#مادر_شوهرها_اسم_ندارند#مادر_شوهر_من#صدامو_داری؟#داستان_سمعک
دو سال پیش ۹میلیون پول سمعک داد.و بعد از یک هفته کلا گذاشت شان کنار!از بچگی پردهی دوتا گوشهایش آسیب دیده بودند.میگفت «همیشه تو عالم خودم بودم. کسی نمی تونست حواسمو پرت کنه، مگر اینکه زحمت بکشه بیاد تا یه متریام. یا جلوی دیدم. بنظرم هیشکی بلند باهام حرف نمیزد.چون اساسا صداها رو آهسته می شنیدم.اگه کسی یواش یا باطعنه پشت سرم حرف میزد، اصلا نمی فهمیدم باید به مکالمه ها دقت میکردم. برا همین همیشه گزینش میکردم میخوام گوش کنم یا نه. ارزشش و داره توجه مو جلب کنم یا نه. اما با این سمعک، دنیام پر از صداهای غیر ضروری شد که سرسام می آوردم.صداها خودشون و تحمیل میکردن. انگار هیچوقت با خودم تنها نیستم. دیگه صدای آواز خوندن ذهن مو وقت ظرف شستن نمی شنیدم. عوضش صدای تلفن حرف زدن شوهرم، کوبیده شدن در، تیک تاک تایمر گاز فرو میرفت تو گوشم. صدای قناری ها اینقدر واضح بود، که انگار دارن تو سرم نوک میزنن. از اینهمه در معرض بودن ترسیدم و پرت شون کردم ته کمد»سر سفرهی ناهاریم. پسرش صدا بلند میکند و خطاب به او می گوید که غذایش شور شده. مادرشوهرم سرش را بالا نمی آورد و با آرامش فولادین و حسرت برانگیزی، ریحان تازه ای روی قاشق برنجش می گذارد و آنرا به سمت دهانش می برد. با ما چشم در چشم می شود و کوتاه ترین لبخند دنیا را تحویل مان می دهد. چه کسی می تواند بفهمد شنیده یا نشنیده است...
https://ble.ir/callmeplz
دو سال پیش ۹میلیون پول سمعک داد.و بعد از یک هفته کلا گذاشت شان کنار!از بچگی پردهی دوتا گوشهایش آسیب دیده بودند.میگفت «همیشه تو عالم خودم بودم. کسی نمی تونست حواسمو پرت کنه، مگر اینکه زحمت بکشه بیاد تا یه متریام. یا جلوی دیدم. بنظرم هیشکی بلند باهام حرف نمیزد.چون اساسا صداها رو آهسته می شنیدم.اگه کسی یواش یا باطعنه پشت سرم حرف میزد، اصلا نمی فهمیدم باید به مکالمه ها دقت میکردم. برا همین همیشه گزینش میکردم میخوام گوش کنم یا نه. ارزشش و داره توجه مو جلب کنم یا نه. اما با این سمعک، دنیام پر از صداهای غیر ضروری شد که سرسام می آوردم.صداها خودشون و تحمیل میکردن. انگار هیچوقت با خودم تنها نیستم. دیگه صدای آواز خوندن ذهن مو وقت ظرف شستن نمی شنیدم. عوضش صدای تلفن حرف زدن شوهرم، کوبیده شدن در، تیک تاک تایمر گاز فرو میرفت تو گوشم. صدای قناری ها اینقدر واضح بود، که انگار دارن تو سرم نوک میزنن. از اینهمه در معرض بودن ترسیدم و پرت شون کردم ته کمد»سر سفرهی ناهاریم. پسرش صدا بلند میکند و خطاب به او می گوید که غذایش شور شده. مادرشوهرم سرش را بالا نمی آورد و با آرامش فولادین و حسرت برانگیزی، ریحان تازه ای روی قاشق برنجش می گذارد و آنرا به سمت دهانش می برد. با ما چشم در چشم می شود و کوتاه ترین لبخند دنیا را تحویل مان می دهد. چه کسی می تواند بفهمد شنیده یا نشنیده است...
۲۰:۴۹