در تهران صدای
محکم بسته شدنِ در = صدای انفجار موتورِ یخچال= پهپادویراژ موتور سیکلت= بالگرد افتادنِ ظرف توی سینک ظرفشویی= انفجار هواگرد رعد و برق = عبور جنگنده و موشک
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبّت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین #تهران#بیست_و_پنجم
محکم بسته شدنِ در = صدای انفجار موتورِ یخچال= پهپادویراژ موتور سیکلت= بالگرد افتادنِ ظرف توی سینک ظرفشویی= انفجار هواگرد رعد و برق = عبور جنگنده و موشک
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبّت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین #تهران#بیست_و_پنجم
۱۱:۵۷
یک بُرش از دعوای امروز بچههای ما؛هشدار! حاوی الفاظ رکیک.
-دروغگوووو! شکلات منو تو خوردی! عین آمریکا دروغ میگی!
-آمریکا خودتی اسرائیلی!
- به من میگی اسرائیلی ؟؟؟ اصلا میدونی چیه؟ تو اماراتی! هیچی نیستی بدبخت! فهمیدی؟!
#زیست_جنگی#مذاکرات_واهی#بیست_و_پنجم
-دروغگوووو! شکلات منو تو خوردی! عین آمریکا دروغ میگی!
-آمریکا خودتی اسرائیلی!
- به من میگی اسرائیلی ؟؟؟ اصلا میدونی چیه؟ تو اماراتی! هیچی نیستی بدبخت! فهمیدی؟!
#زیست_جنگی#مذاکرات_واهی#بیست_و_پنجم
۱۹:۴۰
خب واقعیتش این است که ما با اتیسم در حال جنگ بودیم، قبل از اینکه جنگنده مُد باشد. ترس و ناامیدی و بهم خوردن تمام مناسبات زندگی برای من اخیرا، یعنی همین سه سال پیش، رخ داده.افسردگی و اضطراب فراگیر و اختلالات پس از سانحه را تجربه کردم و دوره رواندرمانی و مصرف قرصهایش را هم پشت سر گذاشتهام.بخاطر بیقراریهای محمد، مدیریت بحران و تقسیم مسئولیت را کمی یاد گرفتم. وقتِ بهم ریختگیها و اضطراب اجتماعی، میدانم چطور میشود بچهها را آرام کرد.خیلی وقت است از شکستن چیزها، کثیف یا خراب شدن وسایل، حتی بهم خوردن لحظه آخری برنامهها، بهم نمیریزم.مدتهاست توی خانه ماندن و دیدن دنیا از پشت پنجره هم خلوت اجباری من و اتیسم بوده.الان بلدم چیزهای کوچک و گذرا ببینم و با آنها خوشحال باشم. دیدن یک شکوفه، شنیدن یک کلمه جدید از محمد، نشستن یک پرنده پشت پنجره، صدای باران و وقتی میبینم پسرم توی خواب میخندد. حالا بعد از جنگ میدانم قاعده زنده ماندن در بحرانها تقریبا یکجور است:
بکش غم کشنده رامبر ز یاد خنده رافکر نکن چه میشود خدا بس است بنده را
شاید شاد بودن تنها انتقامی است که میشود از دنیا گرفت.
#بیست_و_ششم#جنگ#اتیسم
بکش غم کشنده رامبر ز یاد خنده رافکر نکن چه میشود خدا بس است بنده را
شاید شاد بودن تنها انتقامی است که میشود از دنیا گرفت.
#بیست_و_ششم#جنگ#اتیسم
۱۳:۵۲
وسط جنگ و این هیر و ویری، یه کم آموزش تعامل با اتیسم بدم.وقتی خیلی تجمعات شلوغ میشه، محمد با خیره شدن به چیزهایی که میچرخند خودشو آروم میکنه. ازدحام و صداهای بلند باعث بهم ریختگیش میشه.صحنههای تکرارشونده حواسش رو پرت میکنه.
#بیست_و_هفتم#اتیسم
#بیست_و_هفتم#اتیسم
۱۸:۰۰
- مامان! کی شامو میاری؟- بذار جنگندهها برن، سفره میندازم.
#بیست_و_هفتم#تهران
#بیست_و_هفتم#تهران
۲۰:۰۲
دیگه داره تشخیص B2 از بارون خیلی سخت میشه
از شدت رعد و برق خونه میلرزه
#بیست_و_هشتم#تهران#الله_اکبر
#بیست_و_هشتم#تهران#الله_اکبر
۱:۵۵
شادی روح طیبه شهدا و امام شهدا و رهبر شهید صلوات
از وقتی رفتهای دربه در خیابانها شدهایم
علمت سنگین بود آقاجان
همه ایران دست به دست هم دادیم تا نگهش داریم
از ما راضی باش
دعایمان کن
مثل پدری برای فرزندانش
#باران#تهران#بیست_و_هشتم بدون تو
از وقتی رفتهای دربه در خیابانها شدهایم
علمت سنگین بود آقاجان
همه ایران دست به دست هم دادیم تا نگهش داریم
از ما راضی باش
دعایمان کن
مثل پدری برای فرزندانش
#باران#تهران#بیست_و_هشتم بدون تو
۳:۱۱
بوی آسفالت سوخته میآید؛پلاستیک آب شدهیک جور بوی تند دیگر هم توی فضا هست که تا حالا به دماغم نخورده.مرد همسایه روی پشت بام خانه کناری دارد به مرد دیگری میگوید نزدیک بیمارستان را زدهاند.پنجره را میبندم. سراغ صحیفه کامل سجادیه میروم. نظرم جلب میشود به یک عنوان: نفرینها.نفرین حضرت سجاد بر حرمله و عبیدالله را میخوانم:
اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النّٰارِ.
خداوندا، داغی آهن را به او بچشان، خداوندا حرارت آهن را به او بچشان، خداوند سوزندگی آهن را به او بچشان، خداوندا داغی آتش را به او بچشان.
اَللّٰهُمَّ لاٰتُـمِتْنِی حَتّٰى تُرِیَنِی رَأْسَ ابْنِ زِیٰادٍ وَاَنَا اَتَغَدّىٰ.
خداوندا مرا نـمیران تا این که سـر ابن زیاد را به من نشان دهی، در حالی که مشغول ناهار خوردن باشم.
باران شروع میکند به باریدن.
#بیست_و_نهم#جنگ#نفرین
اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اَللّٰهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النّٰارِ.
خداوندا، داغی آهن را به او بچشان، خداوندا حرارت آهن را به او بچشان، خداوند سوزندگی آهن را به او بچشان، خداوندا داغی آتش را به او بچشان.
اَللّٰهُمَّ لاٰتُـمِتْنِی حَتّٰى تُرِیَنِی رَأْسَ ابْنِ زِیٰادٍ وَاَنَا اَتَغَدّىٰ.
خداوندا مرا نـمیران تا این که سـر ابن زیاد را به من نشان دهی، در حالی که مشغول ناهار خوردن باشم.
باران شروع میکند به باریدن.
#بیست_و_نهم#جنگ#نفرین
۲۲:۰۰
صدای پرواز جنگنده میآید. نمیدانم گشت خودی است یا دشمن. یاد تمرین روانشناسی برای مدیریت اضطراب میافتم؛ تهیه فهرست افکار آرامکننده وسط بمباران:
خدادعا و حس اجابت و فکر کردن به اینکه باب جهاد برای هر ملتی و در هر زمانی باز نمیشود. ما تا جبهه جنگ نرفتیم, خود جنگ تهران را گذاشت خط مقدم. خدا این را در ما دید. الحمدلله به حضرت آقا فکر میکنم. او با همه این آدمها که ترس و نفعگراییشان را زیر لحاف دیپلماسی و استراتژی و مصلحت مخفی کردند، کار کرد. تحمل کرد. ناامید نشد. حرف و کار و روش درست را ادامه داد. تا آخر ایستاد و با خانوادهاش شهید شد. سیدحسن نصرالله هم همینطور. سید رییسی و حاج قاسم هم. همه ائمه و انبیا اصلا. این فکر خیلی خیلی آرامشبخش است.نوشتن.نوشتن قبلا برایم تراپی بود.کم کم جادو شد.و حالا...مینویسم تا کاری کرده باشمتا امانتی را به مخاطبی تحویل دهم.
چند دقیقهای هست که صدای جنگنده بدون انفجار یا صفیر موشک محو شده.برای سلامتی نیروهای مسلح صلوات میفرستم. آن سرود قدیمی را هم گوش کنم، دیگر فهرستم کامل است.
#بیست_و_نهم#جنگ#خودیاری#روانشناسی_اضطراب
خدادعا و حس اجابت و فکر کردن به اینکه باب جهاد برای هر ملتی و در هر زمانی باز نمیشود. ما تا جبهه جنگ نرفتیم, خود جنگ تهران را گذاشت خط مقدم. خدا این را در ما دید. الحمدلله به حضرت آقا فکر میکنم. او با همه این آدمها که ترس و نفعگراییشان را زیر لحاف دیپلماسی و استراتژی و مصلحت مخفی کردند، کار کرد. تحمل کرد. ناامید نشد. حرف و کار و روش درست را ادامه داد. تا آخر ایستاد و با خانوادهاش شهید شد. سیدحسن نصرالله هم همینطور. سید رییسی و حاج قاسم هم. همه ائمه و انبیا اصلا. این فکر خیلی خیلی آرامشبخش است.نوشتن.نوشتن قبلا برایم تراپی بود.کم کم جادو شد.و حالا...مینویسم تا کاری کرده باشمتا امانتی را به مخاطبی تحویل دهم.
چند دقیقهای هست که صدای جنگنده بدون انفجار یا صفیر موشک محو شده.برای سلامتی نیروهای مسلح صلوات میفرستم. آن سرود قدیمی را هم گوش کنم، دیگر فهرستم کامل است.
#بیست_و_نهم#جنگ#خودیاری#روانشناسی_اضطراب
۲۲:۵۴
از لج جنگ 
#زندگی#بیست_و_نهم
#زندگی#بیست_و_نهم
۱۶:۴۶
پریشب در تجمع تهرانپارس، سخنران از این میگفت که کار را به دیپلماتها بسپاریم و اعتماد کنیم.امشب در تجمع هفتحوض، سخنران تاکید داشت که هرگونه تصمیم در مورد جنگ فقط مختص رهبری است! چشم به دهان رهبر باشیم.در تهرانپارس بنظر سخنران به هرچه میخواستیم رسیده بودیم و وقت جشن پیروزی بود، در هفتحوض سخنران از ترسیم چهره ایران و جهان پسااسرائیل میگفت!در تهرانپارس سخنران تشر میزد که خیابان نباید فانتزیهایش را از پیروزی به میدان تحمیل کند، در هفتحوض سخنران میگفت پنجاه درصد جنگ دست نیروهای مسلح و پنجاه درصدش دست شما کف خیابان است. همه با هم تحت امر رهبریم.سخنران تهرانپارس معتقد بود اسرائیل باید از درون نابود شود و ربطی به ادامه موشکباران ما ندارد، سخنران هفت حوض میگفت ایمان شما به جهاد، پایان صهیون را رقم خواهد زد.
توی راه برگشت، لقمههای شام را دادم دست بچهها. قبل از اینکه همسرم ماشین را روشن کند گفتم «هرشب بیایم هفت حوض!»
#بیست_و_نهم#جنگ
توی راه برگشت، لقمههای شام را دادم دست بچهها. قبل از اینکه همسرم ماشین را روشن کند گفتم «هرشب بیایم هفت حوض!»
#بیست_و_نهم#جنگ
۱۹:۳۰
قشنگیهای امشب:
مردی که مشما بدست بین جمعیت راه میرفت و به مردم میگفت «آشغالهای خودتان را به ما بسپارید.»
زنی که دستهایش را کشید به پرچم ایران روی دیوار و بعد مالید به صورتش؛ انگار به ضریحی دست زده باشد.
پسری که به محمد یک سیب قرمز داد.
پدافندی که بالای سرمان چیزی را زد؛ نور زرد و بعد قرمز انفجار افتاد روی صورت آدمهایی که آسمان را نگاه میکردند و اللهاکبر میگفتند.
پیرزنی که پای تلفن به کسی میگفت «نه مادر... تنها نیستم... مردم کنارمن. نگران نباش.»
آن دختر جوان بدون حجاب بالای میدان. دور از جمعیت ولی خیره به آنها سیگار میکشید.
دیدن رفیق دبیرستانم و بچههاش توی کاروان پیاده دانشگاه علم و صنعت
آن نیروی پلیسی که وقتی علی با تفنگ پلاستیکی اش به او شلیک کرد، قلبش را گرفت و ادای مردن درآورد.
#بیست_و_نهم#ملت
مردی که مشما بدست بین جمعیت راه میرفت و به مردم میگفت «آشغالهای خودتان را به ما بسپارید.»
زنی که دستهایش را کشید به پرچم ایران روی دیوار و بعد مالید به صورتش؛ انگار به ضریحی دست زده باشد.
پسری که به محمد یک سیب قرمز داد.
پدافندی که بالای سرمان چیزی را زد؛ نور زرد و بعد قرمز انفجار افتاد روی صورت آدمهایی که آسمان را نگاه میکردند و اللهاکبر میگفتند.
پیرزنی که پای تلفن به کسی میگفت «نه مادر... تنها نیستم... مردم کنارمن. نگران نباش.»
آن دختر جوان بدون حجاب بالای میدان. دور از جمعیت ولی خیره به آنها سیگار میکشید.
دیدن رفیق دبیرستانم و بچههاش توی کاروان پیاده دانشگاه علم و صنعت
آن نیروی پلیسی که وقتی علی با تفنگ پلاستیکی اش به او شلیک کرد، قلبش را گرفت و ادای مردن درآورد.
#بیست_و_نهم#ملت
۲۰:۱۳
برق رفت ولی ما نرفتیم
بازم از قشنگیای امشب میگم براتون
#سیام#ملت
بازم از قشنگیای امشب میگم براتون
#سیام#ملت
۱۸:۳۷
قبل از اینکه میدون هفت حوض توی خاموشی فرو برهجلوی محل ثبتنام گردان عاشورا (داوطلبان مردمی) یه صف بلند بودیه دختره داشت روی صورت محمد و بشری عکس پرچم میکشیدیه خانواده پر جمعیت روی یه نیمکت داشتن جاهاشونو پرچمهاشونو تنظیم میکردن که عکس بگیرن. «همه بگین شهادددددت» نیروی امنیتی کنارم یه دستش اسلحه بود و دست دیگهش یه گل سرخیزدان، دوست امشب علی، میخواست بره به آقاهه بگه که بذارن کنار اسلحهاش عکس بگیرن.علی پرسید «از کجا معلوم ایرانی باشه؟» یزدان شونه بالا انداخت. گفت «کاری نداره! میریم جلوش مرگ بر امریکا میگیم، معلوم میشه.»با یزدان و مادرش که خداحافظی کردم، صدای پدافند بلند شد. چند ثانیه بعد برق میدون رفت. سریع با چشم دنبال علی گشتم. توی زاویه دیدم نبود. با سابقه خرابش توی گم شدن، اگه میرفت دیگه عمرا توی این شلوغی و تاریکی پیداش میکردیم. شروع کردم به فریاد کشیدن «علی! علی اکبر!» دیدمش که داره میدوه سمت بالای میدون.وقتی بهش رسیدم قلبم توی دهنم بود. با هر اللهاکبری که از جمعیت بلند میشد، ریتم قلبم سرجاش برمیگشت. ما اینور تکبیر میگفتیم و چند نفر از آن ور که معلوم نبودن، جواب میدادن. کم کم اوضاع عادی شد. رفتم سمت صدا. یه خانم بیحجاب بود و بچههاش. منو دید. خندید. خندهاش مطمئن و محکم بود. مثل صداش.
#سیام#ملت
#سیام#ملت
۱۸:۵۹
این دفعه با اولین صدای انفجار سجادهام را باز کردم و سجده رفتم.همینطور با خدا حرف زدم تا صدای جنگنده و پدافندهای دور هم محو شد.خیلی خیلی آرامش بخش بود.انتقال ترس از مبدأ دنیوی به جبروت خداوند، تجربه نابی رقم زد.به آدم حس لقاء میداد.امتحان کنید.
#جنگ#تجلی#سیام
#جنگ#تجلی#سیام
۲۰:۱۴
نزدیک عوارضی از شوهرم خواستم بایستد.از ماشین پیاده شدم.برگشتم سمت کوه دماوند. شروع کردم به آیةالکرسی خواندن. دخترم سرش را از پنجره بیرون آورد. « چقدر طول کشید مامان!» با انگشت عدد دو را مثل v نشان دادم «۲۲ تا، برا ۲۲ تا منطقهاش.»شوهرم گفت «حداقل چهارقل برای شهرستانها و حومه رو بیا از تو ماشین بفرست!»ماشین که راه افتاد از پنجره عقب نگاه کردم به تهرانی که داشتیم از او دور میشدیم؛ محکم بود و زخمی و زیبا.
#زندگی#سی_و_یکم
#زندگی#سی_و_یکم
۱:۴۶
بنابر وظیفه صله ارحام، توی یک روستاییم وسط وسط ایران. ساکت و بیعبور و آرام. من هنوز صدای پدافند و جنگنده توی گوشم است. میخندند. میگویند «تهرانیا چند شب اول همشون همینطوریاند!» دم مسجد محل، محمد به هرکه میرسد قبل از سلام، اللهاکبر میگوید. ساعت ۸ شب رفتیم تجمع. از دم مساجد راهپیمایی و تکبیر شروع میشد تا میدان بالای روستا. عزاداری برای سردار تنگسیری داشتند و بعد دعای توسل. با همه خلوص دعا کردند برای پیروزی اسلام و سربلندی ایران. راست میگویند شهرهای موشکی، همهجای ایران پراکنده است. امشب من یکی را در دل کویر دیدم.
#زندگی#سی_و_یکم
#زندگی#سی_و_یکم
۱:۵۸
«دیشب اصفهانو بدجور زدند!»صبح روستا با این خبر آغاز میشود...
#جنگ#سی_و_دوم
#جنگ#سی_و_دوم
۲:۱۹
تقصیر ما نبود. رفتنمان به خانه خاله سلطنت با تشییع مادرِ شوهرِ دخترِ بزرگِ خالهی شوهرم، همپوشانی پیدا کرد. این وسط رسیدن ناگهانی خاله سکینه، همه برنامهها را یک ساعت عقب انداخت. نتیجه اینکه به حضور در تجمع انقلابی امشب نرسیدیم!بخودم دلداری دادم با یک شب نرفتن ما سرنوشت جنگ عوض نمیشود که! اینجا هم هیچ دوربینی نیست تا شکوه یا عدم شکوه حضورمان را ثبت کند.آخرشب وقت خواباندن بچهها، صفحه گوشی را روشن کردم و پرت شدم توی شلوغی اخبار. صفحات مجازی پر بود از حرف رییس جمهور درباره اراده به پایان جنگْ به شرط تضمین؛ اخبار مذاکرات که البته جدیدا با نام مستعار «تبادل پیام» صدایش میزنند.سرم را بالا آوردم. از پنجره، ماه بالایسر آبادی پیدا بود؛ مثل دریچه دوربینی که کلوزآپ کرده باشد روی صورت من.
#زندگی#سی_و_دوم
#زندگی#سی_و_دوم
۲۰:۳۶
همیشه این شهدا بودند که یادم کردند. خودشان را بهم رساندند تا تلخی لحظهای یا لرزش فاجعهای را تاب بیاورم.امروز فیلم صیاد را دیدم. او مردی بود که بدون عنوان یا حتی اسلحه، تحت امر خائنی به نام بنیصدر، در حالیکه هم سپاه هم ارتش برای طرح قرارگاه مشترک طعنه بارانش میکردند، میماند و کار میکرد. درجههایش را کندند، به منطقه ممنوعالورود شد، سرباز متمرد شناخته شد، حتی امام هم پشتش را خالی کرد و طرف بنیصدر را گرفت اما باز هم ماند؛ متعهد و آماده و صبور.برای شهید شدن باید اینهمه باشی. فیلمش یک لیوان یخ در بهشت بود وسط کویر.
#پرتو#سی_و_سوم
#پرتو#سی_و_سوم
۱۹:۲۳