عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهوهشت فرامرز مکثی کرد و گفت:دنبال اون موضوع هستم، نگران نباشید، از زیر سنگ هم شده پیداشون، من تماس گرفتم حالتون رو بپرسم، میخواستم مطمئن بشم بعد برگشت به ده مشکلی براتون پیش نیومده.... به آرومی گفتم:من خوبم... خیلی از لطفتون ممنون. مشکلی هم نه... همه چیز خوبه... +مطمئن باشم؟ اگر کسی اون اطرافه که نمیتونید درست حرف بزنید کافیه بگید راحت نیستید! سریع گفتم:نه... من واقعا مشکلی ندارم، ازتون خیلی ممنونم... نمیدونم این لطف شما رو چطور باید جبران کنم.... +نیازی به جبران نیست... من بازم باهاتون تماس میگیرم تا خیالم بابت اونجا راحت بشه، آخر ساله، کارهام یکم بهم گره خورده، امکان اومدن به ده رو ندارم، اما خیالتون راحت باشه دورادور حواسم بهتون هست.... ازش تشکر کردم، تلفن رو که گذاشتم ستاره خانم با تلخی گفت:خدا عالمه چرا این مرد انقدر هوات رو داره! برو خداروشکر کن فعلا دستمون زیر سنگ فرامرزه... بی جواب گذاشتمش و به سمت اتاق رفتم... زمستون سخت رو به پایان بود و من کنج اون خونه، تو همون اتاق دوده گرفته داشتم زندگیم رو میکردم، فراموش شده بودم... انگار همه فراموشم کرده بودن، دیگه برای هیچکس مهم نبود آفاق بیچاره داره کنج اون خونه میپوسه...رضا از وقتی رفته بود شهر دیگه خبری ازش نبود و فرامرز چند هفته یکبار تماس کوتاهی می‌گرفت تا خیالش بابت من راحت بشه کل کارهای خونه رو دوش من بود، از پختن غذا گرفته، تا شستن ظرف ها و لباس ها و جارو کردن و گردگیری کردن و هرکاری که ستاره خانم امر میکرد... منم بدون کلامی حرف فقط کارها رو انجام می‌دادم. انقدر خسته بودم که حوصله ی جنجال و بحث نداشتم...با خودم میگفتم سرگرم کارهای خونه بشم بهتره، لااقل کمتر فکر و خیال میکنم... سال نو شده بود و هوا داشت رو به خنکی میرفت وقتی ستاره خانم با شوق خبر داد که یک دختر آفتاب مهتاب ندیده واسه رحیم در نظر گرفته... این رو وقتی داشتم به لباس های کثیف رحیم چنگ میزدم بهم گفت... وایستاد بالا سرم و با غرور گفت: خیلی زود عروس نو میاد به این خونه، عروسی که لایق بچه ام باشه، که لبخند به لب بچه ام بیاره.... باید شاهد عروسی شوهرت باشی... تلخ نگاهش کردم، چنگی به لباس تو دستم زدم و با غصه گفتم:مبارکش باشه... ستاره خانم با غرور گفت:واسش سه روز و سه شب عروسی میگیرم، تو مراسم خواستگاری هم باید باشی! میخوام همه بدونن رحیم با رضایت زن اولش میخواد زن بگیره.... لب هام رو بهم فشردم و باشه ی ضعیفی گفتم...چونه ام میلرزید، تمام جونم میلرزید، رحیم شوهر نبود.... تو اون مدت حتی ذره ای کوتاه نیومده بود، حتی با اینکه دیده بود من تو اون چند ماه حتی پام رو از خونه بیرون نذاشتم... تندی دیدم و سکوت کردم، تلخی دیدم و نادیده گرفتم... اما هوو داشتن واسه هر زنی سنگین بود، حتی زنی به بیچارگی آفاق! لباس ها شسته نشسته گذاشتم تو حوضی و آبکشی کردم، باید خونه رو تمیز میکردم، به هرحال عروس نو داشت به خونه میومد... ستاره خانم که انگار تا اشک من رو در نمی‌آورد ول کن نبود پوزخندی زد و روی تخت نشست و گفت:رحیم اصرار داره عروس نو رو به خونه ی خودش ببره، همون خونه ای که تو لایقش نبودی! چنگی به لباس ها زدم و کل خشمم رو سر اون لباس ها خالی کردم، کاش میتونستم کل خشمم رو سرشون فریاد بزنم... دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:باشه ستاره خانم، هرکاری میخوایید واسه عروس تازه بکنید، دست از سر منم بردارید... ستاره خانم از جا بلند شد و با غرور گفت:فردا شب خواستگاریه، یک دستی به سر و صورتت بکش، نمیخوام بیشتر از این حرفی پشتمون باشه... جوابش رو ندادم، هرچند دلم میخواست فریاد بزنم...اون شب تا دیروقت بیدار بودم، صدای موتور ماشین رحیم که به گوشم رسید با عجله بیرون رفتم، خودمم نمیدونستم واسه چی دارم میرم سراغش! اصلا حرف زدن با مردی که چشم و گوشش رو بسته بود فایده ای نداشت! با خودم گفتم این آخرین باره... میرم التماسش میکنم تا یک فرصت دیگه بهم بده، اینجوری لااقل بعد ها حسرت نمیخورم که میتونستم کاری بکنم و نکردم.. رحیم تازه داشت از ماشین پیاده میشد وقتی سد راهش شدم، یک بلوز و دامن روشن تنم بود، کمی هم ابروهام رو مرتب کرده بودم تا رنگ و روم باز بشه، امید واهی داشتم .... رحیم با دیدنم اخمی کرد و گفت:چی شده؟ اینجا چیکار میکنی؟ انگار کلمات رو گم کرده بودم، با احتیاط جلو رفتم و با صدای آرومی گفتم:میخواستم باهات حرف بزنم... بی حوصله گفت:خب... بفرما... حرف بزن.. دستپاچه نگاهی به اطراف انداختم:اینجا؟ نمیشه بریم تو اتاق؟ جلوتر از من به سمت اتاق رفت، وقتی دید همونجا ایستادم با غیض گفت:بیا دیگه، مگه نمی‌خواستی حرف بزنی؟ سریع دنبالش رفتم،دلم خوش شد... در اتاق رو که بستم چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم، البته که دیگه عین گذشته دوستش نداشتم.... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهونه


با خودم گفتم رحیم یک روزی منو دوست داشته... آرزوش بود یه روز ازدواج کنیم ...
زمزمه کردم:اینجا بمون... دلم خیلی واست تنگ شده....
نگاهم کرد، از سکوتش سو استفاده کردم ادامه دادم، نور امیدی تو دلم روشن شد... اگر میتونستم باهاش حرف بزنم شاید قید زن دوم گرفتن رو میزد،منم زن بودم، زنی که مدت های زیادی تحقیر شده بودم... توهین شنیده بودم و حالا با تمام وجودم میخواستم شوهرم زن دوم نگیره...
یکدفعه بی رحمانه گفت:چی باعث شده فکر کنی من با تو زندگی میکنم ؟فکر کردی انقدر بدبختم؟ عکس هات رو اگر یادت رفته بگو دوباره واست بیارم!چون یکبار دیگه واسم فرستادن...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... حس دوست داشته نشدن شاید بدترین درد برای یک زن باشه، اونم از طرف مردی که روزی ادعا میکرد دوست داره..بعد گفتن این حرفها از اتاق رفت...
*
روز خواستگاری رسید...از ریحان خواستم کیف لوازم آرایشم رو بیاره...میونش باهام بهتر شده بود....کیف رو از دستش گرفتم و ازش خواستم تنهام بذاره....با رفتن ریحون سریع زیپ کیف رو باز کردم، اول بند مخصوص رو درآوردم و مشغول بند انداختن صورتم شدم، اینکار رو خانم گل بهم یاد داده بود...کارم که تموم شد کمی پودر سفید کننده به صورتم زدم تا التهاب پوستم بخوابهبعدم ابروهام رو تا جایی که میتونستم مرتب کردم، و کل لوازم آرایش تو کیفم رو بیرون آوردم، به چند قلمش دستبرد زده شده بود! احتمالا توسط ریحون...چند مدل آرایش رو روی صورتم امتحان کردم و پاک کردم و در نهایت به یک آرایش ملایم که با رنگ لباسم همخونی داشت رضایت دادم...موهای بلندم رو بالای سرم بستم و تو آیینه خیره شدم به صورتم، قشنگ شده بودم... حتی قشنگتر از شب عروسی با اون حجم کرم و رژلب!لباسم رو پوشیدم، فیت تنم بود، لاغر شدنم انگار زیادم بد نبود....حالا که خودم رو با این ریخت و قیافه میدیدم انگار حسابی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم.... از اتاق بیرون زدم، رحیم تو حیاط بود، داشت کفشش رو واکس میزد...با دیدن من سرش رو بالا گرفت و برای لحظه ای بهم نگاه کرد...با غرور نگاهش کردم، بس بود هرچی خودم رو کوچیک کرده بودم.....به سمت روشویی آینه دار رفتم...رحیم به تندی گفت:جمع کن خودت رو آفاق! میخوای صد تا حرف دیگه پشتمون بزنن... به سمتش برگشتم، خودم رو زده بودم به در بی خیالی...با ادا گفتم:خوب شدم آقا رحیم؟ این سر و ریخت واسه شب خواستگاری شوهر مناسبه؟رحیم کلافه به سمتم اومد، از خشم قرمز شده بوددجمع کن خودت رو آفاق... این لحن حرف زدنت درست نیست!دلم شکست اما به روی خودم نیاوردم، روسریم رو روی موهام انداختم و گفتم:قبلا نظر دیگه ای داشتی! میگفتی وقتی اینجوری حرف میزنی هزار برابر بیشتر بهت علاقمند میشم!تند گفت:قبلا نادون بودم! ساده بودم... نمیدونستم گیر چه زنی افتادم...دستم رو مشت کردم و نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:میرسه روزی که از تک تک این حرف ها، از تک تک کارهات پشیمون میشی رحیم... روزی که میفتی به دست و پام تا ببخشمت...با تمسخر گفت:کمتر فیلم ببین... یالا برو آرایشت رو کم کن، چادر هم سرت کن، من با این وضعیت با خودم نمی‌برمت، یالا... یک ساعت دیگه میریم...بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاق رفتم،از چهره ام راضی بودم، نمیخواستم شبیه زن های ضعیف و شکست خورده باشم...نیم ساعتی تو اتاق نشستم تا صدای ستاره خانم به گوشم رسید که ازم میخواست از اتاق بیرون برم، چادر مشکی رنگم رو برداشتم و روی سرم انداختم، کامل رو گرفتم و درست همونطوری که رحیم میخواست از اتاق بیرون زدم. ستاره خانم با دیدنم اخمی کرد و گفت:بیینم آرایش صورتت رو؟پشت چشمی نازک کردم و بیشتر رو گرفتم و گفتم:آقا رحیم دیده، گفته همینجوری خوبه بیام....ستاره خانم که دم رفتنی نمی‌خواست بحث راه بندازه غرغرکنان به سمت ماشین شوهرش رفت، از منم خواست سوار ماشین اون ها بشم، منم وقتی دیدم رحیم داره با ماشین خودش میره، شونه ای بالا انداختم و گفتم:زشته وقتی شوهرم داره با ماشین خودش میاد، من با شما بیام خاله جان...اینو گفتم و بدون اینکه فرصت مخالفت بهش بدم به سمت ماشین رحیم رفتم و جلو نشستم....دسته گل رز و جعبه ی شیرینی که برای خواستگاری خریده بودن عقب ماشین رحیم بود، از درون داشتم آتیش میگرفتم اما سعی می‌کردم ظاهرم رو حفظ کنم....رحیم بدون اینکه حرفی باهام بزنه حرکت کرد، کمی که از خونه دور شدیم با لحن سردی گفت:آرایشت رو کم کردی؟صورتم رو به سمتش چرخوندم:اگر نگاهم کنی میفهمی!نیم نگاهی بهم انداخت، با دیدن صورتم گفت:مشکل داری؟ میخوای من رو حرص بدی؟رو گرفتم ازش و خونسرد گفت:نه... نمیخوام کسی رو حرص بدم، میخوام آبروی شوهرم حفظ بشه...رحیم دستمالی از جیبش درآورد و گفت:کاری نکن برت گردونم خونه!خندیدم...

ادامه دارد...*
undefined۱۶
undefined۱

۳۰۱

۸:۵۳