عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادوسه گفتم الانه که بیفته به جون سحر و به حد چی کتکش بزنه که یکدفعه سحر فریاد زد:داداشم دم دره... انگشت کسی به من بخوره داداشم به خدمتش میرسه... ستاره وحشت زده سرجاش ایستاد،دروغ چرا... لذت بردم از حرکت سحر، با خودم گفتم بذار این دختر حق منم از این زن بگیره... قدمی به عقب برداشتم و با خوشحالی خیره شدم به صورت رنگ پریده ی ستاره خانم... دهنش رو چند بار باز و بسته کرد اما هیچ کلمه ای از دهنش خارج نشد.. سحر چادرش رو مرتب کرد و گفت:اومدم دیدن شوهرم... شنیدم بد حاله... انگار کتک خورده.... اینا رو در حالی میگفت که خیره داشت ستاره رو نگاه می‌کرد. دوباره تاکید کرد و گفت:داداشم دم دره... راضی نبود من بیام... ولی من بهش گفتم هرچی نباشه رحیم شوهر منه... نمیتونم بیخیال حال بدش باشم... هرچند اون دست رو من بلند کرد، اما من که عین اون بی رحم نیستم، داداشمم گفت تو برو، منم دم در میمونم... هر مشکلی پیش اومد کافیه صدام کنی... ریحون دوید جلو و دست دور بازوی مادرش حلقه کرد و مجبورش کرد روی تخت بشینه و بعد با عصبانیت گفت:تو خجالت نمیکشی با بلایی که سر داداشم آوردین اومدی اینجا؟روت میشه تو چشم برادر من نگاه کنی؟ سحر با پررویی گفت:چرا روم نشه؟چیکار کردم مگه؟ هرکی جای من بود الان مهریه اش رو گذاشته بود اجرا ! ولی من چیکار کردم؟ اومدم عیادتش... رد کبودی هاش هنوز روی صورتمه! ولی من به روی خودم نیاوردم... دهن ریحون از تعجب باز مونده بود، اگر خودم برادر سحر رو دم در ندیده بودم باورم میشد این خانواده هیچ ربطی به کتک خوردن رحیم ندارن! ستاره خانم با گریه گفت:بچه ی دسته ی گل من رو زدید داغون کردید،با اون حال و روز انداختید در خونه... حالا اومدی عیادت؟رفتی چهار تا دروغ سرهم کردی تحویل خانواده ات دادی ریختن سر بچه ی بیگناه من.... چطور میتونی پا تو این خونه بذاری؟ سحر خونسرد گفت:من زن رحیمم... وقتی بعد چهار روز به من شک میکنه،حقش بدتر از ایناس... با هرکی هرجور رفتار کرد، همونجوری رفتار میکنیم... الانم من اگر برگشتم به قصد صلح برگشتم، تنها اومدم که اینو بدونید من قصد جنگیدن ندارم... باید با رحیم حرف بزنم... اگر میخواد با هم زندگی کنیم که هرچی بوده و نبوده رو فراموش میکنیم و میریم سر خونه و زندگی خودمون، اگر نه... خیره شد به ستاره خانم و با لحن خاصی گفت:اونوقت باید به آقا و داداش هام جواب پس بده... دیگه کاری از دست من ساخته نیست... اینو گفت و جلوی چشم های حیرت زده ی ما با قدم های کوتاه به سمت سالن رفت... نشستم لب حوض و با خودم گفتم وای به تو آفاق... نصف زبون این دختر رو داشتی الان سایه ی هوو بالا سرت نبود... با فشار ستاره خانم، ریحون خواست همراه سحر به سمت سالن بره که سحر با جدیت گفت:میخوام با شوهرم تنها باشم.. حرف هامون خصوصیه... وقتی در سالن رو بست ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست،هرچند تو این مورد حق رو به سحر نمی‌دادم ، اما از جسارت و قدرتش خوشم اومد! البته که اون جسارت و شهامت رو از حمایت برادرهاش داشت... رفت و برگشت سحر نیم ساعتی طول کشید، کل اون نیم ساعت ستاره خانم ریز ریز گریه کرد و سحر رو ناسزا داد،منم خونسرد میوه ها رو شستم و بردم تو آشپزخونه، بعدم به عمد چند تا میوه گذاشتم تو بشقاب و بردم تو حیاط... بشقاب پر میوه رو گذاشتم جلوش و خونسرد گفتم:انقدر حرص و جوش نخورید،میوه بخورید خاله جان... با حرص نگاهم کرد، به سختی جلوی خودم رو گرفتم و هلوی بزرگی برداشتم و جلوش گاز بزرگی بهش زدم... ستاره خانم با خشم گفت:تو چرا خوشحالی بیچاره؟اول و آخرش که تو باید انقدر گوشه ی این خونه بمونی چیه؟ فکر کردی از این دعوا چیزی نصیب تو میشه؟اصلا میدونی چیه، من هنوزم سحر رو به تو ترجیح میدم... اصلا از حرف هاش ناراحت نشدم، خوب فهمیده بودم از سر حرص و خشمش داره اینا رو میگه... نیشخندی زدم و گفتم:باشه... منم که اعتراضی ندارم! انشالله خدا سحر رو واستون نگه داره.. ستاره خانم با حرص گفت:الهی جفتتون بمیرین... خندیدم و گفتم:که شما برید یک زن دیگه واسه رحیم بگیرید؟ ریحون با اعتراض گفت:چرا اینجوری میکنی آفاق؟ سحر کم بود توام اضافه شدی؟ میخوای سکته اش بدی؟ شونه ای بالا انداختم و روی پله های اتاق نشستم، میخواستم ببینم ته این ماجرا چی میشه... نیم ساعت بعد سحر خوشحال و راضی، با لبخندی به پهنای صورت از سالن بیرون زد.. امروز و فردا که سرپا شد برمیگردیم خونه ی خودمون. اشک تو چشمم حلقه زد، باورم نمیشد رحیم این زن رو بخواد..اونم بعد ماجراهایی که اتفاق افتاده بود... آهی از ته دل کشیدم و با گفتن خلایق هرچه لایق خودم رو آروم کردم. اما مگه جیگر سوخته ی من آروم میشد؟ سحر جلوی چشم های خیس اشک من سر و وضعش رو مرتب کرد و به سمت در حیاط رفت، قبل اینکه بیرون بره با صدای بلندی گفت:بازم بهش سر میزنم.. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوچهار


یکی دو روز دیگه هم برمیگردیم خونه امون..
اینو گفت و در حیاط رو به ضرب بست
ستاره خانم عین اسپند رو آتیش از جا پرید و رفت سمت سالن و کمی بعد صداش بلند شد؛این دختره... اینجا چی میخواست رحیم؟چطور راهش دادی؟
یادت رفته داداش هاش چه بلایی سرت آوردن؟چطور میتونی انقدر بی خیال باشی؟
جلو رفتم، از گوشه ی در باز خیره شدم به صورت رنگ پریده ی رحیم
گیج و منگ بود انگار...
+زنمه مادر... چیکارش کنم؟
ستاره خانم جیغی کشید و گفت:زنته؟ کدوم زن؟زنی که داده بودت دست داداش هاش ؟یادت رفته چه بلایی سر آوردن؟
رحیم آشفته سرش رو بین دست هاش گرفت و با حال غریبی گفت:تنها بذارید... ولم کن ننه... ولم کن بذار خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم...
دلم گرفت، من چهار سال نامزدش بودم، حتی یکبار پا کج نذاشته بودم تو اون دوران، رحیم همیشه میگفت قد چشم هام بهت اعتماد دارم، اما خیلی راحت من رو کنار گذاشت... خیلی راحت قید چهار سال دوستت دارم رو زد و هرچی این و اون گفتن رو باور کرد و زندگیمون رو خراب کرد...
برگشتم تو اتاقم، انگار تحمل فضای اون خونه برام سخت شده بود، انگار در و دیوار ها فشار میاوردن بهم...
یک ساعت بعد وقتی پدر رحیم و فرامرز برگشتن ستاره خانم تو حیاط کل ماجرا رو براشون تعریف کرد، پدر رحیم خود خوری میکرد، اما فرامرز با خونسردی گفت:خب اگر خودشون آشتی کردن چه بهتر.... زنداداش،واسه چی ما کاسه‌ی داغتر از آش بشیم؟لابد انقدر این زن رو دوست داره که به خاطرش از خطاش گذشته... شما هم این ماجرا رو هم نزنید،به خدا قسم دودش تو چشم خودتون میره... بذارید برن سر زندگیشون،تهش بد و خوبش تقصیر خودشون بوده دیگه...
ستاره خانم اما آروم و قرار نداشت، میگفت رحیمی که سفت و سخت ایستاده بود تا سحر رو طلاق بده ،چطور چند دقیقه ای نظرش عوض شد و تو روی همه ی ما در اومد! راستش رفتار رحیم انقدر عجیب بود که منم کم کم داشتم باور میکردم که یه خبریه!
فردای اون روز دوباره سر و کله ی سحر پیدا شد، ایندفعه هم آرایش کرده با لباس های قشنگ،لبخند از لبش دور نمیشد...
اینبار ریحون در رو براش باز کرد، فرامرز هم تو حیاط دور ماشینش بود،میخواست برگرده شیراز ...
سحر با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا جلو اومد..
با صدای نازکی گفت:سلام خان عمو... خوبین؟ تعریف شما رو خیلی از رحیم جان شنیدم... خیلی از دیدنتون خوشوقتم. ما باید زودتر از این ها خدمت می‌رسیدیم ،اما سعادت نداشتیم انگار..
فرامرز حتی به نشونه ی احترام سرش رو بالا نگرفت، همونطور که داشت با دستمالی دست روغنیش رو پاک میکرد با اخم هایی درهم گفت:همچنین... بفرمایید تو.. درست نیست اینجا...
سحر چشم کشیده ای گفت و به سمت سالن قدم برداشت، ستاره خانم که عصبانی بود و از آشپزخونه داشت سحر رو می‌پایید با حرص گفت: ای به اون که این و سر راه ما گذاشت...
با حرص استکان های شسته شده رو گذاشتم تو جا ظرفی و گفتم:این نون رو خودتون واسه پسرتون لقمه گرفتید،حالا هم لذت ببرید ازش....
بی جوابم گذاشت،دلم میخواست با صدای بلندی بزنم زیر گریه، عجیب خودم رو بی کس و تنها میدیدم..
نیم ساعت بعد سحر از سالن بیرون زد ..
تازه برای فرامرز چایی برده بودم و داشتم برمیگشتم تو آشپزخونه که با دیدن سحر پام سست شد و دم در روی پله نشستم و با غصه خیره شدم به دختری که فقط یک چیز بیشتر از من داشت! حمایت سفت و سخت خانواده اش رو...
سحر با قدم های کوتاه به سمت فرامرز که داشت چایی می‌خورد رفت،تو دو قدمیش ایستاد و گفت:عموجان...عرضی داشتم خدمتتون...
عجیب لفظ قلم حرف می‌زد این زن موذی! انگار اونم فهمیده بود فرامرز تو این خونه حرف اول و آخر رو میزنه،فهمیده بود اگر دل فرامرز رو به دست بیاره، رو در رو شدن با باقی اهل خونه به مراتب راحتتره...
فرامرز به تندی گفت:من عموی شما نیستم خانم... حرفی اگر دارید با زنداداش بزنید... ایشون صلاح بدونن به من میگن..
سحر اما پررو تر از این حرف ها بود چون با اصرار گفت:راستش میخواستم شما میونه داری کنید،رحیم رو برگردونید خونه،خدارو شکر حالش بهتره، خودم میتونم تو خونه مراقبش باشم... فقط شما باشید که حرف و حدیثی نباشه،میخوام همه بدونن رحیم به خواست خودش برگشته، نه زور و ضرب داداش هام...
فرامرز کلافه از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:من تو این موضوع دخالت نمیکنم، الانم باید هرچه زودتر برگردم شهر... بهتره این مشکل بین خودتون حل بشه...
سحر با لحن ملتمسانه ای گفت:خواهش میکنم آقا فرامرز... شما بزرگتر همه ی ما هستید، حرف شما واسه اهل این خونه سنده... شما واسطه ی این صلح بشید دیگه کسی نمیتونه سنگ بندازه تو زندگی ما...
با بغض گفت:به خدا من اگر برگشتم به خاطر این بوده که زندگیم رو دوست داشتم، از گفتن این حرف هم هیچ ابایی ندارم...


ادامه دارد....



undefined۱۵
undefined۱

۳۱۵

۷:۲۲