✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_38: شبی که مال ما بود همون شب، بعد از رفتن همه، خونه ساکت و آروم بود. ا/ت توی اتاق نقاشیش نشسته بود و به بوم نگاه میکرد. ولی فکرش جای دیگه بود. امروز روز بزرگی بود. روزی که برای اولین بار بعد از ماهها، احساس کرد واقعاً آزاده. جونگکوک از پشت در اومد تو. با یه لیوان آب دستش. جونگکوک: (با لبخند) به چی فکر میکنی؟ ا/ت: (با نگاه به بوم) به امروز. به اینکه تموم شد. جونگکوک: (کنارش نشست) آره. تموم شد. ا/ت: (با نگاه بهش) یعنی دیگه هیچکس نمیاد؟ جونگکوک: (با لبخند) هیچکس. فقط من و تو. ا/ت با لبخند بهش نگاه کرد. چند ثانیه سکوت. بعد با لحنی شیطنتآمیز گفت: ا/ت: (با لبخند) پس چی کار کنیم الان؟ جونگکوک: (با نگاه بهش) هر چی تو بخوای. ا/ت: (با فکر کردن) میخوام امشب رو فقط به خودمون اختصاص بدیم. بدون ترس. بدون نگرانی. جونگکوک: (با لبخند) پس بیا یه کاری کنیم که تا صبح یادمون بمونه. ا/ت با خجالت بهش نگاه کرد. ولی لبخند روی لبش بود. نیم ساعت بعد، توی اتاق نشیمن، با نور کم شمعها و یه موسیقی آروم توی پسزمینه. ا/ت با یه لباس ساده و راحت، کنار جونگکوک نشسته بود. یه لیوان چای داغ دستش بود. جونگکوک: (با نگاه بهش) امروز خیلی قوی بودی. ا/ت: (با خنده) خودمم باورم نمیشه که تونستم روبروشون بایستم. جونگکوک: (دستش رو گرفت) من همیشه میدونستم که قوی هستی. فقط خودت نمیدونستی. ا/ت: (با نگاه بهش) ممنون که کنارم بودی. جونگکوک: (با لبخند) همیشه. چند ثانیه سکوت. بعد ا/ت با لبخند بهش نگاه کرد. ا/ت: (آروم) میدونی... امروز حس کردم که دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو بترسونه. جونگکوک: (با نگاه بهش) پس چی میخوای؟ ا/ت: (با لبخند شیطنتآمیز) میخوام از این آرامش استفاده کنم. جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد. ولی لبخندش پهنتر شد. جونگکوک: (آروم) یعنی چی؟ ا/ت: (نزدیکتر شد) یعنی میخوام امشب رو با تو باشم. واقعاً باشم. بدون هیچ ترسی. جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد دستش رو دراز کرد و گونهاش رو نوازش کرد. جونگکوک: (آروم) مطمئنی؟ ا/ت: (با لبخند) کاملاً مطمئنم. جونگکوک لبخند زد. با یه حرکت آروم، ا/ت رو به سمت خودش کشید. دیگه حرفی نبود. فقط نگاه. نگاه جونگکوک که میگفت همه چی درسته. ا/ت نفس عمیقی کشید و دستش رو گذاشت روی سینهی جونگکوک. زیر دستش، قلبش رو حس کرد. تند میزد. ا/ت: (آروم) قلبش تند میزنه... جونگکوک: (با خنده) خوب معلومه! تو که اینجوری بهم نگاه میکنی... ا/ت: (با خنده) من که هیچ کاری نکردم! جونگکوک: (با نگاه بهش) همین که هستی، کافیه. ا/ت با خجالت بهش نگاه کرد. دستش رو برد روی گونهی جونگکوک. پوستش گرم بود. انگشتاش رو کشید روی خط فکش. روی لباش. جونگکوک چشماش رو بست و به دستش تکیه داد. ا/ت: (آروم) جونگکوک... جونگکوک: (با چشمای بسته) بگو... ا/ت: (با لبخند) میخوام تا صبح بیدار بمونم. فقط با تو. جونگکوک چشماش رو باز کرد و بهش نگاه کرد. نگاهش یه چیزی دیگه بود. عمیقتر. گرمتر. جونگکوک: (آروم) اگه اینو میخوای... باشه. با یه حرکت، ا/ت رو از روی مبل بلند کرد. ا/ت با تعجب خندید. ا/ت: (با خنده) وای! چیکار میکنی؟! جونگکوک: (با خنده) میبرمت یه جای بهتر. ا/ت رو برد سمت اتاق خواب. روی تخت گذاشتش. آروم. با احتیاط. انگار که یه چیز باارزش رو میذاشت زمین. ا/ت: (با خنده) دیوونه... جونگکوک: (روبروش نشست) دیوونهی تو. ا/ت با لبخند بهش نگاه کرد. جونگکوک دستش رو گذاشت روی دست ا/ت. انگشتاش رو درگیر کرد. جونگکوک: (آروم) ا/ت... میخوام امشب رو یادت بمونه. نه به خاطر چیزی که اتفاق میفته. به خاطر اینکه بالاخره میتونیم راحت باشیم. ا/ت: (با اشک شوق) خودت باعث میشی که یادم بمونه. جونگکوک لبخند زد و خم شد سمتش. لبش رو گذاشت روی پیشونیاش. بعد روی گونهاش. بعد روی لبای نرمش. ولی این بار، بوسه فقط بوسه نبود. انگار داشت بهش میگفت که تموم شد. که دیگه خطری نیست. که الان فقط اون دو نفر هستن. ا/ت دستش رو برد پشت گردن جونگکوک و کشیدش نزدیکتر. بوسه عمیقتر شد. دستای ا/ت زیر لباس جونگکوک رفت. پوست گرمش رو لمس کرد. جونگکوک با یه نفس عمیق، خودش رو عقب کشید و به چشمای ا/ت نگاه کرد. جونگکوک: (با صدای گرفته) ا/ت... اگه ادامه بدیم، دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. ا/ت: (با لبخند) مگه گفتم بگیر؟ جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد. بعد لبخند زد. پهن. واقعی. جونگکوک: (آروم) پس دیگه نمیگیرم. دوباره لبش رو به لبای ا/ت چسبوند. این بار دیگه آروم نبود. مشتاقتر. عمیقتر. انگار تا حالا منتظر این لحظه بوده. لبای گرمش روی لبای نرم ا/ت لغزید. دستش رو برد زیر پیراهن ا/ت. نوک انگشتاش روی پوست گرمش کشیده شد. ا/ت با لمسش، نفسش رو حبس کرد. ا/ت: (با نفسهای تند) جونگکوک... جونگکوک: (با نگاه بهش) میترسی؟ ا/ت: (با لبخند) نه... فقط... حس خوبیه. جونگکوک با لبخند، لبش
#اونی_که_ندیدم
#part_39: پشت پنجره آفتابی
سه روز از اون شب گذشت. زندگی ا/ت کمکم داشت به یه روال جدید و آروم عادت میکرد. صبحها که بیدار میشد، دیگه ترسی توی دلش نبود. دیگه نگران نبود که چه کسی پشت در منتظرشه. فقط جونگکوک بود که کنارش خوابیده بود و لبخندی روی لب داشت.
اون روز، ا/ت با یه تیشرت گشاد و شلوارک از تخت بلند شد. جونگکوک هنوز خواب بود. رفت سمت آشپزخونه و یه چای درست کرد. کنار پنجره ایستاد و به آسمون آفتابی نگاه کرد. هوا گرم و روشن بود. یه روز خوب.
چند دقیقه بعد، جونگکوک با چشمای خوابآلوده اومد پایین. موهاش به هم ریخته بود و با یه شلوارک ورزشی و بالاتنه برهنه، رفت کنار ا/ت ایستاد.
جونگکوک: (با صدای خوابآلوده) صبح بخیر.
ا/ت: (با لبخند) صبح بخیر. خوابت خوب بود؟
جونگکوک: (با خنده) با تو که باشم، همیشه خوبه.
ا/ت با خنده لیوان چای رو داد دستش. جونگکوک نوشید و کنارش نشست.
جونگکوک: (با نگاه به بیرون) امروز هوا خوبه.
ا/ت: (با لبخند) آره. فکر کنم وقتشه که برم سراغ نقاشیها.
جونگکوک: (با تعجب) برای نمایشگاه؟
ا/ت: (با شونه بالا) آره. چند روز دیگه وقت دارم. میخوام یکی دو تا نقاشی جدید بکشم.
جونگکوک: (با لبخند) پس من کنارتم میمونم.
ظهر توی اتاق نقاشی. ا/ت پشت بوم نشسته بود و داشت روی یه نقاشی جدید کار میکرد. یه منظرهی ساده از یه غروب کنار دریا. رنگای نارنجی و صورتی روش بوم پخش شده بود. جونگکوک روی صندلی کنارش نشسته بود و به دستای ا/ت نگاه میکرد که قلممو رو روی بوم میکشید.
جونگکوک: (آروم) این برا چیه؟
ا/ت: (با نگاه به نقاشی) یه غروب. کنار دریا.
جونگکوک: (با لبخند) قشنگه.
ا/ت: (با خنده) هنوز تموم نشده.
جونگکوک: (با نگاه بهش) ولی قشنگه.
ا/ت با لبخند بهش نگاه کرد و برگشت به نقاشی. چند دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد. جیهوپ بود.
جیهوپ: (با خوشحالی) ا/ت! خبر خوب دارم!
ا/ت: (با تعجب) چی شده؟
جیهوپ: (با خنده) گالری هنری با نقاشیهات موافقت کردن! نمایشگاه دو هفته دیگه ست. تبریک!
ا/ت با تعجب به گوشی نگاه کرد. بعد با خوشحالی به جونگکوک نگاه کرد.
ا/ت: (با خوشحالی) قبول شدن! نمایشگاه دو هفته دیگه ست!
جونگکوک: (با خنده) گفتم که قبول میشی!
ا/ت با خوشحالی بغلش کرد. جونگکوک محکم فشارش داد.
جونگکوک: (آروم) بهت افتخار میکنم.
ا/ت: (با اشک شوق) ممنون که کنارمی.
غروب. خونه.
ا/ت و جونگکوک کنار هم توی حیاط نشسته بودن. هوا گرم بود و بوی تابستون میومد.
جونگکوک: (با نگاه به آسمون) فردا میخوام یه جایی ببرمت.
ا/ت: (با تعجب) کجا؟
جونگکوک: (با لبخند) ساحل. هوای امروز عالیه. فکر کردم بد نیست بریم یه روز هوای تازه بخوریم.
ا/ت: (با خنده) واقعاً؟
جونگکوک: (با نگاه بهش) آره. فقط من و تو. یه روز بدون نقاشی، بدون کار، بدون هیچی.
ا/ت: (با لبخند) باشه. بریم.
اون شب، با امید به فردا خوابشون برد. و برای اولین بار، ا/ت حس کرد که زندگی داره بهش لبخند میزنه.#Jeon
#part_39: پشت پنجره آفتابی
سه روز از اون شب گذشت. زندگی ا/ت کمکم داشت به یه روال جدید و آروم عادت میکرد. صبحها که بیدار میشد، دیگه ترسی توی دلش نبود. دیگه نگران نبود که چه کسی پشت در منتظرشه. فقط جونگکوک بود که کنارش خوابیده بود و لبخندی روی لب داشت.
اون روز، ا/ت با یه تیشرت گشاد و شلوارک از تخت بلند شد. جونگکوک هنوز خواب بود. رفت سمت آشپزخونه و یه چای درست کرد. کنار پنجره ایستاد و به آسمون آفتابی نگاه کرد. هوا گرم و روشن بود. یه روز خوب.
چند دقیقه بعد، جونگکوک با چشمای خوابآلوده اومد پایین. موهاش به هم ریخته بود و با یه شلوارک ورزشی و بالاتنه برهنه، رفت کنار ا/ت ایستاد.
جونگکوک: (با صدای خوابآلوده) صبح بخیر.
ا/ت: (با لبخند) صبح بخیر. خوابت خوب بود؟
جونگکوک: (با خنده) با تو که باشم، همیشه خوبه.
ا/ت با خنده لیوان چای رو داد دستش. جونگکوک نوشید و کنارش نشست.
جونگکوک: (با نگاه به بیرون) امروز هوا خوبه.
ا/ت: (با لبخند) آره. فکر کنم وقتشه که برم سراغ نقاشیها.
جونگکوک: (با تعجب) برای نمایشگاه؟
ا/ت: (با شونه بالا) آره. چند روز دیگه وقت دارم. میخوام یکی دو تا نقاشی جدید بکشم.
جونگکوک: (با لبخند) پس من کنارتم میمونم.
ظهر توی اتاق نقاشی. ا/ت پشت بوم نشسته بود و داشت روی یه نقاشی جدید کار میکرد. یه منظرهی ساده از یه غروب کنار دریا. رنگای نارنجی و صورتی روش بوم پخش شده بود. جونگکوک روی صندلی کنارش نشسته بود و به دستای ا/ت نگاه میکرد که قلممو رو روی بوم میکشید.
جونگکوک: (آروم) این برا چیه؟
ا/ت: (با نگاه به نقاشی) یه غروب. کنار دریا.
جونگکوک: (با لبخند) قشنگه.
ا/ت: (با خنده) هنوز تموم نشده.
جونگکوک: (با نگاه بهش) ولی قشنگه.
ا/ت با لبخند بهش نگاه کرد و برگشت به نقاشی. چند دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد. جیهوپ بود.
جیهوپ: (با خوشحالی) ا/ت! خبر خوب دارم!
ا/ت: (با تعجب) چی شده؟
جیهوپ: (با خنده) گالری هنری با نقاشیهات موافقت کردن! نمایشگاه دو هفته دیگه ست. تبریک!
ا/ت با تعجب به گوشی نگاه کرد. بعد با خوشحالی به جونگکوک نگاه کرد.
ا/ت: (با خوشحالی) قبول شدن! نمایشگاه دو هفته دیگه ست!
جونگکوک: (با خنده) گفتم که قبول میشی!
ا/ت با خوشحالی بغلش کرد. جونگکوک محکم فشارش داد.
جونگکوک: (آروم) بهت افتخار میکنم.
ا/ت: (با اشک شوق) ممنون که کنارمی.
غروب. خونه.
ا/ت و جونگکوک کنار هم توی حیاط نشسته بودن. هوا گرم بود و بوی تابستون میومد.
جونگکوک: (با نگاه به آسمون) فردا میخوام یه جایی ببرمت.
ا/ت: (با تعجب) کجا؟
جونگکوک: (با لبخند) ساحل. هوای امروز عالیه. فکر کردم بد نیست بریم یه روز هوای تازه بخوریم.
ا/ت: (با خنده) واقعاً؟
جونگکوک: (با نگاه بهش) آره. فقط من و تو. یه روز بدون نقاشی، بدون کار، بدون هیچی.
ا/ت: (با لبخند) باشه. بریم.
اون شب، با امید به فردا خوابشون برد. و برای اولین بار، ا/ت حس کرد که زندگی داره بهش لبخند میزنه.#Jeon
🫶۱
🫠۱
۸۷
۱۷:۰۸