#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوچهار
آخ یعنی مامان! اینا ته زحمتشون چهار تا پله بالا پایین کردنه،واسه همین سختشون نیست...
بعد به سمت مامان برگشت و گفت:اگر بابا رو پیدا کنن، برمیگردیم شیراز؟
مامان سری تکون داد و گفت:نمیدونم، تو دعا کن بابات صحیح و سالم برگرده...
با اعتراض گفتم فقط منم که نمیدونم بابا کجا رفته و چه بلایی سرش اومده، خب چرا به من نمیگید؟
آسیه غرغرکنان گفت:تو هنوز بچه ای، لازم نکرده بدونی....
بحث بین من و آسیه که بالا گرفت،مامان به سختی میونه رو گرفت و گفت:بسه، میخوایید اینجا بلوا راه بندازید؟ صداتون تا پایین میره...
با حرص نگاهم رو از آسیه گرفتم:لابد من غریبه ام دیگه ننه، واسه همین به من نمیگید....
اسیه که همیشه طرفدار بابا بود گفت:هرکاری کرده اون بابای ماس، حق نداریم سرزنشش کنیم...
مامان با عصبانیت گفت:بابات اشتباه کرده، آبروی یه زن رو برده..... انتظار نداری واسه این کارش دادار دودور راه بندازم که! اهل شهر رو خبر کنم.. داداش های دختره هم ریختن بابات رو بردن، کجا؟ منم نمیدونم... حالا شما بشینید عین چی بزنید تو سر هم ببینم چی نصیبتون میشه...
بعدم کوبید تو سرش:عمری با آبرو زندگی کردم که تهش واسه خاطر همچین چیزی پناه بیارم به این خونه، خیال کردید واسه من راحته بشینم جلو عمه هاتون که چشم دیدنم رو ندارن و از کارهای باباتون بگم؟اینا بفهمن ستار از روز اولی که از اینجا رفتیم افتاده پی اینکارا، هزار جور حرف به من میزنن!
همین الانم میگن لابد زن خوبی نبودی که برادر ما به راه خلاف کشیده شده! حالا هزاری هم من بگم که والا بلا، من دست به هرکاری زدم تا ستار دست بکشه ، اونا که قبول نمیکنن برادر خودشون خطاکار بوده...
با تعجب به آفرین نگاه کردم، سرش رو پایین انداخته بود و عین ابر بهار گریه میکرد، آسیه هم با اخم هایی درهم خیره بود به زمین...
ننه با غصه گفت:این حرفها برسه به گوش غریبه ها، بدبخت میشیم! هر سه تاتون میمونید رو دستم! میفهمید؟آفاق، با توام... زبون به دهن میگیری... نشنونم جایی حرفی بزنی ها!حتی عمه ها هم درست حسابی نمیدونن ماجرا چی بوده، حرف ستار بپیچه، انگار حرف ما پیچیده، اینا کلی پسر دارن تو قوم و خویش، شما هم تنها نوه های پسری آقا بزرگ هستید، هرکسی آرزوشه با شما ها ازدواج کنه، باید سعی کنیم جوری رفتار کنیم که حتی بعد پیدا شدن ستار هم باز ما رو اینجا نگه دارن...
آسیه مطمئن گفت:من که چیزی نمیگم، اینا رو به اون آفاق دهن لق بگو که هم حرافه ،هم فضول....
نگاه تندی بهش انداختم ،ولی از ترس ننه جوابش رو ندادم...
طولی نکشید تا دو تا از خدمه ی خونه با غذای مفصلی وارد اتاق شدند، برنج و خورشت و مرغ سرخ کرده و چند نوع سالاد و ترشی و ماست....
دهنم آب افتاده بود،تو عمرم اون همه غذا رو یکجا ندیده بودم....
فقط منتظر بودم اون دو زن برن تا دلی از عزا دربیارم، صدبار آب دهنم رو قورت دادم تا بالاخره زن ها رفتند،در هنوز کامل بسته نشده بود که یک رون کامل رو برداشتم و بی توجه به تشر ننه و نگاه تند آسیه مشغول خوردن شدم....
اون غذا برام بهترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم،لبخند از لبم دور نمیشد و به هیچی جز پر کردن شکمم فکر نمیکردم..
بعد خوردن غذا انقدر سنگین شده بودم که خیلی زود روی تخت کنار پنجره خوابم برد...
بودن تو خونه ی آقاجون واسه من نعمت بزرگی بود، دیگه درس و مدرسه هم واسم مهم نبود، فقط دلم میخواست تو اون خونه ی بزرگ بچرخم و ناخنک بزنم به انواع و اقسام خوراکی هایی که روی میز وسط سالن بود....
رضا برگشته بود شیراز تا به آقابزرگ تو پیدا کردن بابا کمک کنه...
فردای اون روز ننه بعد هزار بار دست دست کردن رفت پایین تا از خانم گل اجازه بگیره سری به خانواده اش بزنه، تازه اونجا فهمیده بودم که ما دو تا خاله و دو تا دایی هم داریم! ننه میگفت بعد رفتنشون به شهر، آقا بزرگ اجازه داده خانواده اش برگردن ده و تو خونه ی پدریشون زندگی کنن...
ننه حالا بعد سال ها میخواست بره خانواده اش رو ببینه...
دفعه ی اول ما رو نبرد، من فکر میکردم میترسه از روبه رو شدن با خانواده اش و نمیخواد تو دیدار اول ما رو ببره، اما آسیه نظر دیگه ای داشت! میگفت ننه اول میخواسته ما رو ببره ،اما عمه ها مانعش شدن، گفتن خودت اگر میخوای میتونی بری خانواده ات رو ببینی، اما اجازه نداری برادرزاده های ما رو ببری! یک جوری در قبال ما احساس مالکیت داشتن انگار نه انگار سال های سال از ما بی خبر بودن..
رفت و برگشت ننه چند ساعتی طول کشید، وقتی برگشت حالش خیلی خوب بود،از دیدن خواهرها و برادرهاش حسابی خوشحال بود و انگار دیگه جز نبود بابا غم دیگه ای به دل نداشت، هرچند آسیه میگفت مامان دیگه به فکر بابا هم نیست!
سه روز از اومدنمون به اون عمارت بزرگ گذشته بود،
ادامه دارد.....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_بیستوچهار
آخ یعنی مامان! اینا ته زحمتشون چهار تا پله بالا پایین کردنه،واسه همین سختشون نیست...
بعد به سمت مامان برگشت و گفت:اگر بابا رو پیدا کنن، برمیگردیم شیراز؟
مامان سری تکون داد و گفت:نمیدونم، تو دعا کن بابات صحیح و سالم برگرده...
با اعتراض گفتم فقط منم که نمیدونم بابا کجا رفته و چه بلایی سرش اومده، خب چرا به من نمیگید؟
آسیه غرغرکنان گفت:تو هنوز بچه ای، لازم نکرده بدونی....
بحث بین من و آسیه که بالا گرفت،مامان به سختی میونه رو گرفت و گفت:بسه، میخوایید اینجا بلوا راه بندازید؟ صداتون تا پایین میره...
با حرص نگاهم رو از آسیه گرفتم:لابد من غریبه ام دیگه ننه، واسه همین به من نمیگید....
اسیه که همیشه طرفدار بابا بود گفت:هرکاری کرده اون بابای ماس، حق نداریم سرزنشش کنیم...
مامان با عصبانیت گفت:بابات اشتباه کرده، آبروی یه زن رو برده..... انتظار نداری واسه این کارش دادار دودور راه بندازم که! اهل شهر رو خبر کنم.. داداش های دختره هم ریختن بابات رو بردن، کجا؟ منم نمیدونم... حالا شما بشینید عین چی بزنید تو سر هم ببینم چی نصیبتون میشه...
بعدم کوبید تو سرش:عمری با آبرو زندگی کردم که تهش واسه خاطر همچین چیزی پناه بیارم به این خونه، خیال کردید واسه من راحته بشینم جلو عمه هاتون که چشم دیدنم رو ندارن و از کارهای باباتون بگم؟اینا بفهمن ستار از روز اولی که از اینجا رفتیم افتاده پی اینکارا، هزار جور حرف به من میزنن!
همین الانم میگن لابد زن خوبی نبودی که برادر ما به راه خلاف کشیده شده! حالا هزاری هم من بگم که والا بلا، من دست به هرکاری زدم تا ستار دست بکشه ، اونا که قبول نمیکنن برادر خودشون خطاکار بوده...
با تعجب به آفرین نگاه کردم، سرش رو پایین انداخته بود و عین ابر بهار گریه میکرد، آسیه هم با اخم هایی درهم خیره بود به زمین...
ننه با غصه گفت:این حرفها برسه به گوش غریبه ها، بدبخت میشیم! هر سه تاتون میمونید رو دستم! میفهمید؟آفاق، با توام... زبون به دهن میگیری... نشنونم جایی حرفی بزنی ها!حتی عمه ها هم درست حسابی نمیدونن ماجرا چی بوده، حرف ستار بپیچه، انگار حرف ما پیچیده، اینا کلی پسر دارن تو قوم و خویش، شما هم تنها نوه های پسری آقا بزرگ هستید، هرکسی آرزوشه با شما ها ازدواج کنه، باید سعی کنیم جوری رفتار کنیم که حتی بعد پیدا شدن ستار هم باز ما رو اینجا نگه دارن...
آسیه مطمئن گفت:من که چیزی نمیگم، اینا رو به اون آفاق دهن لق بگو که هم حرافه ،هم فضول....
نگاه تندی بهش انداختم ،ولی از ترس ننه جوابش رو ندادم...
طولی نکشید تا دو تا از خدمه ی خونه با غذای مفصلی وارد اتاق شدند، برنج و خورشت و مرغ سرخ کرده و چند نوع سالاد و ترشی و ماست....
دهنم آب افتاده بود،تو عمرم اون همه غذا رو یکجا ندیده بودم....
فقط منتظر بودم اون دو زن برن تا دلی از عزا دربیارم، صدبار آب دهنم رو قورت دادم تا بالاخره زن ها رفتند،در هنوز کامل بسته نشده بود که یک رون کامل رو برداشتم و بی توجه به تشر ننه و نگاه تند آسیه مشغول خوردن شدم....
اون غذا برام بهترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم،لبخند از لبم دور نمیشد و به هیچی جز پر کردن شکمم فکر نمیکردم..
بعد خوردن غذا انقدر سنگین شده بودم که خیلی زود روی تخت کنار پنجره خوابم برد...
بودن تو خونه ی آقاجون واسه من نعمت بزرگی بود، دیگه درس و مدرسه هم واسم مهم نبود، فقط دلم میخواست تو اون خونه ی بزرگ بچرخم و ناخنک بزنم به انواع و اقسام خوراکی هایی که روی میز وسط سالن بود....
رضا برگشته بود شیراز تا به آقابزرگ تو پیدا کردن بابا کمک کنه...
فردای اون روز ننه بعد هزار بار دست دست کردن رفت پایین تا از خانم گل اجازه بگیره سری به خانواده اش بزنه، تازه اونجا فهمیده بودم که ما دو تا خاله و دو تا دایی هم داریم! ننه میگفت بعد رفتنشون به شهر، آقا بزرگ اجازه داده خانواده اش برگردن ده و تو خونه ی پدریشون زندگی کنن...
ننه حالا بعد سال ها میخواست بره خانواده اش رو ببینه...
دفعه ی اول ما رو نبرد، من فکر میکردم میترسه از روبه رو شدن با خانواده اش و نمیخواد تو دیدار اول ما رو ببره، اما آسیه نظر دیگه ای داشت! میگفت ننه اول میخواسته ما رو ببره ،اما عمه ها مانعش شدن، گفتن خودت اگر میخوای میتونی بری خانواده ات رو ببینی، اما اجازه نداری برادرزاده های ما رو ببری! یک جوری در قبال ما احساس مالکیت داشتن انگار نه انگار سال های سال از ما بی خبر بودن..
رفت و برگشت ننه چند ساعتی طول کشید، وقتی برگشت حالش خیلی خوب بود،از دیدن خواهرها و برادرهاش حسابی خوشحال بود و انگار دیگه جز نبود بابا غم دیگه ای به دل نداشت، هرچند آسیه میگفت مامان دیگه به فکر بابا هم نیست!
سه روز از اومدنمون به اون عمارت بزرگ گذشته بود،
ادامه دارد.....
۳۴۷
۷:۴۳