#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوچهار
یکی دو روز دیگه هم برمیگردیم خونه امون..
اینو گفت و در حیاط رو به ضرب بست
ستاره خانم عین اسپند رو آتیش از جا پرید و رفت سمت سالن و کمی بعد صداش بلند شد؛این دختره... اینجا چی میخواست رحیم؟چطور راهش دادی؟
یادت رفته داداش هاش چه بلایی سرت آوردن؟چطور میتونی انقدر بی خیال باشی؟
جلو رفتم، از گوشه ی در باز خیره شدم به صورت رنگ پریده ی رحیم
گیج و منگ بود انگار...
+زنمه مادر... چیکارش کنم؟
ستاره خانم جیغی کشید و گفت:زنته؟ کدوم زن؟زنی که داده بودت دست داداش هاش ؟یادت رفته چه بلایی سر آوردن؟
رحیم آشفته سرش رو بین دست هاش گرفت و با حال غریبی گفت:تنها بذارید... ولم کن ننه... ولم کن بذار خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم...
دلم گرفت، من چهار سال نامزدش بودم، حتی یکبار پا کج نذاشته بودم تو اون دوران، رحیم همیشه میگفت قد چشم هام بهت اعتماد دارم، اما خیلی راحت من رو کنار گذاشت... خیلی راحت قید چهار سال دوستت دارم رو زد و هرچی این و اون گفتن رو باور کرد و زندگیمون رو خراب کرد...
برگشتم تو اتاقم، انگار تحمل فضای اون خونه برام سخت شده بود، انگار در و دیوار ها فشار میاوردن بهم...
یک ساعت بعد وقتی پدر رحیم و فرامرز برگشتن ستاره خانم تو حیاط کل ماجرا رو براشون تعریف کرد، پدر رحیم خود خوری میکرد، اما فرامرز با خونسردی گفت:خب اگر خودشون آشتی کردن چه بهتر.... زنداداش،واسه چی ما کاسهی داغتر از آش بشیم؟لابد انقدر این زن رو دوست داره که به خاطرش از خطاش گذشته... شما هم این ماجرا رو هم نزنید،به خدا قسم دودش تو چشم خودتون میره... بذارید برن سر زندگیشون،تهش بد و خوبش تقصیر خودشون بوده دیگه...
ستاره خانم اما آروم و قرار نداشت، میگفت رحیمی که سفت و سخت ایستاده بود تا سحر رو طلاق بده ،چطور چند دقیقه ای نظرش عوض شد و تو روی همه ی ما در اومد! راستش رفتار رحیم انقدر عجیب بود که منم کم کم داشتم باور میکردم که یه خبریه!
فردای اون روز دوباره سر و کله ی سحر پیدا شد، ایندفعه هم آرایش کرده با لباس های قشنگ،لبخند از لبش دور نمیشد...
اینبار ریحون در رو براش باز کرد، فرامرز هم تو حیاط دور ماشینش بود،میخواست برگرده شیراز ...
سحر با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا جلو اومد..
با صدای نازکی گفت:سلام خان عمو... خوبین؟ تعریف شما رو خیلی از رحیم جان شنیدم... خیلی از دیدنتون خوشوقتم. ما باید زودتر از این ها خدمت میرسیدیم ،اما سعادت نداشتیم انگار..
فرامرز حتی به نشونه ی احترام سرش رو بالا نگرفت، همونطور که داشت با دستمالی دست روغنیش رو پاک میکرد با اخم هایی درهم گفت:همچنین... بفرمایید تو.. درست نیست اینجا...
سحر چشم کشیده ای گفت و به سمت سالن قدم برداشت، ستاره خانم که عصبانی بود و از آشپزخونه داشت سحر رو میپایید با حرص گفت: ای به اون که این و سر راه ما گذاشت...
با حرص استکان های شسته شده رو گذاشتم تو جا ظرفی و گفتم:این نون رو خودتون واسه پسرتون لقمه گرفتید،حالا هم لذت ببرید ازش....
بی جوابم گذاشت،دلم میخواست با صدای بلندی بزنم زیر گریه، عجیب خودم رو بی کس و تنها میدیدم..
نیم ساعت بعد سحر از سالن بیرون زد ..
تازه برای فرامرز چایی برده بودم و داشتم برمیگشتم تو آشپزخونه که با دیدن سحر پام سست شد و دم در روی پله نشستم و با غصه خیره شدم به دختری که فقط یک چیز بیشتر از من داشت! حمایت سفت و سخت خانواده اش رو...
سحر با قدم های کوتاه به سمت فرامرز که داشت چایی میخورد رفت،تو دو قدمیش ایستاد و گفت:عموجان...عرضی داشتم خدمتتون...
عجیب لفظ قلم حرف میزد این زن موذی! انگار اونم فهمیده بود فرامرز تو این خونه حرف اول و آخر رو میزنه،فهمیده بود اگر دل فرامرز رو به دست بیاره، رو در رو شدن با باقی اهل خونه به مراتب راحتتره...
فرامرز به تندی گفت:من عموی شما نیستم خانم... حرفی اگر دارید با زنداداش بزنید... ایشون صلاح بدونن به من میگن..
سحر اما پررو تر از این حرف ها بود چون با اصرار گفت:راستش میخواستم شما میونه داری کنید،رحیم رو برگردونید خونه،خدارو شکر حالش بهتره، خودم میتونم تو خونه مراقبش باشم... فقط شما باشید که حرف و حدیثی نباشه،میخوام همه بدونن رحیم به خواست خودش برگشته، نه زور و ضرب داداش هام...
فرامرز کلافه از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:من تو این موضوع دخالت نمیکنم، الانم باید هرچه زودتر برگردم شهر... بهتره این مشکل بین خودتون حل بشه...
سحر با لحن ملتمسانه ای گفت:خواهش میکنم آقا فرامرز... شما بزرگتر همه ی ما هستید، حرف شما واسه اهل این خونه سنده... شما واسطه ی این صلح بشید دیگه کسی نمیتونه سنگ بندازه تو زندگی ما...
با بغض گفت:به خدا من اگر برگشتم به خاطر این بوده که زندگیم رو دوست داشتم، از گفتن این حرف هم هیچ ابایی ندارم...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوچهار
یکی دو روز دیگه هم برمیگردیم خونه امون..
اینو گفت و در حیاط رو به ضرب بست
ستاره خانم عین اسپند رو آتیش از جا پرید و رفت سمت سالن و کمی بعد صداش بلند شد؛این دختره... اینجا چی میخواست رحیم؟چطور راهش دادی؟
یادت رفته داداش هاش چه بلایی سرت آوردن؟چطور میتونی انقدر بی خیال باشی؟
جلو رفتم، از گوشه ی در باز خیره شدم به صورت رنگ پریده ی رحیم
گیج و منگ بود انگار...
+زنمه مادر... چیکارش کنم؟
ستاره خانم جیغی کشید و گفت:زنته؟ کدوم زن؟زنی که داده بودت دست داداش هاش ؟یادت رفته چه بلایی سر آوردن؟
رحیم آشفته سرش رو بین دست هاش گرفت و با حال غریبی گفت:تنها بذارید... ولم کن ننه... ولم کن بذار خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم...
دلم گرفت، من چهار سال نامزدش بودم، حتی یکبار پا کج نذاشته بودم تو اون دوران، رحیم همیشه میگفت قد چشم هام بهت اعتماد دارم، اما خیلی راحت من رو کنار گذاشت... خیلی راحت قید چهار سال دوستت دارم رو زد و هرچی این و اون گفتن رو باور کرد و زندگیمون رو خراب کرد...
برگشتم تو اتاقم، انگار تحمل فضای اون خونه برام سخت شده بود، انگار در و دیوار ها فشار میاوردن بهم...
یک ساعت بعد وقتی پدر رحیم و فرامرز برگشتن ستاره خانم تو حیاط کل ماجرا رو براشون تعریف کرد، پدر رحیم خود خوری میکرد، اما فرامرز با خونسردی گفت:خب اگر خودشون آشتی کردن چه بهتر.... زنداداش،واسه چی ما کاسهی داغتر از آش بشیم؟لابد انقدر این زن رو دوست داره که به خاطرش از خطاش گذشته... شما هم این ماجرا رو هم نزنید،به خدا قسم دودش تو چشم خودتون میره... بذارید برن سر زندگیشون،تهش بد و خوبش تقصیر خودشون بوده دیگه...
ستاره خانم اما آروم و قرار نداشت، میگفت رحیمی که سفت و سخت ایستاده بود تا سحر رو طلاق بده ،چطور چند دقیقه ای نظرش عوض شد و تو روی همه ی ما در اومد! راستش رفتار رحیم انقدر عجیب بود که منم کم کم داشتم باور میکردم که یه خبریه!
فردای اون روز دوباره سر و کله ی سحر پیدا شد، ایندفعه هم آرایش کرده با لباس های قشنگ،لبخند از لبش دور نمیشد...
اینبار ریحون در رو براش باز کرد، فرامرز هم تو حیاط دور ماشینش بود،میخواست برگرده شیراز ...
سحر با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا جلو اومد..
با صدای نازکی گفت:سلام خان عمو... خوبین؟ تعریف شما رو خیلی از رحیم جان شنیدم... خیلی از دیدنتون خوشوقتم. ما باید زودتر از این ها خدمت میرسیدیم ،اما سعادت نداشتیم انگار..
فرامرز حتی به نشونه ی احترام سرش رو بالا نگرفت، همونطور که داشت با دستمالی دست روغنیش رو پاک میکرد با اخم هایی درهم گفت:همچنین... بفرمایید تو.. درست نیست اینجا...
سحر چشم کشیده ای گفت و به سمت سالن قدم برداشت، ستاره خانم که عصبانی بود و از آشپزخونه داشت سحر رو میپایید با حرص گفت: ای به اون که این و سر راه ما گذاشت...
با حرص استکان های شسته شده رو گذاشتم تو جا ظرفی و گفتم:این نون رو خودتون واسه پسرتون لقمه گرفتید،حالا هم لذت ببرید ازش....
بی جوابم گذاشت،دلم میخواست با صدای بلندی بزنم زیر گریه، عجیب خودم رو بی کس و تنها میدیدم..
نیم ساعت بعد سحر از سالن بیرون زد ..
تازه برای فرامرز چایی برده بودم و داشتم برمیگشتم تو آشپزخونه که با دیدن سحر پام سست شد و دم در روی پله نشستم و با غصه خیره شدم به دختری که فقط یک چیز بیشتر از من داشت! حمایت سفت و سخت خانواده اش رو...
سحر با قدم های کوتاه به سمت فرامرز که داشت چایی میخورد رفت،تو دو قدمیش ایستاد و گفت:عموجان...عرضی داشتم خدمتتون...
عجیب لفظ قلم حرف میزد این زن موذی! انگار اونم فهمیده بود فرامرز تو این خونه حرف اول و آخر رو میزنه،فهمیده بود اگر دل فرامرز رو به دست بیاره، رو در رو شدن با باقی اهل خونه به مراتب راحتتره...
فرامرز به تندی گفت:من عموی شما نیستم خانم... حرفی اگر دارید با زنداداش بزنید... ایشون صلاح بدونن به من میگن..
سحر اما پررو تر از این حرف ها بود چون با اصرار گفت:راستش میخواستم شما میونه داری کنید،رحیم رو برگردونید خونه،خدارو شکر حالش بهتره، خودم میتونم تو خونه مراقبش باشم... فقط شما باشید که حرف و حدیثی نباشه،میخوام همه بدونن رحیم به خواست خودش برگشته، نه زور و ضرب داداش هام...
فرامرز کلافه از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:من تو این موضوع دخالت نمیکنم، الانم باید هرچه زودتر برگردم شهر... بهتره این مشکل بین خودتون حل بشه...
سحر با لحن ملتمسانه ای گفت:خواهش میکنم آقا فرامرز... شما بزرگتر همه ی ما هستید، حرف شما واسه اهل این خونه سنده... شما واسطه ی این صلح بشید دیگه کسی نمیتونه سنگ بندازه تو زندگی ما...
با بغض گفت:به خدا من اگر برگشتم به خاطر این بوده که زندگیم رو دوست داشتم، از گفتن این حرف هم هیچ ابایی ندارم...
ادامه دارد....
✾
۳۱۵
۷:۲۲