بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_سوم
یادمه عمه به مناسبت قبولی امیر پسر بزرگش تو دانشگاه ،مهمونی تربیت داده بود و همه رو دعوت کرده بود،منم خوشحال و سرخوش تو دست و پای عمه و دو تا از خواهرشوهراش که برای کمک اومده بودند میچرخیدم و هر لحظه ناخونکی به غذایی میزدم...دلم خوش بود بعد مدت ها خانواده ام رو میبینم، اون موقع ها عمه میگفت من چون دختر نداشتم، از بابات خواستم تو روکه خودم به دنیا آوردم به من بسپاره، اونم روی منو زمین نزده. بابا بعد ازدواج مجددش ،صاحب پنج تا بچه ی دیگه شده بود، سه تا دختر و دو تا پسر که انگار وکیل و وزیر بودن که بابا انقدر بهشون بها میداد، جوری که حتی خواهرهای بزرگترمم جرات نداشتن از گل نازک تر به برادرهام بگن....عمه میگفت بابات میخواد عشرت رو شوهر بده،عشرت خواهر بزرگه ام بود، سن زیادی هم نداشت، شاید همش چهارده ساله بود، عمه میگفت عشرت زبونش درازه و با زن بابا نمیسازه، آقاتم میخواد به اولین خواستگار شوهرش بده تا از دست زبونش خلاص بشه، بعدم برای اینکه من رو دلخوش کنه میگفت ولی من عین آقات نیستم، تو رو حالا حالا ها شوهر نمیدم، تو باید بری درس بخونی، دانشگاه بری، برای خودت سری تو سر ها دربیاری، اون وقت با هرکی دلت خواست میتونی ازدواج کنی. میگفت تا اون موقع حتما علم پیشرفت میکنه و راهی برای خلاصی از این ماه گرفتگی روی صورتت پیدا میشه...منم دلم خوش بود به حرف های عمه، بچه بودم و با هر حرفی دلم گرم میشد...اون روز طرف های ظهر بود که صدای بابا رو از تو حیاط شنیدم، هیچ محبتی ازش ندیده بودم، اما دلم لک میزد برای دیدنش...آرزوم بود یکبار منو دخترم صدا بزنه....با ذوق روسریم رو روی موهام انداختم و ناشیانه ماه گرفتی روی صورتم رو پوشوندم و از اتاقم بیرون زدم، بابا و کلثوم و پسرا رفته بودند تو ساختمون، اما عشرت و بقیه ی خواهرهام تو حیاط بودند هنوز، جلو دویدم و روبه روی عشرت ایستادم و گفتم:سلام آبجی، خوبی؟عشرت با کینه نگاهم کرد و گفت:هر چی میکشیم از وجود توئه...با بغض قدمی به عقب برداشتم، تا اون موقع نمیدونستم چرا چرا انقدر ازم کینه داشتن، هربار از عمه میپرسیدم میگفت از حسودیه عمه! چون تو پیش منی و اونا زیر دست زن بابا ،بهت حسودی میکنن،برای همین به خیال اینکه میتونم محبتشون رو جلب کنم به سختی لبخندی زدم و دوباره جلو رفتم و از پشت دست عشرت رو گرفتم، نمیدونم چرا اما همیشه دوست داشتم عشرت جای مادر رو برام بگیره....دست عشرت رو که گرفتم عشرت با خشم به سمتم برگشت و دو دستی محکم هولم داد عقب و گفت:برو دیگه ، بدقدم....عقب عقب رفتم و محکم زمین خوردم و زدم زیر گریه ، عشرت با خشم به سمتم حمله ور شد، انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:ساکت شو....خواست دوباره کتکم بزنه که یکدفعه صدای رضا به گوشم رسید، پسر دومی عمه که همیشه با محبت جلوی همه ازم دفاع میکرد...رضا با قدم های بلند جلو اومد و گفت:چیکار میکنی عشرت؟ چیکار بلور داری؟ عشرت با شنیدن صدای رضا سریع خودش رو عقب کشید و نگاه پر از کینه و نفرتش رو به من دوخت... رضا با اخم های درهم رو به عشرت گفت زورت به این بچه رسیده؟ خیلی زور داری جلوی آقات دربیا، این طفل معصوم چیکارت کرده که کتکش میزنی؟با پشت دست آب دماغم رو پاک کردم و با چشم های خیس از اشک خیره شدم به عشرت...عشرت دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:چیه؟ چرا ازش طرفداری میکنی؟ نکنه این دختر ناقص و دوست داری؟رضا دست هاش رو مشت کرد و قدمی به جلو برداشت و با خشم گفت:ساکت شو عشرت.....عشرت پوزخندی زد و رو به من گفت:هی بلور،خوشحال نشی، این اگر ازت طرفداری میکنه فقط از سر دلسوزیه، از بس بدبختی، با اون لکه ی روی صورتت هیچ مردی به تو نگاه هم نمیکنه...حرفش رو زد و بی توجه به دلی که شکونده بود با قدم های بلند به سمت سالن بزرگ خونه ی عمه رفت....بعد رفتنش رضا با محبت به سمتم برگشت، گفت:به حرف هاش توجه نکن، من تو رو عین خواهر خودم دوست دارم، نمیذارم کسی اذیتت کنه، باشه؟گفت عین خواهر، خبر نداشت که تو دل کوچیک من چه خبر بود، منی که تا اون روز هیچ حامی قدرتمندی نداشتم، حتی عمه هم با وجود علاقه ی زیادش به من، جلوی توهین های خانواده ام سکوت میکرد و هربار اشک من رو میدید ازم میخواست صبوری کنم و حرفی نزنم که دعوا بشه... اما رضا... رضا با همون سن کمش کاری کرد که دل یک دختر بچه ی هشت ساله رو لرزوند... دل بلورجانی که همه بهش میگفتن هیچ مردی نمیتونه به صورتش نگاه کنه و همونجا بود که از ته دل دعا کردم ای کاش این ماه گرفتگی روی صورتم نبود، ای کاش منم یک دختر عادی بودم و میتونستم با خیال راحت به یک نفر علاقمند بشم...ماجرای اون روز جرقه ای بود برای دلخوشی های من، منی که هرچند سنم کم بود،
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_سوم
یادمه عمه به مناسبت قبولی امیر پسر بزرگش تو دانشگاه ،مهمونی تربیت داده بود و همه رو دعوت کرده بود،منم خوشحال و سرخوش تو دست و پای عمه و دو تا از خواهرشوهراش که برای کمک اومده بودند میچرخیدم و هر لحظه ناخونکی به غذایی میزدم...دلم خوش بود بعد مدت ها خانواده ام رو میبینم، اون موقع ها عمه میگفت من چون دختر نداشتم، از بابات خواستم تو روکه خودم به دنیا آوردم به من بسپاره، اونم روی منو زمین نزده. بابا بعد ازدواج مجددش ،صاحب پنج تا بچه ی دیگه شده بود، سه تا دختر و دو تا پسر که انگار وکیل و وزیر بودن که بابا انقدر بهشون بها میداد، جوری که حتی خواهرهای بزرگترمم جرات نداشتن از گل نازک تر به برادرهام بگن....عمه میگفت بابات میخواد عشرت رو شوهر بده،عشرت خواهر بزرگه ام بود، سن زیادی هم نداشت، شاید همش چهارده ساله بود، عمه میگفت عشرت زبونش درازه و با زن بابا نمیسازه، آقاتم میخواد به اولین خواستگار شوهرش بده تا از دست زبونش خلاص بشه، بعدم برای اینکه من رو دلخوش کنه میگفت ولی من عین آقات نیستم، تو رو حالا حالا ها شوهر نمیدم، تو باید بری درس بخونی، دانشگاه بری، برای خودت سری تو سر ها دربیاری، اون وقت با هرکی دلت خواست میتونی ازدواج کنی. میگفت تا اون موقع حتما علم پیشرفت میکنه و راهی برای خلاصی از این ماه گرفتگی روی صورتت پیدا میشه...منم دلم خوش بود به حرف های عمه، بچه بودم و با هر حرفی دلم گرم میشد...اون روز طرف های ظهر بود که صدای بابا رو از تو حیاط شنیدم، هیچ محبتی ازش ندیده بودم، اما دلم لک میزد برای دیدنش...آرزوم بود یکبار منو دخترم صدا بزنه....با ذوق روسریم رو روی موهام انداختم و ناشیانه ماه گرفتی روی صورتم رو پوشوندم و از اتاقم بیرون زدم، بابا و کلثوم و پسرا رفته بودند تو ساختمون، اما عشرت و بقیه ی خواهرهام تو حیاط بودند هنوز، جلو دویدم و روبه روی عشرت ایستادم و گفتم:سلام آبجی، خوبی؟عشرت با کینه نگاهم کرد و گفت:هر چی میکشیم از وجود توئه...با بغض قدمی به عقب برداشتم، تا اون موقع نمیدونستم چرا چرا انقدر ازم کینه داشتن، هربار از عمه میپرسیدم میگفت از حسودیه عمه! چون تو پیش منی و اونا زیر دست زن بابا ،بهت حسودی میکنن،برای همین به خیال اینکه میتونم محبتشون رو جلب کنم به سختی لبخندی زدم و دوباره جلو رفتم و از پشت دست عشرت رو گرفتم، نمیدونم چرا اما همیشه دوست داشتم عشرت جای مادر رو برام بگیره....دست عشرت رو که گرفتم عشرت با خشم به سمتم برگشت و دو دستی محکم هولم داد عقب و گفت:برو دیگه ، بدقدم....عقب عقب رفتم و محکم زمین خوردم و زدم زیر گریه ، عشرت با خشم به سمتم حمله ور شد، انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:ساکت شو....خواست دوباره کتکم بزنه که یکدفعه صدای رضا به گوشم رسید، پسر دومی عمه که همیشه با محبت جلوی همه ازم دفاع میکرد...رضا با قدم های بلند جلو اومد و گفت:چیکار میکنی عشرت؟ چیکار بلور داری؟ عشرت با شنیدن صدای رضا سریع خودش رو عقب کشید و نگاه پر از کینه و نفرتش رو به من دوخت... رضا با اخم های درهم رو به عشرت گفت زورت به این بچه رسیده؟ خیلی زور داری جلوی آقات دربیا، این طفل معصوم چیکارت کرده که کتکش میزنی؟با پشت دست آب دماغم رو پاک کردم و با چشم های خیس از اشک خیره شدم به عشرت...عشرت دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:چیه؟ چرا ازش طرفداری میکنی؟ نکنه این دختر ناقص و دوست داری؟رضا دست هاش رو مشت کرد و قدمی به جلو برداشت و با خشم گفت:ساکت شو عشرت.....عشرت پوزخندی زد و رو به من گفت:هی بلور،خوشحال نشی، این اگر ازت طرفداری میکنه فقط از سر دلسوزیه، از بس بدبختی، با اون لکه ی روی صورتت هیچ مردی به تو نگاه هم نمیکنه...حرفش رو زد و بی توجه به دلی که شکونده بود با قدم های بلند به سمت سالن بزرگ خونه ی عمه رفت....بعد رفتنش رضا با محبت به سمتم برگشت، گفت:به حرف هاش توجه نکن، من تو رو عین خواهر خودم دوست دارم، نمیذارم کسی اذیتت کنه، باشه؟گفت عین خواهر، خبر نداشت که تو دل کوچیک من چه خبر بود، منی که تا اون روز هیچ حامی قدرتمندی نداشتم، حتی عمه هم با وجود علاقه ی زیادش به من، جلوی توهین های خانواده ام سکوت میکرد و هربار اشک من رو میدید ازم میخواست صبوری کنم و حرفی نزنم که دعوا بشه... اما رضا... رضا با همون سن کمش کاری کرد که دل یک دختر بچه ی هشت ساله رو لرزوند... دل بلورجانی که همه بهش میگفتن هیچ مردی نمیتونه به صورتش نگاه کنه و همونجا بود که از ته دل دعا کردم ای کاش این ماه گرفتگی روی صورتم نبود، ای کاش منم یک دختر عادی بودم و میتونستم با خیال راحت به یک نفر علاقمند بشم...ماجرای اون روز جرقه ای بود برای دلخوشی های من، منی که هرچند سنم کم بود،
۱۹:۳۱
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_چهارم
اما دل بسته بودم به محبت های پسری که سنی نداشت،اما از هر مردی مرد تر و حامی تر بود...بعد اون ماجرا از کوچکترین رفتار رضا برای خودم داستان میساختم، اگر لیوان آبی به دستم میداد انقدر ذوق میکردم که حد نداشت، اگر یک بار باهام همکلام میشد با خودم میگفتم تموم شد، اونم من رو دوست داره! گل های رز باغچه ی عمه رو میکندم و یک گوشه مینشستم و گلبرگ هاش رو میکندم و زمزمه میکردم:دوستم داره.... دوستم نداره... دوستم داره... دوستم نداره....وقتی آخرین گلبرگ روی دوستم داره کنده میشد، انگار دنیا رو بهم میدادن و امان از روزی که دوستم نداره در میومد! اون روز تا شبش دمغ بودم، همش فکر میکردم کار خطایی کردم که رضا دوستم نداره و تلاش میکردم جوری که دوست داره رفتار کنم..درس هام رو خوب میخوندم،سعی میکردم هیچ دردسری برای عمه درست نکنم تا رضا دوباره دوستم داشته باشه...بچه بودم دیگه، یک بچه ی نادون که خیال میکرد زندگی عین قصه هاست، فکر میکرد یک شاهزاده ی سوار بر اسب میاد و بی توجه به عیب صورتش دستش رو میگیره و اونو میبره به کاخ خودش و خوشبختش میکنه... گاهی هم تو رویا هام خیال میکردم یک روزی معجزه میشه و شب میخوابم و وقتی صبح بیدار میشم دیگه خبری از اون ماه گرفتگی نیست و منم میشم یک دختر عادی..دیگه کسی دیگه بهم نمیگن بدقدم...اما زندگی عین قصه ها نبود، زندگی تلخ تر از این حرف ها بود...اینو تو اولین روزهای شونزده سالگیم فهمیدم، وقتی عمه جفت پاشو کرده بود تو یک کفش تا برای پسر بزرگش زن بگیره و من خوشحال بودم از اینکه قرار بود منم در آینده عروس عمه بشم... رضا تو درس هام کمکم میکرد، اگر کسی تو مدرسه صورتم رو مسخره میکرد کافی بود اسمش رو به رضا بگم تا حسابش رو بذاره کف دستش، حتی تو فامیل هم کسی حق نداشت صورتم رو مسخره کنه، چون رضا خیلی بی پروا جوابشون رو میداد و سنگ روی یخشون میکرد، یادمه یکبار زن عموم به شوخی به عمه گفت رضا بدجور پشت این دختر در میاد، چهار روز دیگه به خودت میای میبینی دختری که از سر دلسوزی بهش پناه دادی و نذاشتی آواره بشه ،میشه عروست... انتظار داشتم عمه بخنده و بگه من که از خدامه، بلور عین دختر خودمه اصلا، اما عمه اخمی کرد و با تلخی رو به زن عمو گفت:دیگه این حرفو جایی نزن زن داداش، یکی میشنوه فکر و خیال بیخود میکنه باهاش، بلور خواهر رضاس، والا به خدا صدبار رضا گفته بلور برام عین خواهرمه... بعدم یواش جوری که من نشونم رو به زن عمو گفت:والا بچه ام رضا چی کم داره که بخواد با بلور ازدواج کنه؟ با این صورتش... دلم شکست از حرف عمه، عمه ای که همیشه سعی میکرد با حرف هاش حساسیت من رو روی ماه گرفتگی صورتم کم کنه، حتی دلش نمیخواست اسم من کنار اسم پسرش برده بشه! دیگه با این اوصاف من انتظاری از دیگران نداشتم، فقط دلم خوش بود به اینکه رضا دوستم داره، به زبون نیاورده بود ها! اما هزار بار با حرکاتش بهم نشون داده بود که براش مهمم... که روم حساسه و دلش نمیخواد اشک به صورتم بشینه. با خودم میگفتم رضا پسر لجباز و یک دنده ای هست،همونطور که وقتی رشته ی پزشکی قبول شد جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا من از این رشته خوشم نمیاد و دوست ندارم دکتر شم و رفت کارگاه درب و پنجره سازی خودش رو راه انداخت، موقع زن گرفتنشم به حرف کسی بها نمیده و کار خودش رو میکنه، یعنی تنها امیدم تو اون روزها همین بود، حتی لحظه ای به این فکر نمیکردم که شاید من برای رضا واقعا عین خواهرش باشم!حتی اگر گاهی این فکر به سرم خطور میکرد به خودم دلداری میدادم و میگفتم داری اشتباه میکنی بلور، رضا خیلی به تو اهمیت میده، کدوم برادری انقدر رو خواهرش حساسه؟ معلومه که رضا دوستت داره، وگرنه دلیلی نداره انقدر بهت اهمیت بده، از وقت استراحت خودش بزنه تا باهات درس کار کنه، اسم خودش رو تو اون روستای کوچیک سر زبون ها بندازه تا از تو حمایت کنه... اینا همش نشونه ی علاقس بلور...تا اون موقع هر چهار خواهرم ازدواج کرده بودند اما هيچکدوم زندگی خوبی نداشتند، بابا انگار از دختراش سیر شده بود که اولین خواستگاری که براشون میومد بدون تحقیق جواب بله رو میداد، عشرت میگفت بابا میخواد ما رو شوهر بده تا خودش با اون زن و بچه هاش تو خونه تنها بشن، همشون از بابا و کلثوم بدشون میومد و البته چشم دیدن من رو نداشتن، همشون من رو باعث و بانی بدبختی خودشون میدونستن، عشرت میگفت اگر تو به دنیا نیومده بودی و ننه جیران فوت نمیشد، وضع ما این نبود، ننه ما رو انقدر زود شوهر نمیداد و ما هم بدبخت نمیشدیم....منم دیگه عادت کرده بودم به این حرف ها و نشنیده میگرفتم توهین هاشون رو ..یادمه تو همون روزهایی که عمه میخواست واسه امیر زن بگیره..یک روز همه خانواده دور هم جمع شده بودند، من سه تا عمو داشتم که هرکدومشون دوست داشتن
ادامه دارد....
✾࿐༅

༅࿐✾
✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_چهارم
اما دل بسته بودم به محبت های پسری که سنی نداشت،اما از هر مردی مرد تر و حامی تر بود...بعد اون ماجرا از کوچکترین رفتار رضا برای خودم داستان میساختم، اگر لیوان آبی به دستم میداد انقدر ذوق میکردم که حد نداشت، اگر یک بار باهام همکلام میشد با خودم میگفتم تموم شد، اونم من رو دوست داره! گل های رز باغچه ی عمه رو میکندم و یک گوشه مینشستم و گلبرگ هاش رو میکندم و زمزمه میکردم:دوستم داره.... دوستم نداره... دوستم داره... دوستم نداره....وقتی آخرین گلبرگ روی دوستم داره کنده میشد، انگار دنیا رو بهم میدادن و امان از روزی که دوستم نداره در میومد! اون روز تا شبش دمغ بودم، همش فکر میکردم کار خطایی کردم که رضا دوستم نداره و تلاش میکردم جوری که دوست داره رفتار کنم..درس هام رو خوب میخوندم،سعی میکردم هیچ دردسری برای عمه درست نکنم تا رضا دوباره دوستم داشته باشه...بچه بودم دیگه، یک بچه ی نادون که خیال میکرد زندگی عین قصه هاست، فکر میکرد یک شاهزاده ی سوار بر اسب میاد و بی توجه به عیب صورتش دستش رو میگیره و اونو میبره به کاخ خودش و خوشبختش میکنه... گاهی هم تو رویا هام خیال میکردم یک روزی معجزه میشه و شب میخوابم و وقتی صبح بیدار میشم دیگه خبری از اون ماه گرفتگی نیست و منم میشم یک دختر عادی..دیگه کسی دیگه بهم نمیگن بدقدم...اما زندگی عین قصه ها نبود، زندگی تلخ تر از این حرف ها بود...اینو تو اولین روزهای شونزده سالگیم فهمیدم، وقتی عمه جفت پاشو کرده بود تو یک کفش تا برای پسر بزرگش زن بگیره و من خوشحال بودم از اینکه قرار بود منم در آینده عروس عمه بشم... رضا تو درس هام کمکم میکرد، اگر کسی تو مدرسه صورتم رو مسخره میکرد کافی بود اسمش رو به رضا بگم تا حسابش رو بذاره کف دستش، حتی تو فامیل هم کسی حق نداشت صورتم رو مسخره کنه، چون رضا خیلی بی پروا جوابشون رو میداد و سنگ روی یخشون میکرد، یادمه یکبار زن عموم به شوخی به عمه گفت رضا بدجور پشت این دختر در میاد، چهار روز دیگه به خودت میای میبینی دختری که از سر دلسوزی بهش پناه دادی و نذاشتی آواره بشه ،میشه عروست... انتظار داشتم عمه بخنده و بگه من که از خدامه، بلور عین دختر خودمه اصلا، اما عمه اخمی کرد و با تلخی رو به زن عمو گفت:دیگه این حرفو جایی نزن زن داداش، یکی میشنوه فکر و خیال بیخود میکنه باهاش، بلور خواهر رضاس، والا به خدا صدبار رضا گفته بلور برام عین خواهرمه... بعدم یواش جوری که من نشونم رو به زن عمو گفت:والا بچه ام رضا چی کم داره که بخواد با بلور ازدواج کنه؟ با این صورتش... دلم شکست از حرف عمه، عمه ای که همیشه سعی میکرد با حرف هاش حساسیت من رو روی ماه گرفتگی صورتم کم کنه، حتی دلش نمیخواست اسم من کنار اسم پسرش برده بشه! دیگه با این اوصاف من انتظاری از دیگران نداشتم، فقط دلم خوش بود به اینکه رضا دوستم داره، به زبون نیاورده بود ها! اما هزار بار با حرکاتش بهم نشون داده بود که براش مهمم... که روم حساسه و دلش نمیخواد اشک به صورتم بشینه. با خودم میگفتم رضا پسر لجباز و یک دنده ای هست،همونطور که وقتی رشته ی پزشکی قبول شد جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا من از این رشته خوشم نمیاد و دوست ندارم دکتر شم و رفت کارگاه درب و پنجره سازی خودش رو راه انداخت، موقع زن گرفتنشم به حرف کسی بها نمیده و کار خودش رو میکنه، یعنی تنها امیدم تو اون روزها همین بود، حتی لحظه ای به این فکر نمیکردم که شاید من برای رضا واقعا عین خواهرش باشم!حتی اگر گاهی این فکر به سرم خطور میکرد به خودم دلداری میدادم و میگفتم داری اشتباه میکنی بلور، رضا خیلی به تو اهمیت میده، کدوم برادری انقدر رو خواهرش حساسه؟ معلومه که رضا دوستت داره، وگرنه دلیلی نداره انقدر بهت اهمیت بده، از وقت استراحت خودش بزنه تا باهات درس کار کنه، اسم خودش رو تو اون روستای کوچیک سر زبون ها بندازه تا از تو حمایت کنه... اینا همش نشونه ی علاقس بلور...تا اون موقع هر چهار خواهرم ازدواج کرده بودند اما هيچکدوم زندگی خوبی نداشتند، بابا انگار از دختراش سیر شده بود که اولین خواستگاری که براشون میومد بدون تحقیق جواب بله رو میداد، عشرت میگفت بابا میخواد ما رو شوهر بده تا خودش با اون زن و بچه هاش تو خونه تنها بشن، همشون از بابا و کلثوم بدشون میومد و البته چشم دیدن من رو نداشتن، همشون من رو باعث و بانی بدبختی خودشون میدونستن، عشرت میگفت اگر تو به دنیا نیومده بودی و ننه جیران فوت نمیشد، وضع ما این نبود، ننه ما رو انقدر زود شوهر نمیداد و ما هم بدبخت نمیشدیم....منم دیگه عادت کرده بودم به این حرف ها و نشنیده میگرفتم توهین هاشون رو ..یادمه تو همون روزهایی که عمه میخواست واسه امیر زن بگیره..یک روز همه خانواده دور هم جمع شده بودند، من سه تا عمو داشتم که هرکدومشون دوست داشتن
ادامه دارد....
✾࿐༅
✾࿐༅
۱۹:۳۱
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_پنجم
امیر دامادشون بشه و امیر میگفت من زن از فامیل نمیگیرم و عمه هم تلاش میکرد با مهمونی دادن و دعوت کردن عموها و بچه هاشون نظر امیر رو تغییر بده...برای مهمونی اون روز از صبح استرس داشتم، دلم میخواست لباسی بپوشم که به چشم بیام، اما هیچ لباسی باب میلم نبود، از غصه نداشتن لباس زدم از اتاقم بیرون و رفتم ته باغ رو تابی که شوهرعمه ام که عمو حسین صداش میزدم برام درست کرده بود نشستم، تو حال و هوای خودم بودم که صدای مهربون رضا به گوشم رسید:نبینم بلور خانم غصه بخوره...به آنی غصه ام دود شد و رفت هوا، لبخندی روی لبم نشست و سرم رو بالا گرفتم:سلام، خوبی؟ کی اومدی من نفهمیدم؟نفس عمیقی کشید و گفت:مهمون ها اومدن، تو چرا نیومدی؟با خودم گفتم ببین چقدر براش مهمی که نبودت رو فهمیده و اومده دنبالت...+من... من میخواستم بیام اما... لباس خوب نداشتم بپوشم...رضا خندید و گفت:تو هرچی بپوشی بهت میاد، بدو برو حاضر شو قبل شروع جنگ جهانی سوم بریم تو سالن....با تعجب نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی؟+یعنی اینکه مادر بنده میگه الا و بالا امیر باید یکی از دختردایی ها رو بگیره، امیرم که میدونی، لجبازه، واسه همین من منتظر شروع یک جنگ حسابی بین امیر و مادرم هستم....از جا بلند شدم و همراهش به سمت ساختمون اصلی رفتم، تو راه با کنجکاوی گفتم:امیر چرا نمیخواد دختر از فامیل بگیره؟رضا سرخوش دست دراز کرد و اناری از درخت چید و گفت:چون نادونه دختر دایی! البته مادرمم خیلی زور میگه ها! من که بهش گفتم این امیر لجبازه رو بیخیال شو بیا واسه شازده پسرت زن بگیر، منتهی مادرم میگه آسیاب به نوبت..ذوق کردم از شنیدن این حرف، قبل اینکه به سالن برسیم به سختی خودم رو راضی کردم تا سوالی که تو ذهنم بود رو ازش بپرسم:رضا... دو قدم از من جلوتر بود، اسمش رو که شنید ایستاد و به سمتم برگشت، با محبت گفت :بله...لبخندی روی لبم نشست ،همش با خودم میگفتم ببین بلور، این مرد، با این همه محبت پاداش روزهای سخت زندگیته، تلافی تمام آدم هایی که تو رو نخواستن و بی گناه پس ات زدن...لب تر کردم و دل رو به دریا زدم:تو... توام مثل امیر نمیخوای از فامیل زن بگیری؟ رضا خندید و در حالی که طبق عادت با موهای پر پشت و سیاهش ور میرفت گفت:بلور، اگر یک چیزی بهت بگم، قول میدی به کسی نگی؟ لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم، رضا نگاهی به اطرافش انداخت و آهسته گفت :من یکی رو دوست دارم.. نگاهش کردم، همش تو ذهنم میگفتم الان میگه من تو رو دوست دارم بلور، چطور این همه سال نفهمیدی ؟ دستی به صورتش کشید و گفت:بهاره رو دیدی؟ دختر دایی مسلم... قلبم نمیخواست حرفی رو که شنیده بود باور کنه، برای همین لبخند گیجی زدم و گفتم:خب... این موضوع چه ربطی به بهاره داره؟ رضا با خجالت نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:خب من... من بهاره رو دوست دارم...انگاری چیزی درون وجودم شکست، حرف کمی نبود، رویاها و آرزوهای هشت ساله ام به آنی دود شد و به هوا رفت، باورم نمیشد... هرگز نمیتونستم باور کنم رضا کسی غیر از من رو دوست داشته باشه...بهاره بزرگترین دختر عموی بزرگم بود، یک سالی از من بزرگتر بود، خانوم... خوشگل، مهربون... بین بچه های عموم تنها کسی بود که گاهی از سر محبت یا ترحم کنارم مینشست و چند کلمه ای باهام حرف میزد، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود، تازه فهمیده بودم چرا هربار بهاره میومد پیشم، رضا هم هر کاری داشت کارش رو رها میکرد و میومد کنارمون... حالا فهمیده بودم علت محبت های زیر پوستی بهاره به رضا رو... براش میوه پوست میگرفت، تو جمع هم نظر رضا بود همیشه و خیلی هم عمه رو دوست داشت، حتی یادم اومد که عمه وقتی داشت به امیر اصرار میکرد تا یکی از دختر دایی هاش رو بگیره، اصلا اسمی از بهاره نبرد... قلبم شکست، چنان احساس بی پناهی و شکست میکردم که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، رضا که انگار اصلا متوجه تغییر حال من نشده بود با سرخوشی گلی از باغچه ی عمه کند و گفت:فکر میکردم زودتر از این ها فهمیده باشی، آخه رفتار من انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن...نمیدونم تو اون لحظه خدا چه قدرتی بهم داد که از پا نیفتم، که غرورم نشکنه و وجودم از هم نپاشه، به سختی لبخند زدم و گفتم:من... من راستش... یعنی چطور بگم... من زیاد دقت نمیکردم...رضا گل رو بین موهام گذاشت و گفت:میشه ازت خواهش کنم باهاش حرف بزنی؟ ازش بپرسی ببینی نظرش در مورد من چیه؟ میدونی که من خواهر ندارم، حقیقتش روم نمیشه مستقیم به مادرم بگم، اما تو برام عین خواهری، با بهاره حرف میزنی؟ کاش این درخواست رو ازم نمیکرد، اشک تا پشت پلکم اومده بود و من تو دلم به خدا التماس میکردم که کسی از دلم با خبر نشه، که نذاره قطره اشکی روی گونه ام بشینه... که علاقه هشت ساله ام رو برملا نکنه..
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_پنجم
امیر دامادشون بشه و امیر میگفت من زن از فامیل نمیگیرم و عمه هم تلاش میکرد با مهمونی دادن و دعوت کردن عموها و بچه هاشون نظر امیر رو تغییر بده...برای مهمونی اون روز از صبح استرس داشتم، دلم میخواست لباسی بپوشم که به چشم بیام، اما هیچ لباسی باب میلم نبود، از غصه نداشتن لباس زدم از اتاقم بیرون و رفتم ته باغ رو تابی که شوهرعمه ام که عمو حسین صداش میزدم برام درست کرده بود نشستم، تو حال و هوای خودم بودم که صدای مهربون رضا به گوشم رسید:نبینم بلور خانم غصه بخوره...به آنی غصه ام دود شد و رفت هوا، لبخندی روی لبم نشست و سرم رو بالا گرفتم:سلام، خوبی؟ کی اومدی من نفهمیدم؟نفس عمیقی کشید و گفت:مهمون ها اومدن، تو چرا نیومدی؟با خودم گفتم ببین چقدر براش مهمی که نبودت رو فهمیده و اومده دنبالت...+من... من میخواستم بیام اما... لباس خوب نداشتم بپوشم...رضا خندید و گفت:تو هرچی بپوشی بهت میاد، بدو برو حاضر شو قبل شروع جنگ جهانی سوم بریم تو سالن....با تعجب نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی؟+یعنی اینکه مادر بنده میگه الا و بالا امیر باید یکی از دختردایی ها رو بگیره، امیرم که میدونی، لجبازه، واسه همین من منتظر شروع یک جنگ حسابی بین امیر و مادرم هستم....از جا بلند شدم و همراهش به سمت ساختمون اصلی رفتم، تو راه با کنجکاوی گفتم:امیر چرا نمیخواد دختر از فامیل بگیره؟رضا سرخوش دست دراز کرد و اناری از درخت چید و گفت:چون نادونه دختر دایی! البته مادرمم خیلی زور میگه ها! من که بهش گفتم این امیر لجبازه رو بیخیال شو بیا واسه شازده پسرت زن بگیر، منتهی مادرم میگه آسیاب به نوبت..ذوق کردم از شنیدن این حرف، قبل اینکه به سالن برسیم به سختی خودم رو راضی کردم تا سوالی که تو ذهنم بود رو ازش بپرسم:رضا... دو قدم از من جلوتر بود، اسمش رو که شنید ایستاد و به سمتم برگشت، با محبت گفت :بله...لبخندی روی لبم نشست ،همش با خودم میگفتم ببین بلور، این مرد، با این همه محبت پاداش روزهای سخت زندگیته، تلافی تمام آدم هایی که تو رو نخواستن و بی گناه پس ات زدن...لب تر کردم و دل رو به دریا زدم:تو... توام مثل امیر نمیخوای از فامیل زن بگیری؟ رضا خندید و در حالی که طبق عادت با موهای پر پشت و سیاهش ور میرفت گفت:بلور، اگر یک چیزی بهت بگم، قول میدی به کسی نگی؟ لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم، رضا نگاهی به اطرافش انداخت و آهسته گفت :من یکی رو دوست دارم.. نگاهش کردم، همش تو ذهنم میگفتم الان میگه من تو رو دوست دارم بلور، چطور این همه سال نفهمیدی ؟ دستی به صورتش کشید و گفت:بهاره رو دیدی؟ دختر دایی مسلم... قلبم نمیخواست حرفی رو که شنیده بود باور کنه، برای همین لبخند گیجی زدم و گفتم:خب... این موضوع چه ربطی به بهاره داره؟ رضا با خجالت نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:خب من... من بهاره رو دوست دارم...انگاری چیزی درون وجودم شکست، حرف کمی نبود، رویاها و آرزوهای هشت ساله ام به آنی دود شد و به هوا رفت، باورم نمیشد... هرگز نمیتونستم باور کنم رضا کسی غیر از من رو دوست داشته باشه...بهاره بزرگترین دختر عموی بزرگم بود، یک سالی از من بزرگتر بود، خانوم... خوشگل، مهربون... بین بچه های عموم تنها کسی بود که گاهی از سر محبت یا ترحم کنارم مینشست و چند کلمه ای باهام حرف میزد، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود، تازه فهمیده بودم چرا هربار بهاره میومد پیشم، رضا هم هر کاری داشت کارش رو رها میکرد و میومد کنارمون... حالا فهمیده بودم علت محبت های زیر پوستی بهاره به رضا رو... براش میوه پوست میگرفت، تو جمع هم نظر رضا بود همیشه و خیلی هم عمه رو دوست داشت، حتی یادم اومد که عمه وقتی داشت به امیر اصرار میکرد تا یکی از دختر دایی هاش رو بگیره، اصلا اسمی از بهاره نبرد... قلبم شکست، چنان احساس بی پناهی و شکست میکردم که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، رضا که انگار اصلا متوجه تغییر حال من نشده بود با سرخوشی گلی از باغچه ی عمه کند و گفت:فکر میکردم زودتر از این ها فهمیده باشی، آخه رفتار من انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن...نمیدونم تو اون لحظه خدا چه قدرتی بهم داد که از پا نیفتم، که غرورم نشکنه و وجودم از هم نپاشه، به سختی لبخند زدم و گفتم:من... من راستش... یعنی چطور بگم... من زیاد دقت نمیکردم...رضا گل رو بین موهام گذاشت و گفت:میشه ازت خواهش کنم باهاش حرف بزنی؟ ازش بپرسی ببینی نظرش در مورد من چیه؟ میدونی که من خواهر ندارم، حقیقتش روم نمیشه مستقیم به مادرم بگم، اما تو برام عین خواهری، با بهاره حرف میزنی؟ کاش این درخواست رو ازم نمیکرد، اشک تا پشت پلکم اومده بود و من تو دلم به خدا التماس میکردم که کسی از دلم با خبر نشه، که نذاره قطره اشکی روی گونه ام بشینه... که علاقه هشت ساله ام رو برملا نکنه..
۱۹:۳۱
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه 🌷
درآمد من از برنامه ملّی گلد
" />

جشنواره جدید ملّی گلد شروع شد
با ثبت نام 13 سوت طلای رایگان دریافت کنید 
13 سوت طلا معادل : 2,500,000 ریال پول
ثبت نام کنید و طلای رایگان بگیرید 
https://jee.ir/8NKWJhttps://jee.ir/8NKWJ
فرصت محدود، همین الان ثبت نام کنید
" />
بعد از ثبت نام میتونید برداشت بزنید 
جشنواره جدید ملّی گلد شروع شد
۱۹:۳۳
بازارسال شده از 💜 *تبلیغات ویژه* 💜
در کانال زیر مشاهده کنید
ble.ir/join/CK4F49Xx4y
ble.ir/join/CK4F49Xx4y
۱۹:۳۳
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
آن قدر مشغول دوست داشتن
زندگی ات باش که فرصتی برای
نفرت پشیمانی یا ترس نداشته باشی 『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
』
زندگی ات باش که فرصتی برای
نفرت پشیمانی یا ترس نداشته باشی 『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
۱۹:۲۹
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
موفقیت یعنی آنطور که
دل خودتان می خواهد زندگی کنید؛
کاری که خودتان دوستش دارید را انجام دهید؛
آدمی که خودتان دوستش دارید را دوست بدارید؛
لباسی که خودتان می پسندید را به تن کنید؛
در راهی که خودتان انتخاب کردید قدم بردارید...
به تعبیری با تمام تاسف
ما بیشتر می پسندیم که خوشبخت نباشیم
اما دیگران ما را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشیم اما دیگران ما را بدبخت بدانند*.
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
』 *
دل خودتان می خواهد زندگی کنید؛
کاری که خودتان دوستش دارید را انجام دهید؛
آدمی که خودتان دوستش دارید را دوست بدارید؛
لباسی که خودتان می پسندید را به تن کنید؛
در راهی که خودتان انتخاب کردید قدم بردارید...
به تعبیری با تمام تاسف
ما بیشتر می پسندیم که خوشبخت نباشیم
اما دیگران ما را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشیم اما دیگران ما را بدبخت بدانند*.
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
۱۹:۲۹
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
آنگونه برای رسیدن به رویاهایت بجنگ که گویا یک لحظه غفلت، تمام زندگی ات را نابود می کند*!
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
』 *
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
۱۹:۲۹
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
بهترین راه برای خوشحال ماندن
هیچ توقعی
از هیچ کس نداشتن است.
هیچ توقعی*...
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
』 *
هیچ توقعی
از هیچ کس نداشتن است.
هیچ توقعی*...
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
۱۹:۲۹
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
آدمهاى شاد روى داشته هاشون و آدمهاى غمگين روى كمبودهاشون تمركز ميكنن*.
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
』 *
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
۱۹:۲۹
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
حال خوب
زندگی یک انعکاس است ،
همان قدر که خودت بخواهی
به تو هدیه می دهد*...
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
』 *
زندگی یک انعکاس است ،
همان قدر که خودت بخواهی
به تو هدیه می دهد*...
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت
۱۹:۲۹
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_چهارم
اما دل بسته بودم به محبت های پسری که سنی نداشت،اما از هر مردی مرد تر و حامی تر بود...بعد اون ماجرا از کوچکترین رفتار رضا برای خودم داستان میساختم، اگر لیوان آبی به دستم میداد انقدر ذوق میکردم که حد نداشت، اگر یک بار باهام همکلام میشد با خودم میگفتم تموم شد، اونم من رو دوست داره! گل های رز باغچه ی عمه رو میکندم و یک گوشه مینشستم و گلبرگ هاش رو میکندم و زمزمه میکردم:دوستم داره.... دوستم نداره... دوستم داره... دوستم نداره....وقتی آخرین گلبرگ روی دوستم داره کنده میشد، انگار دنیا رو بهم میدادن و امان از روزی که دوستم نداره در میومد! اون روز تا شبش دمغ بودم، همش فکر میکردم کار خطایی کردم که رضا دوستم نداره و تلاش میکردم جوری که دوست داره رفتار کنم..درس هام رو خوب میخوندم،سعی میکردم هیچ دردسری برای عمه درست نکنم تا رضا دوباره دوستم داشته باشه...بچه بودم دیگه، یک بچه ی نادون که خیال میکرد زندگی عین قصه هاست، فکر میکرد یک شاهزاده ی سوار بر اسب میاد و بی توجه به عیب صورتش دستش رو میگیره و اونو میبره به کاخ خودش و خوشبختش میکنه... گاهی هم تو رویا هام خیال میکردم یک روزی معجزه میشه و شب میخوابم و وقتی صبح بیدار میشم دیگه خبری از اون ماه گرفتگی نیست و منم میشم یک دختر عادی..دیگه کسی دیگه بهم نمیگن بدقدم...اما زندگی عین قصه ها نبود، زندگی تلخ تر از این حرف ها بود...اینو تو اولین روزهای شونزده سالگیم فهمیدم، وقتی عمه جفت پاشو کرده بود تو یک کفش تا برای پسر بزرگش زن بگیره و من خوشحال بودم از اینکه قرار بود منم در آینده عروس عمه بشم... رضا تو درس هام کمکم میکرد، اگر کسی تو مدرسه صورتم رو مسخره میکرد کافی بود اسمش رو به رضا بگم تا حسابش رو بذاره کف دستش، حتی تو فامیل هم کسی حق نداشت صورتم رو مسخره کنه، چون رضا خیلی بی پروا جوابشون رو میداد و سنگ روی یخشون میکرد، یادمه یکبار زن عموم به شوخی به عمه گفت رضا بدجور پشت این دختر در میاد، چهار روز دیگه به خودت میای میبینی دختری که از سر دلسوزی بهش پناه دادی و نذاشتی آواره بشه ،میشه عروست... انتظار داشتم عمه بخنده و بگه من که از خدامه، بلور عین دختر خودمه اصلا، اما عمه اخمی کرد و با تلخی رو به زن عمو گفت:دیگه این حرفو جایی نزن زن داداش، یکی میشنوه فکر و خیال بیخود میکنه باهاش، بلور خواهر رضاس، والا به خدا صدبار رضا گفته بلور برام عین خواهرمه... بعدم یواش جوری که من نشونم رو به زن عمو گفت:والا بچه ام رضا چی کم داره که بخواد با بلور ازدواج کنه؟ با این صورتش... دلم شکست از حرف عمه، عمه ای که همیشه سعی میکرد با حرف هاش حساسیت من رو روی ماه گرفتگی صورتم کم کنه، حتی دلش نمیخواست اسم من کنار اسم پسرش برده بشه! دیگه با این اوصاف من انتظاری از دیگران نداشتم، فقط دلم خوش بود به اینکه رضا دوستم داره، به زبون نیاورده بود ها! اما هزار بار با حرکاتش بهم نشون داده بود که براش مهمم... که روم حساسه و دلش نمیخواد اشک به صورتم بشینه. با خودم میگفتم رضا پسر لجباز و یک دنده ای هست،همونطور که وقتی رشته ی پزشکی قبول شد جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا من از این رشته خوشم نمیاد و دوست ندارم دکتر شم و رفت کارگاه درب و پنجره سازی خودش رو راه انداخت، موقع زن گرفتنشم به حرف کسی بها نمیده و کار خودش رو میکنه، یعنی تنها امیدم تو اون روزها همین بود، حتی لحظه ای به این فکر نمیکردم که شاید من برای رضا واقعا عین خواهرش باشم!حتی اگر گاهی این فکر به سرم خطور میکرد به خودم دلداری میدادم و میگفتم داری اشتباه میکنی بلور، رضا خیلی به تو اهمیت میده، کدوم برادری انقدر رو خواهرش حساسه؟ معلومه که رضا دوستت داره، وگرنه دلیلی نداره انقدر بهت اهمیت بده، از وقت استراحت خودش بزنه تا باهات درس کار کنه، اسم خودش رو تو اون روستای کوچیک سر زبون ها بندازه تا از تو حمایت کنه... اینا همش نشونه ی علاقس بلور...تا اون موقع هر چهار خواهرم ازدواج کرده بودند اما هيچکدوم زندگی خوبی نداشتند، بابا انگار از دختراش سیر شده بود که اولین خواستگاری که براشون میومد بدون تحقیق جواب بله رو میداد، عشرت میگفت بابا میخواد ما رو شوهر بده تا خودش با اون زن و بچه هاش تو خونه تنها بشن، همشون از بابا و کلثوم بدشون میومد و البته چشم دیدن من رو نداشتن، همشون من رو باعث و بانی بدبختی خودشون میدونستن، عشرت میگفت اگر تو به دنیا نیومده بودی و ننه جیران فوت نمیشد، وضع ما این نبود، ننه ما رو انقدر زود شوهر نمیداد و ما هم بدبخت نمیشدیم....منم دیگه عادت کرده بودم به این حرف ها و نشنیده میگرفتم توهین هاشون رو ..یادمه تو همون روزهایی که عمه میخواست واسه امیر زن بگیره..یک روز همه خانواده دور هم جمع شده بودند، من سه تا عمو داشتم که هرکدومشون دوست داشتن
ادامه دارد....
✾࿐༅

༅࿐✾
✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_چهارم
اما دل بسته بودم به محبت های پسری که سنی نداشت،اما از هر مردی مرد تر و حامی تر بود...بعد اون ماجرا از کوچکترین رفتار رضا برای خودم داستان میساختم، اگر لیوان آبی به دستم میداد انقدر ذوق میکردم که حد نداشت، اگر یک بار باهام همکلام میشد با خودم میگفتم تموم شد، اونم من رو دوست داره! گل های رز باغچه ی عمه رو میکندم و یک گوشه مینشستم و گلبرگ هاش رو میکندم و زمزمه میکردم:دوستم داره.... دوستم نداره... دوستم داره... دوستم نداره....وقتی آخرین گلبرگ روی دوستم داره کنده میشد، انگار دنیا رو بهم میدادن و امان از روزی که دوستم نداره در میومد! اون روز تا شبش دمغ بودم، همش فکر میکردم کار خطایی کردم که رضا دوستم نداره و تلاش میکردم جوری که دوست داره رفتار کنم..درس هام رو خوب میخوندم،سعی میکردم هیچ دردسری برای عمه درست نکنم تا رضا دوباره دوستم داشته باشه...بچه بودم دیگه، یک بچه ی نادون که خیال میکرد زندگی عین قصه هاست، فکر میکرد یک شاهزاده ی سوار بر اسب میاد و بی توجه به عیب صورتش دستش رو میگیره و اونو میبره به کاخ خودش و خوشبختش میکنه... گاهی هم تو رویا هام خیال میکردم یک روزی معجزه میشه و شب میخوابم و وقتی صبح بیدار میشم دیگه خبری از اون ماه گرفتگی نیست و منم میشم یک دختر عادی..دیگه کسی دیگه بهم نمیگن بدقدم...اما زندگی عین قصه ها نبود، زندگی تلخ تر از این حرف ها بود...اینو تو اولین روزهای شونزده سالگیم فهمیدم، وقتی عمه جفت پاشو کرده بود تو یک کفش تا برای پسر بزرگش زن بگیره و من خوشحال بودم از اینکه قرار بود منم در آینده عروس عمه بشم... رضا تو درس هام کمکم میکرد، اگر کسی تو مدرسه صورتم رو مسخره میکرد کافی بود اسمش رو به رضا بگم تا حسابش رو بذاره کف دستش، حتی تو فامیل هم کسی حق نداشت صورتم رو مسخره کنه، چون رضا خیلی بی پروا جوابشون رو میداد و سنگ روی یخشون میکرد، یادمه یکبار زن عموم به شوخی به عمه گفت رضا بدجور پشت این دختر در میاد، چهار روز دیگه به خودت میای میبینی دختری که از سر دلسوزی بهش پناه دادی و نذاشتی آواره بشه ،میشه عروست... انتظار داشتم عمه بخنده و بگه من که از خدامه، بلور عین دختر خودمه اصلا، اما عمه اخمی کرد و با تلخی رو به زن عمو گفت:دیگه این حرفو جایی نزن زن داداش، یکی میشنوه فکر و خیال بیخود میکنه باهاش، بلور خواهر رضاس، والا به خدا صدبار رضا گفته بلور برام عین خواهرمه... بعدم یواش جوری که من نشونم رو به زن عمو گفت:والا بچه ام رضا چی کم داره که بخواد با بلور ازدواج کنه؟ با این صورتش... دلم شکست از حرف عمه، عمه ای که همیشه سعی میکرد با حرف هاش حساسیت من رو روی ماه گرفتگی صورتم کم کنه، حتی دلش نمیخواست اسم من کنار اسم پسرش برده بشه! دیگه با این اوصاف من انتظاری از دیگران نداشتم، فقط دلم خوش بود به اینکه رضا دوستم داره، به زبون نیاورده بود ها! اما هزار بار با حرکاتش بهم نشون داده بود که براش مهمم... که روم حساسه و دلش نمیخواد اشک به صورتم بشینه. با خودم میگفتم رضا پسر لجباز و یک دنده ای هست،همونطور که وقتی رشته ی پزشکی قبول شد جفت پاشو کرد تو یک کفش که الا و بلا من از این رشته خوشم نمیاد و دوست ندارم دکتر شم و رفت کارگاه درب و پنجره سازی خودش رو راه انداخت، موقع زن گرفتنشم به حرف کسی بها نمیده و کار خودش رو میکنه، یعنی تنها امیدم تو اون روزها همین بود، حتی لحظه ای به این فکر نمیکردم که شاید من برای رضا واقعا عین خواهرش باشم!حتی اگر گاهی این فکر به سرم خطور میکرد به خودم دلداری میدادم و میگفتم داری اشتباه میکنی بلور، رضا خیلی به تو اهمیت میده، کدوم برادری انقدر رو خواهرش حساسه؟ معلومه که رضا دوستت داره، وگرنه دلیلی نداره انقدر بهت اهمیت بده، از وقت استراحت خودش بزنه تا باهات درس کار کنه، اسم خودش رو تو اون روستای کوچیک سر زبون ها بندازه تا از تو حمایت کنه... اینا همش نشونه ی علاقس بلور...تا اون موقع هر چهار خواهرم ازدواج کرده بودند اما هيچکدوم زندگی خوبی نداشتند، بابا انگار از دختراش سیر شده بود که اولین خواستگاری که براشون میومد بدون تحقیق جواب بله رو میداد، عشرت میگفت بابا میخواد ما رو شوهر بده تا خودش با اون زن و بچه هاش تو خونه تنها بشن، همشون از بابا و کلثوم بدشون میومد و البته چشم دیدن من رو نداشتن، همشون من رو باعث و بانی بدبختی خودشون میدونستن، عشرت میگفت اگر تو به دنیا نیومده بودی و ننه جیران فوت نمیشد، وضع ما این نبود، ننه ما رو انقدر زود شوهر نمیداد و ما هم بدبخت نمیشدیم....منم دیگه عادت کرده بودم به این حرف ها و نشنیده میگرفتم توهین هاشون رو ..یادمه تو همون روزهایی که عمه میخواست واسه امیر زن بگیره..یک روز همه خانواده دور هم جمع شده بودند، من سه تا عمو داشتم که هرکدومشون دوست داشتن
ادامه دارد....
✾࿐༅
✾࿐༅
۱۹:۳۲
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_پنجم
امیر دامادشون بشه و امیر میگفت من زن از فامیل نمیگیرم و عمه هم تلاش میکرد با مهمونی دادن و دعوت کردن عموها و بچه هاشون نظر امیر رو تغییر بده...برای مهمونی اون روز از صبح استرس داشتم، دلم میخواست لباسی بپوشم که به چشم بیام، اما هیچ لباسی باب میلم نبود، از غصه نداشتن لباس زدم از اتاقم بیرون و رفتم ته باغ رو تابی که شوهرعمه ام که عمو حسین صداش میزدم برام درست کرده بود نشستم، تو حال و هوای خودم بودم که صدای مهربون رضا به گوشم رسید:نبینم بلور خانم غصه بخوره...به آنی غصه ام دود شد و رفت هوا، لبخندی روی لبم نشست و سرم رو بالا گرفتم:سلام، خوبی؟ کی اومدی من نفهمیدم؟نفس عمیقی کشید و گفت:مهمون ها اومدن، تو چرا نیومدی؟با خودم گفتم ببین چقدر براش مهمی که نبودت رو فهمیده و اومده دنبالت...+من... من میخواستم بیام اما... لباس خوب نداشتم بپوشم...رضا خندید و گفت:تو هرچی بپوشی بهت میاد، بدو برو حاضر شو قبل شروع جنگ جهانی سوم بریم تو سالن....با تعجب نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی؟+یعنی اینکه مادر بنده میگه الا و بالا امیر باید یکی از دختردایی ها رو بگیره، امیرم که میدونی، لجبازه، واسه همین من منتظر شروع یک جنگ حسابی بین امیر و مادرم هستم....از جا بلند شدم و همراهش به سمت ساختمون اصلی رفتم، تو راه با کنجکاوی گفتم:امیر چرا نمیخواد دختر از فامیل بگیره؟رضا سرخوش دست دراز کرد و اناری از درخت چید و گفت:چون نادونه دختر دایی! البته مادرمم خیلی زور میگه ها! من که بهش گفتم این امیر لجبازه رو بیخیال شو بیا واسه شازده پسرت زن بگیر، منتهی مادرم میگه آسیاب به نوبت..ذوق کردم از شنیدن این حرف، قبل اینکه به سالن برسیم به سختی خودم رو راضی کردم تا سوالی که تو ذهنم بود رو ازش بپرسم:رضا... دو قدم از من جلوتر بود، اسمش رو که شنید ایستاد و به سمتم برگشت، با محبت گفت :بله...لبخندی روی لبم نشست ،همش با خودم میگفتم ببین بلور، این مرد، با این همه محبت پاداش روزهای سخت زندگیته، تلافی تمام آدم هایی که تو رو نخواستن و بی گناه پس ات زدن...لب تر کردم و دل رو به دریا زدم:تو... توام مثل امیر نمیخوای از فامیل زن بگیری؟ رضا خندید و در حالی که طبق عادت با موهای پر پشت و سیاهش ور میرفت گفت:بلور، اگر یک چیزی بهت بگم، قول میدی به کسی نگی؟ لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم، رضا نگاهی به اطرافش انداخت و آهسته گفت :من یکی رو دوست دارم.. نگاهش کردم، همش تو ذهنم میگفتم الان میگه من تو رو دوست دارم بلور، چطور این همه سال نفهمیدی ؟ دستی به صورتش کشید و گفت:بهاره رو دیدی؟ دختر دایی مسلم... قلبم نمیخواست حرفی رو که شنیده بود باور کنه، برای همین لبخند گیجی زدم و گفتم:خب... این موضوع چه ربطی به بهاره داره؟ رضا با خجالت نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:خب من... من بهاره رو دوست دارم...انگاری چیزی درون وجودم شکست، حرف کمی نبود، رویاها و آرزوهای هشت ساله ام به آنی دود شد و به هوا رفت، باورم نمیشد... هرگز نمیتونستم باور کنم رضا کسی غیر از من رو دوست داشته باشه...بهاره بزرگترین دختر عموی بزرگم بود، یک سالی از من بزرگتر بود، خانوم... خوشگل، مهربون... بین بچه های عموم تنها کسی بود که گاهی از سر محبت یا ترحم کنارم مینشست و چند کلمه ای باهام حرف میزد، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود، تازه فهمیده بودم چرا هربار بهاره میومد پیشم، رضا هم هر کاری داشت کارش رو رها میکرد و میومد کنارمون... حالا فهمیده بودم علت محبت های زیر پوستی بهاره به رضا رو... براش میوه پوست میگرفت، تو جمع هم نظر رضا بود همیشه و خیلی هم عمه رو دوست داشت، حتی یادم اومد که عمه وقتی داشت به امیر اصرار میکرد تا یکی از دختر دایی هاش رو بگیره، اصلا اسمی از بهاره نبرد... قلبم شکست، چنان احساس بی پناهی و شکست میکردم که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، رضا که انگار اصلا متوجه تغییر حال من نشده بود با سرخوشی گلی از باغچه ی عمه کند و گفت:فکر میکردم زودتر از این ها فهمیده باشی، آخه رفتار من انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن...نمیدونم تو اون لحظه خدا چه قدرتی بهم داد که از پا نیفتم، که غرورم نشکنه و وجودم از هم نپاشه، به سختی لبخند زدم و گفتم:من... من راستش... یعنی چطور بگم... من زیاد دقت نمیکردم...رضا گل رو بین موهام گذاشت و گفت:میشه ازت خواهش کنم باهاش حرف بزنی؟ ازش بپرسی ببینی نظرش در مورد من چیه؟ میدونی که من خواهر ندارم، حقیقتش روم نمیشه مستقیم به مادرم بگم، اما تو برام عین خواهری، با بهاره حرف میزنی؟ کاش این درخواست رو ازم نمیکرد، اشک تا پشت پلکم اومده بود و من تو دلم به خدا التماس میکردم که کسی از دلم با خبر نشه، که نذاره قطره اشکی روی گونه ام بشینه... که علاقه هشت ساله ام رو برملا نکنه..
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_پنجم
امیر دامادشون بشه و امیر میگفت من زن از فامیل نمیگیرم و عمه هم تلاش میکرد با مهمونی دادن و دعوت کردن عموها و بچه هاشون نظر امیر رو تغییر بده...برای مهمونی اون روز از صبح استرس داشتم، دلم میخواست لباسی بپوشم که به چشم بیام، اما هیچ لباسی باب میلم نبود، از غصه نداشتن لباس زدم از اتاقم بیرون و رفتم ته باغ رو تابی که شوهرعمه ام که عمو حسین صداش میزدم برام درست کرده بود نشستم، تو حال و هوای خودم بودم که صدای مهربون رضا به گوشم رسید:نبینم بلور خانم غصه بخوره...به آنی غصه ام دود شد و رفت هوا، لبخندی روی لبم نشست و سرم رو بالا گرفتم:سلام، خوبی؟ کی اومدی من نفهمیدم؟نفس عمیقی کشید و گفت:مهمون ها اومدن، تو چرا نیومدی؟با خودم گفتم ببین چقدر براش مهمی که نبودت رو فهمیده و اومده دنبالت...+من... من میخواستم بیام اما... لباس خوب نداشتم بپوشم...رضا خندید و گفت:تو هرچی بپوشی بهت میاد، بدو برو حاضر شو قبل شروع جنگ جهانی سوم بریم تو سالن....با تعجب نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی؟+یعنی اینکه مادر بنده میگه الا و بالا امیر باید یکی از دختردایی ها رو بگیره، امیرم که میدونی، لجبازه، واسه همین من منتظر شروع یک جنگ حسابی بین امیر و مادرم هستم....از جا بلند شدم و همراهش به سمت ساختمون اصلی رفتم، تو راه با کنجکاوی گفتم:امیر چرا نمیخواد دختر از فامیل بگیره؟رضا سرخوش دست دراز کرد و اناری از درخت چید و گفت:چون نادونه دختر دایی! البته مادرمم خیلی زور میگه ها! من که بهش گفتم این امیر لجبازه رو بیخیال شو بیا واسه شازده پسرت زن بگیر، منتهی مادرم میگه آسیاب به نوبت..ذوق کردم از شنیدن این حرف، قبل اینکه به سالن برسیم به سختی خودم رو راضی کردم تا سوالی که تو ذهنم بود رو ازش بپرسم:رضا... دو قدم از من جلوتر بود، اسمش رو که شنید ایستاد و به سمتم برگشت، با محبت گفت :بله...لبخندی روی لبم نشست ،همش با خودم میگفتم ببین بلور، این مرد، با این همه محبت پاداش روزهای سخت زندگیته، تلافی تمام آدم هایی که تو رو نخواستن و بی گناه پس ات زدن...لب تر کردم و دل رو به دریا زدم:تو... توام مثل امیر نمیخوای از فامیل زن بگیری؟ رضا خندید و در حالی که طبق عادت با موهای پر پشت و سیاهش ور میرفت گفت:بلور، اگر یک چیزی بهت بگم، قول میدی به کسی نگی؟ لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم، رضا نگاهی به اطرافش انداخت و آهسته گفت :من یکی رو دوست دارم.. نگاهش کردم، همش تو ذهنم میگفتم الان میگه من تو رو دوست دارم بلور، چطور این همه سال نفهمیدی ؟ دستی به صورتش کشید و گفت:بهاره رو دیدی؟ دختر دایی مسلم... قلبم نمیخواست حرفی رو که شنیده بود باور کنه، برای همین لبخند گیجی زدم و گفتم:خب... این موضوع چه ربطی به بهاره داره؟ رضا با خجالت نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:خب من... من بهاره رو دوست دارم...انگاری چیزی درون وجودم شکست، حرف کمی نبود، رویاها و آرزوهای هشت ساله ام به آنی دود شد و به هوا رفت، باورم نمیشد... هرگز نمیتونستم باور کنم رضا کسی غیر از من رو دوست داشته باشه...بهاره بزرگترین دختر عموی بزرگم بود، یک سالی از من بزرگتر بود، خانوم... خوشگل، مهربون... بین بچه های عموم تنها کسی بود که گاهی از سر محبت یا ترحم کنارم مینشست و چند کلمه ای باهام حرف میزد، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود، تازه فهمیده بودم چرا هربار بهاره میومد پیشم، رضا هم هر کاری داشت کارش رو رها میکرد و میومد کنارمون... حالا فهمیده بودم علت محبت های زیر پوستی بهاره به رضا رو... براش میوه پوست میگرفت، تو جمع هم نظر رضا بود همیشه و خیلی هم عمه رو دوست داشت، حتی یادم اومد که عمه وقتی داشت به امیر اصرار میکرد تا یکی از دختر دایی هاش رو بگیره، اصلا اسمی از بهاره نبرد... قلبم شکست، چنان احساس بی پناهی و شکست میکردم که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، رضا که انگار اصلا متوجه تغییر حال من نشده بود با سرخوشی گلی از باغچه ی عمه کند و گفت:فکر میکردم زودتر از این ها فهمیده باشی، آخه رفتار من انقدر تابلو بود که همه فهمیده بودن...نمیدونم تو اون لحظه خدا چه قدرتی بهم داد که از پا نیفتم، که غرورم نشکنه و وجودم از هم نپاشه، به سختی لبخند زدم و گفتم:من... من راستش... یعنی چطور بگم... من زیاد دقت نمیکردم...رضا گل رو بین موهام گذاشت و گفت:میشه ازت خواهش کنم باهاش حرف بزنی؟ ازش بپرسی ببینی نظرش در مورد من چیه؟ میدونی که من خواهر ندارم، حقیقتش روم نمیشه مستقیم به مادرم بگم، اما تو برام عین خواهری، با بهاره حرف میزنی؟ کاش این درخواست رو ازم نمیکرد، اشک تا پشت پلکم اومده بود و من تو دلم به خدا التماس میکردم که کسی از دلم با خبر نشه، که نذاره قطره اشکی روی گونه ام بشینه... که علاقه هشت ساله ام رو برملا نکنه..
۱۹:۳۲
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_ششم
گلویی صاف کردم و به سختی گفتم:باشه... من باهاش حرف میزنم...رضا که خیالش راحت شد دوباره به سمت سالن راه افتاد، من ولی قدرت نداشتم حتی قدم از قدم بردارم،موهامررو از سمت راست صورتم جمع کردم و پشت سرم بستم، دیگه دلیلی نداشت صورتم رو از کسی مخفی کنم،کسی که دوسش داشتم بودم ،یکی دیگه رو دوست داره و من حتی دیگه امیدی به ادامه ی زندگی هم نداشتم، وقتی هیچکس دوستم نداشت؟ نه مادر دلسوزی داشتم و نه پدر مهربونی که تو این روزهای سخت بهشون تکیه کنم....رضا برای من فقط یکی نبود که دوسش داشتم نبود، حامی بود که همیشه کنارم بود....دست به تنه ی درخت گرفتم و همونجا نشستم، رضا که فهمید من همراهش نرفتم به سمتم برگشت، با دیدنم پا تند کرد و با نگرانی گفت:بلور... خوبی؟ چت شد یهو؟ چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم، نباید میذاشتم چیزی بفهمه، من از بچگی به اندازه ی کافی تحقیر شده بودم، نباید میذاشتم رضا از علاقه من چیزی بفهمه...چشم باز کردم و گفتم:ببخشید رضا، یکم سرم گیج رفت، تو برو تو منم میام یکم دیگه..رضا با نگرانی گفت:ولی حالت خوب نیست، رنگت پریده... میخوای...حرفش تموم نشده بود که صدای بهاره به گوشم رسید:پسر عمه... رضا؟ کجایی؟رضا نگاه نگرانش رو ازم گرفت و از جا بلند شد، تو دلم زار زدم و از خدا خواستم کمکم کنه... بهاره که رضا رو دید گفت:تو حیاط چیکار میکنی؟ بدو بیا که عمه قلبش گرفته...رضا با عجله بدون توجه به حال و روز من به سمت سالن دوید، با رفتنش انگار منفجر شدم، با صدای بلند زدم زیر گریه و برای اینکه کسی صدام رو نشونه به سمت اتاقم دویدم...دنیا روی سرم آوار شده بود، تمام رویاهام به آنی رنگ باخته بود، منی که تا اون روز به خاطر رضا خودم رو خوشبختترین دختر روی زمین میدونستم حالا به قدری احساس بدبختی میکردم که دلم میخواست نباشم و و نبینم که رضا جز من به دختر دیگه ای نگاه میکنه، که نبینم رضا دختر دیگه ای رو دوست داره و من تو تمام اون سال ها خیالبافی میکردم...انقدر گریه کرده بودم که چشم هام سرخ شده بود، کمی که آروم شدم تازه به یاد حرف بهاره افتادم که گفته بود عمه قلبش گرفته، از ترس اینکه آخرین حامی ام رو از دست بدم به سرعت از جا بلند شدم و با قدم های لرزون به سمت ساختمون اصلی رفتم، با ورودم به سالن توجه رضا بهم جلب شد، با اخم های درهم روی مبل جلوی ورودی نشسته بود، با دیدنم لبخند محوی زد و گفت:کجا موندی تو؟به سختی لب باز کردم و گفتم:عمه... حالش چطوره؟رضا چنگی به موهاش زد و گفت:قلبش گرفته قرص خورد رفت استراحت کنه، مهمونی هم بهم خورد، همه رفتن خونه هاشون، فقط بهاره پیش مامان موند کمک حالش بشه...به سختی بغضم رو قورت دادم و گفتم:حال عمه خوبه؟ میتونم برم ببینمش؟رضا آهی کشید و سری به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:آره، برو اتفاقا سراغت رو میگرفت، فقط صبر کن ببینم... تو چرا چشم هات قرمزه؟لب گزیدم و با صدای لرزونی گفتم:نگران عمه بودم... بعدم تو حیاط خانواده ام رو دیدم دلم گرفت. من... من میرم پیش عمه...پا تند کردم و به سمت اتاق عمه رفتم، تقه ای به در زدم و با شنیدن صدای ضعیف عمه در رو باز کردم، بهاره تو اتاق بود و داشت با عمه حرف میزد، من رو که دید ساکت شد و با لبخند گفت:خوب شد اومدی بلور، بیا پیش عمه یکم باهاش حرف بزن انقدر حرص و جوش نخوره، والا به خدا ارزش نداره به خاطر همچین موضوعی قلبت رو اذیت کنی عمه جون...با حسرت نگاهش کردم، پوست صورتش صاف و یک دست بود، عین من نبود که یک ماه گرفتگی بزرگ کل زیبایی صورتش رو گرفته باشه... رضا دوستش داشت و سخت بود، اما قبول داشتم که این دختر با این قلب مهربونش لیاقت علاقه رضا رو داشت... اما من چی؟آهی کشیدم و کنار عمه نشستم و دستش رو گرفتم و بوسیدم، بهاره که خیالش بابت عمه راحت شد با گفتن اینکه میرم سالن رو جمع و جور کنم، ما رو تنها گذاشت، از اتاق که بیرون رفت، زمزمه کردم:خیلی ترسیدم وقتی گفتن قلبت گرفته عمه....عمه با محبت دستی به سرم کشید و گفت:قربونت برم بلورجان، خداروشکر که اگر خدا یک دختر بهم نداد ،حداقل تو رو بهم داد تا دلم بهت خوش باشه، وگرنه این پسرا که محبتی ندارن...بغضم بی صدا شکست و اشک روی صورتم نشست، عمه با تعجب نیم خیز شد و گفت:بلور... بلورجان، داری گریه میکنی؟گریه ام شدت گرفت و بین گریه نالیدم:من هیچکس رو ندارم عمه... من جز شما هیچکس رو ندارم، تو رو خدا مراقب خودتون باشید...+خدا رحمت کنه مادرت رو بلور، زن نبود که... شیرزن بود... به خدا هنوز که هنوزه زنی مثل اون ندیدم، یادمه همیشه به آینده امید داشت، میدونی بلورجان،مادرت وقتی تو رو حامله بود خواب دیده بود که بچه اش دختره، دور از چشم آقات به من گفته بود میخوام اسم دخترم رو بلورجان بذارم،
ادامه دارد.....
✾࿐༅

༅࿐✾
✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_ششم
گلویی صاف کردم و به سختی گفتم:باشه... من باهاش حرف میزنم...رضا که خیالش راحت شد دوباره به سمت سالن راه افتاد، من ولی قدرت نداشتم حتی قدم از قدم بردارم،موهامررو از سمت راست صورتم جمع کردم و پشت سرم بستم، دیگه دلیلی نداشت صورتم رو از کسی مخفی کنم،کسی که دوسش داشتم بودم ،یکی دیگه رو دوست داره و من حتی دیگه امیدی به ادامه ی زندگی هم نداشتم، وقتی هیچکس دوستم نداشت؟ نه مادر دلسوزی داشتم و نه پدر مهربونی که تو این روزهای سخت بهشون تکیه کنم....رضا برای من فقط یکی نبود که دوسش داشتم نبود، حامی بود که همیشه کنارم بود....دست به تنه ی درخت گرفتم و همونجا نشستم، رضا که فهمید من همراهش نرفتم به سمتم برگشت، با دیدنم پا تند کرد و با نگرانی گفت:بلور... خوبی؟ چت شد یهو؟ چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم، نباید میذاشتم چیزی بفهمه، من از بچگی به اندازه ی کافی تحقیر شده بودم، نباید میذاشتم رضا از علاقه من چیزی بفهمه...چشم باز کردم و گفتم:ببخشید رضا، یکم سرم گیج رفت، تو برو تو منم میام یکم دیگه..رضا با نگرانی گفت:ولی حالت خوب نیست، رنگت پریده... میخوای...حرفش تموم نشده بود که صدای بهاره به گوشم رسید:پسر عمه... رضا؟ کجایی؟رضا نگاه نگرانش رو ازم گرفت و از جا بلند شد، تو دلم زار زدم و از خدا خواستم کمکم کنه... بهاره که رضا رو دید گفت:تو حیاط چیکار میکنی؟ بدو بیا که عمه قلبش گرفته...رضا با عجله بدون توجه به حال و روز من به سمت سالن دوید، با رفتنش انگار منفجر شدم، با صدای بلند زدم زیر گریه و برای اینکه کسی صدام رو نشونه به سمت اتاقم دویدم...دنیا روی سرم آوار شده بود، تمام رویاهام به آنی رنگ باخته بود، منی که تا اون روز به خاطر رضا خودم رو خوشبختترین دختر روی زمین میدونستم حالا به قدری احساس بدبختی میکردم که دلم میخواست نباشم و و نبینم که رضا جز من به دختر دیگه ای نگاه میکنه، که نبینم رضا دختر دیگه ای رو دوست داره و من تو تمام اون سال ها خیالبافی میکردم...انقدر گریه کرده بودم که چشم هام سرخ شده بود، کمی که آروم شدم تازه به یاد حرف بهاره افتادم که گفته بود عمه قلبش گرفته، از ترس اینکه آخرین حامی ام رو از دست بدم به سرعت از جا بلند شدم و با قدم های لرزون به سمت ساختمون اصلی رفتم، با ورودم به سالن توجه رضا بهم جلب شد، با اخم های درهم روی مبل جلوی ورودی نشسته بود، با دیدنم لبخند محوی زد و گفت:کجا موندی تو؟به سختی لب باز کردم و گفتم:عمه... حالش چطوره؟رضا چنگی به موهاش زد و گفت:قلبش گرفته قرص خورد رفت استراحت کنه، مهمونی هم بهم خورد، همه رفتن خونه هاشون، فقط بهاره پیش مامان موند کمک حالش بشه...به سختی بغضم رو قورت دادم و گفتم:حال عمه خوبه؟ میتونم برم ببینمش؟رضا آهی کشید و سری به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:آره، برو اتفاقا سراغت رو میگرفت، فقط صبر کن ببینم... تو چرا چشم هات قرمزه؟لب گزیدم و با صدای لرزونی گفتم:نگران عمه بودم... بعدم تو حیاط خانواده ام رو دیدم دلم گرفت. من... من میرم پیش عمه...پا تند کردم و به سمت اتاق عمه رفتم، تقه ای به در زدم و با شنیدن صدای ضعیف عمه در رو باز کردم، بهاره تو اتاق بود و داشت با عمه حرف میزد، من رو که دید ساکت شد و با لبخند گفت:خوب شد اومدی بلور، بیا پیش عمه یکم باهاش حرف بزن انقدر حرص و جوش نخوره، والا به خدا ارزش نداره به خاطر همچین موضوعی قلبت رو اذیت کنی عمه جون...با حسرت نگاهش کردم، پوست صورتش صاف و یک دست بود، عین من نبود که یک ماه گرفتگی بزرگ کل زیبایی صورتش رو گرفته باشه... رضا دوستش داشت و سخت بود، اما قبول داشتم که این دختر با این قلب مهربونش لیاقت علاقه رضا رو داشت... اما من چی؟آهی کشیدم و کنار عمه نشستم و دستش رو گرفتم و بوسیدم، بهاره که خیالش بابت عمه راحت شد با گفتن اینکه میرم سالن رو جمع و جور کنم، ما رو تنها گذاشت، از اتاق که بیرون رفت، زمزمه کردم:خیلی ترسیدم وقتی گفتن قلبت گرفته عمه....عمه با محبت دستی به سرم کشید و گفت:قربونت برم بلورجان، خداروشکر که اگر خدا یک دختر بهم نداد ،حداقل تو رو بهم داد تا دلم بهت خوش باشه، وگرنه این پسرا که محبتی ندارن...بغضم بی صدا شکست و اشک روی صورتم نشست، عمه با تعجب نیم خیز شد و گفت:بلور... بلورجان، داری گریه میکنی؟گریه ام شدت گرفت و بین گریه نالیدم:من هیچکس رو ندارم عمه... من جز شما هیچکس رو ندارم، تو رو خدا مراقب خودتون باشید...+خدا رحمت کنه مادرت رو بلور، زن نبود که... شیرزن بود... به خدا هنوز که هنوزه زنی مثل اون ندیدم، یادمه همیشه به آینده امید داشت، میدونی بلورجان،مادرت وقتی تو رو حامله بود خواب دیده بود که بچه اش دختره، دور از چشم آقات به من گفته بود میخوام اسم دخترم رو بلورجان بذارم،
ادامه دارد.....
✾࿐༅
✾࿐༅
۱۹:۳۲
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_هفتم
برای همین من این اسم رو روت گذاشتم، هربار که اسمت رو صدا میزنم یاد مادرت میفتم، میدونم سخته دخترم، میدونم سخته که خانواده ات تو رو پس بزنن، اما تو قوی باش، عین جیران قوی باش و جلوی مشکلات سر خم نکن، نذار سختی ها تو رو از پا دربیاره دخترم، من دیگه عمرم رو کردم،این قلب انگا دیگه تاب و تحمل نداره، همه ی نگرانیم بابت توئه... نمیدونم اون دنیا جواب مادرت رو چی بدم...با گریه بغلش کردم و گفتم:نگو عمه. جون بلور این حرف ها رو نزن... عمه نیم خیز شد و با خنده ای که برای دلخوشی من روی صورت نشونده بود گفت:آروم باش بلور، من که نگفتم همین امشب میخوام سرم رو بزارم زمین، تو دیگه بزرگ شدی، منم آفتاب لب بومم. میبینی که این قلب مریض مدام بهم یادآوری میکنه که ممکنه شب بخوابم و صبح نتونم بیدار شم، تو امانتی، تا تو رو سروسامون ندم که تنهات نمیذارم....بعدم به سختی از جا بلند شد و در حالی که موهاش رو مرتب میکرد گفتدامیر بدجور لج کرده بلور، از آینده اش میترسم، همش فکر میکردم سر ازدواج رضا به مشکل بخورم و امیر مثل تمام تصمیمات زندگیش که نظر من براش اولويت بود، تو ازدواجش هم از من نظر بخواد، اما حرف حرف خودشه، میگه دختر از فامیل نمیخوام... حرفم نمیزنه که بفهمم اصلا کسی رو دوست داره یا نه، از اون طرف حس میکنم رضا بهاره رو دوست داره، فکر کنم توام فهمیدی درسته؟نگاهم رو از عمه دزدیدم و با صدای ضعیفی حرفش رو تایید کردم...عمه آهی کشید و گفت:انشالله که عاقبت به خیر بشن، همه ی جوون ها... انشالله یک بخت خوب هم نصیب تو بشه، جوری که من خیالم بابت آینده ات راحت بشه...با صدای گرفته ای گفتم:تا وقتی این ماه گرفتگی روی صورتم هست کدوم مردی به من نگاه میکنه؟عمه اخمی کرد و گفت:نزن این حرفو، تو به این خانومی، به این قشنگی، اون ماه گرفتی چیزی رو عوض نمیکنه! پسرهای این ده باید از خداشون باشه ، چی کم داری؟شاگرد اول مدرسه ای، هنرمندی، قالی میبافی به چه قشنگی! انقدرم خودت رو دست کم نگیر ازت دلخور میشم ها....دلم میخواست لب باز کنم و بگم پس چرا من رو در حد پسرهای خودت نمیبینی؟ چرا میترسی حتی اسم من کنار اسم پسرهات برده بشه؟ اما روم نشد چیزی بگم، فقط لبخند محوی زدم و به بهانه ی استراحت کردنش تنهاش گذاشتم....روزهای بعد اون ماجرا روزهای سختی بود، انگار هر روز به اندازه ی یک سال برام میگذشت، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود و تازه حقیقت رو میدیدم، تازه بهاره رو میدیدم که یک روز در میون به عمه سر میزد، تازه از پنجره ی کوچک اتاقم رضا رو میدیدم که بهاره رو با خنده بدرقه میکرد و بعد رفتنش تا مدت ها تو حیاط قدم میزد... انگار تازه فهمیده بودم رضا هیچوقت من و دوست نداشته. اما پس من چی؟ دل من چی؟ باید چکار میکردم؟ چطور میتونستم بمونم و ببینم که رضا با کس دیگه ای ازدواج میکنه...شاید اگر خانواده ی خوبی داشتم، شاید اگر حمایتشون رو داشتم میتونستم راحت تر با این موضوع کنار بیام، اما من دختر تنها و بی کسی بودم ، براش غذا پخته بودم، باهاش به گردش رفته بودم.. من حتی اسم بچه هامون رو هم انتخاب کرده بودم...در عرض یک هفته انقدر غصه خورده بودم که به شدت لاغر شده بودم و لباس هام به تنم زار میزد، عمه فکر میکرد به خاطر حرف هایی که بهم زده لاغر و کم حرف شدم، اما رضا جوری نگاهم میکردکه انگار حقیقت رو فهمیده بود،سعی میکرد زیاد باهام هم صحبت نشه ...روزهای زیادی فکر کردم، به اینکه با این شرایط قراره چی به سرم بیاد؟ اگر عمه طوریش میشد سرنوشت من چی میشد؟ فکر های زیادی به سرم میزد که گاهی فکر کردن بهشون هم وحشت به جونم مینداخت...زمستون تموم شد و بهار از راه رسید، زمزمه ی ازدواج رضا با بهاره به گوشم رسیده بود، عمه انگار دنیا رو بهش داده بودن، خوشحال بود که اگر امیر به حرفش گوش نکرده بود ،لااقل رضا داشت دختر برادرش رو میگرفت، میگفت من که دختر ندارم، لااقل عروسم از فامیل باشه تا جای دخترم رو برام بگیره..قرار خواستگاری رو که گذاشتن دیگه باورم شد ....تو اتاقم پای دار قالی نشسته بودم که تقه ای به در خورد و صدای رضا به گوشم رسید...+بیا تو...رضا وارد اتاق شد و آهسته سلام کرد... اشک تا پشت پلک هام اومد ،ولی رسوا نشم خودم رو سرگرم بافتن فرش کردم...رضا گفت:فردا شب خواستگاریمه،توام میای؟ چند بار آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم نشکنه...سکوتم که طولانی شد رضا شاکی گفت:تو چته بلور؟چرا چند وقته یک جور دیگه شدی؟ بدون اینکه نگاهش کنم با تلخی گفتم:حال من برات مهمه؟ نشست روبه روم، خیره شدم به نقش فرش، بعد از سکوتی طولانی رضا لب باز کرد...رضا گفت:برام مهمه که اومدم، برام مهمه که میخوام دلیل حال بدت رو بدونم! چرا مثل گذشته نمیخندی؟
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_هفتم
برای همین من این اسم رو روت گذاشتم، هربار که اسمت رو صدا میزنم یاد مادرت میفتم، میدونم سخته دخترم، میدونم سخته که خانواده ات تو رو پس بزنن، اما تو قوی باش، عین جیران قوی باش و جلوی مشکلات سر خم نکن، نذار سختی ها تو رو از پا دربیاره دخترم، من دیگه عمرم رو کردم،این قلب انگا دیگه تاب و تحمل نداره، همه ی نگرانیم بابت توئه... نمیدونم اون دنیا جواب مادرت رو چی بدم...با گریه بغلش کردم و گفتم:نگو عمه. جون بلور این حرف ها رو نزن... عمه نیم خیز شد و با خنده ای که برای دلخوشی من روی صورت نشونده بود گفت:آروم باش بلور، من که نگفتم همین امشب میخوام سرم رو بزارم زمین، تو دیگه بزرگ شدی، منم آفتاب لب بومم. میبینی که این قلب مریض مدام بهم یادآوری میکنه که ممکنه شب بخوابم و صبح نتونم بیدار شم، تو امانتی، تا تو رو سروسامون ندم که تنهات نمیذارم....بعدم به سختی از جا بلند شد و در حالی که موهاش رو مرتب میکرد گفتدامیر بدجور لج کرده بلور، از آینده اش میترسم، همش فکر میکردم سر ازدواج رضا به مشکل بخورم و امیر مثل تمام تصمیمات زندگیش که نظر من براش اولويت بود، تو ازدواجش هم از من نظر بخواد، اما حرف حرف خودشه، میگه دختر از فامیل نمیخوام... حرفم نمیزنه که بفهمم اصلا کسی رو دوست داره یا نه، از اون طرف حس میکنم رضا بهاره رو دوست داره، فکر کنم توام فهمیدی درسته؟نگاهم رو از عمه دزدیدم و با صدای ضعیفی حرفش رو تایید کردم...عمه آهی کشید و گفت:انشالله که عاقبت به خیر بشن، همه ی جوون ها... انشالله یک بخت خوب هم نصیب تو بشه، جوری که من خیالم بابت آینده ات راحت بشه...با صدای گرفته ای گفتم:تا وقتی این ماه گرفتگی روی صورتم هست کدوم مردی به من نگاه میکنه؟عمه اخمی کرد و گفت:نزن این حرفو، تو به این خانومی، به این قشنگی، اون ماه گرفتی چیزی رو عوض نمیکنه! پسرهای این ده باید از خداشون باشه ، چی کم داری؟شاگرد اول مدرسه ای، هنرمندی، قالی میبافی به چه قشنگی! انقدرم خودت رو دست کم نگیر ازت دلخور میشم ها....دلم میخواست لب باز کنم و بگم پس چرا من رو در حد پسرهای خودت نمیبینی؟ چرا میترسی حتی اسم من کنار اسم پسرهات برده بشه؟ اما روم نشد چیزی بگم، فقط لبخند محوی زدم و به بهانه ی استراحت کردنش تنهاش گذاشتم....روزهای بعد اون ماجرا روزهای سختی بود، انگار هر روز به اندازه ی یک سال برام میگذشت، انگار پرده از جلوی چشمم کنار رفته بود و تازه حقیقت رو میدیدم، تازه بهاره رو میدیدم که یک روز در میون به عمه سر میزد، تازه از پنجره ی کوچک اتاقم رضا رو میدیدم که بهاره رو با خنده بدرقه میکرد و بعد رفتنش تا مدت ها تو حیاط قدم میزد... انگار تازه فهمیده بودم رضا هیچوقت من و دوست نداشته. اما پس من چی؟ دل من چی؟ باید چکار میکردم؟ چطور میتونستم بمونم و ببینم که رضا با کس دیگه ای ازدواج میکنه...شاید اگر خانواده ی خوبی داشتم، شاید اگر حمایتشون رو داشتم میتونستم راحت تر با این موضوع کنار بیام، اما من دختر تنها و بی کسی بودم ، براش غذا پخته بودم، باهاش به گردش رفته بودم.. من حتی اسم بچه هامون رو هم انتخاب کرده بودم...در عرض یک هفته انقدر غصه خورده بودم که به شدت لاغر شده بودم و لباس هام به تنم زار میزد، عمه فکر میکرد به خاطر حرف هایی که بهم زده لاغر و کم حرف شدم، اما رضا جوری نگاهم میکردکه انگار حقیقت رو فهمیده بود،سعی میکرد زیاد باهام هم صحبت نشه ...روزهای زیادی فکر کردم، به اینکه با این شرایط قراره چی به سرم بیاد؟ اگر عمه طوریش میشد سرنوشت من چی میشد؟ فکر های زیادی به سرم میزد که گاهی فکر کردن بهشون هم وحشت به جونم مینداخت...زمستون تموم شد و بهار از راه رسید، زمزمه ی ازدواج رضا با بهاره به گوشم رسیده بود، عمه انگار دنیا رو بهش داده بودن، خوشحال بود که اگر امیر به حرفش گوش نکرده بود ،لااقل رضا داشت دختر برادرش رو میگرفت، میگفت من که دختر ندارم، لااقل عروسم از فامیل باشه تا جای دخترم رو برام بگیره..قرار خواستگاری رو که گذاشتن دیگه باورم شد ....تو اتاقم پای دار قالی نشسته بودم که تقه ای به در خورد و صدای رضا به گوشم رسید...+بیا تو...رضا وارد اتاق شد و آهسته سلام کرد... اشک تا پشت پلک هام اومد ،ولی رسوا نشم خودم رو سرگرم بافتن فرش کردم...رضا گفت:فردا شب خواستگاریمه،توام میای؟ چند بار آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم نشکنه...سکوتم که طولانی شد رضا شاکی گفت:تو چته بلور؟چرا چند وقته یک جور دیگه شدی؟ بدون اینکه نگاهش کنم با تلخی گفتم:حال من برات مهمه؟ نشست روبه روم، خیره شدم به نقش فرش، بعد از سکوتی طولانی رضا لب باز کرد...رضا گفت:برام مهمه که اومدم، برام مهمه که میخوام دلیل حال بدت رو بدونم! چرا مثل گذشته نمیخندی؟
۱۹:۳۲
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_هشتم
چرا انقدر لاغر شدی؟ دور چشم هات گود افتاده ...میدونستم که دلیل حال بدم رو میدونه، خیلی سخت نبود فهمیدن دلیلش، اما انگار میخواست از زبون خودم بشنوه...تمام جسارتم رو جمع کردم و گفتم:دلیل حال بدم رو میدونی رضا، پس نپرس ...دستی به صورتش کشید و گفت:من کاری کردم که تو همچین فکری کردی؟ حرفی زدم؟ دلم میخواست داد بزنم و بگم آره، تو کاری کردی که من فکر کنم دوستم داری....تویی که از هشت سالگیم همیشه و همه جا حامی و پشتیبانم بودی، تویی که همیشه حواست بهم بود، تویی که نمیذاشتی کسی چپ نگاهم کنه... دلم میخواست بهش بگم تو میدونستی رضا، تو میدونستی من هیچکس رو ندارم، میدونستی ممکنه بهت علاقمند بشم... اما فقط در سکوت با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، کلافه از جا بلند شد و گفت:برام عین خواهر بودی بلور، به خدا که برام عین خواهر بودی، هربار جلوی دیگران ازت دفاع میکردم جز این فکر، فکر دیگه ای نمیکردم... آهی کشیدم و گفتم:حالا هم چیزی نشده، من که حرفی نزدم، برو دنبال زندگیت...گفت:همیشه برام عین یک خواهر بودی بلور، دلم میخواد این رو از ته دل قبول کنی،دلم میخواد برام خواهری کنی....سری به نشونه ی تایید تکون دادم، گفتنش راحت بود، برای رضا راحت بود، اما برای منی که هیچ امید و آینده ای جز رضا نداشتم... رضا که در اتاق رو بست با چاقوی قالی بافیم افتادم به جون فرشی که بافته بودم و تمام حرص و بغضم رو سر اون تیکه فرش خالی کردم.. از اینکه تازه میگفت برام عین خواهرم بودی... نمیدونم شاید قبلا هم گفته بود ،اما من انقدر تو خییال بودم که نفهمیده بودم.....چاقو رو که زمین گذاشتم با خودم گفتم اصلا به چه امیدی زنده ای بلور؟ فکر کردی ته این زندگی به کجا میرسه؟ وقتی عمه نباشه توام جایی تو این خونه نداری! اون موقع دیگه هیچکس رو نداری که حمایتت کنه... تو اگر نباشی هم کسی اذیت نمیشه، نهایتش اینکه چند روزی عمه غصه میخوره و بعد همه فراموش میکنن روزی بلورجانی هم بوده... از زور گریه نفسم بالا نمیومد و انقدر درمونده بودم که میخواستم نباشم و نبینم ازدواج رضا با بهاره رو...گفتم خدایا من نمیبخشم، توام نبخش آدم های خودخواهی که انقدر من رو آزار دادن... تمام بدنم میلرزید، حس میکردم به آخر خط رسیدم، خودم رو به سمت در اتاق کشدم، تازه اونجا بود که فهمیدم زندگیم رو با وجود تمام سختی هاش هنوز دوست دارم و نمیتونم ازش دل بکنم.....به سختی در اتاق رو باز کردم و ناله ای سر دادم و شاید از شانس خوبم بود که رضا هنوز همون حوالی بود و صدای ناله ام رو شنید، وگرنه سالی به دوازده ماه کسی به اتاق ته حیاط سری نمیزد، رضا که من رو تو اون وضعیت دید رنگش شد عین گچ دیوار، زبونش انگار بند اومده بود ، آخرین تصوير، تصویر صورت نگران رضا بود و آخرین صدا، صدای ترسیده ی رضا که عمه رو صدا میزد و بعد چشم هام سنگین شد و روی هم افتاد....چشم که باز کردم تو یک اتاق کوچک تنها روی یک تخت خوابیده بودم، سرمی بهم وصل بود و مچ دستم بسته شده بود،تکونی به خودم دادم و با صدای گرفته ای عمه رو صدا زدم، طولی نکشید که در اتاق باز شد و پرستاری وارد اتاق شد، با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی دختر خوشگل؟ حسابی همه رو ترسوندی، مادرت دور از جونش کم مونده بود پس بیفته...لبخند تلخی زدم و گفتم:من مادر ندارم، اون حتما عمه ام بوده، میشه صداش کنید بیاد؟پرستار سری تکون داد و بعد از چک کردن سرم و گرفتن فشارم از اتاق بیرون زد،کمی بعد در اتاق باز شد و عمه با صورتی خیس از اشک وارد اتاق شد...من رو که دید گریه اش شدت گرفت و گفت:این چه کاری بود کردی، من جواب جیران رو چی میدادم؟کنارم روی صندلی نشست، زمزمه کردم:اشتباه کردم عمه، تو رو خدا گریه نکن... عمه با دلخوری گفت: چی کم داشتی تو زندگیت بلور؟آهی کشیدم و گفتم:من چی تو زندگیم دارم عمه؟ اصلا چیزی دارم تو زندگیم؟ خسته شده بودم عمه... اما الان پشیمونم...عمه صورتش رو پاک کرد و گفت:یک چیزی ازت میپرسم بلور، تو رو روح مادرت راستش رو بهم بگو.منتظر نگاهش کردم، عمه با تردید گفت:رضا... تو با رضا به هم علاقه دارین؟ با تعجب گفتم :چطور مگه؟ عمه با دقت نگاهم کرد و گفت:تو که بیهوش بودی، رضا مدام خودخوری میکرد و میگفت تقصیر من بوده که این اتفاق برای بلور افتاده، من اون لحظه حالم بد بود دنباله ی حرفش رو نگرفتم... حالا تو بهم بگو، رضا حرفی زده به تو؟اول لب باز کردم که بگم نه و رضا تقصیری نداره... اما برای لحظه ای با خودم گفتم چرا از این فرصت به نفع خودم استفاده نکنم؟ چرا برای یکبار هم که شده خودخواه نباشم؟ منی که تو کل دنیا هیچکس رو نداشتم...عمه که سکوتم رو دید کمی بهم نزدیک شد و با ملایمت گفت:بلورجان، تو رو روح مادرت قسم میدم، به من بگو.. رضاحرفی زده؟ چرا میگفت من مقصرم؟
ادامه دارد.....
✾࿐༅

༅࿐✾
✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_هشتم
چرا انقدر لاغر شدی؟ دور چشم هات گود افتاده ...میدونستم که دلیل حال بدم رو میدونه، خیلی سخت نبود فهمیدن دلیلش، اما انگار میخواست از زبون خودم بشنوه...تمام جسارتم رو جمع کردم و گفتم:دلیل حال بدم رو میدونی رضا، پس نپرس ...دستی به صورتش کشید و گفت:من کاری کردم که تو همچین فکری کردی؟ حرفی زدم؟ دلم میخواست داد بزنم و بگم آره، تو کاری کردی که من فکر کنم دوستم داری....تویی که از هشت سالگیم همیشه و همه جا حامی و پشتیبانم بودی، تویی که همیشه حواست بهم بود، تویی که نمیذاشتی کسی چپ نگاهم کنه... دلم میخواست بهش بگم تو میدونستی رضا، تو میدونستی من هیچکس رو ندارم، میدونستی ممکنه بهت علاقمند بشم... اما فقط در سکوت با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، کلافه از جا بلند شد و گفت:برام عین خواهر بودی بلور، به خدا که برام عین خواهر بودی، هربار جلوی دیگران ازت دفاع میکردم جز این فکر، فکر دیگه ای نمیکردم... آهی کشیدم و گفتم:حالا هم چیزی نشده، من که حرفی نزدم، برو دنبال زندگیت...گفت:همیشه برام عین یک خواهر بودی بلور، دلم میخواد این رو از ته دل قبول کنی،دلم میخواد برام خواهری کنی....سری به نشونه ی تایید تکون دادم، گفتنش راحت بود، برای رضا راحت بود، اما برای منی که هیچ امید و آینده ای جز رضا نداشتم... رضا که در اتاق رو بست با چاقوی قالی بافیم افتادم به جون فرشی که بافته بودم و تمام حرص و بغضم رو سر اون تیکه فرش خالی کردم.. از اینکه تازه میگفت برام عین خواهرم بودی... نمیدونم شاید قبلا هم گفته بود ،اما من انقدر تو خییال بودم که نفهمیده بودم.....چاقو رو که زمین گذاشتم با خودم گفتم اصلا به چه امیدی زنده ای بلور؟ فکر کردی ته این زندگی به کجا میرسه؟ وقتی عمه نباشه توام جایی تو این خونه نداری! اون موقع دیگه هیچکس رو نداری که حمایتت کنه... تو اگر نباشی هم کسی اذیت نمیشه، نهایتش اینکه چند روزی عمه غصه میخوره و بعد همه فراموش میکنن روزی بلورجانی هم بوده... از زور گریه نفسم بالا نمیومد و انقدر درمونده بودم که میخواستم نباشم و نبینم ازدواج رضا با بهاره رو...گفتم خدایا من نمیبخشم، توام نبخش آدم های خودخواهی که انقدر من رو آزار دادن... تمام بدنم میلرزید، حس میکردم به آخر خط رسیدم، خودم رو به سمت در اتاق کشدم، تازه اونجا بود که فهمیدم زندگیم رو با وجود تمام سختی هاش هنوز دوست دارم و نمیتونم ازش دل بکنم.....به سختی در اتاق رو باز کردم و ناله ای سر دادم و شاید از شانس خوبم بود که رضا هنوز همون حوالی بود و صدای ناله ام رو شنید، وگرنه سالی به دوازده ماه کسی به اتاق ته حیاط سری نمیزد، رضا که من رو تو اون وضعیت دید رنگش شد عین گچ دیوار، زبونش انگار بند اومده بود ، آخرین تصوير، تصویر صورت نگران رضا بود و آخرین صدا، صدای ترسیده ی رضا که عمه رو صدا میزد و بعد چشم هام سنگین شد و روی هم افتاد....چشم که باز کردم تو یک اتاق کوچک تنها روی یک تخت خوابیده بودم، سرمی بهم وصل بود و مچ دستم بسته شده بود،تکونی به خودم دادم و با صدای گرفته ای عمه رو صدا زدم، طولی نکشید که در اتاق باز شد و پرستاری وارد اتاق شد، با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی دختر خوشگل؟ حسابی همه رو ترسوندی، مادرت دور از جونش کم مونده بود پس بیفته...لبخند تلخی زدم و گفتم:من مادر ندارم، اون حتما عمه ام بوده، میشه صداش کنید بیاد؟پرستار سری تکون داد و بعد از چک کردن سرم و گرفتن فشارم از اتاق بیرون زد،کمی بعد در اتاق باز شد و عمه با صورتی خیس از اشک وارد اتاق شد...من رو که دید گریه اش شدت گرفت و گفت:این چه کاری بود کردی، من جواب جیران رو چی میدادم؟کنارم روی صندلی نشست، زمزمه کردم:اشتباه کردم عمه، تو رو خدا گریه نکن... عمه با دلخوری گفت: چی کم داشتی تو زندگیت بلور؟آهی کشیدم و گفتم:من چی تو زندگیم دارم عمه؟ اصلا چیزی دارم تو زندگیم؟ خسته شده بودم عمه... اما الان پشیمونم...عمه صورتش رو پاک کرد و گفت:یک چیزی ازت میپرسم بلور، تو رو روح مادرت راستش رو بهم بگو.منتظر نگاهش کردم، عمه با تردید گفت:رضا... تو با رضا به هم علاقه دارین؟ با تعجب گفتم :چطور مگه؟ عمه با دقت نگاهم کرد و گفت:تو که بیهوش بودی، رضا مدام خودخوری میکرد و میگفت تقصیر من بوده که این اتفاق برای بلور افتاده، من اون لحظه حالم بد بود دنباله ی حرفش رو نگرفتم... حالا تو بهم بگو، رضا حرفی زده به تو؟اول لب باز کردم که بگم نه و رضا تقصیری نداره... اما برای لحظه ای با خودم گفتم چرا از این فرصت به نفع خودم استفاده نکنم؟ چرا برای یکبار هم که شده خودخواه نباشم؟ منی که تو کل دنیا هیچکس رو نداشتم...عمه که سکوتم رو دید کمی بهم نزدیک شد و با ملایمت گفت:بلورجان، تو رو روح مادرت قسم میدم، به من بگو.. رضاحرفی زده؟ چرا میگفت من مقصرم؟
ادامه دارد.....
✾࿐༅
✾࿐༅
۱۹:۳۲
بازارسال شده از 🗝💎ܣܝ̇ߊܝܝߊܣܝ̇ߺܝܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_نهم
چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا جواب عمه رو بدم اما از عاقبت کارم میترسیدم، میترسیدم دستم رو بشه و آخرین پناهم رو از دست بدم ....آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:من... من نمیدونم چطوری بگم عمه .....عمه گفت:قربون چشمات برم عمه، خیال کن منم مادرت، فکر کن رضا یک غریبه بوده، به من بگو ....سخت بود گفتنش، خجالت میکشیدم میشد تو چشم های عمه نگاه کنم و دروغ بگم. اما اون لحظه با شرایطی که داشتم حق رو به خودم میدادم، که بخوام برای داشتن کسی که دوسش دارم بجنگم و به دستش بیارم، حالا به هر بهایی... دل رو به دریا زدم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از عمه دزدیدم و با گریه گفتم :رضا... چند ماه قبل یک بار... اومد.. به حرفم گوش نکرد عمه... گفت من تو رو دوست دارم، گفت میام خواستگاریت... وقتی فهمیدم میخوایید بهاره رو برای رضا بگیرید دنیا روی سرم خراب شد... عمه چشماش گرد شد و با تعجب گفت:چی داری میگی بلور؟ رضا... رضای من... پسر من .. مگه میشه؟ رضا... رضا...عمه که دستش رو روی قلبش گذاشت تازه فهمیدم چه کردم و چه دروغ بزرگی گفتم، اگر این حرف به گوش رضا میرسید چی میشد؟ نیم خیز شدم و دست عمه رو گرفتم.. عمه چند تا نفس عمیق کشید و با صدای گرفته ای گفت:خوبم... خوبم بلورجان.. خوبم، عمه به قربون مظلومیتت بره.. من جواب مادرت رو چی بدم...با التماس رو به عمه گفتم:عمه... تو رو خدا حرفی از این ماجرا به کسی نزنید، رضا بفهمه من به شما گفتم عصبانی میشه....عمه با حرص گفت:بیخود میکنه، ای خدا ،منو بگو دلم خوش بود این بچه خلفه، گفتم اگر مدام حواسش به بلوره ، از مهربونی و دل پاکشه... چه میدونستم این پسر همچین ذاتی داره... بعد کمی مکث کرد و با غصه گفت:بلورجانم، تو که به من دروغ نمیگی؟ ها؟به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:دروغ نمیگم عمه، اما تو رو خدا به رضا نگید... عمه با حالی خراب از جا بلند شد و گفت:باید زودتر این ماجرا تموم بشه، باید... باید به خانواده ی داداشم بگیم که قرار خواستگاری بهم خورده...تو اوج ترس و درموندگی نور امیدی تو دلم روشن شد و گفتم:تاوان اشتباهش؟ یعنی چی؟ عمه سکوت کرد، چند دقیقه ای خیره شد به زمین و گریه کرد...تو دلم به خودم ناسزا میدادم که باعث و بانی حال خراب عمه شدم، عمه ای که هیچوقت در حقم بدی نکرده بود... فقط دوست نداشت من عروسش بشم، ولی من چیکار کرده بودم؟ به خانواده ای که بهم پناه داده بودن دروغ گفته بودم...پشیمون بودم از حرفی که زده بودم و انگار تازه فهمیده بودم این حرفم چه تبعات بدی به دنبال داره... تو دلم به خودم گفتم بلور... با این دروغی که گفتی... اگر عمه به رضا بگه، اگر رضا بفهمه به خاطر دروغ تو ازدواجش با بهاره بهم میخوره میخوای چه بکنی؟ میخوای جواب رضا رو چی بدی؟ بعد از سکوتی طولانی عمه سرش رو بالا گرفت، چشم هاش قرمز بود و شرمنده بود از نگاه کردن به من:روزی که تصمیم گرفتم بیارمت پیش خودم ،تمام ترسم از رسیدن همچین روزی بود،اما شوهرم گفت چرا انقدر غصه میخوری زن،پسرهای ما شیر پاک خورده ان، ذاتشون پاکه... منم دلم رو خوش کردم به این حرف و خواستم از یادگار جیران مراقبت کنم،یادمه اون روزها یکی از خانم های مسن ده بهم گفت اون دنیا همین دختر شفاعت تو رو میکنه، گفت نذار این بچه بی پناه بشه و شک نکن خدا عوضش رو بهت میده... حالا ببین حال و روز من رو... من اون دنیا جواب مادرت رو چی بدم؟ بگم نتونستم از دخترت مراقبت کنم؟ چی بگم بلور... گریه ی عمه شدت گرفت و من بی حرف چشم بستم، کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و دیگه این حرف رو نزنم، عمه نفس عمیقی کشید و گفت:رضا... رضا باید باهات ازدواج کنه، خودم با برادرم حرف میزنم و سربسته براش ماجرا رو میگم تا دلخوری پیش نیاد،شک ندارم رضا بهاره رو دوست داره، اماباید پای وارش وایسته، تاوان خطاش میشه از دست دادن دختری که دوست داره...اشک روی گونه ام نشست، تو اون شرایط نه راه پس داشتم و نه راه پیش،چیکار میتونستم بکنم؟ به عمه بگم دروغ گفتم؟ اونم دروغ به این بزرگی... فقط به سختی لب باز کردم و ازش خواهش کردم به رضا نگه من حرفی زدم، عمه هم گفت تا تموم شدن ماجرای بهاره ،چیزی به رضا نمیگه، اول باید ماجرای بهاره رو تموم کنه تا رضا راه برگشتی نداشته باشه...نمیگم از اون شرایط راضی و خوشحال بودم، اما راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و باید تا تهش میرفتم، تهش میشد ازدواج با رضا، گفتم اگرم رضا فهمید من همچین دروغی گفتم من رو درک میکنه....بیمارستان که مرخص شدیم رضا اومد دنبالمون، همش نگران من بود و مدام حالم رو میپرسید .... شاید اون روز ها حتی لحظه ای هم به ذهن عمه خطور نمیکرد که من برای ازدواج با رضا همچین دروغ بزرگی رو سرهم کردم....
#برشی_از_یک_زندگی#بلورجان#قسمت_نهم
چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا جواب عمه رو بدم اما از عاقبت کارم میترسیدم، میترسیدم دستم رو بشه و آخرین پناهم رو از دست بدم ....آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:من... من نمیدونم چطوری بگم عمه .....عمه گفت:قربون چشمات برم عمه، خیال کن منم مادرت، فکر کن رضا یک غریبه بوده، به من بگو ....سخت بود گفتنش، خجالت میکشیدم میشد تو چشم های عمه نگاه کنم و دروغ بگم. اما اون لحظه با شرایطی که داشتم حق رو به خودم میدادم، که بخوام برای داشتن کسی که دوسش دارم بجنگم و به دستش بیارم، حالا به هر بهایی... دل رو به دریا زدم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از عمه دزدیدم و با گریه گفتم :رضا... چند ماه قبل یک بار... اومد.. به حرفم گوش نکرد عمه... گفت من تو رو دوست دارم، گفت میام خواستگاریت... وقتی فهمیدم میخوایید بهاره رو برای رضا بگیرید دنیا روی سرم خراب شد... عمه چشماش گرد شد و با تعجب گفت:چی داری میگی بلور؟ رضا... رضای من... پسر من .. مگه میشه؟ رضا... رضا...عمه که دستش رو روی قلبش گذاشت تازه فهمیدم چه کردم و چه دروغ بزرگی گفتم، اگر این حرف به گوش رضا میرسید چی میشد؟ نیم خیز شدم و دست عمه رو گرفتم.. عمه چند تا نفس عمیق کشید و با صدای گرفته ای گفت:خوبم... خوبم بلورجان.. خوبم، عمه به قربون مظلومیتت بره.. من جواب مادرت رو چی بدم...با التماس رو به عمه گفتم:عمه... تو رو خدا حرفی از این ماجرا به کسی نزنید، رضا بفهمه من به شما گفتم عصبانی میشه....عمه با حرص گفت:بیخود میکنه، ای خدا ،منو بگو دلم خوش بود این بچه خلفه، گفتم اگر مدام حواسش به بلوره ، از مهربونی و دل پاکشه... چه میدونستم این پسر همچین ذاتی داره... بعد کمی مکث کرد و با غصه گفت:بلورجانم، تو که به من دروغ نمیگی؟ ها؟به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:دروغ نمیگم عمه، اما تو رو خدا به رضا نگید... عمه با حالی خراب از جا بلند شد و گفت:باید زودتر این ماجرا تموم بشه، باید... باید به خانواده ی داداشم بگیم که قرار خواستگاری بهم خورده...تو اوج ترس و درموندگی نور امیدی تو دلم روشن شد و گفتم:تاوان اشتباهش؟ یعنی چی؟ عمه سکوت کرد، چند دقیقه ای خیره شد به زمین و گریه کرد...تو دلم به خودم ناسزا میدادم که باعث و بانی حال خراب عمه شدم، عمه ای که هیچوقت در حقم بدی نکرده بود... فقط دوست نداشت من عروسش بشم، ولی من چیکار کرده بودم؟ به خانواده ای که بهم پناه داده بودن دروغ گفته بودم...پشیمون بودم از حرفی که زده بودم و انگار تازه فهمیده بودم این حرفم چه تبعات بدی به دنبال داره... تو دلم به خودم گفتم بلور... با این دروغی که گفتی... اگر عمه به رضا بگه، اگر رضا بفهمه به خاطر دروغ تو ازدواجش با بهاره بهم میخوره میخوای چه بکنی؟ میخوای جواب رضا رو چی بدی؟ بعد از سکوتی طولانی عمه سرش رو بالا گرفت، چشم هاش قرمز بود و شرمنده بود از نگاه کردن به من:روزی که تصمیم گرفتم بیارمت پیش خودم ،تمام ترسم از رسیدن همچین روزی بود،اما شوهرم گفت چرا انقدر غصه میخوری زن،پسرهای ما شیر پاک خورده ان، ذاتشون پاکه... منم دلم رو خوش کردم به این حرف و خواستم از یادگار جیران مراقبت کنم،یادمه اون روزها یکی از خانم های مسن ده بهم گفت اون دنیا همین دختر شفاعت تو رو میکنه، گفت نذار این بچه بی پناه بشه و شک نکن خدا عوضش رو بهت میده... حالا ببین حال و روز من رو... من اون دنیا جواب مادرت رو چی بدم؟ بگم نتونستم از دخترت مراقبت کنم؟ چی بگم بلور... گریه ی عمه شدت گرفت و من بی حرف چشم بستم، کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و دیگه این حرف رو نزنم، عمه نفس عمیقی کشید و گفت:رضا... رضا باید باهات ازدواج کنه، خودم با برادرم حرف میزنم و سربسته براش ماجرا رو میگم تا دلخوری پیش نیاد،شک ندارم رضا بهاره رو دوست داره، اماباید پای وارش وایسته، تاوان خطاش میشه از دست دادن دختری که دوست داره...اشک روی گونه ام نشست، تو اون شرایط نه راه پس داشتم و نه راه پیش،چیکار میتونستم بکنم؟ به عمه بگم دروغ گفتم؟ اونم دروغ به این بزرگی... فقط به سختی لب باز کردم و ازش خواهش کردم به رضا نگه من حرفی زدم، عمه هم گفت تا تموم شدن ماجرای بهاره ،چیزی به رضا نمیگه، اول باید ماجرای بهاره رو تموم کنه تا رضا راه برگشتی نداشته باشه...نمیگم از اون شرایط راضی و خوشحال بودم، اما راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و باید تا تهش میرفتم، تهش میشد ازدواج با رضا، گفتم اگرم رضا فهمید من همچین دروغی گفتم من رو درک میکنه....بیمارستان که مرخص شدیم رضا اومد دنبالمون، همش نگران من بود و مدام حالم رو میپرسید .... شاید اون روز ها حتی لحظه ای هم به ذهن عمه خطور نمیکرد که من برای ازدواج با رضا همچین دروغ بزرگی رو سرهم کردم....
۱۹:۳۲
بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی شتاب 🚀
این معجون گیاهی جوری لاغرت میکنه که همه فکر میکنن عمل کردی
برای دریافت اطلاعات بیشتر و سفارش روی لینک زیر کلیک کنید
۱۹:۳۴
بازارسال شده از 💜 *تبلیغات ویژه* 💜
.اشک تو چشمام جمع شد... !🥹
روزی که روی ترازو رفتم و عدد پایینتر دیدم ..
قویترین چربی سوز گیاهی، با ماهی ۵ تا ۷ کیلو کاهش وزن
https://landing.creditsw.ir/1ndH3https://landing.creditsw.ir/1ndH3
روزی که روی ترازو رفتم و عدد پایینتر دیدم ..
قویترین چربی سوز گیاهی، با ماهی ۵ تا ۷ کیلو کاهش وزن
۱۹:۳۴