عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_بیستوسه هرچند اون ها زیاد ما رو تحویل نگرفتن اما به سفارش ننه دست هر دو نفر رو گرفتیم و بوسیدیم، کمی بعد زن مسنی از پله های طبقه ی بالا پایین اومد، زنی قد بلند که از دور چشم رو خیره میکرد... کنجکاو نگاهی به ننه انداختم، ننه لبخند معذبی زد و گفت:خانم گل... مادربزرگ شماست... از تعجب دهنم باز مونده بود، اصلا به اون زن نمیومد مادربزرگ ما باشه! البته که بعدها فهمیدیم زن دوم آقاجونه و هیچوقت هم صاحب بچه نشده.. چسپیده به ننه روی مبل نشسته بودیم که یکدفعه آسیه گفت:ننه، خبری از بابا نشد؟ عمه عشرت رو ترش کرد و گفت:ننه؟ ننه یعنی چی! والا بچه های ما که تو روستا بزرگ شدن به ما میگن مامان... آسیه لب ورچید و ساکت شد، ننه با محبت گفت:پیداش میکنن مادر، آقاجونتون رفته دنبالش... عمه مهری که انگار مهر بیشتری نسبت به ما داشت با محبت گفت:ماشالله، چه دخترهایی، عین دسته ی گل... باز خوبه دخترا رو شوهر ندادی سلیمه، خودمون تو قوم و خویش پسر داریم.... بعدم پشت چشمی نازک کرد و گفت:ستار که رفت دختر از غریبه گرفت، لااقل بچه هاش با قوم خودمون وصلت کنن... خانم گل که جو سنگین رو دید اشاره ای به ننه کرد و گفت:سلیمه. دخترا خسته هستن... ببرشون بالا، میگم براشون غذا بیارن بالا.... ننه چشمی گفت و سریع هر چهار نفر از پله ها بالا رفتیم، وارد سالن بزرگ و مجلل بالا که شدیم با تعجب گفتم:یعنی ما قراره اینجا زندگی کنیم ننه؟ آسیه با طعنه گفت:نگو ننه، بگو مامان... میخوای اینا مسخره امون کنن؟ حالا که اومدیم اینجا باید سعی کنیم همرنگ اینا بشیم.... ننه اشاره ای به یکی از اتاق ها کرد و گفت:این دو تا اتاق رو دادن به ما، بیایید بریم یکم استراحت کنید.... وارد اتاق بزرگتر شدیم، دو تا تخت یک نفره تو اتاق بود. با شوق خودم رو روی تخت انداختم و بی فکر گفتم:ننه... یعنی... مامان... ما چرا تا الان نیومدیم اینجا؟ دیدی که آقاجون خیلی راحت ما رو قبول کرد! اصلا چرا این همه سال ما شیراز با نداری و بدبختی زندگی کردیم وقتی بابا همچین خانواده ای داشته؟ مامان روی تخت نشست و آهی از ته دل کشید و گفت:بابات خانزاده بود، جد پدریش خان این ده و ده بالا بود، واسه خودشون برو و بیایی داشتن، این خونه هم ارثیه ی خان ه.. آقاجونت تو همین چند سال اخیر کوبیده و از نو ساخته اینجا رو، بیشتر زمین های ده واسه آقاجونت و برادرهاشه... هنوزم حرفشون تو این ده برو داره... ستار تک پسر این خونه بود، مادر منم کلفت این خونه، رعیت زاده و بدبخت... جوری که گاهی نون شب نداشتیم برای خوردن... وقتی برای اولین بار برای کمک به مادرم اومده بودم تو این خونه، ستار من رو دید و بهم علاقمند شد... مامان لبخند محوی زد، انگار به یاد روزهای خوش جوونی افتاده بود... +منم بهش علاقمند شده بودم. ستار خوشتیپ ترین جوون این ده بود. مال و منال داشتن... اگر زنش میشدم خانواده ام از فلاکت و بدبختی نجات پیدا میکردن... اما من خیلی تو رویا و خیال بودم، وقتی بابات گفت من رو دوست داره، جنگ شد تو این خونه... دست مادرم رو گرفتن و پرتش کردن بیرون از این خونه... ستار رو هم فرستادن شیراز پی درس و دانشگاه، ولی ستار بدجور لج کرده بود، اولش شاید اونقدر هم من و دوست نداشت ، لج کرده بود با پدری که عمری حرف، حرف خودش بود... میخواست یکبار جلوی پدرش وایسته... این وسط هم من رو بدبخت کرد، هم خودش رو... انقدر تو گوشم از زندگی رویایی گفت که گول خوردم و بدون خبر خانواده اش به عقدش دراومدم، خانواده ی من که از خداشون بود، هرچی نبود ستار تک پسر و وارث کلی ثروت بود! خبر نداشتن پدرش سر لج میفته و ستار رو از خودش میرونه... اون موقع ها من هنوز بچه نداشتم، آقاجونت انقدر عذابمون داد که وسایلمون رو جمع کردیم و راهی شیراز شدیم، ننه ام میگفت بچه ی اول رو که بیاری ،دل آقابزرگ به رحم میاد و شما رو قبول میکنه... رضا به دنیا اومد اما ما رو نبخشیدن، بعدش آسیه... آفرین و آفاق... هربار برای دستبوسی رفتیم و ما رو از خودشون روندن... آفرین با غصه گفت:بابا از کی رفت سمت مواد؟ +چی بگم ننه، خدا نگذره از رفیق ناباب، اقات رو به مواد آلوده کردن حتی بعد اعتیاد پدرت من یکبار دیگه پناه آوردم به آقا بزرگ... اما قبولم نکرد، گفت هروقت از ستار طلاق گرفتی و گذاشتی با اونی که من میخوام ازدواج کنه، اونوقت میبخشمش و اجازه میدم برگرده ده... الانم دست و دلشون لرزیده بابت گم شدن باباتون، وگرنه اینا آدم هایی نیستن که رحم و مروت داشته باشن! حالا امیدم به عمه هاتونه، مهری زن خوبیه... شاید اون بتونه آقا بزرگ رو راضی کنه ما همینجا بمونیم... اینو گفت و مشغول ماساژ دادن پاهاش شد... +موندم اینا چطور هر روز این همه پله بالا پایین میکنن! آسیه سرخوش خودش رو روی تخت انداخت و گفت:اینا که عین ما عمری زحمت نکشیدن ننه... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوچهار


آخ یعنی مامان! اینا ته زحمتشون چهار تا پله بالا پایین کردنه،واسه همین سختشون نیست...
بعد به سمت مامان برگشت و گفت:اگر بابا رو پیدا کنن، برمیگردیم شیراز؟
مامان سری تکون داد و گفت:نمیدونم، تو دعا کن بابات صحیح و سالم برگرده...
با اعتراض گفتم فقط منم که نمیدونم بابا کجا رفته و چه بلایی سرش اومده، خب چرا به من نمیگید؟
آسیه غرغرکنان گفت:تو هنوز بچه ای، لازم نکرده بدونی....
بحث بین من و آسیه که بالا گرفت،مامان به سختی میونه رو گرفت و گفت:بسه، میخوایید اینجا بلوا راه بندازید؟ صداتون تا پایین میره...
با حرص نگاهم رو از آسیه گرفتم:لابد من غریبه ام دیگه ننه، واسه همین به من نمیگید....
اسیه که همیشه طرفدار بابا بود گفت:هرکاری کرده اون بابای ماس، حق نداریم سرزنشش کنیم...
مامان با عصبانیت گفت:بابات اشتباه کرده، آبروی یه زن رو برده..... انتظار نداری واسه این کارش دادار دودور راه بندازم که! اهل شهر رو خبر کنم.. داداش های دختره هم ریختن بابات رو بردن، کجا؟ منم نمیدونم... حالا شما بشینید عین چی بزنید تو سر هم ببینم چی نصیبتون میشه...
بعدم کوبید تو سرش:عمری با آبرو زندگی کردم که تهش واسه خاطر همچین چیزی پناه بیارم به این خونه، خیال کردید واسه من راحته بشینم جلو عمه هاتون که چشم دیدنم رو ندارن و از کارهای باباتون بگم؟اینا بفهمن ستار از روز اولی که از اینجا رفتیم افتاده پی اینکارا، هزار جور حرف به من میزنن!
همین الانم میگن لابد زن خوبی نبودی که برادر ما به راه خلاف کشیده شده! حالا هزاری هم من بگم که والا بلا، من دست به هرکاری زدم تا ستار دست بکشه ، اونا که قبول نمیکنن برادر خودشون خطاکار بوده...
با تعجب به آفرین نگاه کردم، سرش رو پایین انداخته بود و عین ابر بهار گریه میکرد، آسیه هم با اخم هایی درهم خیره بود به زمین...
ننه با غصه گفت:این حرفها برسه به گوش غریبه ها، بدبخت میشیم! هر سه تاتون میمونید رو دستم! میفهمید؟آفاق، با توام... زبون به دهن میگیری... نشنونم جایی حرفی بزنی ها!حتی عمه ها هم درست حسابی نمیدونن ماجرا چی بوده، حرف ستار بپیچه، انگار حرف ما پیچیده، اینا کلی پسر دارن تو قوم و خویش، شما هم تنها نوه های پسری آقا بزرگ هستید، هرکسی آرزوشه با شما ها ازدواج کنه، باید سعی کنیم جوری رفتار کنیم که حتی بعد پیدا شدن ستار هم باز ما رو اینجا نگه دارن...
آسیه مطمئن گفت:من که چیزی نمیگم، اینا رو به اون آفاق دهن لق بگو که هم حرافه ،هم فضول....
نگاه تندی بهش انداختم ،ولی از ترس ننه جوابش رو ندادم...
طولی نکشید تا دو تا از خدمه ی خونه با غذای مفصلی وارد اتاق شدند، برنج و خورشت و مرغ سرخ کرده و چند نوع سالاد و ترشی و ماست....
دهنم آب افتاده بود،تو عمرم اون همه غذا رو یکجا ندیده بودم....
فقط منتظر بودم اون دو زن برن تا دلی از عزا دربیارم، صدبار آب دهنم رو قورت دادم تا بالاخره زن ها رفتند،در هنوز کامل بسته نشده بود که یک رون کامل رو برداشتم و بی توجه به تشر ننه و نگاه تند آسیه مشغول خوردن شدم....
اون غذا برام بهترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم،لبخند از لبم دور نمیشد و به هیچی جز پر کردن شکمم فکر نمیکردم..
بعد خوردن غذا انقدر سنگین شده بودم که خیلی زود روی تخت کنار پنجره خوابم برد...
بودن تو خونه ی آقاجون واسه من نعمت بزرگی بود، دیگه درس و مدرسه هم واسم مهم نبود، فقط دلم میخواست تو اون خونه ی بزرگ بچرخم و ناخنک بزنم به انواع و اقسام خوراکی هایی که روی میز وسط سالن بود....
رضا برگشته بود شیراز تا به آقابزرگ تو پیدا کردن بابا کمک کنه...
فردای اون روز ننه بعد هزار بار دست دست کردن رفت پایین تا از خانم گل اجازه بگیره سری به خانواده اش بزنه، تازه اونجا فهمیده بودم که ما دو تا خاله و دو تا دایی هم داریم! ننه میگفت بعد رفتنشون به شهر، آقا بزرگ اجازه داده خانواده اش برگردن ده و تو خونه ی پدریشون زندگی کنن...
ننه حالا بعد سال ها میخواست بره خانواده اش رو ببینه...
دفعه ی اول ما رو نبرد، من فکر میکردم می‌ترسه از روبه رو شدن با خانواده اش و نمیخواد تو دیدار اول ما رو ببره، اما آسیه نظر دیگه ای داشت! میگفت ننه اول میخواسته ما رو ببره ،اما عمه ها مانعش شدن، گفتن خودت اگر میخوای میتونی بری خانواده ات رو ببینی، اما اجازه نداری برادرزاده های ما رو ببری! یک جوری در قبال ما احساس مالکیت داشتن انگار نه انگار سال های سال از ما بی خبر بودن..
رفت و برگشت ننه چند ساعتی طول کشید، وقتی برگشت حالش خیلی خوب بود،از دیدن خواهرها و برادرهاش حسابی خوشحال بود و انگار دیگه جز نبود بابا غم دیگه ای به دل نداشت، هرچند آسیه میگفت مامان دیگه به فکر بابا هم نیست!
سه روز از اومدنمون به اون عمارت بزرگ گذشته بود،


ادامه دارد.....
undefined۲۲

۳۴۷

۷:۴۳