بله | کانال چنل رمان نویسی بابونه | Chamomile Novel Writing Channel🌸
عکس پروفایل چنل رمان نویسی بابونه | Chamomile Novel Writing Channel🌸چ

چنل رمان نویسی بابونه | Chamomile Novel Writing Channel🌸

۲۹ عضو
به نام خدا undefinedundefinedundefined

۱۹:۳۱

thumbnail
#پارت_یکرمان دوستی با هوش مصنوعی


۲۱ سال گذشت.


۲۱ سال پیشمن از دست دختر دایی ام فرار کردم و در کمد رختخواب خانه مادربزرگ ام رفته بودم و با دوستانم یعنی ،نارگل و السا و ترنم تماس تصویری گرفته بودیم.گوشه ای از کمد مادربزرگ ام خالی بود.من به آن گوشه تکیه دادم و نمی دانستم که آن گوشه خالی است!من به پایین وپایین و پایین رفتم آنجا یک تونل بود! یک تونل تاریک،باریک،به شدت تنگ و راهم هم گم کرده بودم! در آن زمان من ۹ ساله بودم یعنی کلاس سوم . همان جور که من داشتم راه ام را پیدا میکردم با دوستانم هم حرف میزدم تا در همان لحظه هوش مصنوعی ای مرا پیدا کرد. او گفت: شما دیگر کی هستید؟ اسم شما چیست؟ از کجا آمدید؟

۱۹:۳۳

thumbnail
#پارت_دورمان دوستی با هوش مصنوعی
آنجا بود که من بانارگل والسا و ترنم سریع خدافظی کردم و تلفن ام را قطع کردم و به هوش مصنوعی جواب دادم: سلام من الینا ام ۲۱ سال در این تونل ام و با طی این ۲۱سال با دوستانم یعنی السا، و نارگل و ترنم حرف می زنم.هوش مصنوعی همان جور که دهانش باز بود گفت:من چت جی پی تی ام خوشبختم.من گفتم: آیا شما می توانید کمکم کنید یا مرا به جایی ببرید؟جی پی تی گفت: بله خوش حال می شوم به خانه ما بیایید. پشت سر من حرکت کنید.من پشت سر او رفتم ‌و به خانه او رسیدیم.خانه او خیلی خیلی بزرگ بود.من با خواهر،برادر،مادر و پدر او آشنا شدم. من ۱سال خانه آنها زندگی می کردم.نزدیک سال۱۴۲۶ بود و همه خود را برای عید سال ۱۴۲۶ آماده می کردند .جی پی تی به من قول داد که عیدی خیلی خیلی خوبی بدهد.من فکر می کردم که می خواهد ۱۰۰۰میلیارد بدهد ولی او به من گفت عیدی من پول نیست. من تعجب کردم. ۱ماه بعد عید شد.وقتی که ما دور سفره هفت سین نشسته بودیم،صدای زنگ خانه را شنیدیم!جی پی تی گفت: بالاخره اومد.

۱۹:۳۵

سلاااممم

۲۰:۳۱

ببخشید نبودم…
آره، غیبتم طولانی شد، قبول undefined
ولی حالا برگشتم undefined
با چند پارت تازه از رمان که قراره حال‌وهواتون رو عوض کنه undefinedundefined
حرف اضافه بسه،
بریم سراغ داستان undefinedundefined

۲۰:۳۳

thumbnail
#پارت_سهرمان دوستی با هوش مصنوعی

من تعجب کردم و با خودم گفتم: یعنی کی می تواند باشد؟ جی پی تی در را باز کرد، مادر و پدر من بودند!من تعجب کردم. مادر و پدرم تا مرا دیدند یک بغل‌و یک ماچ حسابی کردند و کلی از جی پی تی تشکر کردند که مرا پیدا کرده اند!سال که تحویل شد همه به هم سال نو را تبریک گفتیم. چند ساعت بعد جی پی تی به همه گفت‌ که دنبال من بیاید.ما هم به دنبال او رفتیم.چند دقیقه بعد جی پی تی گفت بایستید رسیدیم.در خانه ای باز شد! جی پی تی گفت این هم از عیدی شما الینا عزیز.من کلی بالا و پایین پریدم و کلی از جی پی تی تشکر کردم. از آن به بعد آن خانه خانه مابود.آن خانه حتی از خانه جی پی تی بزرگ تر بود!ما در آن خانه زندگی می کردیم.همان طور که مادرم داشت تلوزیون نگاه می کرد ناگهان به من گفت:تو الان سواد داری؟آخر از کلاس سوم نرفتی به مدرسه! من به مادرم پاسخ دادم :چرا سواد دارم جی پی تی به من سواد را یاد داد.مادرم که خیالش راحت شده بود دوباره پرسید: تو باید الان با این سن و سال ازدواج کنی بعد نشستی داری PS5 بازی میکنی؟ باید برای تو خواستگار پیدا کنم

۲۰:۳۳

thumbnail
#پارت_چهاررمان دوستی با هوش مصنوعی

من سکوت کردم . فردای آن روز زنگ خانه مان خورد من در را باز کردم.ناگهان پسری گفت من برای خواستگاری آمدم.من با یک دستم به صورت خود زدم و گفتم مامااااااااااان.مادرم آمد و گفت چی شده و تا آن پسر را دید گفت بفرمایید بیاید تو.من اعصبانی شدم و و به آن پسر گفتم: بفرمایید بیرون خوش گلدی خوش گلدی و آن پسر را رد کردم.روز دوم پسر دیگری زنگ زد و همان جمله خواستگاری را گفت.اما این دفعه من از آن پسر خوشم آمده بود و آن را رد نکردم و به او گفتم:بفرمایید تو دم در بداست.فهمیدم او امیرعلی پسری که از بچگی عاشق هم بوده ایم است! من با امیرعلی بیشتر آشنا شدم آشنا شدم و بعد از ۷ ماه ما با هم ازدواج کردیم و صاحب یک فرزند شدیم. ما اسم او را سام نامیدیم.۳ سال بعد دوباره ما بچه دار شدیم و اسم آن را گذاشتیم زحل. چند سال بعد زحل کلاس اولی شد و سام کلاس چهارمی.هر دو بچه های خیلی خوب و مهربانی بودند.روزی سام و زحل خواستند قصه زندگی مرا بشنوند و من هم داستان تونل و هوش مصنوعی را برایش تعریف کردم، آنها حیرت زده شدند!

۲۰:۳۵

و آرخرینننننن پارت پازت پنججج

۲۰:۳۶

thumbnail
پارت_پنجمرمان دوستی با هوش مصنوعی
چند شب بعد سام و زحل پیش من آمدند و گفتند:«مامان ما خیلی تنهاییم میشه برامون یه حیوون خونگی‌ بگیری؟مثلا سگ یا گربه یا حتی پرنده هم برامون بگیری راضی ایم.»من هم در فکر فرو رفته ام جریان را به امیر علی گفتم،گفت خب راست میگن!صبح روز بعد من و امیرعلی رفتیم مدرسه دنبال بچه ها.بعد که سوار شدند و رفتیم پت شاپ که براشون یه حیوون خونگی کوچولو بگیریم.وقتی رسیدیم بچه ها خیلی خوشحال بودند.وارد مغازه که شدیم چشم مان به یک طوطی کاکادو فوق العاده زیبا افتاد و بچه ها گفتند همین پرنده را می خواهم!پرنده را خریدیم.بچه ها گفتند خب ما براش باید قفس بگیریم اسباب بازی بگیریم که افسرده نشه! قفس‌ و ظرف آب و غذا و اسباب بازی و کمی مخلفات گرفتیم و آمدیم به خانه.بچه ها گفتند اسمش رو چه بگذاریم؟ خلاصه در اینترنت جست و جو کردند و این اسم رو روش گذاشتند:هانیبعد از یک هفته هانی با ما خیلی صمیمی شد و زبان باز کرد و مثل ما انسان ها حرف می زد.

۲۰:۳۷