بازارسال شده از معاونت فرهنگی و دانشجویی
گاهنامه دانشجویی آرمان- شماره ۹به صاحبامتیازی کانون دانشجویی جهاد تبیین آرمان دانشگاه بزرگمهر قائنات
-همچون حسین(ع)-ماندگار چون دنا-دختران ایران-علمدار و...
#نشریات#کانونهایفرهنگی
-همچون حسین(ع)-ماندگار چون دنا-دختران ایران-علمدار و...
#نشریات#کانونهایفرهنگی
۱۴:۲۱
بازارسال شده از بسیج اساتید دانشگاه بزرگمهر قائنات
You see the gifts of Trumpبفرمایید! هدایای ترامپ را مشاهده کنید…
۲۰:۵۶
بازارسال شده از بسیج اساتید دانشگاه بزرگمهر قائنات
۲۰:۵۶
۱۵:۱۶
نباید با نگاه صفر و صدی به این ماجرا نگریست و مذاکره را صد در صد خوب و یا صد در صد بد تلقی کرد...
#پیشنهاد_مطالعه👌
➺ @buqaen_arman
#پیشنهاد_مطالعه👌
➺ @buqaen_arman
۱۵:۵۸
قشنگترین و عاشقانه ترین فیلم کوتاه جهان...
۲۰:۳۲
اسم پینوکیو بدبخت بد در رفته بود...
۱۸:۵۱
۱۸:۵۱
دقایقی بعد از ترک خیابانها توسط مردم چه اتفاق عجیبی رخ داد؟
وقتی آخرین نفر خیابان را ترک کرد، اتفاقی افتاد که هیچکس انتظارش را نداشت…
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_آمریکا
۱۸:۵۱
بازارسال شده از خبرگزاری صدا و سیما
۸:۵۱
پرسیدم با شهید نسبتی دارین؟گفت این مزار یه شهید نیستتجمیع شهداستهر تیکه که باقی مونده ونفهمیدن مال کیه، یکجا اینجاستتازه فهمیدم چرا مثل بقیه ی قبرها عکس نداره..._روایت محبوبه مرادیان
#روایت_جنوب#میناب
#روایت_جنوب#میناب
۱۴:۴۰
چطور و چقدر این نگاه رو شناختیم و به بقیه شناسوندیم؟! درکی ازش داریم؟
چقدر از افق نگاه رهبر شهیدمون عقب تر هستیم...
➺ @buqaen_arman
چقدر از افق نگاه رهبر شهیدمون عقب تر هستیم...
➺ @buqaen_arman
۲۰:۵۴
«ترامپ جنگ رو با این شروع کرد که بهش میگفت تنگهٔ ترامپ. با این تمومش کرد که بهش میگه تنگهٔ ایران.»
۱۹:۴۸
ایتان لوینز (Ethan Levins) | روزنامهنگار آمریکایی:«امیدوارم سلطنتطلبهای ایرانی خوشحال باشن که هزاران نفر برای رویای بیمار و شکستخوردهشون جونشون رو از دست دادن.»
۱۹:۵۳
به وقتِ ۲۹ فروردین ۱۳۱۸
تولدت مبارک آقای خامنهای... :)
درد این هجران و این خونِ جگراین زمان بگذار تا وقتِ دگر...
تولدت مبارک آقای خامنهای... :)
درد این هجران و این خونِ جگراین زمان بگذار تا وقتِ دگر...
۴:۰۹
۱۶:۵۶
چرا آقای لاریجانی را در شهر قم دفن کردند؟
چند روز پیش با دو نفر از دوستان برای عرض تسلیت خدمت خانواده شهید لاریجانی رسیدیم. همسر و دو دختر و دو عروسش به استقبال مان آمدند. تواضع و مهمان نوازی شان شرمنده مان کرد. بعد از تسلیت و تعارفات معمول خواستیم کمی هم خاطره بشنویم. مخصوصا از خانم مطهری که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید و همسر شهید و مادر شهید! در خلال خاطرات شیرین و درس آموزی که می گفت، پرسیدم: «راستی چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی قم دفن شدند؟» قصه ای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:
از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی آمدند. دیر به دیر می دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان. یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی کرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت تر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. می گفتند: آقای لاریجانی دوازده سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستاصل شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه می کردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم می گرفتم. تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده اند و نقشه اش هم دستمان نیست. نمی دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می دهیم.» بعد از صحبت ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه ای چیزی می فرستند. داشتیم از حرم خارج می شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیت الله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. تازه بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده ام افتادم. در طول پانزده سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم می شوم و می بینم که قبر شکافته. با عجله می دوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا می رسم می بینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی. و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال می نشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه می خواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه ی کره زمین بود. جایی که همه درددل های من را شنیده و اشک هایم را دیده بود. و حالا شده آغوش عزیزترین هایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب می کند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک هایم را یک کاسه می کنم و همان جا می ریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
فائضه غفار حدادی
چند روز پیش با دو نفر از دوستان برای عرض تسلیت خدمت خانواده شهید لاریجانی رسیدیم. همسر و دو دختر و دو عروسش به استقبال مان آمدند. تواضع و مهمان نوازی شان شرمنده مان کرد. بعد از تسلیت و تعارفات معمول خواستیم کمی هم خاطره بشنویم. مخصوصا از خانم مطهری که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید و همسر شهید و مادر شهید! در خلال خاطرات شیرین و درس آموزی که می گفت، پرسیدم: «راستی چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی قم دفن شدند؟» قصه ای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:
از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی آمدند. دیر به دیر می دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان. یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی کرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت تر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. می گفتند: آقای لاریجانی دوازده سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستاصل شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه می کردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم می گرفتم. تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده اند و نقشه اش هم دستمان نیست. نمی دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می دهیم.» بعد از صحبت ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه ای چیزی می فرستند. داشتیم از حرم خارج می شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیت الله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. تازه بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده ام افتادم. در طول پانزده سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم می شوم و می بینم که قبر شکافته. با عجله می دوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا می رسم می بینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی. و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال می نشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه می خواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه ی کره زمین بود. جایی که همه درددل های من را شنیده و اشک هایم را دیده بود. و حالا شده آغوش عزیزترین هایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب می کند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک هایم را یک کاسه می کنم و همان جا می ریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
۱۰:۵۴
به عنوان یک شخص آکادمیک قله آرزوهای علمی شما کجاست؟ شاید این قله برای خیلیا کرسی استادی هاروارد باشه مثلا. نمیدونم چرا پرونده اپستین دنیا رو تکون نداد اما این پرونده برای پاره کردن همه رشته توهمات کافی بود. از استیون هاوکینگ، برنده نوبل دانشمندتر؟ مارتین نواک استاد ریاضی هاروارد بود که تو جزیره اپستین دخترهای جوون و بچهها رو شکنجه میکرد. آلن درشویتز، استاد سابق رشته حقوق هاروارد که وکیل اپستین هم بود و البته خودشم با اتهام جدی تجاوز روبهرو شده. جرج چرچ، ژنتیکدان برجسته دانشگاه هاروارد، لارنس کروس فیزیکدان نظری، ریچارد داکینز زیستشناس تکاملی، یوشا باخ، دانشمند علوم شناختی آلمانی از دانشگاه MIT که در ایمیلهاش به اپستین از هوش مبتنی بر 'نژاد' و حذف انسانهای "بیاستفاده" مثل نورونها و مرگ دستهجمعی برای کنترل جعیت حرف میزد. ماروین مینسکی از پدران علم هوش مصنوعی که متهم به سوءرفتار در جزیره اپستین شده. علم اوپنهایمر، بمب اتم رو تقدیم این دنیا کرد. هرچند اوپنهایمر پشیمون شد اما بعد اون ادوارد تلر با علمش "بمب هیدروژنی" ساخت. دانشمندان واحد ۷۳۱ امپراطوری ژاپن و مثالهای دیگهای که میتونست لیست خیلی طولانیتری بسازه. علم بدون ایمان و تفکر نتیجهاش همینه . علم واقعیت هارو به ما میگه، فکر بایدها و نبایدها رو به ما میگه...
-از امام خامنهای شهید بشنوید.
"حسیبا"➺ @buqaen_arman
-از امام خامنهای شهید بشنوید.
"حسیبا"➺ @buqaen_arman
۱۳:۴۸