عالیجناب کراواتیان
عالیجناب دکتر ملیل مشکل گشا کراواتیان، مشاور برجسته اَبَر هولدینگهای بین المللی و بین کهکشانی، دارای پسا-پسا دکترای آبیاری گیاهان دریایی از زوریخ، درست شبیه به یک ستارهٔ سینما وارد سالن کنفرانس هتل پنجستاره استیلاس پایتخت شد. کت و شلوارش از آخرین برند ایتالیایی بود، کراوات ابریشمیاش با دکمهسردستهای طلایی هماهنگ و چهرهاش کاملاً دور از استرس و هرگونه تنش، گویی هرگز طعم شکست را نچشیده بود. چهار دستیار زبر و زرنگ شبیه بادیگاردهای مرلین مونرو او را احاطه کرده بودند و هر حرکتش را با دقت رصد میکردند. او خود را «عالیجناب مدیریت کسب و کار» مینامید و با لحنی همهچیزدان، در فواصل مشخص مدیران عضو حلقه را به پایتخت فراخوانده بود برای «آموزشهای عمیق و راهگشا»؛ اما همه میدانستیم که اصل برنامه، صرف کباب زعفرانی و پنینی بوقلمون در رستورانهای لاکچری و شامهای آنچنانی به همراه برنامه های تفریحی ویژه است تا هرگونه فرصت برای تفکر انتقادی را از بین ببرد. البته که قلب به معده نزدیکتره تا به مغز و عالیجناب این را خوب می دانست.
مهندس "بمانی مرادخواه"، مدیرعامل یک شرکت قطعهسازی، ماهها بود که از نگاه به ترازنامه شرکت فرار میکرد و بهجای مطالعهٔ کتابهای مدیریتی یا تحمل رنج یادگیری، ترجیح میداد خودش را سرگرم جلسات اینطوری کند. البته رنج سفر را هم به جان می خرید و معجزه ها دیده بود از این درگاه. هر از گاهی شرکت را رها می کرد و می رفت. تمرین های دوره را هم می داد کارشناسان شرکت براش حل می کردند. وقتی دوست قدیمیاش از این دورهٔ فوق فوق لوکس گفت، مرادی بدون حتی یک جستجوی ساده، شماره را گرفت؛ چون دورهای با کباب و دستیاران خوشلباس، بهانهای عالی برای فرار از زحمت یادگیری اصولی بود. به ویژه که دوره دو میلیارد و دویست چوب آب می خورد که خوب معلومه که ارزشمنده چون گرونه.
عالیجناب در اولین جلسه، بدون هیچ پرسشی از فرآیند تولید، با نمودارهای رنگارنگ حکم کرد: «شرکت شما پر از افراد سمی است. هر که انگیزهٔ ۱۰۰٪ ندارد، اخراجش کنید و انتظارات عملکردی کارکنان را سه برابر کنید.». دستیاران عالیجناب هم با تبختر و البته مجهز به کراوات، سری به شرکت زدند و طی دو روز اقامت، شکم ها را انباشتند و البته با چشمانی پف آلود، نگاهی هم به گوشه کنار شرکت انداختند. مرادخواه که از مواجهه با ضعفهای خودش فرار میکرد، این نسخه را با آغوش باز پذیرفت؛ چون تقصیر را گردن دیگران میانداخت. دستیاران با چاپلوسیهای ماهرانه، «منِ» او را متورم کردند و هزینهٔ دوره را با تخفیف ویژه، ۱۹۵۰ میلیون تومان اعلام کردند. مرادخواه که میترسید این فرصت را از دست بدهد، چک را در وجه شرکت امضا کرد.
در نشستهای لوکس، آیینهای جمعی و فشار همنوایی، هرگونه سؤال انتقادی را میکشت. وقتی مرادخواه پرسید «این فرمول روی چه دادهای آزمایش شده؟»، دستیار با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: «اینجا جای سؤال خطی نیست آقای مهندس!» مرادی عقبکشید تا از جمع نخبگان و ستارگان کسب و کار طرد نشود.
پکیج نهایی یک فایل پیدیاف کلیگویی بود و جلسات اختصاصی به تماسهای ۱۵ دقیقهای با دستیاران بیتجربه ولی خوش صحبت مسلط به آخرین تکنیکهای فن بیان و متقاعدسازی تبدیل شد. مرادخواه کم کم با اخراج یا بی انگیزگی کارشناسان باتجربه و سهبرابرکردن انتظارات، تیمش را دچار فرسودگی و استعفاهای زنجیرهای کرد. فروش شرکت ۴۰٪ دیگر هم سقوط کرد...
اشتباه می کنید اگر فکر کنید مهندس دیگر به این جلسات نمی رود. البته که می رود؛ چرا که پول زیادی داده و اینکه عالیجناب هم کار خودش را بلده و حالا حالاها وقت هست که مهندس داستان ما بفهمد که فرار از مطالعه و مواجهه با واقعیت، رقم زدن فاجعه است آن هم با دستان خودش و کمک یک «عالیجنابِ» کراواتی.
https://ble.ir/businesstv
عالیجناب دکتر ملیل مشکل گشا کراواتیان، مشاور برجسته اَبَر هولدینگهای بین المللی و بین کهکشانی، دارای پسا-پسا دکترای آبیاری گیاهان دریایی از زوریخ، درست شبیه به یک ستارهٔ سینما وارد سالن کنفرانس هتل پنجستاره استیلاس پایتخت شد. کت و شلوارش از آخرین برند ایتالیایی بود، کراوات ابریشمیاش با دکمهسردستهای طلایی هماهنگ و چهرهاش کاملاً دور از استرس و هرگونه تنش، گویی هرگز طعم شکست را نچشیده بود. چهار دستیار زبر و زرنگ شبیه بادیگاردهای مرلین مونرو او را احاطه کرده بودند و هر حرکتش را با دقت رصد میکردند. او خود را «عالیجناب مدیریت کسب و کار» مینامید و با لحنی همهچیزدان، در فواصل مشخص مدیران عضو حلقه را به پایتخت فراخوانده بود برای «آموزشهای عمیق و راهگشا»؛ اما همه میدانستیم که اصل برنامه، صرف کباب زعفرانی و پنینی بوقلمون در رستورانهای لاکچری و شامهای آنچنانی به همراه برنامه های تفریحی ویژه است تا هرگونه فرصت برای تفکر انتقادی را از بین ببرد. البته که قلب به معده نزدیکتره تا به مغز و عالیجناب این را خوب می دانست.
مهندس "بمانی مرادخواه"، مدیرعامل یک شرکت قطعهسازی، ماهها بود که از نگاه به ترازنامه شرکت فرار میکرد و بهجای مطالعهٔ کتابهای مدیریتی یا تحمل رنج یادگیری، ترجیح میداد خودش را سرگرم جلسات اینطوری کند. البته رنج سفر را هم به جان می خرید و معجزه ها دیده بود از این درگاه. هر از گاهی شرکت را رها می کرد و می رفت. تمرین های دوره را هم می داد کارشناسان شرکت براش حل می کردند. وقتی دوست قدیمیاش از این دورهٔ فوق فوق لوکس گفت، مرادی بدون حتی یک جستجوی ساده، شماره را گرفت؛ چون دورهای با کباب و دستیاران خوشلباس، بهانهای عالی برای فرار از زحمت یادگیری اصولی بود. به ویژه که دوره دو میلیارد و دویست چوب آب می خورد که خوب معلومه که ارزشمنده چون گرونه.
عالیجناب در اولین جلسه، بدون هیچ پرسشی از فرآیند تولید، با نمودارهای رنگارنگ حکم کرد: «شرکت شما پر از افراد سمی است. هر که انگیزهٔ ۱۰۰٪ ندارد، اخراجش کنید و انتظارات عملکردی کارکنان را سه برابر کنید.». دستیاران عالیجناب هم با تبختر و البته مجهز به کراوات، سری به شرکت زدند و طی دو روز اقامت، شکم ها را انباشتند و البته با چشمانی پف آلود، نگاهی هم به گوشه کنار شرکت انداختند. مرادخواه که از مواجهه با ضعفهای خودش فرار میکرد، این نسخه را با آغوش باز پذیرفت؛ چون تقصیر را گردن دیگران میانداخت. دستیاران با چاپلوسیهای ماهرانه، «منِ» او را متورم کردند و هزینهٔ دوره را با تخفیف ویژه، ۱۹۵۰ میلیون تومان اعلام کردند. مرادخواه که میترسید این فرصت را از دست بدهد، چک را در وجه شرکت امضا کرد.
در نشستهای لوکس، آیینهای جمعی و فشار همنوایی، هرگونه سؤال انتقادی را میکشت. وقتی مرادخواه پرسید «این فرمول روی چه دادهای آزمایش شده؟»، دستیار با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: «اینجا جای سؤال خطی نیست آقای مهندس!» مرادی عقبکشید تا از جمع نخبگان و ستارگان کسب و کار طرد نشود.
پکیج نهایی یک فایل پیدیاف کلیگویی بود و جلسات اختصاصی به تماسهای ۱۵ دقیقهای با دستیاران بیتجربه ولی خوش صحبت مسلط به آخرین تکنیکهای فن بیان و متقاعدسازی تبدیل شد. مرادخواه کم کم با اخراج یا بی انگیزگی کارشناسان باتجربه و سهبرابرکردن انتظارات، تیمش را دچار فرسودگی و استعفاهای زنجیرهای کرد. فروش شرکت ۴۰٪ دیگر هم سقوط کرد...
اشتباه می کنید اگر فکر کنید مهندس دیگر به این جلسات نمی رود. البته که می رود؛ چرا که پول زیادی داده و اینکه عالیجناب هم کار خودش را بلده و حالا حالاها وقت هست که مهندس داستان ما بفهمد که فرار از مطالعه و مواجهه با واقعیت، رقم زدن فاجعه است آن هم با دستان خودش و کمک یک «عالیجنابِ» کراواتی.
https://ble.ir/businesstv
۷۲۷
۱۹:۲۱