#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهونه
با خودم گفتم رحیم یک روزی منو دوست داشته... آرزوش بود یه روز ازدواج کنیم ...
زمزمه کردم:اینجا بمون... دلم خیلی واست تنگ شده....
نگاهم کرد، از سکوتش سو استفاده کردم ادامه دادم، نور امیدی تو دلم روشن شد... اگر میتونستم باهاش حرف بزنم شاید قید زن دوم گرفتن رو میزد،منم زن بودم، زنی که مدت های زیادی تحقیر شده بودم... توهین شنیده بودم و حالا با تمام وجودم میخواستم شوهرم زن دوم نگیره...
یکدفعه بی رحمانه گفت:چی باعث شده فکر کنی من با تو زندگی میکنم ؟فکر کردی انقدر بدبختم؟ عکس هات رو اگر یادت رفته بگو دوباره واست بیارم!چون یکبار دیگه واسم فرستادن...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... حس دوست داشته نشدن شاید بدترین درد برای یک زن باشه، اونم از طرف مردی که روزی ادعا میکرد دوست داره..بعد گفتن این حرفها از اتاق رفت...
*روز خواستگاری رسید...از ریحان خواستم کیف لوازم آرایشم رو بیاره...میونش باهام بهتر شده بود....کیف رو از دستش گرفتم و ازش خواستم تنهام بذاره....با رفتن ریحون سریع زیپ کیف رو باز کردم، اول بند مخصوص رو درآوردم و مشغول بند انداختن صورتم شدم، اینکار رو خانم گل بهم یاد داده بود...کارم که تموم شد کمی پودر سفید کننده به صورتم زدم تا التهاب پوستم بخوابهبعدم ابروهام رو تا جایی که میتونستم مرتب کردم، و کل لوازم آرایش تو کیفم رو بیرون آوردم، به چند قلمش دستبرد زده شده بود! احتمالا توسط ریحون...چند مدل آرایش رو روی صورتم امتحان کردم و پاک کردم و در نهایت به یک آرایش ملایم که با رنگ لباسم همخونی داشت رضایت دادم...موهای بلندم رو بالای سرم بستم و تو آیینه خیره شدم به صورتم، قشنگ شده بودم... حتی قشنگتر از شب عروسی با اون حجم کرم و رژلب!لباسم رو پوشیدم، فیت تنم بود، لاغر شدنم انگار زیادم بد نبود....حالا که خودم رو با این ریخت و قیافه میدیدم انگار حسابی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم.... از اتاق بیرون زدم، رحیم تو حیاط بود، داشت کفشش رو واکس میزد...با دیدن من سرش رو بالا گرفت و برای لحظه ای بهم نگاه کرد...با غرور نگاهش کردم، بس بود هرچی خودم رو کوچیک کرده بودم.....به سمت روشویی آینه دار رفتم...رحیم به تندی گفت:جمع کن خودت رو آفاق! میخوای صد تا حرف دیگه پشتمون بزنن... به سمتش برگشتم، خودم رو زده بودم به در بی خیالی...با ادا گفتم:خوب شدم آقا رحیم؟ این سر و ریخت واسه شب خواستگاری شوهر مناسبه؟رحیم کلافه به سمتم اومد، از خشم قرمز شده بوددجمع کن خودت رو آفاق... این لحن حرف زدنت درست نیست!دلم شکست اما به روی خودم نیاوردم، روسریم رو روی موهام انداختم و گفتم:قبلا نظر دیگه ای داشتی! میگفتی وقتی اینجوری حرف میزنی هزار برابر بیشتر بهت علاقمند میشم!تند گفت:قبلا نادون بودم! ساده بودم... نمیدونستم گیر چه زنی افتادم...دستم رو مشت کردم و نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:میرسه روزی که از تک تک این حرف ها، از تک تک کارهات پشیمون میشی رحیم... روزی که میفتی به دست و پام تا ببخشمت...با تمسخر گفت:کمتر فیلم ببین... یالا برو آرایشت رو کم کن، چادر هم سرت کن، من با این وضعیت با خودم نمیبرمت، یالا... یک ساعت دیگه میریم...بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاق رفتم،از چهره ام راضی بودم، نمیخواستم شبیه زن های ضعیف و شکست خورده باشم...نیم ساعتی تو اتاق نشستم تا صدای ستاره خانم به گوشم رسید که ازم میخواست از اتاق بیرون برم، چادر مشکی رنگم رو برداشتم و روی سرم انداختم، کامل رو گرفتم و درست همونطوری که رحیم میخواست از اتاق بیرون زدم. ستاره خانم با دیدنم اخمی کرد و گفت:بیینم آرایش صورتت رو؟پشت چشمی نازک کردم و بیشتر رو گرفتم و گفتم:آقا رحیم دیده، گفته همینجوری خوبه بیام....ستاره خانم که دم رفتنی نمیخواست بحث راه بندازه غرغرکنان به سمت ماشین شوهرش رفت، از منم خواست سوار ماشین اون ها بشم، منم وقتی دیدم رحیم داره با ماشین خودش میره، شونه ای بالا انداختم و گفتم:زشته وقتی شوهرم داره با ماشین خودش میاد، من با شما بیام خاله جان...اینو گفتم و بدون اینکه فرصت مخالفت بهش بدم به سمت ماشین رحیم رفتم و جلو نشستم....دسته گل رز و جعبه ی شیرینی که برای خواستگاری خریده بودن عقب ماشین رحیم بود، از درون داشتم آتیش میگرفتم اما سعی میکردم ظاهرم رو حفظ کنم....رحیم بدون اینکه حرفی باهام بزنه حرکت کرد، کمی که از خونه دور شدیم با لحن سردی گفت:آرایشت رو کم کردی؟صورتم رو به سمتش چرخوندم:اگر نگاهم کنی میفهمی!نیم نگاهی بهم انداخت، با دیدن صورتم گفت:مشکل داری؟ میخوای من رو حرص بدی؟رو گرفتم ازش و خونسرد گفت:نه... نمیخوام کسی رو حرص بدم، میخوام آبروی شوهرم حفظ بشه...رحیم دستمالی از جیبش درآورد و گفت:کاری نکن برت گردونم خونه!خندیدم...
ادامه دارد...*
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهونه
با خودم گفتم رحیم یک روزی منو دوست داشته... آرزوش بود یه روز ازدواج کنیم ...
زمزمه کردم:اینجا بمون... دلم خیلی واست تنگ شده....
نگاهم کرد، از سکوتش سو استفاده کردم ادامه دادم، نور امیدی تو دلم روشن شد... اگر میتونستم باهاش حرف بزنم شاید قید زن دوم گرفتن رو میزد،منم زن بودم، زنی که مدت های زیادی تحقیر شده بودم... توهین شنیده بودم و حالا با تمام وجودم میخواستم شوهرم زن دوم نگیره...
یکدفعه بی رحمانه گفت:چی باعث شده فکر کنی من با تو زندگی میکنم ؟فکر کردی انقدر بدبختم؟ عکس هات رو اگر یادت رفته بگو دوباره واست بیارم!چون یکبار دیگه واسم فرستادن...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... حس دوست داشته نشدن شاید بدترین درد برای یک زن باشه، اونم از طرف مردی که روزی ادعا میکرد دوست داره..بعد گفتن این حرفها از اتاق رفت...
*روز خواستگاری رسید...از ریحان خواستم کیف لوازم آرایشم رو بیاره...میونش باهام بهتر شده بود....کیف رو از دستش گرفتم و ازش خواستم تنهام بذاره....با رفتن ریحون سریع زیپ کیف رو باز کردم، اول بند مخصوص رو درآوردم و مشغول بند انداختن صورتم شدم، اینکار رو خانم گل بهم یاد داده بود...کارم که تموم شد کمی پودر سفید کننده به صورتم زدم تا التهاب پوستم بخوابهبعدم ابروهام رو تا جایی که میتونستم مرتب کردم، و کل لوازم آرایش تو کیفم رو بیرون آوردم، به چند قلمش دستبرد زده شده بود! احتمالا توسط ریحون...چند مدل آرایش رو روی صورتم امتحان کردم و پاک کردم و در نهایت به یک آرایش ملایم که با رنگ لباسم همخونی داشت رضایت دادم...موهای بلندم رو بالای سرم بستم و تو آیینه خیره شدم به صورتم، قشنگ شده بودم... حتی قشنگتر از شب عروسی با اون حجم کرم و رژلب!لباسم رو پوشیدم، فیت تنم بود، لاغر شدنم انگار زیادم بد نبود....حالا که خودم رو با این ریخت و قیافه میدیدم انگار حسابی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم.... از اتاق بیرون زدم، رحیم تو حیاط بود، داشت کفشش رو واکس میزد...با دیدن من سرش رو بالا گرفت و برای لحظه ای بهم نگاه کرد...با غرور نگاهش کردم، بس بود هرچی خودم رو کوچیک کرده بودم.....به سمت روشویی آینه دار رفتم...رحیم به تندی گفت:جمع کن خودت رو آفاق! میخوای صد تا حرف دیگه پشتمون بزنن... به سمتش برگشتم، خودم رو زده بودم به در بی خیالی...با ادا گفتم:خوب شدم آقا رحیم؟ این سر و ریخت واسه شب خواستگاری شوهر مناسبه؟رحیم کلافه به سمتم اومد، از خشم قرمز شده بوددجمع کن خودت رو آفاق... این لحن حرف زدنت درست نیست!دلم شکست اما به روی خودم نیاوردم، روسریم رو روی موهام انداختم و گفتم:قبلا نظر دیگه ای داشتی! میگفتی وقتی اینجوری حرف میزنی هزار برابر بیشتر بهت علاقمند میشم!تند گفت:قبلا نادون بودم! ساده بودم... نمیدونستم گیر چه زنی افتادم...دستم رو مشت کردم و نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:میرسه روزی که از تک تک این حرف ها، از تک تک کارهات پشیمون میشی رحیم... روزی که میفتی به دست و پام تا ببخشمت...با تمسخر گفت:کمتر فیلم ببین... یالا برو آرایشت رو کم کن، چادر هم سرت کن، من با این وضعیت با خودم نمیبرمت، یالا... یک ساعت دیگه میریم...بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاق رفتم،از چهره ام راضی بودم، نمیخواستم شبیه زن های ضعیف و شکست خورده باشم...نیم ساعتی تو اتاق نشستم تا صدای ستاره خانم به گوشم رسید که ازم میخواست از اتاق بیرون برم، چادر مشکی رنگم رو برداشتم و روی سرم انداختم، کامل رو گرفتم و درست همونطوری که رحیم میخواست از اتاق بیرون زدم. ستاره خانم با دیدنم اخمی کرد و گفت:بیینم آرایش صورتت رو؟پشت چشمی نازک کردم و بیشتر رو گرفتم و گفتم:آقا رحیم دیده، گفته همینجوری خوبه بیام....ستاره خانم که دم رفتنی نمیخواست بحث راه بندازه غرغرکنان به سمت ماشین شوهرش رفت، از منم خواست سوار ماشین اون ها بشم، منم وقتی دیدم رحیم داره با ماشین خودش میره، شونه ای بالا انداختم و گفتم:زشته وقتی شوهرم داره با ماشین خودش میاد، من با شما بیام خاله جان...اینو گفتم و بدون اینکه فرصت مخالفت بهش بدم به سمت ماشین رحیم رفتم و جلو نشستم....دسته گل رز و جعبه ی شیرینی که برای خواستگاری خریده بودن عقب ماشین رحیم بود، از درون داشتم آتیش میگرفتم اما سعی میکردم ظاهرم رو حفظ کنم....رحیم بدون اینکه حرفی باهام بزنه حرکت کرد، کمی که از خونه دور شدیم با لحن سردی گفت:آرایشت رو کم کردی؟صورتم رو به سمتش چرخوندم:اگر نگاهم کنی میفهمی!نیم نگاهی بهم انداخت، با دیدن صورتم گفت:مشکل داری؟ میخوای من رو حرص بدی؟رو گرفتم ازش و خونسرد گفت:نه... نمیخوام کسی رو حرص بدم، میخوام آبروی شوهرم حفظ بشه...رحیم دستمالی از جیبش درآورد و گفت:کاری نکن برت گردونم خونه!خندیدم...
ادامه دارد...*
۳۰۱
۸:۵۳