عکس پروفایل کافه داستان مهرو🌹ک
۱۷۵ عضو

کافه داستان مهرو🌹

رمان عاشق که شدیundefinedرمان عشق آرام undefinedرمان ازتنفرتاعشق undefinedداستان کوتاهundefinedشعرundefined
وقتی که بیدار شدم مفهوم حرفاش رو نفهمیدم امّا هنوز یک ماه نگذشته به خوبی معنی کلامش رو درک کردم و پس از ماه ها امید، پسر نازنینم به خانواده کوچک ما اضافه شد و ما که این اتّفاق رو از برکت وجود لعیا می دونستیم بیشتر شیفته او شدیم، کم کم لعیای عزیز ما بزرگ شد و به سنی رسید که باید ازدواج می کرد، توی هر محفلی تعدادی خواستگار براش پیدا می شد و به قول معروف همه خواهانش بودند تا این که یه روز بعد از سالها عمه بزرگش بهم تلفن زد و خواست که به دیدن لعیا بیاد ولی من به شدّت مخالفت نمودم و حس کردم کسی میخواد دخترم رو ازم بگیره، چند هفته بعد دوباره تماس گرفت و ما رو به بهانه شرکت در میهمانی دعوت کرد و قول داد که چیزی به لعیا نگه، اون به جمشید گفته بود که به بیماری سختی مبتلا شده و دوست داره این لحظات آخر یادگار تنها برادرش رو ببینه، ما آخر هفته راهی خونه عمه لعیا شدیم و اونا رو از اقوام دور جمشید معرفی کردیم، لحظه دیدار اونا بعد از سال ها دیدنی و خاطره انگیز بود، در حالی که فقط من و جمشید و دو تا عمه لعیا از جریان با خبر بودیم، اونا لعیا رو بوسیدند و به بهانه این که خیلی بزرگ شده سیر تماشاش کردن ولی اون میون اتفاقی افتاد که به کلی هوش و حواس رو از لعیا گرفت، آرش پسر عمه کوچک لعیا، جوانی برازنده و تحصیل کرده بود که تا پایان مهمونی دور لعیا چرخید و بالاخره اونو شیفته خودش کرد، از فردای آن شب، روز و شب لعیا، آرش شد و لحظه به لحظه آرش، لعیا و با همه مخالفت های من که علتش فقط ترس جدایی از فرزندم بود، اونا با هم ازدواج کردند، بدون اینکه اطلاعی از نسبت خانوادگی شون داشته باشن؛ درست یک سال بعد از ازدواج لعیا و آرش، خدا دختری به اونا هدیه کرد، زیبا و دلنشین امّا این زیبا رو برای من یادآور خاطرات بد گذشته بود، دختر لعیا که اسم اون رو آرام گذاشتند، شباهت فوق العاده ای به مهراوه داشت، با همون چشمای گیرا که روزی باعث جدایی من از عشقم شده بود، از همون لحظه اول ناخودآگاه کینه آرام به دلم نشست و تصمیم گرفتم نذارم اون مثل مهراوه سبکسر و بی قید بار بیاد و بخواد از زیباییش سوءاستفاده کنه امّا با وجود آرام هم به هر حال لعیا فرزندم بود و من مادرانه دوسش داشتم، اینا همه خواست خدا بود که من از همایون دور بشم تا بتونم دخترش رو مثل چشمام نگه داری کنم، به قول جمشید که همیشه می گفت: لعیا گوشه ای از تقدیر من و تو بود نه همایون و مهراوه، حکمت خدا در این بود که همایون دلباخته تو نشه تا تو زنده بمونی و برای دخترش مادری کنی.»
#پایان_فصل_پنجم#پارت_بیست_نه#عشق_آرام
«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۹

۱۰۶

۱۹:۰۱