بله | کانال چند سطر کــ♡ـتاب
عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

۲۱۷عضو
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےاز آن‌جایی که خواندن تاریخ برایم سخت و نفس‌گیر است، این کتاب مثل قندی در دهان، ذهنم را شیرین می‌کند.ابتدا به کندی پیش می‌رفتم و حتی کلافه بودم و تصمیم داشتم آن را کنار بگذارم؛ اما نمی‌دانم صفحه‌ی چند آن بودم که در دل داستان غرق شدم و ادامه ندادنش تقریباً برایم ناممکن شد.این کتاب جزئیات تاریخی فراوانی ندارد، اما روایت داستانیِ آن و جای گرفتن تاریخ در بطن ماجرا، کتاب را خواندنی کرده است. با آن می‌توانی در قصر باشی اما دلت برای زندگی آزاد تنگ شود، تا آنجا که قصر برایت حکم زندان بگیرد. می‌توانی عاشق مردی باشی که با شناختن اولاد حضرت زهرا(س)، عشقت به نفرت تبدیل شود. یا حتی می‌توانی زن باشی و از رجعت‌کنندگان زمان ظهور.می‌توانی سمیه باشی و عمار تربیت کنیقَنوا باشی و تمام دارایی‌ات—که پدرت است—را در راه ایمان فدا کنیامّ‌خالدی باشی که جز خانه‌ی اهل‌بیت، پناهی نداردیا عبّاسه‌ای که جرم مخالفت‌ آن‌قدر سنگین است که حتی خاطرات کودکی و رابطه‌ی خواهری با هارون نیز مانع زنده‌به‌گور شدنت نمی‌شود.می‌توانی صیانه باشی؛ کنیزک ایرانی‌ای که باید ایمانش را در سینه پنهان کند و وقتی همسرش کشته می‌شود چنان استوار بماند که در قصرِ فرعونِ زمان به جرم خیانت محکوم نشود. اما در پایان، چنان بر ایمان و عشقش پایدار بماند که نخست فرزندانش و سپس خودش در دیگِ مِسِ گداخته ذوب شوند.همه‌ی آن‌ها در یک جرم شریک بودند: عشق به اهل‌بیت.و سه کلمه‌ای که در ذهنم ماند، همین بود: عشق، ایمان، مرگ.این کتاب از زنانی بزرگ سخن می‌گوید؛ زنانی که پس از آشنایی با آنان خدا را شاکرم که در بهترین بخش تاریخ و در آسان‌ترین و آرام‌ترین شرایط زندگی می‌کنم و شیعه بودنم را فریاد می‌زنم و به آن افتخار می‌کنم؛ چرا که آنان در عمل ثابت کردند چیزی که من حتی طاقت خواندنش را ندارم.نمی‌دانم اگر در آن زمان زندگی می‌کردم، مسلمان می‌ماندم یا نه.نمی‌دانم عاقبتم چون آنان ختم به خیر می‌شد یا نه.و حتی بالاتر از آن، نمی‌دانم در رکاب امام زمانم قرار می‌گرفتم یا نه...اما امیدوارم.و دعای پرتکرار استادم را بارها زیر لب تکرار می‌کنم:اللهمَّ الحِقنا به
undefined#من_برمی‌گردمundefined<img style=" />undefined فاطمه دولتیانتشارات کتاب جمکرانhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#روایت_تاریخ

۱۰:۴۴

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

undefinedاز سوی خدا انس که نه حوریه آمدundefinedاز بهر شفاعت به قیامت،به جهان شافعه آمدundefinedامشب ز محمد نزد دامان خدیجهundefinedانگیزه خلق دوجهان فاطمه آمد
undefinedundefinedundefinedولادت برترین بانوی جهان حضرت فاطمه‌الزهرا سلام الله علیها و روز مادر مبارک بادundefinedundefinedundefined
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےکتاب را که شروع کردم به خواندن، از همان سبک و سیاق و قلمش اصلاً خوشم نیامد.از یک طرف می‌خواستم بگذارمش کنار، از طرف دیگر کنجکاوی‌ام رهایم نمی‌کرد.به‌هرحال، کتاب را به کندی ورق می‌زدم.داستان درباره‌ی سه دوستی است که برای تفریح به شمال رفته‌اند؛از دود و قلیان گرفتهتا آشنایی با یک جمع دوستانه…کتاب درباره‌ی «تربیت» است، اما نه آن تربیتی که در کلاس‌ها می‌گویند.درباره‌ی آدم‌شدن است، اما نه با نسخه‌های فردی و شخصی.تنها درسی که توانستم از آن بگیرم این بود که:آدم، پیش از آن‌که ساخته‌ی اراده‌ی خودش باشد،ساخته‌ی «جمعی» است که در آن زندگی می‌کند.تأثیر جمع، اغلب آرام و نامرئی است؛جمع‌ها، با شوخی‌ها، با تأییدهای کوچک، با سکوت‌ها و حتی با نگاه‌ها، آرام‌آرام شخصیت انسان را می‌سازند.کتاب را به پایان رساندم، اما توقّعم بیشتر از پایانی بود که داشت.اگر کسی از من بپرسد این کتاب را بخواند یا نه،می‌گویم:نخوان…کتاب‌های زیاد و زیبای دیگری هستند که خواندنشان ارزشمندتر است.کتاب زندگی‌نامه شهدا، مانند شاهرخ نامه، نود و نهمین نفر...
undefined#یک_زندگی_دسته_جمعی-کوره آدم سازیundefined<img style=" />undefinedمحمدعلی رکنیانتشارات نشر معارفhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب

۳:۳۷

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےجلد کتاب را که دیدم، هیچ کششی برای دست گرفتنش نداشتم؛ چه برسد به باز کردنش و خواندن چند خط از آن. اگر نوشته‌ی روی جلد نبود—«گزیده‌ای از بیانات حضرت آقا…»—شاید هیچ‌وقت سراغش نمی‌رفتم.تمام فصل‌ها را، درست مثل اسمش، می‌شد جرعه‌جرعه نوشید و کتاب را پیش برد. هر بار که کتابی از این جنس می‌خوانم، یادم می‌آید پدری دارم که می‌توانم خودم را در آغوشش بیندازم و از تک‌تک جملاتش بهره ببرم.بعد از خواندن هر فصل، بیشتر متوجه می‌شدم که چقدر به گفتارهای پدرانه‌ی آقا، در هر زمان، نیاز دارم؛ سخنانی که امید را در دل زنده می‌کند. آنجا که می‌فرمایند:نسل جوان را باید وادار و امیدوار به حرکت کرد. ناامیدی درد بزرگی است. برای نابود کردن یک ملت، از همه‌ی وسایل مؤثرتر، ناامید کردن آن ملت است. ملتی را ناامید کنید، نابود می‌شود. وقتی امید نباشد، حرکت و نشاطی هم نیست و وقتی حرکت و نشاط نباشد، آینده‌ای در کار نخواهد بود. ما دلیلی برای ناامیدی نداریم؛ صد دلیل برای امید داریم.یا در بحث دشمن‌شناسی؛ بی‌نظیر است. آقا حتی در سال ۷۰، مسائل را چنان دقیق بیان می‌کنند که امروز هم کاملاً روشن و قابل فهم است:هر حرکتی که منجر به این شود نسل جوان احساس کند باید از صحنه‌ی مقاومت کناره بگیرد، با واسطه یا بی‌واسطه مربوط به آمریکا و نظام استکباری است؛ این یک معیار کلی است. هر کاری که در کشورهای دیگر کردند، اینجا هم می‌خواهند بکنند: سرگرم کردن جوانان به مسائل جنسی و شخصی، آلوده کردنشان به مواد مخدر و مسکر، منحرف کردن ذهنشان از آرمان‌های انقلابی و اهداف اصلی، متوجه کردن آن‌ها به اهداف کوچک و جزئی و صنفی، متزلزل کردن ایمان نسل جوان به اسلام، به اصول انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و حتی به امام، و بی‌رنگ و بی‌اثر جلوه دادن هر آنچه برای این مبارزه‌ی عظیم لازم است.آقا خوب می‌داند حتی شبیه فرزندانش را در هیچ‌جای عالم نمی‌توان یافت. وضعیت امروز کشور، دقیقاً همان است که ایشان در سال ۸۶ فرموده‌اند: اگر این ملت بتواند خودش را به قله‌های پیشرفت، علم و ترقی برساند، یک دروازه‌ی عظیم پیشِ روی ملت‌ها برای حرکت به سمت معنویت باز می‌شود.لذا کارشکنی می‌کنند، مخالفت می‌کنند، تبلیغات سوء به راه می‌اندازند، تحقیر می‌کنند و از فشارهای سیاسی و اقتصادی استفاده می‌کنند تا این ملت به آن مقصود نرسد؛ اما عزم ما و عزم این ملت، عزمی راسخ است و راه را ادامه می‌دهد. اینجاست که نقش نیروی جوان خودش را نشان می‌دهد: جوانِ مؤمن، لبریز از امید، دارای اعتمادبه‌نفس؛ جوانی که به ابتکار، استعداد و خلاقیت خود ایمان دارد و با نشاط و نیروی جوانی می‌تواند در برداشتن این بار عظیم و پیش بردن این گردونه‌ی بزرگ نقش ایفا کند.همه‌ی سعی دشمنان ما این است که این عناصر زنده‌کننده و پیش‌برنده را از جوان‌های ما بگیرند؛ ایمانشان را بگیرند، اعتمادبه‌نفسشان را بگیرند؛ همان‌طور که در دوره‌ی طاغوت موفق شده بودند. جوان آن روز ما اعتمادبه‌نفس نداشت و خودش را به‌طور غریزی و شبه‌غریزی کوچک‌تر و حقیرتر از یک جوان اروپایی می‌دانست؛ در حالی‌ که جوان اروپایی چیست و کیست؟ موجودی سرشار از عقده‌های روحی، مشکلات روانی و گرفتاری‌های گوناگون مادی و معنوی.کتاب که تمام شد، آرامشی داشتم. آرامشی از جنس امید، و این اطمینان که اگر گوش بدهی، هنوز هم می‌شود راه را پیدا کرد.
undefined#جرعه_ها- گزیده بیانات رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی)undefined<img style=" />undefinedحسن قدوسی‌زادهانتشارات‌ نشر معارفhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#سخنرانی#بیانات_حضرت_آیت‌الله_خامنه‌ای

۱۱:۴۵

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

undefinedundefinedدر فضیلت ماه رجب المرجب همین بس که مَطلع آن با ولادت پنجمین کوکب تابناک آسمان ولایت و امامت، حضرت امام محمد باقر (علیه‌السلام) پیوند خورده است.undefinedundefinedundefined(حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله‌العالی))undefined
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےدو کتاب «شنبه آرام» و «پرواز پای دماوند» را خوانده بودم، اما کتابی که واقعاً با آن، شهید را شناختم، همین کتاب بود. صد حیف که هرچقدر گشتم، نسخه‌ی چاپی‌اش را پیدا نکردم.این کتاب، دیر اما درست، مرا به او رساند.بخش‌هایی که از زبان همسر شهید روایت می‌شود، حال‌وهوایی شبیه «شنبه آرام» دارد، اما کامل‌تر، صمیمی‌تر و ملموس‌تر.آن نوشته‌ی آغازین… که از زبان فرزند شهید است؛ شاید کامل‌ترین و اثرگذارترین شروعی باشد که می‌شد برای شناخت این شهید نوشت.و دستاوردهایی که نام او آرام و بی‌ادعا، پشت بسیاری از آن‌ها ایستاده است:- رونمایی از «ساتب»، توپ لیزری ایران برای دفاع از اماکن حساس کشور- ساخت واکسن کرونای صد درصد ایرانی- ارتقا رتبه علمی ایران از ۵۲ به ۱۵ در دنیا- ماهواره نور با ماهواره بر سه مرحله ای قاصد به مدار ۴۲۵ کیلومتری زمین رفت.- تحویل پرنده های بدون سرنشین خاص به نیروی هوایی ارتش- رتبه ششم ایران در سلولهای بنیادی و رتبه هشتم در شبیه سازی حیوانات- ایران با شبیه سازی نخستین گله بز موفق به کسب رتبه اول و بالاترین نرخ موفقیت در شبیه سازی این حیوان در دنیا - مجهز کردن سامانه سوم خرداد به یک سیستم جست و جو و کشف هدف اپتیکی- زیر دریایی فاتح با بهره مندی از ۷۶ عنوان فناوری روز دنیا- ایران یکی از کشورهای پیشتاز در عرصه پزشکی هسته‌ای و کسب رتبه اول در بین کشورهای غرب آسیا در این حوزهنقل‌قولِ بعد از آن، آدم را به فکر فرو میبرد.عاموس یادلین، رئیس سابق اطلاعات اسرائیل، گفته است:«محسن فخری‌زاده غیرقابل‌جایگزین است؛ او به‌اندازه‌ی عماد مغنیه و قاسم سلیمانی، مهره‌ای استراتژیک برای نظام ایران بود.»بعد از خواندن کتاب، تازه فهمیدم دشمن خوب می‌داند چه کسی برایش خطرناک است.آن‌ها می‌دانستند ترورِ او فقط به‌خاطر دانشمند هسته‌ای بودنش نبود؛ خطر، در خودِ او بود.آشنایی با او برایم ارزشمند بود، اما حسرتِ دیر رسیدن، پررنگ‌تر است.تا پیش از این، محسن فخری‌زاده برای من فقط یک عنوان بود؛ اما حالا، نامش فقط یک نام نیست؛مجموعه‌ای از نقش‌ها و معناهاست:انسان، دانشمندِ شهید، دکتر، نخبه، پدر…
undefined#تویی_که_نشناختمتundefined<img style=" />undefinedسعید علامیانانتشارات نشر شاهدhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#دانشمند_هسته‌ای#زندگی_نامه

۱۱:۴۵

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

undefined این جوان کیست که سیمایِ پیمبر دارد؟undefined بنویسید «رضا» هم «علی‌اکبر» دارد… undefined
undefined ولادت با سعادت امام جواد (علیه‌السلام) مبارک باد undefined
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےیک صفحه و نیمِ اولش را ـ که فکر می‌کنم بدون هیچ نام و نشانی باید مقدمه‌ی کتاب فرضش می‌کردم ـ شروع کردم به خواندن. از همان‌جا حدس زدم که باید جذاب باشد و خواندنی…از ابتدای داستان، خودم را کنار پسرک تصور می‌کردم؛ در کنارش تیله‌بازی را یاد گرفتم و با او از دکانِ ملا که کمی گران‌فروش و بداخلاق بود خرید نمی‌کردیم و به‌جایش به مغازه‌ی بشیرپلاره می‌رفتیم.با آن‌که برای بارِ اول بود نام خوراکی‌ها را می‌شنیدم، اما وقتی می‌خواندم پاپَر را روی تکه‌ای روزنامه می‌گذاشت و روی آن با قاشق بزرگ کمی ترشیِ آچار می‌ریخت، دهانم آب می‌افتاد.خلاصه‌ی صفحات این بود که از زندگیِ قشنگِ شیعه و سنی در کنار هم لذت می‌بردم.اما کمی که جلوتر رفتم، دیگر حوصله‌ام سر می‌رفت و دلم نمی‌خواست این حجم از جزئیات را بدانم. وقتی کتاب را نگاه می‌کردم، با آن قطرِ نحیفش، هنوز من وسطِ روزمرگیِ آن گیر افتاده بودم…اما نمی‌دانم چطور شد که تقریبا از نیمه‌ی کتاب، داستان رنگِ جدیدی به خودش گرفت؛همان رنگی که احساس می‌کردم زودتر از این‌ها باید به آن می‌رسیدم.داستان درست مثل صفحات اولش جان‌ گرفت؛ طوری که مقرری‌ها و حساب‌وکتاب‌های ذهنم را فراموش کردم و یک‌نفس رفتم جلو، تا آن‌جایی که خودم را کارآگاهی می‌دانستم که باید سر از کارهای مدرسه‌ی دینیِ جدید درمی‌آوردم.خواندنی‌تر از آن چیزی شده بود که تصور می‌کردم. در لابه‌لای کوچه و خیابان‌ها و اتفاقات آن غرق شده بودم؛ دو فصل اخر را طور دیگری دوست داشتم، چون آن رنگِ تیله‌هایی را که اول کتاب شناخته بودم، حالا عاقبت هر کدام را با چشمانم می‌خواندم و نام کتاب را نیز در ذهنم مرور می‌کردم.در پایان، فصلی که مُهری بود بر اتمام کارِ آن مدرسه‌ی دینی…طوری که تلخی و شیرینی‌اش را با هم می‌شد چشید.و حالا کتاب به نقطه‌ی شروعی تبدیل شد تا با کشور پاکستان آشنا شوم.
undefined#نبرد_تیله‌هاundefined<img style=" />undefinedسید علی اکبر حسینیانتشارات شهید کاظمیhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#شیعه_سنی_وهابیّت#پاکستان

۱۸:۵۲

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

🪴هرکجا نام پدر پرسیده‌اند گفتم همین🪴🪴یا عـلـیِ مرتضی حیدر امیرالمومنین🪴
undefined*الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ*undefined
undefinedولادت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک بادundefined
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےکلمات شیرین و روان، کنار هم نشسته بودند.تک‌تکِ سرفصل‌ها با دلِ آدمی بازی می‌کرد.ای کاش من هم، مانند این اشیا، در دوران پیامبر(ص) بودم و تاریخ را با جانِ جهان زندگی می‌کردم…ای کاش!این داستان‌ها را من هم، مثل همین اشیا، با ذوق روایت می‌کردم.ای کاش!درختی می‌شدم؛ آن‌گاه که پیامبر، دستش را به سویم می‌گرفت و با صدای گیرا و رسا می‌فرمود:«ای درخت! اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری و می‌دانی من پیامبر خدایم،از زمین با ریشه‌هایت درآی و به فرمان خدا، در پیش روی من بایست.» و من، با تمامِ وجود، اطاعت می‌کردم.ای کاش!من هم آن‌جا بودم؛آنجا که پیامبر به اُمّ خالد سلام کرد و نگاهش بر چشم‌های نابینای او افتاد. تماشایش می‌کردم…وقتی لبخندی از شفقت زد و دستی بر چشمانش کشید. و آن‌گاه که اُمّ خالد، چشم‌های بسته‌اش را گشود و بینا شد، باز هم، من محوِ او می‌شدم.و ای کاش!آن حَنّانه‌ درختی می‌شدم…تا شب‌هایی را تجربه کنم که فقط من بودم و نفس‌های او؛ نفس‌هایی که دمش ذکری بود و بازدمش ذکری دیگر. شب‌هایی که او نجوا می‌کرد و من، تمام گوش می‌شدم؛ او اشک می‌ریخت و من، تمام آب می‌شدم؛ او طلبِ مغفرت می‌کرد و من، سراسر شرم می‌شدم…ای کاش!حنّانه‌ای می‌شدم تا طنینِ صدای پیامبر را می‌شنیدم که می‌فرمود:حنّانه، اگر می‌خواهی، تو را در بهشت می‌نشانم تا از جوی‌ها و چشمه‌های آن آب بنوشی و رشد کنی و ثمر دهی تا بهشتیان از میوه‌ات بخورند و اگر می‌خواهی، تو را در این دنیا نخلی می‌سازم چنان که بودی؟»و منهم‌نشینیِ آخرت را برمی‌گزیدم؛تا همیشه، نزدشان بمانم…
undefined#حنّانه_شوundefined<img style=" />undefinedرقیه باباییانتشارات کتاب جمکرانhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب

۱۰:۴۴

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےبا متن آن دیر توانستم ارتباط بگیرم و خواندنش برایم کمی گیج‌کننده بود؛اما هیچ‌کدام از این‌ها از زیبایی‌اش کم نمی‌کرد.عجب صبری خدا دارد و عجب صبری مادران شهیدان.مظلومیت شهدای امنیت بیش از آن است که بشود تصورش کرد؛ شهدایی که برای فدا شدن در تهران گلچین شده بودند؛ شهید آرمان علی‌وردی، شهید روح‌الله عجمیان و…از صحبت مادر شهید، آدم ذوب می‌شد. آنجا که می‌گفت: «اینکه شهید شد ناراحت نیستم، چون دنبال شهادت می‌دوید. از اینکه زجرکش شد ناراحتم. از این ناراحتم که انها چند نفر بودند و روح‌الله یکه‌و‌تنها.» یک نفر به چند نفر؟کتاب تماماً از زبان پدر روایت می‌شود؛ پدری که دنیا بدون پسرش، روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند.اما هر طور که شده، هرچقدر هم بی‌تاب باشد، باید جلوی مادر محکم بایستد؛چون او علی‌اکبرش را فدای ایران کرده است؛ همان ایرانی که حاج قاسم آن را «حرم» می‌خواند.از سنگینی غصه به کوه پناه می‌برد؛ همان‌جایی که با روح‌الله خاطره‌ها دارد، همان‌جایی که نام کتاب هم از آن گرفته شده است…و آن درد و دل با خود:«چطور توانستند روح الله را تکه پاره کنند؟ با چاقو مشت و لگد چه گفته بود که با نیش چاقو به پهلویش می زدند یا با لگد توی پیشانی اش یا با عاج کفش به صورتش؟ مظلوم گیر آورده بودند؟ این روزها دلم هوای روضه خواندن برای روح الله را کرده. در خانه که نمی شود نشست و گریه کرد نمیشود روضه حضرت علی اکبری را خواند و زار نزد من بخواهم بارم را سبک کنم مادرش را چه کنم؟ بنده خدا از بس گریه کرده دیگر جانی برایش نمانده مادر است دیگر امان از دل مادر.»همه‌ی داستان را کنار بگذارم، آن سربند شهید خودش یک روضه‌ی کامل است؛همان سربند «یا لثارات الحسین(ع)‌» که روی سر شکسته را پوشانده بود، تا مادر بی‌تاب‌تر نشود.
undefined#اینجا_همان_جاستundefined<img style=" />undefinedراضیه تجارانتشارات روایت فتحhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#شهید_امنیت#بسیجی_شهید

۳:۳۷

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

undefinedميلاد گل رسول و زهـرا و علےسٺundefinedundefinedزيرا ڪہ جهان خجستہ زين نور جلےسٺundefined
undefinedما را دگـر از روز جزا بيمـے نيسٺundefinedundefinedچون بر دل ما عشق حسين ابن علےسٺundefined
undefinedundefinedمیلاد با سعادت آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام و روز پاسدار مبارک بادundefinedundefined
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےطراحی کتاب آن‌قدر زیبا بود که با یک نگاه می‌شد دخترانه بودنش را فهمید؛ طراحی‌ای که مخاطب را به خریدن و خواندن کتاب ترغیب می‌کرد.پس از آن، نام کتاب واقعاً برایم جذاب بود و مشتاق شدم آن را بخوانم تا ببینم آیا به پاسخ سوالم می‌رسم یا نه:آیا واقعاً بی‌نمازها خوشبخت‌ترند؟تلاش‌های نویسنده، گفت‌وگوهایش با نوجوانان و روایت داستان‌ها از زبان خود آن‌ها، کتاب را با قلمی ساده و روان، خواندنی کرده است.عنوان هر فصل که متناسب با داستان انتخاب شده بود، به شیرینی کتاب می‌افزود.اما متأسفانه داستان‌ها آن‌چنان که باید نمی‌توانند نوجوانِ امروزی را تا پایان کتاب با خود همراه کنند و پاسخگوی پرسش‌های ریشه‌ای و ذهن پرتلاطم او باشند. اگر این کتاب را برای نوجوانان دهه‌ی شصت و قبل تعریف می‌کردی، شاید خیلی راحت و بدون چالش، نماز خواندن را می‌پذیرفتند.سادگی بیش از حد داستان‌ها باعث شده جذابیت چندانی نداشته باشند؛ به‌طوری‌که از همان ابتدای روایت می‌توان پایان آن را حدس زد.این کتاب رده‌ی سنی مشخصی دارد و می‌تواند به‌خوبی توجه یک نوجوان را به نماز جلب کند؛ به‌ویژه در ابتدای مسیر، درباره‌ی نماز به او پاسخ می‌دهد و در آغاز سن تکلیف، نقش کمک‌کننده‌ای دارد.اما با این کتاب نمی‌شود نوجوانی را نمازخوان کرد؛ هرچند شاید بتوان بخشی از سؤال‌ها و ابهامات ذهنی‌اش را پاسخ داد.
undefined#بی_نماز_ها_خوشبخت_‌ترند؟undefined<img style=" />undefinedفاطمه دولتی انتشارات موسسه فرهنگی-انتشاراتی ستاد اقامه‌ نمازhttps://ble.ir/chandsatrketab #معرفی_کتاب#کتاب#نماز#نوجوان

۱۷:۵۱

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےلای کتاب‌هایم که دیدمش، یاد ذوق آن روزی افتادم که خریده بودم. دلیل نخواندنش را نمی‌دانم، اما در همان وقت‌های خالی و پراکنده سراغش رفتم.در ابتدا فقط مقدمه‌اش را خواندم؛ مقدمه‌ای که خودش به‌تنهایی یک کتاب بود.سون‌وو، فرمانده سپاه، پیروزی‌ها و فتوحات بسیاری برای پادشاه زمان خود رقم زده بود و حاصل تجربه و دانش یک عمرش را به‌صورت مدوّن و مکتوب به پادشاه تقدیم کرده بود.این اثر با اینکه مربوط به دوران چین باستان است، اما بخش‌هایی از آن هنوز هم در روزگار ما کاربرد دارد و می‌توان از جملاتش بهره گرفت.جذاب‌ترین بخش برایم آنجا بود که قسمت‌هایی از آن مرا به یاد جنگ دوازده‌روزه می‌انداخت و فرماندهی بی‌بدیل رهبری را تداعی می‌کرد که همانندی برایش پیدا نمی‌شود.
undefined#آیین_رزمundefined<img style=" />undefinedسون وو_ (ت. سید جواد حسینی)انتشارات هلالhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب

۱۲:۴۶

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل چند سطر کــ♡ـتابچ

چند سطر کــ♡ـتاب

undefinedundefinedمژده‌ی آمدنت قیمت جان می‌ ارزدundefinedundefinedundefinedundefinedتاری از موی تو آقا به جهان می‌ ارزدundefinedundefined
undefinedundefinedالسلام علیک یا صاحب الزمان(عج)undefinedundefined
undefined ولادت یگانه منجی عالم بشریت، حضرت مهدی (عج)، بر همه منتظران پر از نور و امید مبارک باد.undefined
thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےوقتی در برابر گناه، به همان خدایی پناه ببری که همه‌ی راه‌ها به او ختم می‌شود، خودش آرام دستت را می‌گیرد و بالا می‌برد.تا جایی که در نوزده‌سالگی، عارفی شوی شبیه شهید نیری…تا جایی که بزرگانی مثل آیت‌الله حق‌شناس، نه فقط از تو تعریف کنند، بلکه یک جور خاص دوستت داشته باشند.از همان نوجوانی، تمام زندگی‌ات با حساب و کتاب خدا می‌چرخد.قدم‌هایت، نگاهت، انتخاب‌هایت.و از همه بالاتر…کارَت به جایی می‌رسد که می‌توانی امامِ زمانت را ببینی.خلاصه بگویم؛ شبیه او می‌شوی:عارفی گمنامسالکی وارستهجوانی پاکو در نهایت…شهادتی ناب.
undefined#عارفانهundefined<img style=" />undefinedگروه فرهنگی شهید ابراهیم هادیانتشارات امینانhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#زندگینامه#عارف_شهید

۱۰:۴۴

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےکتابت را که از زبان همسرت خواندم، متوجه شدم نامِ کتاب چقدر به تو می‌آید؛استاد تمام!درس خواندی، اما بیشتر از خواندنت، عمل کردی و به ما یاد دادی چطور درس بخوانیم.استاد بودی، اما تسبیحِ پاره‌شده‌ی لحظه‌ی شهادتت، درسِ باخدا بودن را به ما داد.قسمت‌به‌قسمتِ کتاب برایم زیبا بود؛ سختی‌هایی که در این مسیر کشیدی…یا حتی این تکه از آن:(یک سال ۲۲ بهمن وضع کمی بد شده بود و من از اوضاع مملکت و وضعیتی که پیش آمده بود، زیاد راضی نبودم. گفتم: «من بیام راهپیمایی کنم که یک عده سوءاستفاده کنند؟ نمی‌آم!»دیگر هیچ چیز نگفت. فردا صبح خودش تنها رفت، حتی به بچه‌ها هم نگفت. یک هفته‌ای که گذشت، گفت: «می‌خوام باهات صحبت کنم.» نشستم پیشش. گفت: «کی انقلاب کرد؟»فهمیدم موضوع به راهپیمایی ربط دارد. آرام گفتم: «ما.»پرسید: «پس این انقلاب مال کیه؟» کمی من‌ومن کردم و گفتم: «خب، مال ما.»گفت: «ما باید جا خالی بدیم؟ حالا آقای فلانی بد عمل می‌کنه، ما باید عقب‌نشینی کنیم؟ اگر کسی بد عمل می‌کنه، اول از همه به خودش و زندگی خودش صدمه می‌زنه؛ به فرد نمی‌تونه به این انقلابی که این همه خون پایش داده شده آسیب بزنه. ما باید باشیم که خدای نکرده این انقلاب به بیراهه نره و صدمه نخوره.»حرف حساب جواب نداشت.)آخرِ کتاب، خواندنش سخت بود.پایانی که حسِ دلتنگیِ مشترکی را در دل زنده می‌کند؛حسِ جا ماندن.اما در دل همین دلتنگی، امید را در تو بیدار می‌کند؛همان امیدی که باعث می‌شود با سختی‌ها کنار بیایی و با تمام وجود برای کشورت تلاش کنی؛تا اگر لازم شد، با خونِ خودت ریشه‌هایش را محکم‌تر کنی و نامش را جاودانه‌تر.
undefined #استاد_تمامundefined<img style=" />undefinedلعیا رزاق‌زادهانتشارات روایت فتحhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#دانشمند_هسته‌ای

۶:۴۰

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےای کاش ایران به دنیا نمی‌آمدم و تمام زیبایی کشورم را از دور تماشا می‌کردم.ای کاش در کشورم نبودم و پیشرفت و علم ایران را در بدترین شرایط تحریم، غبطه می‌خوردم.ای کاش ایرانی نبودم و تمام شهدا و نخبگان کشورم را ستایش می‌کردم.ای کاش ایرانی نبودم و ابرمردهای کشورم را می‌گشتم و تک‌به‌تک پیدایشان می‌کردم.ولی کمی که فکر می‌کنم، دلم نمی‌آید خودم را از این نعمت بزرگِ ایرانی بودن محروم کنم.از خدایم می‌خواهمظرفیت وجودم را آن‌قدر زیاد کندکه زیبایی‌های کشورم را کوچک نبینم؛چشمانم را آن‌قدر باز کندکه دارایی‌های بی‌نهایت‌مان را کم نشمارم؛آن‌قدر بزرگم کندکه ناامیدی در من جایی نداشته باشد؛و گوش‌های دلم را شنوا کندتا صحبت‌های ولیّ‌ام را با گوش جان بشنوم.همین آخرین پیامش برایم بس است.او ایستاده پیامش را به گوشم رساند؛حالا فردا نوبت من استکه پیامش را به گوش تمام جهانیان برسانمو مانند «الله‌اکبر» امشب، ایمان‌مان را فریاد بزنیم.باید به آن‌ها بگوئیم: ای جهانیان!از درون الله‌اکبرها، رشادت و شجاعت را بخوانید.از درون الله‌اکبرها، بت‌شکنی را ببینید.از درون الله‌اکبرها، ناچیز و بی‌مقدار بودن بت‌های زور و زر را بفهمید.فردا هم نشان می‌دهیم؛ همان‌طور که آقای ایرانی‌ام گفتند:دشمن را مأیوس می‌کنیمبا اتحادمان،با قدرت فکر و اراده‌مان،با انگیزه‌مان،با ایستادگی در برابر وسوسه‌های دشمن.قدرت ملی‌مان را به رخ‌اش می‌کشیم، تا ما جوانان در میدانِعلم،عمل،تقوا و اخلاق،پیشرفت‌های مادی و معنوی،پیش برویم و مایه‌ی افتخار صاحب این مملکت باشیم.به پای کشورم آن‌قدر خون ریخته شدهکه فردا می‌توانم تک‌تک قدم‌هایم را به نیابت از یک شهید بردارم؛به قدری فدایی دارد که قدم‌هایم کم می‌آورد.اما می‌آیمتا مانند شهیدان با جان فریاد بزنم:روزی که قربانت شوم، آغاز راه است… undefined#دل‌نوشت

۱۹:۴۱

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےکتابی کم‌حجم که می‌شود در کنار مادر مانند شمع، ذوب شد. شهیدِ غیرتی که بعد از دوسال، به‌خاطر جراحت، به شهادت می‌رسد.امان از دل مادر!آنجایی که با خودش می‌گفت اگر علی به‌خاطر دفاع از ناموس مسلمون شهید نمی‌شد هم، می‌رفت و در دفاع از حرم زینب‌کبری سلام‌الله‌علیها شهید می‌شد.مادر است دیگر…دوسال تمام شاهد زخم‌ها و دردهای فرزندش بوده است.تو را غرق در خون دیده است. همه‌ی آن اتفاقات را ریز به ریز به یاد دارد.خلاصه بگویم، دوری از تو برایش خیلی سخت است.کتاب تمام شد، اما مانند دوستانت نمی‌دانم چطور صدایت کنم.شهید غیرتشهید امربه‌معروفمدافع ناموسطلبه‌ی شهیدمربی مجاهد…همه را کنار می‌گذارم؛ همان شهیدِ پشت اسمت، تمام ماجرا را نشان می‌دهد.
undefined#زخمی_لبخندundefined<img style=" />undefinedزهرا یوسفانانتشارات شهید کاظمیhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#شهید_غیرت#امر_به_معروف

۱۷:۵۱

thumbnail
undefined بِسـمِه رَبِّ المَهدیــ✿ـےپادشاه کرایه‌ای، کتابی مناسب نوجوان است که دوران کودکی تا پادشاهی اولین شاه سلسله پهلوی را با قلمی طنز، ساده و گاهی طعنه‌آمیز روایت می‌کند.اسم کتاب به‌خوبی نشان می‌دهد چطور یک آدم معمولی، با کمک شرایط سیاسی، حمایت قدرت‌های خارجی و اتفاق‌های عجیب، کم‌کم به «شاه» تبدیل می‌شود؛شاهی کرایه‌ای که قدرتش بیشتر از بیرون تأمین شده تا از درون جامعه.در کنار روایت هر فصل، سقوط پادشاه هم به‌زیبایی به تصویر کشیده شده و در صفحات پایانی، از همه‌ی آن قدرت و شکوه، جز یک سنگ قبر چیزی باقی نمی‌ماند.در بعضی قسمت‌ها، پیاز داغ طنز آن‌قدر زیاد می‌شود که ممکن است تاریخ را به‌کلی فراموش کنی.همچنین اصطلاحی که چندین‌بار در کتاب تکرار شده که چندان مناسب مخاطب نوجوان نیست.با این حال، این کتاب برای کسانی که تاریخ را نمی‌دانند یا تاریخ خواندن برایشان سخت و خسته‌کننده است، گزینه‌ی بسیار خوبی است؛کتابی که هم می‌خنداند و هم وادارت می‌کند به تاریخ، تا درباره قدرت و قهرمان‌سازی دوباره فکر کنی.
undefined#پادشاه_کرایه‌ایundefined<img style=" />undefinedتقی شجاعیانتشارات جمالhttps://ble.ir/chandsatrketab#معرفی_کتاب#کتاب#تاریخ_طنز#نوجوان

۱۹:۵۳