت لونش، که روی شاخهی یه درخت پرتقالی بود. از توی یه جعبهی کوچولو که با گلهای خشک، تزئین شده بود، یه دستمال نرم و تمیز آورد. دستمال، مثل ابر سفید بود.
برگشت پیش کلاغ، با دقت و مهربونی دستمال رو دور بالش بست. گفت:
حالا بهتر شدی؟ اینطوری کمتر میسوزه و دردش کمتر میشه.
کلاغ کوچولو لبخند زد. لبخندش مثل یه نور کوچولو توی صورت خاکیش پیدا شد. گفت: «تو چقدر مهربونی... این مهربونی رو از کجا یاد گرفتی؟»
مرغ مینا لبخند زد، چشمهاش برق زد و گفت: «از یه دختر مهربون که اسمش حضرت معصومه بود.کلاغ کوچولو گفت: کدوم دختر؟ به منم تعریف میکنی؟
مرغ مینا گفت: یه بار داشتم پرواز میکردم، به یه جایی رسیدم و دیدم چندتا بچه دارن توی حیاط یه خونه بازی میکنن. صدای شادی و خنده شون باعث شد بشینم یه گوشه و نگاهشون کنمـیه دفعه دیدم یکی از بچه ها گوشه دیوار ایستاده. به قیافش که نگاه کردم، دیدم ناراحته. لباسش کهنه بود و کفش نداشت. دلم براش خیلی سوخت. اون دختر، براش لباس و کفش نو آورد. اون بچه خیلی خوشحال شد. دیگه گریه نمیکرد و مثل بقیه شاد بود. همه بچهها از این مهربونی تعجب کردن. منم از ایشون یاد گرفتم که به بقیه مهربونی کنم.»
کلاغ کوچولو گفت: چه کار خوبی. آدم خیلی باید مهربون باشه تا این کارو بکنه.
مرغ مینا با لبخند گفت: بله. منم از اون روز به بعد به خودم قول دادم که زیاد از این کارا کنم.
کلاغ کوچولو، با بال بستش، لبخند زد و گفت: «منم میخوام مثل اون باشم. وقتی کسی ناراحت بود، دلش رو شاد کنم.»
مرغمینا گفت: «اگه همهمون مثل اون دختر باشیم، دنیامون پر از مهربونی میشه.»
کلاغ و مرغ مینا به هم قول دادن که با بقیه مهربون باشن.```
#قصه_کودک
۱۵:۳۹
وقتی آینده معلوم نیست،
بهترین کار تمرکز روی چیزاییهکه هنوز دست خودته.
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
بهترین کار تمرکز روی چیزاییهکه هنوز دست خودته.
#جملات_انگیزشی
۹:۰۹
درختو
مادربزرگ گفت: «امشو درختو میشکنه.»تند و بی امان، باد می آمد. شب بود، انتهای شب خواب از چشممان پریده بود. دلم می خواست حیاط را ببینم، باغچه جلوی خانه را ببینم، درختها را، در هجوم سوت و زوزه باد ببینم، درخت عزیز مادربزرگ را ببینم، همان که می گفت «درختو». «او»ی ته اسم، لهجه بود، شیوه ای گفتار در نشانهمهربانی و عزیز کردگی». درختو، درخت سیب بود، سیب سرخ. بلند بود، خیلی بلند، لاغر و کشیده. سیبهایش را که نگاه می کردم گردنم درد می گرفت. توی روستا، آن درخت زبانزد بود. سیب در روستای ما کم نیست. اما این یکی از آن سیب هاست که همه دوست داشتند توی باغ و خانه شان باشد.مادر بزرگ که به خانه بابابزرگ آمده بود، عروس بود. درخت نهالی بود، هیچ کس نمیدانست چگونه توی باغچه پیدایش شده. مادر بزرگ می گفت از ما بهترون آن را کاشته اند. بابابزرگ که شوخ بود می گفت: از من بهتر، کی؟» درخت با مادر بزرگ قد کشیده بود و میوه داده بود و مادربزرگ مادر شده بود. بهار، درخت غرق شکوفه بود، سفید و صورتی مادر بزرگ گفت: «امشو درختو میشکنه، با این تیفون!»از لای در نگاه کردم. درخت توی تاریکی از باد شلاق می خورد، در خود می پیچید. صدای شکستن استخوان هاش می آمد. شاخه های پایینش خشک شده بود. شاخه های خشک می شکست و می افتاد.مادربزرگ دعا می خواند. باد پشت در اتاق می خوابید، سر به در می کوبید و خرناس می کشید، پنجه می کشید به در تلق تولوق می کرد.گفتم: «بروم بیرون ببینم چه خبر است.»گفت: «نه، یک وقت می بینی درختی شکست و افتاد رویت.»نیمه شب صدای گرمبی آمد. اول ترق و تروق آمد و بعد صدای گرمب. درخت افتاد. توفان دم صبح خوابید.پاییز بود. نسیم صبح آرام آرام درخت ها را تکان می داد. مادر بزرگ خواب خواب بود. چیزی گذاشتم زیر پایم و چفت در را باز کردم. رفتم توی حیاط. درخت سیب افتاده بود. سرش را گذاشته بود روی لبه بام و خواب رفته بود. گل داشت. آرام نفس می کشید. گل های سفید و صورتی اش شاداب بود. چند ریشه اش از خاک نم باغچه بیرون زده بود.خم شده بود. بهار گل داشت، پاییز هم گل داشت. هر سال همین طور بود. تابستان سیبهای درشت و سرخ و پرآب داشت. زمستان هم سیب داشت، ریز و خوشمزه. همین او را در روستا سر زبان ها انداخته بود. پوستش خشک و ترک ترک بود و سخت و سفت.مادربزرگ گفت: «نگفتم امشو این درختو میشکند. شکست.»گفتم: «نشکست، خم شد.»رفتم روی بام، چند تا از گل هایش که ریخته بود روی بام، برداشتم گذاشتم کف دستم، بو کردم، بوی دست های مادر بزرگ داشت. مادربزرگ گلی را از کف دستم برداشت، بو کرد و با کناره چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: «حیف. چه جان سخت است این درختو. چرا گل هاش را کندی؟»«ریخته بود، نکندم. هنوز گل دارد. ببین.»درخت نمی توانست سرپا بایستد. برف زمستانی روی میوه هایش ریخت. همچنان به بام تکیه داشت. میوه می داد. بهار باز شکوفه کرد، سیب های سرخ و درشت و پرآب.
#داستانک#هوشنگ_مرادی_کرمانی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
مادربزرگ گفت: «امشو درختو میشکنه.»تند و بی امان، باد می آمد. شب بود، انتهای شب خواب از چشممان پریده بود. دلم می خواست حیاط را ببینم، باغچه جلوی خانه را ببینم، درختها را، در هجوم سوت و زوزه باد ببینم، درخت عزیز مادربزرگ را ببینم، همان که می گفت «درختو». «او»ی ته اسم، لهجه بود، شیوه ای گفتار در نشانهمهربانی و عزیز کردگی». درختو، درخت سیب بود، سیب سرخ. بلند بود، خیلی بلند، لاغر و کشیده. سیبهایش را که نگاه می کردم گردنم درد می گرفت. توی روستا، آن درخت زبانزد بود. سیب در روستای ما کم نیست. اما این یکی از آن سیب هاست که همه دوست داشتند توی باغ و خانه شان باشد.مادر بزرگ که به خانه بابابزرگ آمده بود، عروس بود. درخت نهالی بود، هیچ کس نمیدانست چگونه توی باغچه پیدایش شده. مادر بزرگ می گفت از ما بهترون آن را کاشته اند. بابابزرگ که شوخ بود می گفت: از من بهتر، کی؟» درخت با مادر بزرگ قد کشیده بود و میوه داده بود و مادربزرگ مادر شده بود. بهار، درخت غرق شکوفه بود، سفید و صورتی مادر بزرگ گفت: «امشو درختو میشکنه، با این تیفون!»از لای در نگاه کردم. درخت توی تاریکی از باد شلاق می خورد، در خود می پیچید. صدای شکستن استخوان هاش می آمد. شاخه های پایینش خشک شده بود. شاخه های خشک می شکست و می افتاد.مادربزرگ دعا می خواند. باد پشت در اتاق می خوابید، سر به در می کوبید و خرناس می کشید، پنجه می کشید به در تلق تولوق می کرد.گفتم: «بروم بیرون ببینم چه خبر است.»گفت: «نه، یک وقت می بینی درختی شکست و افتاد رویت.»نیمه شب صدای گرمبی آمد. اول ترق و تروق آمد و بعد صدای گرمب. درخت افتاد. توفان دم صبح خوابید.پاییز بود. نسیم صبح آرام آرام درخت ها را تکان می داد. مادر بزرگ خواب خواب بود. چیزی گذاشتم زیر پایم و چفت در را باز کردم. رفتم توی حیاط. درخت سیب افتاده بود. سرش را گذاشته بود روی لبه بام و خواب رفته بود. گل داشت. آرام نفس می کشید. گل های سفید و صورتی اش شاداب بود. چند ریشه اش از خاک نم باغچه بیرون زده بود.خم شده بود. بهار گل داشت، پاییز هم گل داشت. هر سال همین طور بود. تابستان سیبهای درشت و سرخ و پرآب داشت. زمستان هم سیب داشت، ریز و خوشمزه. همین او را در روستا سر زبان ها انداخته بود. پوستش خشک و ترک ترک بود و سخت و سفت.مادربزرگ گفت: «نگفتم امشو این درختو میشکند. شکست.»گفتم: «نشکست، خم شد.»رفتم روی بام، چند تا از گل هایش که ریخته بود روی بام، برداشتم گذاشتم کف دستم، بو کردم، بوی دست های مادر بزرگ داشت. مادربزرگ گلی را از کف دستم برداشت، بو کرد و با کناره چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: «حیف. چه جان سخت است این درختو. چرا گل هاش را کندی؟»«ریخته بود، نکندم. هنوز گل دارد. ببین.»درخت نمی توانست سرپا بایستد. برف زمستانی روی میوه هایش ریخت. همچنان به بام تکیه داشت. میوه می داد. بهار باز شکوفه کرد، سیب های سرخ و درشت و پرآب.
#داستانک#هوشنگ_مرادی_کرمانی
۱۶:۱۶
☆*روتین زندگیه بهتر 🪴
1- به جای وقت گذروندن با آدم های منفی، یه کتاب خفن بخون که دوست داری.2- به جای بدگویی و تمرکز روی نقاط ضعف بقیه، روی نقاط ضعف خودت تمرکز کن.3- به جای خوردن زیاد فست فود، به این توجه کن که زندگی بدون سلامتی قشنگ نیست.4- به جای ناامید شدن از اینکه به هدفت نرسیدی، به این توجه کن که زندگی هم شکست داره هم پیروزی.
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
1- به جای وقت گذروندن با آدم های منفی، یه کتاب خفن بخون که دوست داری.2- به جای بدگویی و تمرکز روی نقاط ضعف بقیه، روی نقاط ضعف خودت تمرکز کن.3- به جای خوردن زیاد فست فود، به این توجه کن که زندگی بدون سلامتی قشنگ نیست.4- به جای ناامید شدن از اینکه به هدفت نرسیدی، به این توجه کن که زندگی هم شکست داره هم پیروزی.
#جملات_انگیزشی
۱۰:۰۵
آزادی معنوی مجموعهای است مشتمل بر پانزده سخنرانی از استاد شهید آیت اللّه مطهری که در زمانها و مکانهای مختلف ایراد شدهاند و وجه مشترک همه آنها این است که موضوع آنها مسائل معنوی و مربوط به خودسازی و تزکیه نفس است.شهید مطهری مفاهیم مورد نظر را با اشاره به مباحث انسانشناسی فلسفی توضیح میدهد.
آزادی معنوی
شهید مرتضی مطهری
#معرفی_کتاب
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
#معرفی_کتاب
۱۵:۴۶
••
⚘️••هرچی قفل ساختن براتنگران نباش کلید همهشون دست خداست🤍
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
۹:۴۱
رمان تقریباً کوتاه بیگانه در ۱۹۴۲ منتشر شد. داستان در الجزایر میگذرد و قهرمان آن، مورسو، آدمی بیتفاوت و بیگانه با دنیای پیرامونش است. واکنش احساسی مورسو به همهچیز تقریباً صفر است. او آدم میکشد اما نه به دلیل خشم، نفرت یا انتقام بلکه در نتیجهی آفتاب سوزان ظهر. بیگانه روایت مردی است که در جهانی بدون معنا، بدون احساس گناه یا پایبندی به ارزشهای مرسوم زندگی میکند و نیز دعوتی است به پذیرش بیمعنایی جهان، ایستادن در برابر حقایق قراردادی با صداقت و آرامش. آلبر کامو در این رمان تقریباً کوتاه با زبانی ساده، بهنوعی، یک شیوهی زیست و شناخت جهان ارائه کرده است.
بیگانه
آلبر کامو
#معرفی_کتاب
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
#معرفی_کتاب
۱۶:۰۲
انسان با هیچ چیزی به راحتی نابود نمی شود جز عدم آگاهی!!
لطفا ذهن تان را روشن نگه دارید ...
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
لطفا ذهن تان را روشن نگه دارید ...
#جملات_انگیزشی
۹:۴۵
هر لحظه ممکنه کسی ازت بپرسه چه کاره ای؟ این اواخر در جواب این سوال سرم را بالا می گیرم و میگم: من یک نویسنده ام. نویسنده شدم؟ یه نویسنده ی واقعی ؟! اون وقته که شک و تردیدهام شروع میشه.
جمال الدین اکرمی ، نویسنده ، هنرمند و استاد دانشگاه است که در بازگشت پروفسور زالزالک یک رمان پر هیجان را برای نوجوانان نوشته است.
بازگشت پروفسور زالزالک
جمال الدین اکرمی
#معرفی_کتاب#داستان_نوجوان#اعظم_ایزدی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
جمال الدین اکرمی ، نویسنده ، هنرمند و استاد دانشگاه است که در بازگشت پروفسور زالزالک یک رمان پر هیجان را برای نوجوانان نوشته است.
#معرفی_کتاب#داستان_نوجوان#اعظم_ایزدی
۱۵:۴۳
ارزانترین چیزها، مهربانی است که به کار بردن آن، مستلزم کمترین ناراحتی و فداکاری است.
ساموئل اسمایلز
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
#جملات_انگیزشی
۱۰:۴۴
فصل چهارم از کتاب یک شهر و سی و یک داستان
کفتر باز نوشته صادق چوبکخلاصه این داستان : یک مرد کفتر باز، با علاقه و وسواس به کبوترهایش رسیدگی می کند، یکی از کبوترها را خیلی دوست دارد، یک کبوتر به لانه دیر باز میگردد و مرد با اضطراب و حسادت خیال می کند که پیش کبوترهای دیگر رفته و به او خیانت کرده، وقتی بالاخره بر میگردد، مرد به جای خوشحالی خشمگین شده و کبوتر را می کشد. بعد از مرگ کبوتر متوجه میشود که پای کبوتر زخمی بوده و علت دیر آمدنش زخمی شدنش بوده است.
نتیجه و پیام داستان
چوبک می گوید که شک و تعصب افراطی میتواند عشق را نابود کند.
رفتار مرد نماد آدم هایی است که به جای فهمیدن و صبر، بر اساس سو ظن عمل می کنند و بعد از نابودی حقیقت را میفهمند.
پایان تلخ و ناگهانی است تا خواننده تکان بخورد و بفهمد حسادت و بدبینی حتی نسبت به چیزی که واقعا دوست داریم میتواند فاجعه آفرین باشد.لازم است به داستان از دید روانشناسان نگاه کرد.کبوتر فردی است که دوست داریم، میتواند شریک زندگی، فرزند حتی یک دوست باشد.کفتر باز انسانی است که به جای عشق سالم رابطه را با حس مالکیت و کنترل تعریف می کند. او به جای اعتماد مدام به دنبال نشانه ای برای خیانت یا بی وفایی است.شک و تعصب : کفتر باز به جای این که بفهمد چرا کبوتر دیر کرده ذهنش را با داستان خیانت پر می کند.واکنش مخرب : خشم و عمل شتابزده باعث نابودی همان چیزی میشود که برایش ارزشمند بوده است.کفتر باز گرفتار سوگی شده که مسبب خودش بوده است.
در این فصل آقای چوبک چه درس بزرگی به ما می دهد.
شیراز،یک شهر و سی و یک داستان
محمد کشاورز
#معرفی_کتاب#نادره_جعفریان
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
کفتر باز نوشته صادق چوبکخلاصه این داستان : یک مرد کفتر باز، با علاقه و وسواس به کبوترهایش رسیدگی می کند، یکی از کبوترها را خیلی دوست دارد، یک کبوتر به لانه دیر باز میگردد و مرد با اضطراب و حسادت خیال می کند که پیش کبوترهای دیگر رفته و به او خیانت کرده، وقتی بالاخره بر میگردد، مرد به جای خوشحالی خشمگین شده و کبوتر را می کشد. بعد از مرگ کبوتر متوجه میشود که پای کبوتر زخمی بوده و علت دیر آمدنش زخمی شدنش بوده است.
نتیجه و پیام داستان
#معرفی_کتاب#نادره_جعفریان
۱۶:۰۷
یاد گرفتن حتی یک نکته کوچک از کتابارزش خواندنش را دارد.گاه تنها یک جمله تمام مسیر زندگی آدمی را تغییر میدهد.
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
#جملات_انگیزشی
۱۰:۴۰
کتاب «*شیرازمون*»، تلاش کرده تا روح شهر شیراز، کوچهها، آدمها و خاطراتی را که در تار و پود این شهر بافته شدهاند، بازخوانی کند. تمرکز کتاب بر پیوند میان «مکان» و «احساس» است؛ یعنی شیراز فقط یک مجموعه از ساختمانها نیست، بلکه مجموعهای از تجربههای زیسته است.- *بررسی جنبههای فرهنگی و اجتماعی: نگاهی به آداب و رسوم و رفتارهای مردمی که هویت شیرازی را شکل داده است.
- نوستالژی شهری: بازسازی فضاهای قدیمی و خاطرهانگیز شهر که شاید در اثر شهرسازی مدرن کمرنگ شده باشند.
کتاب شیرازمون با هدف آشنا کردن مردم با تاریخ، فرهنگ، هویت و ظرفیتهای گردشگری و زیارتی شهر شیراز نگاشته شده است.
شیرازمون*
#معرفی_کتاب
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
- نوستالژی شهری: بازسازی فضاهای قدیمی و خاطرهانگیز شهر که شاید در اثر شهرسازی مدرن کمرنگ شده باشند.
کتاب شیرازمون با هدف آشنا کردن مردم با تاریخ، فرهنگ، هویت و ظرفیتهای گردشگری و زیارتی شهر شیراز نگاشته شده است.
#معرفی_کتاب
۱۵:۵۷
برای شروع نباید عالی باشی ولی برای عالی بودن باید شروع کنی...
هیچوقت برای شروع دیر نیست
#جملات_انگیزشی
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
هیچوقت برای شروع دیر نیست
#جملات_انگیزشی
۹:۲۶
وصال شیرازی یکی از شاعران توانمند دوران صفوی و آغاز دوره قاجار است. سبک او بسیار نزدیک به سبک استاد خود، یعنی «حافظ شیرازی»، اما با تأثیرات عمیق از «سعدی» و همچنین «شاعران سبک هندی» است.دیوان وصال شیرازی مجموعهای است که تمام جنبههای زندگی و تفکر یک شاعر کلاسیک را در خود جای داده است:
عشق و غزل: بخش بزرگی از دیوان به موضوع عشق (اعم از عشق عرفانی و عشق زمینی)، زیبایی معشوق و سوز و گداز عاشقانه اختصاص دارد. غزلهای او از نظر موسیقی و آهنگین بودن، بسیار مورد توجه منتقدان است.
عرفان و تصوف: مانند بسیاری از شاعران بزرگ، وصال نیز در بخشهایی از آثارش به مسائل هستیشناسی، فنا در حق و تجربیات عرفانی پرداخته است.
اخلاق و پند: برخلاف تصور که ممکن است سبک هندی تنها به پیچیدگیها معروف باشد، او در بخشهایی از دیوان به مسائل اخلاقی و آموزههای زندگی نیز پرداخته است.
دیوان کامل وصال شیرازی
#معرفی_کتاب
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
عشق و غزل: بخش بزرگی از دیوان به موضوع عشق (اعم از عشق عرفانی و عشق زمینی)، زیبایی معشوق و سوز و گداز عاشقانه اختصاص دارد. غزلهای او از نظر موسیقی و آهنگین بودن، بسیار مورد توجه منتقدان است.
عرفان و تصوف: مانند بسیاری از شاعران بزرگ، وصال نیز در بخشهایی از آثارش به مسائل هستیشناسی، فنا در حق و تجربیات عرفانی پرداخته است.
اخلاق و پند: برخلاف تصور که ممکن است سبک هندی تنها به پیچیدگیها معروف باشد، او در بخشهایی از دیوان به مسائل اخلاقی و آموزههای زندگی نیز پرداخته است.
#معرفی_کتاب
۱۵:۵۳
#جملات_انگیزشی
۸:۳۲
بازی تاج و تخت-یعنی نمی ترسی؟ -من از هیچی نمی ترسمدروغ گفته بود. نمی خواست کم بیاورد. معصومه بعنوان دختری هفده ساله می دانست پسرها همیشه دمدمی اند و ناپایدار، نمی شد به آن ها اعتماد کرد اما امیر با همه فرق داشت. بامزه بود ولی دلقک بازی در نمی آورد. مهربان بود اما بدون رومانتیک بازی و عاشق پیشگی. هنرمند بود ، نقاشی و طراحی میکرد. مجسمه های چوبی و زینت آلات فلزی می ساخت . معصومه شیفته ی انگشتری بود که امیر همیشه در انگشت سبابه ی راست داشت. انگشتری چوبی با تاجی فلزی و زرد. معصومه نه زشت بود و نه زیبا ، نه چاق بود و نه لاغر و حالا بعد از هفده سال زندگی تلخ بعنوان کودک طلاق، دانش آموز ترک تحصیل کرده و کارگر روزمزد خیاطخانه به شکلی تصادفی و کمی هم سیندرلایی در اینستاگرام با مردی شجاع و آرمانگرا آشنا شده بود که بدون شک می توانست او را خوشبخت کند. هنرمندی که صفحه ی مجازی اش تا همین چندروز قبل به نمایش و فروش آثار دست ساز اختصاص داشت اما حالا شده بود مرکز انقلاب ایرانیان و حامیان سلطنت . امیر میخواست نخستین قرار ملاقات حضوری شان در محل اعتراضات مردمی به افزایش قیمت دلار و تورم اقتصادی باشد. پنج شنبه .ساعت هشت شب. چهارراه انقلاب . -بنظرت چی بپوشم بهتره؟-فقط دست و پا گیر نباشه. -تیپ اسپرت؟- آره. هودی مشکی و شلوار جین . یادت باشه ماسک بزنی تا شناسایی نشی.امیر از معصومه خواسته بود روی مقوایی سفید با ماژیک سرخ بنویسد " ایرانی آزاده، فقط رضا شاهزاده". -هر وقت مقوا رو ببری بالا میام و غافلگیرت میکنم قلب هفده ساله اش به تلاطم افتاد . یعنی چی؟! شاید تقاضای ازدواج!-منظورت چیه امیر؟!-نمیتونم بگم . بذار به وقتش. امشب .ساعت هشت شب. چهارراه انقلاب. میای؟-میام-نمیترسی؟ -از هیچی نمی ترسم.دروغ گفته بود. بعنوان دختری هفده ساله ای که همیشه از پسرها بازی می خورد نمی خواست امیر را از دست بدهد. آن شب هوا تاریک و سرد بود که به محل قرار رسید. چهارراه بیشتر به میدان جنگ می مانست تا صحنه ی اعتراض. بوق دزدگیر ماشین های خرد شده و شیشه شکسته، شعله های آتشی که آمبولانسی واژگون شده را می سوزاند ، دود غلیظ و خفه کننده لاستیک ها ،مغازه های زخم خورده، آدم های خشمگین و نامتعادلی که قمه و چاقو به دست که فحش های کثیف ناموسی را فریاد میزند فقط یک کلمه را برای معصومه تداعی میکرد . کابوس. تنهایی و ترس به جانش چنگ انداخت. چه می شد اگر امیر را نمیدید؟ چه میشد اگر سربازهای ضد شورش به جای تماشای این هرج و مرج تصمیم میگرفتند هجوم ببرند و بزنند و بگیرند و بکشند. -مرگ بر دیکتاتور.. مرگ بر دیکتاتورمقوا را باز کرد و بالای سر گرفت. " ایرانی آزاده، فقط رضا شاهزاده". چشمانش را بست. منتظر ماند تا مرد رویاهایش بیاید او را غافلگیر کند. زیر لب گفت: امیر بیا . من میترسم.همان دو ، سه دقیقه به اندازه چند سال کبیسه گذشت اما از امیر خبری نشد. -ایرانی آزاده، فقط رضا شاهزاده.. ایرانی آزاده، فقط رضا شاهزاده صدایی که می شنید دخترانه بود . معصومه چشم باز کرد و از دیدن چند دختر دیگر که مثل او همان شعار را بالا سر گرفته برده بودند تعجب کرد. " ایرانی آزاده، فقط رضا شاهزاده". باور کردنی نبود . تمامی دخترها هودی مشکی پوشیده بودند و شلوار جین . همه ماسک زده بودند تا شناسایی نشوند. فهمید باز هم بازی خورده اما هرگز نفهمید کسی که از ساختمان نیمه ساز با تفنگ شکاری به سر او شلیک کرد همیشه در انگشت دست راستش انگشتری چوبی داشت با تاجی فلزی و زرد.
#بیژن_کیا#داستانک
به باشگاه کتابخوانی پل بپیوندید@bpol_ir
#بیژن_کیا#داستانک
۱۵:۴۹