بله | کانال صدایم کن
عکس پروفایل صدایم کنص

صدایم کن

۷۰۱عضو
عکس پروفایل صدایم کنص
۷۰۱ عضو

صدایم کن

الهی! نشکرک علی بلائک، کما نشکرک علی آلائکundefined@ssbehgamundefined@bookparty undefined@cinematic1
thumbnail
بسم‌الله
من توی آن ماشین بودم. توی جاده شمال با سرعت ۱۲۰ کیلومتر میرفتیم. در حال ریختن چای برای راننده‌ای که با موزیک رادیو زمزمه می کند. همسرم همانطور که یله، روی صندلی ماشین تکیه داده بود، یک دستش از پنجره بیرون بود و انگشتانش با هوای درحرکت بازی میکرد؛ انگار داشت نت پیانویی نامرئی را می‌نواخت. هرازگاهی هم به صورتم نگاه می‌کرد و لبخند میزد. به انتخابم، به این ماشین که آنرا برای طی طریق برگزیده بودم، اعتماد داشتم. آن روز هوا سبک و راه هموار و ماشین خوش‌رکاب و ما پرانگیزه و سرحال بودیم، همه‌چیز خوب بنظر می‌رسید، ولی مگر سفر بی‌دردسر و ازدواج بدون چالش وجود دارد؟
گاهی پدالی هم بدقلقی میکرد و ظرف قندی هم توی صندوق دمر شده بود؛ اما هنوز در سفر بودیم و میشد مکدرات را پس نشاند.
ناگهان پلیسی، شبیه انترن‌های بیمارستان اطفال، تابلوی ایست بدست، ما را به سمت جاده‌ای خاکی هدایت کرد. پای پنجره آمد و شیرفهم‌مان کرد که به دلایلی، از بین این هزاران ماشینی که از اتوبان تردد می کنند، شما باید بقیه راه را از این جاده‌ی سنگلاخی ناآشنا طی مسیر کنید. پسرم با تشخیص طیف اتیسم، اول این جاده بود که سوار ماشین ما شد؛ و ما در جاده‌ی نیمه تاریک و کم رفت و آمد و پر دست‌اندازِ داشتن فرزند توان‌خواه در بهت و اندوه، با سرعت ۴۰ کیلومتر جلو میرفتیم.
همه‌چیز در تعامل با پسرم کندتر از حالت عادی میگذرد. حالا که وارد پروژه‌ی گرفتن پوشک شده‌ام، میتوانم به واژه کُند، چیزهای دیگری هم اضافه کنم: ملال‌آور، کم بازده، پر از خطر پسرفت و گاهی حتی مشمئزکننده.
پسرم اول باید با بدنش به صلح برسد و از احساس تخلیه اندامش نترسد. وقت تخلیه، توی چشم‌هایش پر از اضطراب فقدان است. اندوه از دست دادن. دوست دارم بغلش کنم و بهش اطمینان بدهم که هیچ اتفاق بد و بی‌جبرانی نیفتاده، اما هنوز کلمات در مدارهای مغزش جای درستی ننشسته‌اند که به جریان چنین مکالمه‌ی مفهومی‌ای امیدوار باشم.
توقع و مسئولیت کار بزرگ «خود را نگه‌داشتن» را نمی‌فهمد اما آن را حس میکند؛ استرس توی فضا را لمس میکند و این دریافت را به صورت بی‌قراری‌های پرهیجان و تنشی به ما نشان می‌دهد.بنظرش همه‌جای خانه امن‌تر و راحت‌تر از سرویس دستشویی، برای رهایی از این امر خطیر است.
شکلات‌های چسبیده به دیوار و عروسک‌های کوچک صندوق جوایز و آهنگ مخصوص و توالت‌های کوچک و رنگی مخصوص کودکان دلگرمم نمیکند. در این کارزار، من تنها مسلح به صبر و شکر، برای شکار حوصله و امیدم‌.
راستی نگفتم آن ماموری که ما را متوقف و به سمت جاده سنگلاخ هدایت کرد قبل از شروع مجدد سفرمان، چه گفت؟گفت این جاده ناهموار و سخت است. باید ماشین قابل‌اعتماد و همسفران همراهی داشته باشید تا بتوانید تا آخر برانید. بعد توی واژه‌هایش لبخند مبهمی ریخت و با صدای آهسته‌تری ادامه داد: ولی این راه خیلی سریعتر و کوتاه‌تر، شما را به مقصد میرساند...
من نمیدانم شمالِ آن همه ماشین‌های ارزان و گران، قدیمی و صفر، پردود و سالم، متخلف و قانون‌مند توی اتوبان کجا بود... نمیدانم کدام‌شان به انتهای مسیر میرسند و کدامشان با خرابی و تصادف و منصرف شدن از سفر و هزار مسئله‌ی دیگر، ناکام می‌مانند. اما مقصد این سفر برای من، وسعت سبزآبی مغفرت و رحمت خاصه‌ی خداوند است. آن هم از جاده‌ای، که خدا وقتی نقشه‌اش را بدستم داد، پشتش نوشته بود: سخت و نزدیک.
مسیر سخت، دارد پایین و بالایمان میکند. همسرم فرمان را دودستی و محکم چسبیده است. اما من تصمیم گرفته‌ام شیشه را پایین بدهم تا از تماشای بی‌عجله‌ی تمام درخت‌ها و سنگ‌ها و گیاهانی که بقیه ماشینها بی‌حظّ و بدون فرصت از کنارش میگذرند، لذت برده باشم... از تمام لحظاتی که رو به مقصد، در مسیرم.
#ماشین_مرا_بران#هنوز_در_سفرم
undefinedوَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِیلٍ عَلَی سَفَرٍ مِنْ دَارٍ لَیسَتْ بِدَارِکمْ وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالاِرْتِحَالِ وَ أُمِرْتُمْ فِیهَا بِالزَّادِundefined
undefinedمردم!شما چونان مسافران در راهید،که در این دنیا فرمان کوچ داده شدید،که دنیا خانه اصلی شما نیست و به جمع آوری زاد و توشه فرمان داده شدید.
undefinedحضرت امیرالمومنینundefined
undefinedhttps://ble.ir/callmeplz

۱۹:۲۸