پارت دوم رو توی آمار ۷۰ میزارم🥹
https://ble.ir/bts69
https://ble.ir/bts69
۱۱:۴۷
بازارسال شده از Мария
#dailyدیلیباوایبخنکوسردمایلبهجوینبیب؟! ⏜᷼ ֹׄ⏜᷼ ࿙ ִ ִ۫ׄ 🪞 ʾ۪۫ׄ ֹׄ࿚ ⏜᷼ ֹׄ⏜᷼ @merlinparkmarya
۱۳:۰۶
بازارسال شده از 𝖱 𖾕 𝗂ᥣꫀᥡ 𝖣ᥲᥣіᥡ
𝖷𝗑︎/𝘙𝘪𝘭𝘦𝘺¿¿𝖣𝖺î𝗅︎𝗒
𝖠𝗅𝗅 ★∶#𝐒𝐰𝐞𝐞𝐭 𝐨𝐫 𝐛𝐢𝐭𝐭𝐞𝐫 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐦𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐲𝐨𝐮
𖥻𝖥𝖴︎**𝖢𝖪› 𝖸︎𝖮︎𝖴︎ 𝖫𝖮︎𝖵𝖤︎
⟯⟯
❲
↳ 𝙅𝙤𝙞𝙣? 666 ː
⃟ ⃟ ⃟
𝖠𝗅𝗅 ★∶#𝐒𝐰𝐞𝐞𝐭 𝐨𝐫 𝐛𝐢𝐭𝐭𝐞𝐫 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐦𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐲𝐨𝐮
𖥻𝖥𝖴︎**𝖢𝖪› 𝖸︎𝖮︎𝖴︎ 𝖫𝖮︎𝖵𝖤︎
❲
۱۴:۰۲
بازارسال شده از Nazanin
I Maybe you will laugh at me
یه چیزی میگم بهت شاید بخندی بهم!
maybe not at all
شاید اصلا ...
Close your eyes and go!
چشاتو باز ببندی بره!
I will tell you something...
یه چیزی میگم بهت...
At the herd level
در حد گله!
I am annoyed
اذیت میشم
It's enough that your eyes are beautiful
بس که چشمات خوشگله^^
دیلی Infp
بیا اینجا شاید آروم شی:)
https://ble.ir/khiali_nis
یه چیزی میگم بهت شاید بخندی بهم!
maybe not at all
شاید اصلا ...
Close your eyes and go!
چشاتو باز ببندی بره!
I will tell you something...
یه چیزی میگم بهت...
At the herd level
در حد گله!
I am annoyed
اذیت میشم
It's enough that your eyes are beautiful
بس که چشمات خوشگله^^
دیلی Infp
بیا اینجا شاید آروم شی:)
https://ble.ir/khiali_nis
۱۴:۰۲
dream world
نام فیک: #زمان⏱️✨ #پارت_1 هیونگ!!!!! هیونگ!!!!!! قطرات درشت اشک هایش بی وقفه روی زمین میچکید؛مچ دست های ظریفش را که بین حصارِ محکم دستبند فلزی گرفتار بود را تکون محکی داد و دوباره با صدای اشکی زجه زد. صدای پر از درد پسرک داخل گاراج تاریک اکو میشد. اون زجه ها و اشک ها قلب سنگ را هم به درد میاورد؛اما ظاهراً قلب مرد روبه روی اون حتی از سنگ هم سخت تر بود. صدای گلوله ای توی گاراج پیچید و جسم بی جون مرد جلو پاهای پسرک ول شد؛چشم های اشکی پسرک لحظه دیگر نبارید،صدایش برای لحظه ای لال شد و قلبش.. برای لحظه ای خاموش شد. .. با نفس نفس از خواب بیدار شد.باز هم، همون کابوس همشگی،روی تخت نیم خیز شد و لیوان آب کنار تخت رو برداشت و یک نفس نوشید. از تخت بیرون امد و وارد تراس شد. یک نخ از سیگارش بین لب های خشک شده و بی رنگش قرار داد و روشن کرد،پُک عمیقی ازش گرفت و نفسش رو همراه دود غلیظ سیگار بیرون داد. ساعت حدوداً 5 صبح رو نشون میداد؛دیگه ارزش خوابیدن نداشت چون باید حدود یک ساعت دیگه از در بیرون میزد البته که،اگر ارزش هم داشت خوابش نمیبرد. .. نگاهی به ساعتش کرد،دقیق ساعت 7 صبح رو نشون میداد. وارد شرکت شد؛با ورودش همه ایستادن احترام گذاشتن و باز مشغول کار فعلیشون شدن. بین راهش به سمت دفترش با رفیقِ رومخِ کیوتش مواجه شد. با دیدن ذوق شدید پسر رو به روش کار بعدش رو پیش بینی کرد و تا امد عقب بکشه کار از کار گذشته بود و لپ هایش بین دست های پسر قد کوتاه تر گیر افتاده بود. پسر قد کوتاه تر با ذوق بی دلیلی گفت: +جونگکوکااااااا بلاخره امدی!!!!! نمیتونی حتی تصور کنی چقدر منتظرت بودم تا بهت بگم. _خب.. چی رو بگی؟ و جونگکوک با بی اشتیاقی لب زد. هرکس دیگه ای بود ذوقش با این لحن و رفتار جونگکوک کور میشد ولی جیمین براش عادی بود،پس ادامه داد: +بلاخره رکورد تهیونگ رو شکستم!!!! قلب جونگکوک با امدن اسم آشنا درد گرفت ولی به روی خودش نیاورد و در جواب پسر گفت: _اها... فقط،تهیونگ کیه؟ اسمش جدیده. +دوست جدیدمه؛از ژاپن امده کره تازه. -اها،باشه جونگکوک گفت و بی توجه به بقیه حرف های جیمین وارد اتاقش شد؛ و. شروع کرد به تلقین کردن به خودش که... اون همون تهیونگه اشنا خودش.... نیست. ادامه دارد.... #یون کپی ممنوع 


نظراتتون: https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
نام فیک: #زمان⏱️✨#پارت_2
اون همون تهیونگه اشنا خودش.... نیستروی صندلی پشت میزش خودش رو ول کرد.سرش بین دست هایش گرفت با صدا گرفته و آروم زمزمه کرد:اون شب.....^فلش بک به 3 سال قبل^+هیونگ!!!!!!پسر ریز جثه کیوتش سمتش امد و هول هولکی یچیزایی میگفت که یونگی نمیفهمید اصن چی هستن و فقط با یه لبخند نگاهش میکرد.+یونگیاااا!!!! اصن گوش میدی؟پسر غُر زد و با اخم با نمکی نگاهش رو ازش گرفت تا به مثال قهر کنه._ها... اره اره فهمیدم چی گفتی کوکی.یونگی با مِن مِن گفت سعی کرد تا کاری کنه جونگکوک باهاش آشتی کنه.یکدفعه صدای خنده های جونگکوک تو فضا اطرافشون پیچید و یونگی رو گیج کرد؛ اخه اون همین الان مگه باهاش قهر نبود؟_عه وا جونگکوکی سلطان تغییر موده من چ....بقیه حرفش با صدای زنگ گوشیش قط شد.گوشیش در آورد با دیدن اسم روش رنگ از صورتش پرید و با گفتن جمله "یلحظه وایسا تا برگردم" به جونگکوک ازش فاصله گرفت و تماس رو وصل کرد.آروم لب زد:_بفرمایید.صدای بَم و خَش داره مرد پشت گوشی بگوش رسید:+مین یونگی قرار بود امروز بیاریش، یادت که نرفته؟پس کجایی؟یونگی اب دهنش ترسیده قورت داد و در جواب حرف های مرد با لحن التماس گرانه ای گفت:_مصتر... براتون میارمش فقط بهم چند ساعت وقط بدید لطفا..مرد پشت تلفن نفس کلافه ای کشید و گفت:+فقط 3 ساعت مهلت داری تا بیاریش.و گوشی روش قط کرد.یونگی نفس سرد و غمگینی کشید،سعی کرد همچی رو عادی جلوه بده تا جونگکوک رو به شَک نندازه.برگشت پیش جونگکوکی که با نگاه های سوالیش داشت میخوردش._چته کوکی؟یونگی ازش پرسید و جونگکوک بدون تردید جواب داد:+کی بود؟؟؟ اصن مهم نی بیا بریم غذا بخوریم،ترخدا _بریم..یونگی گفت و همراه جونگکوک سوار موتور شدن. ..بعد خوردن غذا سوار موتور بودن جونگکوک با تعجب به جاده این که به بیرون شهر میرفت خیره بود.+هیونگ جونم کجا میریم؟جونگکوک حالت سوالی پرسید و منتظر جواب مرد پشت فرمون موند. ولی جوابی دریافت نکرد.بعد از چند مین موتور جلوی گاراجه خرابه ای ترمز گرفت.+اینجا کجاس هیونگ؟_صبر کن متوجه میشی.یونگی با کمال جدیت گفت و مچ دست ضریف جونگکوک بین دست سردش گرفت و دنبال خودشبه داخل گاراجه خرابه کشید...
ادامه دارد...
#یونکپی ممنوع



نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
اون همون تهیونگه اشنا خودش.... نیستروی صندلی پشت میزش خودش رو ول کرد.سرش بین دست هایش گرفت با صدا گرفته و آروم زمزمه کرد:اون شب.....^فلش بک به 3 سال قبل^+هیونگ!!!!!!پسر ریز جثه کیوتش سمتش امد و هول هولکی یچیزایی میگفت که یونگی نمیفهمید اصن چی هستن و فقط با یه لبخند نگاهش میکرد.+یونگیاااا!!!! اصن گوش میدی؟پسر غُر زد و با اخم با نمکی نگاهش رو ازش گرفت تا به مثال قهر کنه._ها... اره اره فهمیدم چی گفتی کوکی.یونگی با مِن مِن گفت سعی کرد تا کاری کنه جونگکوک باهاش آشتی کنه.یکدفعه صدای خنده های جونگکوک تو فضا اطرافشون پیچید و یونگی رو گیج کرد؛ اخه اون همین الان مگه باهاش قهر نبود؟_عه وا جونگکوکی سلطان تغییر موده من چ....بقیه حرفش با صدای زنگ گوشیش قط شد.گوشیش در آورد با دیدن اسم روش رنگ از صورتش پرید و با گفتن جمله "یلحظه وایسا تا برگردم" به جونگکوک ازش فاصله گرفت و تماس رو وصل کرد.آروم لب زد:_بفرمایید.صدای بَم و خَش داره مرد پشت گوشی بگوش رسید:+مین یونگی قرار بود امروز بیاریش، یادت که نرفته؟پس کجایی؟یونگی اب دهنش ترسیده قورت داد و در جواب حرف های مرد با لحن التماس گرانه ای گفت:_مصتر... براتون میارمش فقط بهم چند ساعت وقط بدید لطفا..مرد پشت تلفن نفس کلافه ای کشید و گفت:+فقط 3 ساعت مهلت داری تا بیاریش.و گوشی روش قط کرد.یونگی نفس سرد و غمگینی کشید،سعی کرد همچی رو عادی جلوه بده تا جونگکوک رو به شَک نندازه.برگشت پیش جونگکوکی که با نگاه های سوالیش داشت میخوردش._چته کوکی؟یونگی ازش پرسید و جونگکوک بدون تردید جواب داد:+کی بود؟؟؟ اصن مهم نی بیا بریم غذا بخوریم،ترخدا _بریم..یونگی گفت و همراه جونگکوک سوار موتور شدن. ..بعد خوردن غذا سوار موتور بودن جونگکوک با تعجب به جاده این که به بیرون شهر میرفت خیره بود.+هیونگ جونم کجا میریم؟جونگکوک حالت سوالی پرسید و منتظر جواب مرد پشت فرمون موند. ولی جوابی دریافت نکرد.بعد از چند مین موتور جلوی گاراجه خرابه ای ترمز گرفت.+اینجا کجاس هیونگ؟_صبر کن متوجه میشی.یونگی با کمال جدیت گفت و مچ دست ضریف جونگکوک بین دست سردش گرفت و دنبال خودشبه داخل گاراجه خرابه کشید...
ادامه دارد...
#یونکپی ممنوع
نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
۱۰:۰۳
پارت سوم رو توی آمار 90 میزارم🥹
https://ble.ir/bts69
https://ble.ir/bts69
۱۰:۰۴
بین همه ناشناس ها فکر کردم این باید جواب بدم:
چیزه فعلا با شرط میزارم تا آمار بره بالا
ولی نگران نباش اگر بزارم پارت هارو قبل ۱۰ میزارم
#یون
چیزه فعلا با شرط میزارم تا آمار بره بالا
ولی نگران نباش اگر بزارم پارت هارو قبل ۱۰ میزارم
#یون
۱۳:۰۸
بازارسال شده از 𖤐
میخوای بدونی کدوم شخصیت ها از این پسر الهام گرفته شدن ؟
یعنی برگام....چه شخصیت هایی
دوست داری بدونی؟
بزن رو لینک پایین ویدیوش رو سنجاق داره

ble.ir/join/NTVlM2Q5Zm
یعنی برگام....چه شخصیت هایی
دوست داری بدونی؟
بزن رو لینک پایین ویدیوش رو سنجاق داره
ble.ir/join/NTVlM2Q5Zm
۱۴:۰۹
dream world
نام فیک: #زمان⏱️✨ #پارت_2 اون همون تهیونگه اشنا خودش.... نیست روی صندلی پشت میزش خودش رو ول کرد. سرش بین دست هایش گرفت با صدا گرفته و آروم زمزمه کرد: اون شب... .. ^فلش بک به 3 سال قبل^ +هیونگ!!!!!! پسر ریز جثه کیوتش سمتش امد و هول هولکی یچیزایی میگفت که یونگی نمیفهمید اصن چی هستن و فقط با یه لبخند نگاهش میکرد. +یونگیاااا!!!! اصن گوش میدی؟ پسر غُر زد و با اخم با نمکی نگاهش رو ازش گرفت تا به مثال قهر کنه. _ها... اره اره فهمیدم چی گفتی کوکی. یونگی با مِن مِن گفت سعی کرد تا کاری کنه جونگکوک باهاش آشتی کنه. یکدفعه صدای خنده های جونگکوک تو فضا اطرافشون پیچید و یونگی رو گیج کرد؛ اخه اون همین الان مگه باهاش قهر نبود؟ _عه وا جونگکوکی سلطان تغییر موده من چ.... بقیه حرفش با صدای زنگ گوشیش قط شد. گوشیش در آورد با دیدن اسم روش رنگ از صورتش پرید و با گفتن جمله "یلحظه وایسا تا برگردم" به جونگکوک ازش فاصله گرفت و تماس رو وصل کرد. آروم لب زد: _بفرمایید. صدای بَم و خَش داره مرد پشت گوشی بگوش رسید: +مین یونگی قرار بود امروز بیاریش، یادت که نرفته؟پس کجایی؟ یونگی اب دهنش ترسیده قورت داد و در جواب حرف های مرد با لحن التماس گرانه ای گفت: _مصتر... براتون میارمش فقط بهم چند ساعت وقط بدید لطفا.. مرد پشت تلفن نفس کلافه ای کشید و گفت: +فقط 3 ساعت مهلت داری تا بیاریش. و گوشی روش قط کرد. یونگی نفس سرد و غمگینی کشید،سعی کرد همچی رو عادی جلوه بده تا جونگکوک رو به شَک نندازه. برگشت پیش جونگکوکی که با نگاه های سوالیش داشت میخوردش. _چته کوکی؟ یونگی ازش پرسید و جونگکوک بدون تردید جواب داد: +کی بود؟؟؟ اصن مهم نی بیا بریم غذا بخوریم،ترخدا _بریم.. یونگی گفت و همراه جونگکوک سوار موتور شدن. .. بعد خوردن غذا سوار موتور بودن جونگکوک با تعجب به جاده این که به بیرون شهر میرفت خیره بود. +هیونگ جونم کجا میریم؟ جونگکوک حالت سوالی پرسید و منتظر جواب مرد پشت فرمون موند. ولی جوابی دریافت نکرد. بعد از چند مین موتور جلوی گاراجه خرابه ای ترمز گرفت. +اینجا کجاس هیونگ؟ _صبر کن متوجه میشی. یونگی با کمال جدیت گفت و مچ دست ضریف جونگکوک بین دست سردش گرفت و دنبال خودش به داخل گاراجه خرابه کشید... ادامه دارد... #یون کپی ممنوع 


نظراتتون: https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
نام فیک: #زمان⏱️✨#پارت_3
به داخل گاراجه خرابه کشید...جونگکوک که حالا ترس به جونش افتاده بود اروم با صدای لرزان گفت:+یونگیم ترخدا چرا عجیب شدی؟کجا میریم؟خب حرف بزن یونگی.تقریبا به وسط خرابه رسیده بودن، با نور لامپ کم سو و ضعیف وسط سقف میتونستی بزور اطراف شناسایی کنی و چشم های گرد و شفاف جونگکوک... چیزی جز یک میز و یک اسلحه روش ندید...حالا دلیل ترسش رو میدونست.تا امد زبون باز کنه صدای قدم های فرد سومی به گوشش رسید!فرد سوم با صدای خَش دار و ترسناکی شروع به حرف زدن کرد:+خب خب بلاخره اوردیش مین فا/کینگ یونگی.با اتمام جمله اش قهقه دلهره اوری از سر گرفت._مال شما.. حالا میتونید باهاش هرکاری میخواید بکنید.جمله بی روح و بی احساس یونگی قلبش رو به درد اورد اون همین الان هم منظور اون دو نفر از اوردن یک چیز رو فهمیده بود..... اون ها،خودش رو میگفتند.+یونگی جونم این آقا کی هست چی میگه ترخدا بهم توضیح بده.جونگکوک التماس کرد ولی هیچ جوابی به گوشش نرسید.. تنها صدای قدم های فرد جدیدی که هی بهش نزدیک تر میشد گوشش را نوازش کرد و دوباره همون صدای ترسناک..+خب تهیونگی، کارت بکن.و قهقهه دوباره مرد داخل خرابه اکو شد.مچ دستش از حصار دست یونگی ول شد و صدای قدم های معشوقش که ازش دور میشد رو شنید.+یونگیا..جونگکوک التماسانه صدایش زد ولی.. این یونگی به کل تغییر کرده بود.دست هایش از پشت کشیده شد و با حس سرمای چیزی دست هایش دستبند خورد.. و دوباره صداش زنجیر و قفل به گوشش رسید برگشت و با کمک نور ضعیف وسط سقف تونست متوجه فقل شدن دستبند دور مچ هایش به میله ای بشه.چرا داشتن باهاش اینکار میکردن..؟ چرا؟نگاهی به جلوش کرد.. یونگی عزیزش گرفتار بین دست های مردی که تهیونگ خطاب شده بود گرفتار بود و....... اسلحه روی سرش بود.قلب جونگکوک تیری از درد کشید کف دست هاش خیس شده بود اشکاش بی هدف می ریخت.+خواهش میکنممم ولش کنید...+هیونگگگ!!!جونگکوک زجه زد.ولی تنها جوابی که دریافت کرد لبخند اروم یونگی بود و صدای مرد ترسناکی که دستوری گفت:+بزن تموم کن.بعد از اتمام جمله مرد پسر غریبهی تهیونگ نام، ماشه رو کشید.+هیونگ!!!!! هیونگ!!!!!!قطرات درشت اشک هایش بی وقفه روی زمین میچکید؛مچ دست های ظریفش را که بین حصارِ محکم دستبند فلزی گرفتار بود را تکون محکی داد و دوباره با صدای اشکی زجه زد.صدای پر از درد پسرک داخل گاراج تاریک اکو میشد. اون زجه ها و اشک ها قلب سنگ را هم به درد میاورد؛اما ظاهراً قلب مرد روبه روی اون حتی از سنگ هم سخت تر بود.صدای گلوله ای توی گاراج پیچید و جسم بی جون مرد جلو پاهای پسرک ول شد؛چشم های اشکی پسرک لحظه دیگر نبارید،صدایش برای لحظه ای لال شد و قلبش.. برای لحظه ای خاموش شد.وصدای قهقهه رو اعصاب مردی که ظاهراً رئیس بود؛مثل مَته شروع به کوبیدن روی مغزش کرد.جونگکوک زجه زد و خودش رو کشید تا پیش جنازه بی جون یونگیاش بره ولی جز زخم شدن مچ هایش کار دیگری از پیش نبرد.+یونگیممممممجونگکوک زجه زد..."فلش فوروآرد به زمان حال"همون طور که روی کاناپه لَم داده بود پُکی عمیق از سیگارش زد و دود اون رو داخل سینه اش نگه داشت.با صدای زنگ در خونه اش دود رو همراه نفس سردش بیرون فرستاد.با خستگی از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت.در را که باز کرد با .......
ادامه دارد..
#یونکپی ممنوع



نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
به داخل گاراجه خرابه کشید...جونگکوک که حالا ترس به جونش افتاده بود اروم با صدای لرزان گفت:+یونگیم ترخدا چرا عجیب شدی؟کجا میریم؟خب حرف بزن یونگی.تقریبا به وسط خرابه رسیده بودن، با نور لامپ کم سو و ضعیف وسط سقف میتونستی بزور اطراف شناسایی کنی و چشم های گرد و شفاف جونگکوک... چیزی جز یک میز و یک اسلحه روش ندید...حالا دلیل ترسش رو میدونست.تا امد زبون باز کنه صدای قدم های فرد سومی به گوشش رسید!فرد سوم با صدای خَش دار و ترسناکی شروع به حرف زدن کرد:+خب خب بلاخره اوردیش مین فا/کینگ یونگی.با اتمام جمله اش قهقه دلهره اوری از سر گرفت._مال شما.. حالا میتونید باهاش هرکاری میخواید بکنید.جمله بی روح و بی احساس یونگی قلبش رو به درد اورد اون همین الان هم منظور اون دو نفر از اوردن یک چیز رو فهمیده بود..... اون ها،خودش رو میگفتند.+یونگی جونم این آقا کی هست چی میگه ترخدا بهم توضیح بده.جونگکوک التماس کرد ولی هیچ جوابی به گوشش نرسید.. تنها صدای قدم های فرد جدیدی که هی بهش نزدیک تر میشد گوشش را نوازش کرد و دوباره همون صدای ترسناک..+خب تهیونگی، کارت بکن.و قهقهه دوباره مرد داخل خرابه اکو شد.مچ دستش از حصار دست یونگی ول شد و صدای قدم های معشوقش که ازش دور میشد رو شنید.+یونگیا..جونگکوک التماسانه صدایش زد ولی.. این یونگی به کل تغییر کرده بود.دست هایش از پشت کشیده شد و با حس سرمای چیزی دست هایش دستبند خورد.. و دوباره صداش زنجیر و قفل به گوشش رسید برگشت و با کمک نور ضعیف وسط سقف تونست متوجه فقل شدن دستبند دور مچ هایش به میله ای بشه.چرا داشتن باهاش اینکار میکردن..؟ چرا؟نگاهی به جلوش کرد.. یونگی عزیزش گرفتار بین دست های مردی که تهیونگ خطاب شده بود گرفتار بود و....... اسلحه روی سرش بود.قلب جونگکوک تیری از درد کشید کف دست هاش خیس شده بود اشکاش بی هدف می ریخت.+خواهش میکنممم ولش کنید...+هیونگگگ!!!جونگکوک زجه زد.ولی تنها جوابی که دریافت کرد لبخند اروم یونگی بود و صدای مرد ترسناکی که دستوری گفت:+بزن تموم کن.بعد از اتمام جمله مرد پسر غریبهی تهیونگ نام، ماشه رو کشید.+هیونگ!!!!! هیونگ!!!!!!قطرات درشت اشک هایش بی وقفه روی زمین میچکید؛مچ دست های ظریفش را که بین حصارِ محکم دستبند فلزی گرفتار بود را تکون محکی داد و دوباره با صدای اشکی زجه زد.صدای پر از درد پسرک داخل گاراج تاریک اکو میشد. اون زجه ها و اشک ها قلب سنگ را هم به درد میاورد؛اما ظاهراً قلب مرد روبه روی اون حتی از سنگ هم سخت تر بود.صدای گلوله ای توی گاراج پیچید و جسم بی جون مرد جلو پاهای پسرک ول شد؛چشم های اشکی پسرک لحظه دیگر نبارید،صدایش برای لحظه ای لال شد و قلبش.. برای لحظه ای خاموش شد.وصدای قهقهه رو اعصاب مردی که ظاهراً رئیس بود؛مثل مَته شروع به کوبیدن روی مغزش کرد.جونگکوک زجه زد و خودش رو کشید تا پیش جنازه بی جون یونگیاش بره ولی جز زخم شدن مچ هایش کار دیگری از پیش نبرد.+یونگیممممممجونگکوک زجه زد..."فلش فوروآرد به زمان حال"همون طور که روی کاناپه لَم داده بود پُکی عمیق از سیگارش زد و دود اون رو داخل سینه اش نگه داشت.با صدای زنگ در خونه اش دود رو همراه نفس سردش بیرون فرستاد.با خستگی از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت.در را که باز کرد با .......
ادامه دارد..
#یونکپی ممنوع
نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
۹:۰۳
پارت چهارم رو توی آمار ۱۱۰ میزارم🥹
https://ble.ir/bts69
https://ble.ir/bts69
۹:۰۴
بازارسال شده از 𖤐
اپ(برنامه) هایی که موقع مدرسه نیازت میشه
{ ble.ir/join/BUqoFRBJwE }اپی(برنامهای) که سوالای ریاضیو واسم حل کنه؟واقعا؟؟

۱۷:۱۵
بازارسال شده از 𝘜𝘶𝘳 𝘴𝘦𝘫𝘦𝘰𝘯𝘨
۶:۵۹
بازارسال شده از Deleted Account
شازده کوچولو: این راز منه. خیلی سادست؛
تو فقط با قلبت می تونی چیزی را به درستی ببینی؛چیزی که واقعیه با چشم دیده نمی شه......................................................................برای پرواز کردن اول باید سقوط کرد_-𝓓𝓮𝓿𝓲𝓷-𝑀𝒾𝒶- 𝕝𝕚𝕝𝕪https://harfeto.timefriend.net/16984123563407










https://ble.ir/journalnoiretrose
تو فقط با قلبت می تونی چیزی را به درستی ببینی؛چیزی که واقعیه با چشم دیده نمی شه......................................................................برای پرواز کردن اول باید سقوط کرد_-𝓓𝓮𝓿𝓲𝓷-𝑀𝒾𝒶- 𝕝𝕚𝕝𝕪https://harfeto.timefriend.net/16984123563407
۱۰:۲۴
dream world
نام فیک: #زمان⏱️✨ #پارت_3 به داخل گاراجه خرابه کشید... جونگکوک که حالا ترس به جونش افتاده بود اروم با صدای لرزان گفت: +یونگیم ترخدا چرا عجیب شدی؟کجا میریم؟خب حرف بزن یونگی. تقریبا به وسط خرابه رسیده بودن، با نور لامپ کم سو و ضعیف وسط سقف میتونستی بزور اطراف شناسایی کنی و چشم های گرد و شفاف جونگکوک... چیزی جز یک میز و یک اسلحه روش ندید... حالا دلیل ترسش رو میدونست. تا امد زبون باز کنه صدای قدم های فرد سومی به گوشش رسید! فرد سوم با صدای خَش دار و ترسناکی شروع به حرف زدن کرد: +خب خب بلاخره اوردیش مین فا/کینگ یونگی. با اتمام جمله اش قهقه دلهره اوری از سر گرفت. _مال شما.. حالا میتونید باهاش هرکاری میخواید بکنید. جمله بی روح و بی احساس یونگی قلبش رو به درد اورد اون همین الان هم منظور اون دو نفر از اوردن یک چیز رو فهمیده بود..... اون ها،خودش رو میگفتند. +یونگی جونم این آقا کی هست چی میگه ترخدا بهم توضیح بده. جونگکوک التماس کرد ولی هیچ جوابی به گوشش نرسید.. تنها صدای قدم های فرد جدیدی که هی بهش نزدیک تر میشد گوشش را نوازش کرد و دوباره همون صدای ترسناک.. +خب تهیونگی، کارت بکن. و قهقهه دوباره مرد داخل خرابه اکو شد. مچ دستش از حصار دست یونگی ول شد و صدای قدم های معشوقش که ازش دور میشد رو شنید. +یونگیا.. جونگکوک التماسانه صدایش زد ولی.. این یونگی به کل تغییر کرده بود. دست هایش از پشت کشیده شد و با حس سرمای چیزی دست هایش دستبند خورد.. و دوباره صداش زنجیر و قفل به گوشش رسید برگشت و با کمک نور ضعیف وسط سقف تونست متوجه فقل شدن دستبند دور مچ هایش به میله ای بشه. چرا داشتن باهاش اینکار میکردن..؟ چرا؟ نگاهی به جلوش کرد.. یونگی عزیزش گرفتار بین دست های مردی که تهیونگ خطاب شده بود گرفتار بود و....... اسلحه روی سرش بود. قلب جونگکوک تیری از درد کشید کف دست هاش خیس شده بود اشکاش بی هدف می ریخت. +خواهش میکنممم ولش کنید... +هیونگگگ!!! جونگکوک زجه زد. ولی تنها جوابی که دریافت کرد لبخند اروم یونگی بود و صدای مرد ترسناکی که دستوری گفت: +بزن تموم کن. بعد از اتمام جمله مرد پسر غریبهی تهیونگ نام، ماشه رو کشید. +هیونگ!!!!! هیونگ!!!!!! قطرات درشت اشک هایش بی وقفه روی زمین میچکید؛مچ دست های ظریفش را که بین حصارِ محکم دستبند فلزی گرفتار بود را تکون محکی داد و دوباره با صدای اشکی زجه زد. صدای پر از درد پسرک داخل گاراج تاریک اکو میشد. اون زجه ها و اشک ها قلب سنگ را هم به درد میاورد؛اما ظاهراً قلب مرد روبه روی اون حتی از سنگ هم سخت تر بود. صدای گلوله ای توی گاراج پیچید و جسم بی جون مرد جلو پاهای پسرک ول شد؛چشم های اشکی پسرک لحظه دیگر نبارید،صدایش برای لحظه ای لال شد و قلبش.. برای لحظه ای خاموش شد. و صدای قهقهه رو اعصاب مردی که ظاهراً رئیس بود؛مثل مَته شروع به کوبیدن روی مغزش کرد. جونگکوک زجه زد و خودش رو کشید تا پیش جنازه بی جون یونگیاش بره ولی جز زخم شدن مچ هایش کار دیگری از پیش نبرد. +یونگیمممممم جونگکوک زجه زد. .. "فلش فوروآرد به زمان حال" همون طور که روی کاناپه لَم داده بود پُکی عمیق از سیگارش زد و دود اون رو داخل سینه اش نگه داشت. با صدای زنگ در خونه اش دود رو همراه نفس سردش بیرون فرستاد. با خستگی از روی کاناپه بلند شد و سمت در رفت. در را که باز کرد با ....... ادامه دارد.. #یون کپی ممنوع 


نظراتتون: https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
نام فیک: #زمان⏱️✨#پارت_4در را که باز کرد با...با دوستش و قامت بلند غریبه ای مواجه شد.غریبه ای اشنا.+سلام کوکی!!جیمین با ذوق غیر قابل توصیفی گفت و جونگکوک با بی حس ترین حالت ممکن جواب داد:_سلام، این کیه با خودت اوردی؟+تهیونگ دوستم حالا بزار بیایم داخل.جیمین گفت و جونگکوک از جلو در کنار زد و همراه دوست جدیدش وارد خونه شدند.+تهیونگ، جونگکوک. جونگکوک، تهیونگ.+باهم آشنا بشید.جیمین اون ها رو به هم به مثال معرفی کرد و منتظر موند تا حال احوال کنند.پسر تهیونگ نام زود تر از جونگکوک به حرف امد:+سلام.. کیم تهیونگ هستم جونگکوکی.جوری که پسر اسمش را به زبون اورد دلهره ای به جون جونگکوک انداخت.و در جواب جمله تهیونگ، جونگکوک فقط نگاه برزخی تحویلش داد.+خب شماها باهم گپ بزنید من میرم غذا درست کنم.جیمین گفت و وارد آشپزخونه شد._برای چی برگشتی؟جونگکوک با جدیت تمام پرسید.تهیونگ نفس عمیقی کشید با لبخند رومخی جواب داد:+امدم کشورم.. و البته میخواستم ببینمت.با اتمام جمله اش لبخند رومخش گشاد تر شد._امدی تا داغم تازه کنی حرو/مزاده؟؟جونگکوک با حرص پرسید.+نه!امدم تا معذرت بخوام.تهیونگ آروم تر از قبل گفت._معذرت خواهی تو اون بهم بر نمیگردونههه!!!!جونگکوک بی توجه به موقعیتش فریاد زد.+تو از همچیز بی خبری جونگکوک.تهیونگ هم مانند جونگکوک وُلُم صداش بالا برد._خب با خبرم کن عو/ضی!! با خبرم کن ببینم چطور میخوای گناهت مخفی کنی؟؟جونگکوک فریاد زد.+جونگکوک من مجبور بودم..تهیونگ معصومانه لب زد._گورت از خونه من گم کن!جونگکوک عصبی با دستش به سمت درب خروجی اشاره کرد تا بهش بفهمونه که بره.+چیشده؟جیمین مات برده بهشون نگاه میکرد.تهیونگ ایستاد و لب زد:+هیچی، من میرم جیمینا.تهیونگ بدون منتظر موندن برای جواب جیمین سمت در رفت و خارج شد.جیمین اخم ناشناخته ای کرد و با جدیت پرسید:+چیشد، چرا بیرونش کردی؟؟_به اون نزدیک نشو. حالا خودت هم برو!.جیمین با شنیدن جمله آخر جونگکوک عصبی سویشرت سبزش رو از دسته میل برداشت و از خونه خارج شد.با خروج جیمین؛ جونگکوک نفس سردش رو بیرون داد و قطره اشک سیریشی از گوشه چشمش بیرون چکید.
ادامه دارد..
#یونکپی ممنوع



نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
ادامه دارد..
#یونکپی ممنوع
نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
۱۲:۱۶
پارت پنجم رو توی آمار 130 میزارم🥹
https://ble.ir/bts69
https://ble.ir/bts69
۱۲:۱۷
dream world
نام فیک: #زمان⏱️✨ #پارت_4 در را که باز کرد با... با دوستش و قامت بلند غریبه ای مواجه شد. غریبه ای اشنا. +سلام کوکی!! جیمین با ذوق غیر قابل توصیفی گفت و جونگکوک با بی حس ترین حالت ممکن جواب داد: _سلام، این کیه با خودت اوردی؟ +تهیونگ دوستم حالا بزار بیایم داخل. جیمین گفت و جونگکوک از جلو در کنار زد و همراه دوست جدیدش وارد خونه شدند. +تهیونگ، جونگکوک. جونگکوک، تهیونگ. +باهم آشنا بشید. جیمین اون ها رو به هم به مثال معرفی کرد و منتظر موند تا حال احوال کنند. پسر تهیونگ نام زود تر از جونگکوک به حرف امد: +سلام.. کیم تهیونگ هستم جونگکوکی. جوری که پسر اسمش را به زبون اورد دلهره ای به جون جونگکوک انداخت. و در جواب جمله تهیونگ، جونگکوک فقط نگاه برزخی تحویلش داد. +خب شماها باهم گپ بزنید من میرم غذا درست کنم. جیمین گفت و وارد آشپزخونه شد. _برای چی برگشتی؟ جونگکوک با جدیت تمام پرسید. تهیونگ نفس عمیقی کشید با لبخند رومخی جواب داد: +امدم کشورم.. و البته میخواستم ببینمت. با اتمام جمله اش لبخند رومخش گشاد تر شد. _امدی تا داغم تازه کنی حرو/مزاده؟؟ جونگکوک با حرص پرسید. +نه!امدم تا معذرت بخوام. تهیونگ آروم تر از قبل گفت. _معذرت خواهی تو اون بهم بر نمیگردونههه!!!! جونگکوک بی توجه به موقعیتش فریاد زد. +تو از همچیز بی خبری جونگکوک. تهیونگ هم مانند جونگکوک وُلُم صداش بالا برد. _خب با خبرم کن عو/ضی!! با خبرم کن ببینم چطور میخوای گناهت مخفی کنی؟؟ جونگکوک فریاد زد. +جونگکوک من مجبور بودم.. تهیونگ معصومانه لب زد. _گورت از خونه من گم کن! جونگکوک عصبی با دستش به سمت درب خروجی اشاره کرد تا بهش بفهمونه که بره. +چیشده؟ جیمین مات برده بهشون نگاه میکرد. تهیونگ ایستاد و لب زد: +هیچی، من میرم جیمینا. تهیونگ بدون منتظر موندن برای جواب جیمین سمت در رفت و خارج شد. جیمین اخم ناشناخته ای کرد و با جدیت پرسید: +چیشد، چرا بیرونش کردی؟؟ _به اون نزدیک نشو. حالا خودت هم برو!. جیمین با شنیدن جمله آخر جونگکوک عصبی سویشرت سبزش رو از دسته میل برداشت و از خونه خارج شد. با خروج جیمین؛ جونگکوک نفس سردش رو بیرون داد و قطره اشک سیریشی از گوشه چشمش بیرون چکید. ادامه دارد.. #یون کپی ممنوع 


نظراتتون: https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
نام فیک: #زمان⏱️✨#پارت_5
قطره اشک سیریشی از گوشه چشمش بیرون چکید...با صدا آلارم گوشیش چشماش باز کرد.دستی سمت میز برد آلارم خاموش کرد ؛ رو تخت نشست و با موهای شلخته به افق خیره شد.با صدای زنگ گوشیش از افق بیرون کشیده شد و تماس وصل کرد._بله؟مرد پشت تلفن در جواب گفت: +تهیونگ.. چیشد؟ تونستی کاری از پیش ببری؟تهیونگ با اینکه مرد پشت خط نمیدیدش سرش را به علامت نه تکان داد.و لب زد:_نه، فقط تونستم برم به خونه اش و باهاش مکالمه کنم؛ ازم کینه بدی گرفته.تهیونگ ادامه داد:_تو چشم هاش تنفرش نسبت به خودم رو حس کردم.مرد بی توجه به حرف ها تهیونگ. زبون باز کرد:+برام اهمیت نداره؛ باید برام بیاریش.+هرچه زود تر بهتر.و تماس رو قطع کرد.با قطشدن تماس تهیونگ از جایش بلند شد به طرف سرویس رفت...پست میز کارش نشسته بود. پُک عمیقی از سیگارش زد دودش رو بیرون داد.خودکار رو بین انگشتانش چرخاند و شروع به نوشتن روی کاغذ کرد.با تقه ای به در سرش رو بالا اورد و نوشتن را متوقف کرد._بیا داخل.جونگکوک گفت و پشت بند حرفش منشی وارد اتاق شد.منشی احترام نود درجه ای گذاشت و شروع به صحبت کردن کرد:+رئیس جئون.+یک نفر امدن میخوان شما رو ببینن.جونگکوک سوالی نگاهش کرد._کی هست؟منشی ادامه داد:+اسمشون رو نگفتند؛ گفتن میشناسینشون.جونگکوک اخم تصنعی کرد لب زد:_بگو بیاد.منشی احترام داشت و بیرون اتاق رفت.بعد از حدود نیم ساعت در دوباره زده شد._بیا داخل.جونگکوک همینطور که سرش پاییین بود گفت و پشت بند حرفش مرد قد بلندی وارد شد.+مصتر جئون.جونگکوک یک دفعه با شنیدن صدای آشنا سرش بالا اورد._تو.. اینجا چیکار میکنی؟مرد در جواب گفت:+برای روشن کردن چند تا موضوع مهم اینجام.جونگکوک به پشتی صندلی تکیه داد و لب زد:_میشنوم مصتر کیم........
ادامه دارد....
#یونکپی ممنوع



نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
قطره اشک سیریشی از گوشه چشمش بیرون چکید...با صدا آلارم گوشیش چشماش باز کرد.دستی سمت میز برد آلارم خاموش کرد ؛ رو تخت نشست و با موهای شلخته به افق خیره شد.با صدای زنگ گوشیش از افق بیرون کشیده شد و تماس وصل کرد._بله؟مرد پشت تلفن در جواب گفت: +تهیونگ.. چیشد؟ تونستی کاری از پیش ببری؟تهیونگ با اینکه مرد پشت خط نمیدیدش سرش را به علامت نه تکان داد.و لب زد:_نه، فقط تونستم برم به خونه اش و باهاش مکالمه کنم؛ ازم کینه بدی گرفته.تهیونگ ادامه داد:_تو چشم هاش تنفرش نسبت به خودم رو حس کردم.مرد بی توجه به حرف ها تهیونگ. زبون باز کرد:+برام اهمیت نداره؛ باید برام بیاریش.+هرچه زود تر بهتر.و تماس رو قطع کرد.با قطشدن تماس تهیونگ از جایش بلند شد به طرف سرویس رفت...پست میز کارش نشسته بود. پُک عمیقی از سیگارش زد دودش رو بیرون داد.خودکار رو بین انگشتانش چرخاند و شروع به نوشتن روی کاغذ کرد.با تقه ای به در سرش رو بالا اورد و نوشتن را متوقف کرد._بیا داخل.جونگکوک گفت و پشت بند حرفش منشی وارد اتاق شد.منشی احترام نود درجه ای گذاشت و شروع به صحبت کردن کرد:+رئیس جئون.+یک نفر امدن میخوان شما رو ببینن.جونگکوک سوالی نگاهش کرد._کی هست؟منشی ادامه داد:+اسمشون رو نگفتند؛ گفتن میشناسینشون.جونگکوک اخم تصنعی کرد لب زد:_بگو بیاد.منشی احترام داشت و بیرون اتاق رفت.بعد از حدود نیم ساعت در دوباره زده شد._بیا داخل.جونگکوک همینطور که سرش پاییین بود گفت و پشت بند حرفش مرد قد بلندی وارد شد.+مصتر جئون.جونگکوک یک دفعه با شنیدن صدای آشنا سرش بالا اورد._تو.. اینجا چیکار میکنی؟مرد در جواب گفت:+برای روشن کردن چند تا موضوع مهم اینجام.جونگکوک به پشتی صندلی تکیه داد و لب زد:_میشنوم مصتر کیم........
ادامه دارد....
#یونکپی ممنوع
نظراتتون:https://harfeto.timefriend.net/16989596928221
۱۰:۲۷
پارت ششم رو توی آمار 150 میزارم🥹
https://ble.ir/bts69
https://ble.ir/bts69
۱۰:۲۷
آیدی بزارم تب میزنید؟ارع
نه
۱۰:۲۸
ادامه نمیدم..خواستید لف بدید 
۱۲:۰۱