بله | کانال رمان بی تی اس
عکس پروفایل رمان بی تی اسر

رمان بی تی اس

۱۳۰عضو
بازارسال شده از
هرکی پاکت میخواد بیاد پی ویundefinedظرفیت ا نفر@meriiii

۸:۵۲

undefinedرویا های منundefinedundefinedپارت ۱undefinedدختری به نام ماریا بود که آرمی بودundefinedاون میخواست به مدرسه برهundefinedاما اون هیچ دوستی نداشتundefinedیکی از اون دور اومد به نام نامجون undefinedهمراه با تهیونگundefinedاونا خواستن ببینن اون کیه که ناراحتهundefinedیهو دیدن دختری نشسته کنار دیوار و داره گریه میکنهundefinedنامجون رفت تا ببینه چرا گریه میکنه رفت نزدیک و نزدیک ترundefinedیهویی ماریا سرش رو آورد بالا و جیغ زدundefinedماریا:خدای من نامجوننننundefinedتهیونگ هم رفت پیشه نامجون undefinedماریا یه فریاد بلندتر زد گفت جیغغغغغغغundefinedتیهیونگ گفت:سلام،من تهیونگمundefinedماریا گفت:میدونمممممundefinedنماجون گفت:دختر خانم بیا اینجا سرده🥶 بیا بریم تو کلاس بعد کلاس حرف می‌زنیمundefinedماریا قبول کردundefinedوقتی کلاس تموم شدundefinedماریا گفت:باورم نمیشه من شما ها رو دیدم و یهویی گفت بقیه اعضا کجان؟undefinedundefinedتهیونگ گفت:بقیه اعضا صبحی بودن مثل ما بعد از ظهری نبودنundefinedماریا گفت منو ببرید اونجاundefinedundefinedنامجون گفت:البته ما یه ماشین مخصوص داریم با ما بیاundefinedundefinedماریا گفت یادم رفت مامانم اجازه نمیده بیامundefinedتیونگ گفت:فردا اجازه بگیر و بیا ما تو مدرسه میبینمتundefinedماریا گفت باشهundefinedو خداحافظی کردنundefinedفردای اون روز...............
ادامه داردundefined

۱۹:۴۰

undefinedرویا های منundefinedundefinedپارت ۲undefinedفردای اون روز ماریا سعی کرد به مامانش بگه که میخواد بره پیشه اعضای بی تی اسundefinedمامانش گفت:تو که اونا رو پیدا نکردی پیداشون کن بعد بگوundefinedundefinedماریا گفت من پیداشون کردم اونا با من هم دبیرستانی هستنundefinedمامانش تعجب کرد گفت باشه برو ولی ساعت ۱۱ شب بیاundefinedundefinedماریا جوری خوشحال شد تاحالا تو عمرش انقد خوشحال نشده بودundefinedundefinedماریا رفت ساعت ۷ بود که میخواست بره مدرسهundefined نامجون اومده بود اما تهیونگ نهundefinedماریا گفت:سلام نامجون ته ته کوundefinedنامجون گفت:اون افتاده شیفت بعد از ظهرundefinedماریا گفت اشکال نداره تو پیشم هستیundefinedبعد مدرسه نامجون گفت:راستی از مامانت اجازه گرفتی؟undefinedماریا گفت آره اجازه گرفتمundefinedماشین اومد و اونا سوار ماشین شدن undefinedوقتی رسیدن undefinedماریا خیلی خیلی ذوق داشت بقیع رو ببینهundefinedنامجون در رو باز کرد یه خونه لوکس بودundefinedماریا نامجون شما اول بروundefinedنامجون رفت و بعد ماریا دوید از نامجون زد جلو ترundefinedگفت در قفله کعundefinedنامجون گفت نه قفل نیس بعدش در رو باز کردundefinedماریا گفت صلاممممممundefinedundefinedundefinedundefinedاو مای گاد جانگ کوک شوگا جیهوپ جیننننundefinedته تهundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedرفت از همشون امضا گرفت undefinedundefinedاونا گفتن اسم شما چیه؟ماریا گفت اسم من ماریا هستundefinedundefinedاونا گفتن زیاد هم شدیم بیاید با هم کلی بازی کنیمundefinedundefinedو ماریا گفت من میدونم چی بازی کنیمundefinedاونا گفتن چیundefinedماریا گفت:قايم موشکundefinedundefinedماریا چشم گذاشت:و بعد همه قایم شدنundefinedماریا اولین نفر رو پیدا کرد اون کسی نیست جز شوگاundefined دومین نفر.‌‌‌‌........ادامه دارد......undefined

۱۹:۴۰

undefinedرویا های منundefinedundefinedپارت ۳undefinedدومین نفر جانگ کوک بودundefinedماریا بقیه رو پیدا نکرد اما شوگا جای نامجون رو لو دادundefinedیهویی ساعت ۱۲ شدundefinedتهیونگ از جایی که قايم شده بود اومد بیرون بعد گفتش ماریا ببخشید ولی من باید برم مدرسه undefinedماریا گفت:باشه برو ته ته مشکلی نیس بعدش برگرد بازی کنیمundefinedundefinedجانگ کوک شوگا و تهیونگ و جیمین باید میرفتن مدرسهundefinedبعد اینکه اونا رفتن بقیه اعضا که صبحی بودن توی خونه موندن که یهو جین نظرتون چیه تا اونا بیان یا اسموتی درست کنیمundefinedundefinedهمه گفتن:عالیهundefinedبعد از چند تا گند کتری بلاخره اسموتی درست شدundefinedundefinedماریا گفت چند تا لیوان بیاریم و بخوریم که بقیه از مدرسه اومدنundefinedundefinedماریا گفت چه خوب که شما ها اومدین می‌خواستیم اسموتی درست کنیمundefinedundefinedهمه خوردن و نوش جان کردنundefinedکه یهویی اعضا گروه گفتن فردا ما کنسرت داریمundefinedنامجون گفت باید تمرین کنیمundefinedماریا گفت م م م م میتونم منم باهاتون برقصم اما نخونمundefinedنامجون گفت البتهundefinedاونا بعد از کلی تمرین خسته شدندundefinedماریا گفت بچه ها من باید برم خداحافظ دیرم شدهundefinedundefinedماریا به خونشون رسید و دید همه جا تاریکهundefinedمامان باباش هم انگاری نیستنundefinedکه یهو برق روشن میشه و میگن تولد تولد تولدت مبارک🥳🥳ماریا یادش رفته بود تولدشهundefinedکیک رو بریدنundefinedundefinedundefinedماریا از مامان باباش خیلی تشکر کردundefinedundefinedفردا صبح بعد از مدرسهundefinedماریا گفت امروز کنسرت هست اما ساعت چندundefinedاز نامجون پرسبد نامجون گفت ۶ غروبundefinedماریا گفت حتما undefinedundefinedرفت به مامانش بگه مامانش گفت باشه مراقب خودت باشیاundefinedundefinedماریا گفت مامان هنوز که نرفتمundefinedوقتی به کنسرت رفت بعد کنسرت که داشتن بر می گشتندundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedیهویی چشم همشون رو بستن سوار ماشین کردنundefinedبعد اینکه چشاشون روباز کردن دیدن یه جای ترسناک هستنundefinedundefinedماریا گفت وای اینجا کجاستیه مردی گفت:ما گروگان گرفتیمتونundefinedماریا گفت:.........ادامه داردundefinedundefined

۱۹:۴۱

بازارسال شده از گسترده پری مِدیا 💯
پاکت بذارم؟
ble.ir/join/ZjJiODFjMj

۱۳:۱۱