عشق پاکــ
#پارت۱۵۶
محسن نگاهی به ساعت کرد و گفت
_نیم ساعت شدا!
_گفت صدا میکنن خودشون
_من نمیدونم آزمایش گرفتن چیه دیگه میرفتیم دکتر با تجویز دکتر میومدیم!
_شما فعلا بشین تا ببینیم چی میشه ؛
_چاره ای دیگه هم هست خانوم؟!
خندیدم و گفتم
_معلومه که نیست
یکی از پرستارا اومد پشت میز و برگه ای دستش بود و گفت
_خانم حسنا سعادتی!
با محسن بلند شدیم و رفتیم سمت میز برگه رو طرفم گرفت و گفت
_خانوم سعادتی؟!
_بله!
_جواب آزمایشتون اومد!
با استرس گفتم
_جوابش چیشد؟!
برگه رو نگاهی کرد و شروع به خوندنش کرد و بعدم یه لبخند ملیحی زد و گفت
_مثبته! مبارک باشه
رو به محسن کرد و گفت
_مراقب خانومت باش چند دقیقه پیش غش کرد خدا به دادت برسه !
محسن که متوجه نمیشد درمورد چی حرف میزنه نگاهی بهم کرد خندید و با ذوق گفت
_اینطوریاس؟!
چیزی نگفتم و سرم پایین بود
برگه رو گرفتم و رفتیم بیرون محسن گفت
_وااای خدا باورم نمیشه یعنی منم دارم....!
خندیدم و گفتم
_اره توام داری بابا میشی!:))
همونجا دستاشو گرفت طرف آسمون و گفت
_خدایا نمیدونم با چه زبونی تشکر کنم اصلا نوکرتم اوس کریم چاکرتم!
خندم گرفت از طرز شکر کردنش با خدا
#پارت۱۵۷
نگاهم کرد و خندید و گفت
_ماجرا غش چی بود؟!
دست پاچه شدم گفتم
_چیـــزه...خب... راستش هیچی دیگه غش کردم ://
بلند زد زیر خنده و گفت
_پس اون کی بود که میگفت گفتم زود خونو بگیر برم کار دارم؟!
نگاهی کردم و گفتم
_نمیدونم منکه نشنیدم
بلندتر خندید و گفت
_ایییی خدا از دست تو
نخند دیگه
دستاشو به نشونه تسلیم بالا گرفت و گفت
_باشه باشه خب بریم؟!
_اره بریم خونه خستم!
_نچ نشده دیگه حسنا خانم که از الان بخوای ناز کنیا خونه نمیریم!
_عههه خب خستم کجا میریم پس؟؛
_شما دنبال من بیا میفهمی
رفتیم سمت ماشین اومدم درو باز کنم بشینم داخل ماشین چشمم خورد به یه دختر بچه که داشت آبنبات میخورد آب دهنمو قورت دادم و نشستم توی ماشین
_چیزی شده؟!
_نه!
_چیزی نشده و توهمی؟!
_محسن!
_جان دلم؟!
_میگم اون بچه رو ببین!
_کدوم؟!
با دست نشونش دادم و گفتم
_اون دختره که موهاش بوره و قشنگه!
محسن نگاه کرد و گفت
_اییییی جانم خدا اینو ببینش چقدر جیگره
_اوممم جیگره اما مسئله چیز دیگه ایه :)
_چیه؟!
_آبنباتشو دیدی؟!
محسن نگاهی به دختر بچه و بعدم نگاهی به من کرد و پقی زد زیر خنده گفت
_خدا به دادم برسه تا ۹ ماه قراره دست هرکی هرچی دیدی هوس کنی؟!
_اوهوم!
_باشه به روی چشمم
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۱۶:۵۶
عشق پاکــ
#پارت۱۵۸
سوار ماشین شدیم و محسن جلوی مغازه شیرینی فروشی و گل فروشی ایستاد گفت
_چی بخرم؟!
یهو دلم هوس شیرینی خامه ای کرد اونم از نوع کاکائوییش
محسن رفت و بعد از پنج دقیقه با دوتا جعبه شیرینی و یه دسته گل رز قرمز
_وااای چقد این گلا خوشگلن محسن!
_بلههه مثل شما حسنا خانمم!
_خجالتم نده دیگه حاج اقا
خندید گفتم
_حالا چرا دوتا جعبه شیرینی گرفتی؟
_چون زنگ زدم به مامانم و خاله اینا گفتم که شب بیان خونمون!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
_محسنننن نگفتی که براچی؟!
خندید و گفت
_نه بابا گفتم بیاید خونمون کارتون دارم
_وااای محسن حالا من شام چی بپزم؟!
_شما لازم نیست چیزی بپزی برو خونه استراحت کن غذا میگیرم خودم
_وااای خدا خیرت بده موندم حالا چی درست کنم!
خندید و گفت
_نوکر حاج خانم
رسیدیم خونه و من پیاده شدم و محسن رفت تا غذا بگیره
چادرمو در اوردم و گلا رو روی اپن گذاشتم و نگاهی به خونه انداختم همه چیز مرتبه!
زیر چایی رو روشن کردم و رفتم تا یکم دراز بکشم یکم چشمامو روی هم گذاشتم
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم اما حال برداشتن گوشی رو نداشتم!
دوباره چشمامو روی هم فشار دادم و خوابیدم
#پارت۱۵۹
صدای زنگ گوشیم باز بلند شد دستمو دراز کردم و گوشیو برداشتم فاطمه بود گوشیو وصل کردم صدای فاطمه توی گوشم پیچید
_سلااااام خانوم بی معرفت یوقت زنگ نزنیاااا معلوم هست کجایی سه روزه نه زنگی نه چیزی!
همینجوری که خواب بودم گفتم
_سلام ببخشید سرم شلوغ بود بعدم از مامان سراغتو میگرفتم...
_خواااابی خوابالو؟!!!
_هوممم
_میدونی ساعت چنده؟!
_نه!
_با اجازت ساعت ۱۲ ظهره!
_عههه خب خوبه!
_اره خیلی خوبه بخواب تو بگو ببینم شب چه خبره خونتون؟!
برق از سرم پرید نکنه محسن گفته؟!!!! با تعجب پرسیدم
_چه خبره خونمون؟!
_از من میپرسی؟! منم بی خبرم محسن به مامان گفته شب یه خبری براتون دارم! بیاید خونمون هرچی هم مامان زنگت زد جواب ندادی!حالا چه خبره؟!
_اها دیگه شب بیا میفهمی!
_ایششش خب برو بخواب حالا شام بهمون نکنه میخوای پیتزا بدی؟!
جیغ زدم و گفتم
_فاااااطمه جان من اسم اونو نبر!
با تعجب پرسید
_اسم چیوووو؟!
_هیچی هیچی برو سلام به مامانم برسون خدافظ
_واه چل شدی رفت خدافظ!
گوشیو قطع کردم حالم در هم شد یکم نفس عمیق کشیدم و رفتم توی آشپزخونه یه لیوان آب خوردم حالم بهتر شد!
نمیدونم چرا انقدرررر با اسم این غذا حالم بد میشه
روی مبل نشسته بودم و چندتا نفس عمیق کشیدم کلید توی در پیچید و محسن اومد داخل
رفتم جلو و گفتم
_به به سلاااام آقا! :))
_سلام خانوم حالتون چطوره؟!
_حالمونم خوبه!
_پس چرا رنگت زرد شده؟!
_هیچی فاطمه زنگ زد چرت و پرت گفت حالم بد شد!
خندید گفت
_خب چی گفت حالا؟!
_هیچی اسم اسمشو نبر رو برد!:/
محسن بلند زد زیر خنده و گفت
_ایییی خدا اسمشو نبر به این خوشمزگی آخه دلت میاد!!؟
_تو دلت میاد هی منو یاد اون بندازی حالم بد بشه؟!
نگاهم کرد و یه چشمک زد و گفت
_نه خدایی!
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۱۶:۵۷
عشق پاکــ
#پارت۱۶۰
محسن اومد کنارم نشست و گفت
_حسنا!
_جان دلم؟!
_فردا قرار بود برم سوریه اما دیدی چیشد؟!
از حرفش دلم گرفت گفتم
_محسن میشه خواهش کنم حرف سوریه رو نزنی جان خودم حالم بد میشه؛
خندید و نگاهم کرد و گفت..
_نکنه به اسم سوریه هم حالت تهوع میگیری؟!
خندیدم و گفتم
_ارهههه از این بیشتر اسمشو نبر حالم بد میشه!
محسن خنده ای خطرناک کرد و گفت
_امتحان کنیم؟!
_چیو!
_من اسم اسمشو نبر و سوریه رو میگم ببینم به کدومش بیشتر واکنش نشون میدی نظرت؟!
_محسننننن اگه اسمشو ببری من میدونم و تو!
_خب مثلا چیکار میکنی؟!
_خب حالا دیگه بماند!
_بماند دیگه؟!
_اوهوم
خندید و آروم آروم و شمرده گفت
_سوریه!... پیتــ....
جیغ زدم و بالشت مبلو برداشتم و پرت کردم طرفش بلند زد زیر خنده انقدر خندید که از چشماش اشک اومد!
_خوشت میاد من حالم بد بشه ؟!
لبشو دندون گرفت و گفت
_وااای استغفرالله فقط میخوام بدونم حساسیتت نسبت به کدومش بیشتره همین!
#پارت۱۶۱
مامان و بابا و خاله و حسن اقا و فاطمه و شوهرش شب اومدن خونمون خیلی سعی کردم بی حال نشینم تا چیزی متوجه نشن!
یکم نشستن توی آشپزخونه بودم و میوه ها رو اماده میکردم محسن اومد توی آشپزخونه و گفت
_بیا برو بشین خانوم انقد زحمت نکش من خودم هستم!
لبخندی زدم و گفتم
_چشم اقا محسن:))
چشمکی زد و رفتم بیرون کنار فاطمه نشستم آروم اومد طرفم و گفت
_خب بگو ببینم چه خبره امشب هان؟!
_چه خبره؟!
_تو نمیدونی ؟!
_نه چیو
_باشه بابا خودتی
محسن از آشپزخونه اومد بیرون و میوه ها رو روی میز چید و نشست کنار بابا
بابا لبخندی زد و گفت
_خب اقا محسن خیره انشاالله گفتی مثل اینکه خبر داری برامون خبرت چیه؟!
محسن سرخ و سفید شد و یکم این پا و اون پا کرد و نگاهی به من کرد از سر و روش داشت عرق میچکید لبخندی بهش زدم و اروم گفتم بگو!
لبخندی زد و گفت
_چی بگم راسیتش تبریک میگم دارید بابا بزرگ میشید!
اینو گفت و خندید و سرشو انداخت پایین مامان و خاله از خوشحالی بلند شدن و اومدن طرفم و بغلم کردن فاطمه هم که اصلا روی پاهاش بند نبود زد به شونم و گفت
_حسنا چی میگه محسن؟! یعنی من دارم خاله میشم؟
خندیدم و گفتم
_شواهد اینو میگه
خندید و گفت
_واااای خدا بیا بغلم ببینمت
بابا و حسن اقا و همه تبریک گفتن خاله گفت
_کاش میگفتید دست خالی نمی اومدیم!
محسن گفت
_این چه حرفیه خیلی خوش اومدید
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۱۶:۵۸
حج شیخ ابوسعید
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد. تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند. شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.
شیخ گفت حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.
داستان کوتاه عاشقانه مرد تنها
مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد ، همسر به او اعتنایی نکرد ، حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد ، آرام رفت و روی مبل نسشت ، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد ، زن تلفن را برداشت ، صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است.
دیدن خدا
گویند عارفی قصد حج كرد.فرزندش از او پرسید: پدر كجا می خواهی بروی؟پدر گفت: به خانه خدایم.
پسر به تصور آن كه هر كس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند! پرسید: پدر! چرا مرا با خود نمی بری؟گفت: مناسب تو نیست.پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.
هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما كجاست؟پدر گفت: خدا در آسمان است.پسر بیفتاد و بمرد!پدر وحشت زده فریاد برآورد: آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم كجا رفت؟از گوشه خانه صدایی شنید كه می گفت: تو به زیارت خانه خدا آمدی و آن را درك كردی. او به دیدن خدا آمده بود و به سوی خدا رفت!
منبع: تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید ، خواجه عبدالله انصاری
عشق در جهنم
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان، بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد، نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد!هرکس به آنجا برسد، می تواند وارد شود.آن شخص وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت.پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده است؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند.. به درد و دلشان می رسد، حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند!!! دوزخ جای این کارهانیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.
نتیجه:با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۱۷:۳۷
بازارسال شده از کانال PDF
قــلــب ســوخــتــه.pdf
۸.۶۱ مگابایت
ژانر: #عاشقانه_هیجانی
تعداد صفحات: 2515
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalPDF
۱۷:۳۸
بازارسال شده از کانال PDF
نوازش.pdf
۱۴.۱۷ مگابایت
نویســنده : #دل_آرا_دشت_بهشت
ژانـر: #عاشقانه| #طنز | #معمایی | #پلیسی
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalPDF
۱۷:۳۸
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمذکر روز یک شنبه موجب فتح و نصرت می شود
ذکر روز یکشنبه صد مرتبهیا ذا الجلال و الاکرامای صاحب شکوه و بزرگواری
الّلهُمَّ صَلِّ عَلے مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم (خدایا رحمت فرست بر محمد و خاندان محمد)
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۱:۱۹
عشق پاکــ
#پارت۱۶۲
مامان اینا خونه رو تمیز کردن و رفتن محسن اومد کنارم نشست و گفت
وای حسنا خدا میدونه چقدر خجالت کشیدم!
_خجالت چرا؟!
_نمیدونم انگار خجالت میکشیدم بگم!
_من فدای اون حیای تو بشم اقا محسن:))
_خدانکنه خانومم ما نوکر شماییم
خندیدم و گفتم
_نفرمایید شما تاج سری
چهار ماهی از بارداریم میگذره و هر روز بیشتر اذیت میشم و محسن بیشتر از همیشه هوامو داره
توی اتاق دراز کشیده بودم که محسن اومد کنارم و گفت
_سلام خانومممم بیداری؟
لبخندی زدم و گفتم
_اره خوابم نبرد
نشستم محسن نشست روی تخت و گفت
_حسنا؛
_جان دلم؟!
همینجوری که سرش پایین بود نگاهی انداخت و گفت
_چرا خدا هر دفعه که میخوام یه چیزی بگم ته دلمو با کارای تو میلرزونه و دیگه نمیتونم اصلا حرفمو بزنم؟!
مبهم نگاهش کردم و گفتم
_یعنی چی؟!
_حسنا من باید برم ماموریت زنگ زدن گفتن ماموریت خیلیییی حساسی هستش و بهمون نیاز دارن به جان خودم نمیتونم نه بیارم جان محسن توام نه نیار و بزار من با خیال راحت برم!
اشک توی چشمام جمع شد و گفتم
_محسن تو این شرایط؟!
همینجوری که سرش پایین بود گفت
_میدونم به مولا میدونم اما حسنا اونا به ما نیاز دارن اگه ما نریم خدا میدونه چندتا زن مثل تو باردارن و تو اون وضعیت گیر کردن و به کمک ما نیاز دارن خدا رو خوش میاد؟!
پارت ۱۶۳
بغض سرار وجودم را گرفته بودم اما باید قوی باشم چون این طوری اون هم بهتر می تونه به کارش برسه ، با بغض اما محکم گفتم
قبول اول شوکه شده بود اما کم کم متوجه شد و یک هو غرق در آغوش امن مردی شدم که حال و هوایش زمینی نبود _نوکرتم به مولا لبخندی زدم و به زور تمام توانم را عزم کردم که کلماتی را که از جوابش واهمه داشتم را به زبان بیاورم_کی ؟ _بعد نماز صبح پس زمانی نمانده بود باید ساک کسی را آماده می کردم که معلوم نبود آیا برگشتی در کار است؟ آیا دیگر معجزهای می شود که نیمه ی وجودم را ببینم یا نه آخرین بار است ؟ و ذهنم پر از آیا های دیگر که نمی دانم جوابش چه خواهد شد ...و من می سپارمت به خدا و فدای بانوی دمشق که تمام زندگی ام و حتی فرزندم فدای او...توی اتاق داشت ساک اش رو جمع و جور می کرد . اشک هام بی مهابا از صورتم سبقت گرفته بودن رفتم و آبی به صورتم زدم و برگشتم دوست نداشتم اگر این آخرین دیدارمان هست هم با غم باشد و لحظه ای با شادی و به دور از هر اتفاقی که در راه است بگذرانیم رفتم و با قیافه ای که خیلی سعی داشتم شاد باشد دوربین را به دست گرفتم و سمتش رفتم _خوب اقاا محسن حرفی حدیثی هست برای فرزندتون بفرمایید
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۲۵
عشق پاکــ
#پارت۱۶۴
قهقهه ای سر داد که دلم زیر و رو شد
انشاالله که زیر سایه امام زمان باشه
_خب خب اسم ها اقاا محسن اگه دختر بود من اسمش رو میزارما
_نه نه نداشتیم حسنا خانم ها دختر بود باید من بگم
_اصلا حرفشم نزن
_من که زینب بابا صداش می کنم
_من که یسنا صداش می کنم
محسن گفت :_بیا و دست از کل کل بردار فردا روز فیلم ها رو ببینه حسنا خانم برامون بد میشه هاا
_اونطوری من میگم اگه پسر بود باید حسین باشه
_و اما می خوام دختر بود خانم مثل اسمش باشه
_چشم فرمانده دیگه
محسن با لبخند به دوربین نگاه کرد و گفت:_زینبم همیشه حواسم بهتون هست فکر نکنید نیستم ها...
چشم هام که تار شده بود قطع کردم و جو رو عوض کردم
چه زود گذشت ثانیه ها و دقیقه ها هم دست به دست هم داده بودند برای جدایی و شروع دلتنگی هایم...
ساعت سه و نیم و نیم ساعت دیگه عزم رفتن می کرد در پی سفری که برگشتی مجهول دارد ......
خدایا هر چی تو بخوای....
_محسن بیا تو این لباس می خوام ازت عکس داشته باشم...
_خب پس وایسا این کلاه رم بزارم
کلاه خاکی رنگی که دورش تویِ صورتش می افتاد رو روی سرش گذاشت..
چه ژستی هم گرفتی....!!!
خنده ای کرد
بگیر
بعد از چند تا عکس دوربین رو روی اُپن گذاشتم.
_محسن من چشم انتظارت می مونم مراقب خودت باش
دستشو روی چشمش گذاشت و گفت
_برو روی چشم حسنا خانم ، دعا برای ما یادت نره فقط
ساکش رو از روی زمین برداشت و به سمت در رفت... چادر رنگی ام رو سرم کردم و سینی به دست همراه اش رفتم .
_خوب حسنا جان دیگه سفارش نکنم عزیزم گریه ممنوع ، تنها هم نباش برو پیش مامان اینا
به روی هم گذاشتن پلک ها بسنده کردم چون توانایی جمله ساختن با کلماتی که دیگر از لغت نامه ام پر کشیدن را نداشتم
محکم سرم را بوسید و راهی شد ....
آبی را که در ظرف سفالی با گل یاس داشتم را ریختم و تا ناپدید شدن کاملش از مقابل چشمانم ، بر زمین افتاد و هزاران تیکه شد.....
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .
#پارت۱۶۵
رفتم آماده شدم برای رفتن به خونه مامان اینا
که یک هو گوشیم به صدا در اومد برداشتم اما صدایی نمی اومد
و بوق اشغال طنین انداز شد که نشون از قطع کردنش میداد
وا یعنی کی می تونست باشه ؟ خدا شفا بده چرا حرف نمیزد
صدای آیفون که بلند شد دیگه دست از فکر و خیال پردازی که کی ممکنه بوده باشه برداشتم و راهی شدم و در رو باز کردم
بابام بود رفتم جلو و سلام کردم و بابا
با خوش رویی جوابم رو داد
توی ماشین بعد از احوال پرسی
بابا پرسید _حسنا باباجان چیزی نمی خوای برات بگیرم بستنی چیزی ....
با آوردن اسم بستنی یاد آخرین باری که با محسن رفته بودیم بیرون افتادم
هوا سرد بود
و توی پارک در حال قدم زدن بودیم که ی بچه ی بامزه ای با بستنی وارد پارک شد
با دیدنش هوس کردم
_محسن ، محسن
یک هو برگشت سمتم
_جانم عزیزم چیزی شده ؟
_نه محسن اون رو نگاه کن
_کدوم ؟
_همون دیگه دختر بچه که روی تاب نشسته
_خب!
_خب داره محسن ؟
_نگو که توی این هوا می خوای برات بگیرم
_اهوم مگه غیر از اینه هوس کردم خب!
دستم رو نوازش گونه گرفت و گفت
نه عزیزم برات خوب نیست گلم سرما می خوری
با قهر سرم رو برگردوندم و گفتم
من اصلا از اینجا تکون نمی خورم تا نگیری اقا محسن!
اخمی بین ابرو هاش افتاد یعنی چی
_حسنا چرا اینجوری میکنی بچه شدی ؟!
نمی دونم چرا با این حرفش بغضی گلوم رو فشرد
با دیدن حالتم پوف کلافه ای کشید و گفت
خیلی خوب قهر نکن خانومم بریم به شرطی که خونه بخوری نه توی این هوای سرد باشه عزیزم؟
ذوق زده پریدم و گونش رو بوسیدم که حینی کشید و گفت
_حسنااااا یکی می بینتمون توی پارک زشته
زدم زیر خنده و خوشحال از اینکه به هدفم رسیدم دستشو محکم گرفتم.....
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۲۷
عشق پاکــ
#پارت۱۶۶
با صدای بابا از فکر بیرون آمدم
-حسناااا بابا کجایی دوساعته دارم صدات میکنم
- رسیدیم خونه پیاده شو که مامانت منتظرته
- از ماشین پیاده شدم در و برام باز کردن
-وارد خونه شدم با دیدن مامان که با لبخند داره منو نگا میکنه بهش سلام دادم
-سلام مامان جونم خوبی ،سلام دختر قشنگم خوش آمدی
- مرسی مامان جونم فاطمه خوبه علی داداش کجاست دلم براش تنگ شده بود
- رفته مدرسه الاناست که تعطیل بشه بیاد خونه
- من برم بالا لباسامو عوض کنم میام پیشتون
- رفتم بالا تو اتاق لباسای بیرونمو با لباسای خونگی عوض کردم به فکر محسن بودم که الان کجاست چند روزه زنگ نزده بهم
- رفتم پایین مامانو صدا زدم ماماننننن کجایی
- تو اشپز خونه ام دارم ناهار درست میکنم
- خوب دخترم واسه بچه اسم انتخاب کردین ؟...
-نه مامان قرار شود اگه دختر بود اسمشو بزاریم زینب اگه پسر بود اسمشو بزاریم حسین...
#پارت۱۶۷
- از فاطمه چهخبر ؟...، اونم با نامزدش رفتن بیرون بگردن ، امیر علی رو واسه شام دعوت کردم بیاد
- صدای باز شدن در اومد علی با ذوق به سمتم دویدو گفت: سلام آبجی حسناااا ، سلام عزیز دلم خسته نباشی
-علی روبه مامان کرد سلام مامان جونم خسته نباشی ناهار چی داریم
- سلام پسرگلم خسته نباشید ناهار قیمه داریم
آخ جوووون قیمه با سیب زمینی سرخ کرده ...
مامان خندید و گفت
از دست تو برو فعلا دست و صورتت رو یه اب بزن علی اقا....
- علی با ذوق رفت بالا و گفت
چشم مامان جونم،
راستی مامان یعنی آبجی حسنا قرار پیشمون بمونه؟
بلههههه قرارِ یه هفته پیشمون بمونه
- از اشپز خونه اومدم بیرونخنده ای کردم اما از نبودن و دوری محسن نای خنده واقعی روی لب اوردن نداشتم...رفتم و لپ علی رو کشیدم و گفتم
حالا واقعاً از اینکه من قرارِ کنارت باشم خوشحالی یا اینکه هی اذیتم کنی هااا راستشو بگو :))
بلند خندید و گفت
اه تو دوباره فهمیدی من چه نقشه ای تو ذهنم ریخته بودم برات...
زدم تو شونش و گفتم
بچه پرو بزار محسن بیاد درستت میکنم
دستاشو به نشونه تسلیم بالا اورد و گفت
_باشه باشه ببخشید اصلا ما کی باشیم شما رو اذیت کنیم شما چشم مایی
مامان از پایین گفت
_علی بسه دیگه برو دستاتو بشور بیا انقدرم بچمو اذیتش نکن...
علی شونه ای بالا انداخت و رفت سمت سرویس..
نگاهی به مامان کردم و گفتم
مامان من میرم یکم استراحت کنم
مامان لبخند گرمی بهم زد و گفت
_اره مادر برو یکم استراحت کن واسه خودت و بچه خوب نیست انقدر غصه بخوریا محسن مگه کجا رفته دفعه اولشم نیست که برو عزیزم حداقل به اون طفل معصوم رحم کن ...
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم
_چشم مامان غصه نمیخورم که خیالتون راحت
رفتم سمت اتاقی که توش کلی خاطره داشتم
- رو تختم دراز کشیدم گوشیمو روشن کردم به محسن پیام دادم
-سلام عزیزم کی بر میگردی ؟ بالای اسمش زده بود آخرین بازدید یه هفته پیش ...
پوفی کشیدم و با دلی غصه دار از اینکه یه هفته ای خبری از جگر گوشه ام نداشتم داشت گلومو خفه میکرد با زور بغض چشمامو بستم....
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۲۸
عشق پاکــ
#پارت۱۶۸
- چشمامو باز کردم چشمم به ساعت گوشیم افتاد ساعت نزدیکای اذان بود بهسختی از رو تخت بلند شدم رفتم پایین وضو گرفتم و رفتم سجادمو پهن کردم تا یکم با خدا حرف بزم بلکه دل اشوب و بی قرارم کمی آروم بگیره...
صفحه اول قران رو رو به سقف اتاقم کردم و گفتم خداجونم حالا که خودم از محسنم خبری ندارم و دستم کوتاه تر از این حرفاس که بخوام خبری ازش پیدا کنم خدایا خودت یه خبری از محسنم بده خیلی بی قرارشم...🥺
با تک تک بی قراری هایی که از دوری محسن داشتم بچم هم با من همراهی میکرد و انگار که اونم آروم و قرار نداشت...
اخه محسن همه وجود منه جونم به جونش بنده قلبم به قلبش بنده بدون محسنم نمیتونم زندگی کنم خدایا زندگیمو ازم نگیر خدایا این حجم دلشوره و بی قراری رو ازم بگیر اما فقط محسنمو بهم برگردون....
چشمامو بستم و آروم مزه شور روی لب هامو پاک کردم و قرآن رو باز کردم...
- صفحه قران که باز شد با دیدن آیه بدنم لرزید با خوندن این آیه توی حجمی از سیل اشک هایم غرق شدم ..
تپش قلبم بالا رفت و حس کردم دنیا رو سرم خراب شد اتاقم دور سرم میچرخید و بدنم یخ کرد...
-(و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لاتشعرون(169 آلعمران) و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند ، مردگانی هستند، بلکه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند. شهید همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حیات جاری در سطح طبیعت به حیات پشت پرده آن می باشد
بعد از قرآن خوندن در اتاق باز شد مامان اومد سمتم گفت : چیشده قربونت برم الهی چرا اینجوری میکنی با خودتمامان رو که دیدم پریدم توی آغوشش و بلند بلند هق هق کردممامان هم کنارم نشست و اونم با من اشک ریخت هر کاری کرد آروم نگرفتم انقدر گریه کردم تا یک آن جلوی چشمام سیاه شد...
چشامو که باز کردم با اولین چیزی که رو به رو شدم سفیدی سقف بود
_محسنو دیدم کنار تخت نشسته و
_سلامممم خانومم خوبی قشنگم
دستمو که تکون دادم با سوزش دستم تصویر محسن از جلو روم محو شد چشام تر شد که چهقدر دلم برای محبتش مهربونیاش خانومم گفتناش تنگ شده
- با باز شدن در فکر کردم محسنمه با دیدن مامان که با روی خوشی به سمتم میاد .
-سلام یکی یه دونه مامان خوبی دخترم ؟🫠
- بهترم مامان جان . منو چرا اوردین بیمارستان
نزدیک زایمانت نگران شدم تو خواب از درد هزیون میگفتی
مامان محسنم زنگ نزد ؟ گوشیم گوشیم کجاست بده یه زنگ به محسنم بزنم
-خیلی خوب آروم باش تو دراز بکش الان گوشیتم میرم میارم
_با رفتن مامان تو دلم آشوبی برپا شد نکنه برا محسنم اتفاقی افتاده باشه نکنه خدا ازم گرفتتش واییییییییییی نه من بدون محسنم میمیرم
اولین چیزی که به ذهنم رسید پیام دادن به محسنم بود
سلام آقای خونم کجایی چرا نمیای قرار بود آخر این هفته بچمون به دنیا بیاد باهم ببریم خونه مراقبش باشیم
محسنم
_با دیدن آخرین بازدید چشمام تر شد تو ی این روزا دلتنگی چه سخته برای منی که سالها با مرد زندگیم زندگی کردم
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۲۹
عشق پاک
داشتم با خدا رازو نیاز میکردم درد دلم شروع شد قران از دست افتاد مامان که کنار تخت نشسته بود فهمیده بود وقت زایمان رفت پرستار صدا بزنه
-پرستاررررر پرستار بچم بچم داره از درد به خودش میپیچه
_پرستار با چند تا از دکترای سفید پوش آمدن بالای سرم دکتر گفت وقت زایمانشه انتقالش بدین اتاق عمل دردم هی میگرفت هی ول میکرد
همزمان با برگشتن محسنم قرار بود فردا زایمان کنم خدایا خودت کمکم کن بچه ام صحیح و سالم به دنیا بیاد
- با صدای بچه از خواب بیدار شدم 🥺 به صورتش که نگاه کردم یاد محسنم افتادم قیافش کپی محسنم بود 🥺- مامانم با چشمای گریون بالا سرم وایستاده بود
_آره دخترم گریه شوقه
-چشامو بستم بعد ۹ نه ماه یکم استراحت لازم داشتم
بیمارستان بقیه الله ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه بعد ظهر ....
- توی خواب یه مردی شبیه محسنم بود صداش زدم اما برنگشت
-از محسن خبر دارین ؟ میدونین کجاست جواب پیامای منو نمیده
-رفیق شهید محسنم برگشت و گفت : آقا محسن جاش خوبه یه چند ماه دیگه مهمون ما میشه ..
-همین که میخواستم حرفی بزنم از خواب بیدار شدم
- پرستار با بچه آمد ، گفت ,:مامان خوشگله نمیخوای به بچتون شیر بدی 🥺؟
-پرستار بچه رو داد بغلم بچه رو شیر بدم ....
-بچه که خوابید دادم دست پرستار بزار رو تختش
-به آسمون ابی
-غروب آفتابی که به دلم نوای میداد نوای دلتنگی ، گفتم دل تنگی دلم برای محسنم مرد زندگیم تنگ شده بود.
- بهسمت تخت رفتم و دراز کشیدم چشمام از دلتنگ بودن خسته شده بود چشمامو بستم .، خوابیدم
-صبح ساعتای ۹ ونیم بود دکتر مرخصم کرد برم خونه ..
-مامان هر چی اصرار کرد گفتم نه مادر من میرم خونه خودم خاله هم بهم کمک میکنه ...
-باشه پس من میرم فردا صبح که بابات میره سرکار سرراه منم میاره اینجا
سوریه ساعت ۵:۳۰ صبح
- پوتینمو گذاشتم زیر سرم تو. فکر بچمون بودم که پسره یا دختر عروسک بخرم یا ماشین 🧸
-کجایی کاکا تو فکری ؟
- تو فکر خانوادمم قرار بچم این هفته به دنیا بیاد 🥺
-خوب برو مرخصی ما هستیم بچههای پشتیبانی هستن
-مرخصی تو این اوضاع جنگ. برم مرخصی که تک تک بچه هارو شهید کننن
- داشتم حرف میزدم
-گفت آقا محسن دیشب که یه چُرت کوتاه میزدم توی خوابم دیدم یه زنی مسن امده پیشمو بهم از شهادتم گفت 🥺
-گفتم خیره علی جان ایشالله شماهم شهید میشی دیدم آنتن اینجا خوبه پاشدم یه زنگ به حسنا خانوم بزنم بچه ها من یه زنگ به خانومم بزنم میام ادامه صحبت هامون
-الو حسنا جاننن سلام خانوم خوبی عزیزم.... چی بچه به دنیا آمده خودت خوبی حسنا جان بچه خوبه خوب خدارو شکر الهی من قربون صدات بشم نگران نباش جام خوبه کناره بچه ها سلام میرسونن بلههههه براش خریدم فقط دو مدله چون نمیدونستم بچه پسره یا دختر اسمش ؟ اسمش میزاریم زینب بابا 🥺
-سلام مادر خوبی فداتشم نه قربونت آره خیالتون راحت راحت ایشالله یکم اوضاع خوب بشه چشم میام
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۳۱
عشق پاک
ایران ساعت ۱۴:۳۰ ظهر
-دو روز از آمدنم به خونه گذشته بود داشتم برا بچم فرنی درست میکردم که خاله زنگ خونه رو زد
-حسناااا جان مادر بیا این سوپبگیر بخور برات خوبه دخترم
-ای واییییییییییی خاله شما چرا زحمت کشیدی خودم یهچیزی درست میکردم -بخور بدنت قوی بشه که بتونی به بچم شیر بدی
- بیا یکم بشین باهم حرف بزنیم
-نه دخترم برم کلی کار دارم شام درست نکردم
-همین که خاله داشت میرفت پایین گوشیم زنگ خورد
-محسنم
-سلام محسنم خوبی آقا به لطف شما خوبم .... بچمون بلاخره بهدنیا آمد
- گوشی رو دادم دست خاله خاله گوشی رو گذاشت رو گوشش
-سلام پسرم خوبی مادر جات راحته خیالم راحت باشه خدایا پسرمو سپردم به تو بعد حضرت زینب کی بر میگردی محسن جان باشه پس اوضاع اونجا درست شد بیا سوریه ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه ظهر
- نزدیکای ظهر بود وقتی نماز تموم شود همه از نماز خونه رفتن بیرون تنها منو علی موندیم تا با خدا کمی راز و نیاز کنیم وسط راز و نیاز با خدا بودیم که یکی از بچه های تیم پشتبانی آمد
-اقاااا محسن آقا محسن. حمله شده چند تن از گروه داعشی ها بهمون حمله کردن
-یاحسین بریم علی جان بیا بریم به بهشون کمک کنیم
-چشم آقا محسن آمدم
- صلاحمو بر داشتم تیر اولو زدم خورد تو مغزش حقش بود
-دمت گرم آقا محسن دمت گرم الله اکبر الله اکبر
حواسم به علی بود که تیر اصابت کرد به قفسه سینه ام افتادم زمین
- پا شو آقا محسن پاشو فرمانده پاشو پاشو شیر مرد جهان
-من با خنده و خونریزی زیاد از قفسه سینم میخندیدم به علی نگاه کردم و با نفس نفس گفتم علی ج.. ااا نننن نگ فتم. به. م ن نگ و. ف ر م ا ن د ه
'علی گفت: بزار برات مداحی بخونم
- دم اخری یه چیزی بگم خیلی دوست داشتم الان بچمو ببینم و بغلش کنم
-بخونم مداحی رو آقا محسن
- بخ ون عل. ی ج. ان
از دهنم خون میریخت بیرون و علی شروع کرد به مداحی که همیشه براشون میخوندم
-بلند شو علمدار علم رو بلند کن؛ بازم پرچم حرم رو بلند کن
واسه بچه های که چشم انتظارن؛ میخوان مثل من سر رو شونت بزارن
واسم تکیه گاهی به تو تکیه کردم؛ تو از خیمه رفتی چقدر گریه کردم
(علی هم رزم محسن )
-چشماشو بستم رفتی آقا محسن رفتی پیش رفقامون سلام منو هم به ارباب برسون
- از بچه های تیم آمدن آقا محسنو بردن آماده کنن ببرنش ایران
(از زبان حسنا) - اولای صبح بود داشتم با خدا رازو و نیاز میکردم دلم یهو آشوب شود نکنه واسه محسنم اتفاقی افتاد
-زینب هرچی بغلش کردم آروم نمیشد چی شده مامان چرا گریه میکنی عزیزکم با قربون صدقه های من بلاخره آروم شود خوابید
-ساعت نزدیکای ۶ صبح بود گوشیم ورداشتم وصل کردم
-الو بفرمایین ؟
-سلام خواهر من از معراج شهدا زنگ میزنم میخواستم خبری رو بهتون بدم
-خبر ؟چه خبری ؟
-خبر شهادت همسرتون اقای محسن رضایی - با شنیدن اسم محسنم دیگه صدایی نشدیم فقط آخرین تصویری که از رفتنش به سوریه بود به یاد آوردم
-خدافظ حسناااا خانومم مراقب خودت باشیاااا زود بر میگردم زود بر میگردمممممم
-با صدای اون آقا به خودم آمدم با گریه گفتم کی میارنش ؟
- فردا صبح از سوریه میارنش ایران
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۳۲
عشق پاک
-باورش برام سخته که بعد دوسال مرد زندگیم از پیش بره با اشک و بغضی که راه گلومو بسته بود قاب عکسمون ورداشتمو با محسنم حرف زدم
-تو قول دادی قول دادی زود برمیگردی چرا قولت شکوندی محسنم چرااا
-چیشده حسنا جانم چیشده دخترکم چرا اینجوری گریه میکنی
-خالههههه
- خاله پسرت شهید شدو رفت رفت منو تورو تنها گذاشت
- گوشیم دوباره زنگ خورد بلند شدم گوشیمو وصل کردم
-حالم خوب نبود نبودن محسن دیونه ام میکرد
-گوشی بده من حسنا جان شما حالت خوب نیست سلام پسرم خوبی عروسم راست میگه پسرم شهید شده
-ممنون پسرم خدا نگه دار
- پاشو حسنا جان پاشو دخترم پاشو حاضر شو زینبم آماده کن بریم پسرم داره میاد جیگر گوشم داره میاد
-با اشک حاضر شدم وارد اتاق زینبم شدم به چشمای بچم نگا کردم چشماش شبیه چشمای محسنم بود چادرمو سر کردم و زینب و بغلش کردم رفتم پایین سوار شدیم به سمت گلزار شهدا رفتیم
تهران گلزار شهدا ساعت ۹ونیم
-پیاده که شدم زینب و دادم بغل مامان محسنم آوردن پاهام همراهیم نمیکردن تا پیش محسنم برم با اشک یواش یواش به سمتش رفتم و به تابوتش رسیدم
-سلام محسنم سلام مرد زندگیم
-زینبو از بغل مامان گرفتم یادته موقع رفتن گفتی اگه دختر شد میزاریم زینب اگه پسر شد اسمشو میزاریم محمد حسین
-زینبو دادم به مامان چشمام جایی رو نمیدید و با دستام تابوتش لمس میکردم حالم خوب نبود
-مداح شروع کرد به خوندن ! شهیدِ بی سر اومد…
وای! لاله ی پرپر اومد…
وای! تنش شبیه؛ جسمِ علیِ اکبر، اومد
عجب محرمی شد، امسال!
شهیدِ بی سرم، برگشته…
بیایید بریم، به استقبالش… مدافعِ حرم برگشته…
عجب محرمی شد، امسال!
شهیدِ بی سرم، برگشته…
بیایید بریم، به استقبالش… مدافعِ حرم برگشته
وای! شهیدِ بی سر اومد…●
وای! لاله ی پرپر اومد…●
وای! شهیدِ بی سر اومد
وای! لاله ی پرپر اومد…
وای! تنش شبیه؛ جسمِ علی اکبر
-باخوندن مداحی جیگرم پاره پاره شد
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۳۳
عشق پاک
-مراسم که تموم شد با خودم گفتم چه جوری این چند سالو تنها باشم
-
-کنم و ببرم مدرسه وقتی بزرگ بشه من چی بهش بگم
-محسنم پاشو پاشو حرف بزن. پاشو عزیزم پاشو جواب دلمو بده دلی که بعد دوسال بدون تو شکسته میشه
- صبح ساعتای ۶ونیم نمازمو خوندم زینب قرار بود از طرف مدرسه برن گلزار دلم برا زینبم میسوزه نمیدونست باباش شهید شده و ساعت ۷ راهی مدرسه اش کردم مدرسه زینب یه کوچه از خونه ما بالا تر بود
- خدافظ مامان زود بر میگردم خیالت راحت مراقب خودت باشیا
- موقع خدافظی بازینب منو یاد آخرین خدافظی با مرد زندگیم بود
- چادرمو در آوردم قرار بود بعد اینکه زینب از اردو برگشت بهش بگم پدرش شهید شده
-نزدیک غروب تلفنم زنگ خورد بله بفرمایین
- سلام خانم رضایی من معلم زینب جان هستم از بیمارستان زنگ میزنم سر مزار همسرتون بودیم که یکی از بچه ها به زینب جان گفت پدرش شهید شده زینب حالش بد شود ماهم بردیمش بیمارستان نزدیک گلزار. خودتونو برسونید حال زینب خوب نیست بردنش ای سیو
- کدوم بیمارستان ؟
-بیمارستان حضرت مهدی
- چادرمو سر کردمو سریع یه تاکسی به سمت بیمارستان گرفتم سوار تاکسی شدم سلام آقا برین بهسمت بیمارستان حضرت مهدی با استرس به سمت بخش پذیرش رفتم سلام خانوم یه دختری رو آوردن اینجا اسمش زینب رضایی
-طبقه دوم دست راست
-ممنون خانم خدایا خودت بچمو نگه دار معلم زینب دیدم به سمتش رفتم سلام خانم دارابی حال بچم چهطور دکترا چی گفتن کی بهوش میاد
-آروم باشید خانم رضایی با دکترش حرف زدم فقط ... سکته خفیف بود
-خانم دارابی من به شما گفتم زینبو نبرین سمت قبر باباش اون خبر نداره که باباش شهید شده
- زینب از اون روز تا الان بیدار نشد دکترا گفتن با دستگاه نفس میکشه و زیاد زنده نمیمونه موقع نماز با خدا رازو نیاز میکردم دستگاه کنار تخت زینبم صدای رفتنش پیش باباشو میداد
-خانم پرستار خانم پرستار بچممم بچمم حالش خوب نیست
-دکترا آمدن ولی زینبم رفته بود رفته پیش باباش و منو تنها گذاشته بود رفتن محسنم هنوز برام غم
-سنگینی بود حالا غم زینبم بهش اضافه شد نبود هر دوتاشون منو داغون میکرد
- دستگاه کنارشون خاموش کردن روی زینبم ملافه سفید کشیدن
-خانم متاسفانه ما تلاشمون کردیم
-من دوتا از عزیزانمو از دست دادم
چند ماه بعد .......
-بعد از نماز ظهر رفتم سر مزار محسنم -سلام محسنم خوبی عزیزکم زینبم خوبه جاش راحته بی قراری نمیکنه دلم واسه هر دوتاتون تنگ شده
-اشکای رو صورتمو پاک کردم خوب محسن جان من برم باز خاله زنگ میزنه میگه توکجا رفتی باز دختر نگفتم هر جا میری تنهایی نرو به منم بگو
-به سمت خونه رفتم هوا پاییزی بود این هوا مملو از خاطرات عاشقانه من با مرد زندگیم بود
- توی این هوا حس عجیبی داشتم یه لحضه تو رویای های خودم غرق شدم و محسنم و جلو م دیدم
-حسنااااا ... سلام خانمممم آمدم ازت استقبال کنم
-دیدم دستاشو باز کرد تا بغلش کنم 🫂 بهسمتش آروم آروم قدم
-حسنااااااا چشمام و بستم و دیگه چیزی ندیدم
-حسنا خالههههه چشاتو باز کن
پایان داستان
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۳۵
مخاطبان گرامی در این گروه می توانید نظرات خود را در مورد رمان های و کانال رمان درج فرمایید تا زمانیکه دیدگاه کانال فعال شود.
نظراتتون در مورد رمان رو بگید برامون
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۹:۳۶
لطفا با عضویت در این کانال از ما حمایت کنید.https://ble.ir/CanalRoman
۱۲:۳۵
۱۲:۳۵
۱۲:۳۵
۱۲:۳۵