#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_اول
عقب یک وانت آبی رنگ افتاده بودم و با هر حرکت ماشین روی سنگلاخ ها به طرفی میفتادم ....
چشم که باز کردم آسمون سیاه و پر ستاره رو جلوم دیدم... آسمون سیاه بود، سیاه عین بخت آفاق... آفاقی که درست شب عروسیش با لباس سفید عروس دزدیده شده بود و حالا با همون لباس به ناکجا آباد میرفت..
با کمک دستم نیم خیز شدم، نگاهی به اطراف انداختم... کمی چشم چرخوندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و تازه اونجا بود که فهمیدم تو جاده ای هستیم که به ده ختم میشه...
مشتی به بدنه ی ماشین زدم و نالیدم:منو کجا میبری؟نگه دار...
هق هق کنان دست دور تنم حلقه کردم....
طولی نکشید که ماشین جلوی در خونه ی آقاجون نگه داشت... جلوی در خونه ای که هنوز ریسه های عروسی رو از دیوارهاش باز نکرده بودن... ماشین کمی دورتر از در خونه نگه داشت و مردی که ازش وحشت داشتم از ماشین پیاده شد..
با دیدنش وحشت زده خودم رو عقب کشیدم...اصلا واسه چی من رو برگردونده بود ده؟
چفت در عقب وانت رو باز کرد و با یک حرکت بالا اومد، به سمتم خم شد و انگشت روی صورت پوشونده با پارچه ی سیاهش گذاشت و غرید:هیییس... صدات درنمیاد...
داشتم از ترس پس می افتادم، سری تکون دادم و باشه ی ضعیفی گفتم...
من رو از وانت بیرون انداخت، زمین خوردم و آخی از درد گفتم...
مرد تو چشم بهم زدنی من رو همونجا وسط کوچه رها کرد، بعدم با صدایی که قرار بود کابوس شب های بعدم بشه گفت:اسمی از من ببری...میدونی که چه چیزایی ازت دارم!ساکت میشی... فهمیدی؟
اینو گفت و خودش به سرعت سوار ماشین شد و از اونجا دور شد...
نیمه شب بود... انقدر هوا تاریک بود که هیچ جنبنده ای تو کوچه نبود...
به سختی از جا بلند شدم، با همون پای لنگم خودم رو به سمت در خونه کشوندم... مشتی به در کوبیدم و چنگی به دیوار خشتی خونه زدم و سعی کردم مانع افتادنم بشم، ضعف کل بدنم رو گرفته بود... باز شدن در که طول کشید بی اختیار روی زمین نشستم و تو خودم جمع شدم..
دوباره مشتی به در کوبیدم و کمی بعد صدای قدم های بلندی به گوشم رسید و خیلی زود در چوبی خونه باز شد و صدای جیغ خفه ی آفرین پیچید تو گوشم...
+آفاق... بیایید آفاق برگشته...
جلوم زانو زد، با چشم هایی که انگار میخواست از حدقه بیرون بزنه دستی به صورت زخمیم کشید و نالید:خدا مرگم بده... چه بلایی سرت آوردن؟
چنگی به دستش زدم و با گریه ی ضعیفی گفتم:رضا... رضا کجاست؟
صدای قدم های بلندی به گوشم رسید و پشت بندش چندین زن و مرد دورم جمع شدن... صدای خفه ی مردی به گوشم رسید که با قاطعیت گفت:این دخترک رو رو بندازید تو زیرزمین...
یکی زیر بازوم رو گرفت، نمیخواستم حتی سرم رو بالا بگیرم... وارد حیاط بزرگ خونه که شدیم کسی با عجله از پله ها پایین دوید... رضا بود... داداش رضام... تنها کسی که امید داشتم نجاتم بده....
از بین جمعیت گذشت و وحشت زده بهم نزدیک شد..
صدای هشدار آقاجون به گوشم رسید:رضا... بسه... بسه هرچی دل به دل این دختر دادی... ببرش زیرزمین... نمیخوام کسی بفهمه عروس ، به خونه برگشته...
زدم زیر گریه، چشم چرخوندم دنبال مادرم، پشت جمعیت ایستاده بود و عمه عشرت زیر بازوش رو گرفته بود و ریز ریز زیر گوشش حرف میزد... حتی جلو نیومده بود تا ببینه کوچکترین دخترش چی به سرش اومده ...
رضا محکم جلوم دراومد:بذارید حرف بزنه آقاجون... یک نگاه به سر و وضعش بندازید! این دختر شبیه کسیه که رفتا؟ یا کسی که دزدیده شده؟
آقاجون عصاش رو محکم به زمین کوبید و با تحکم گفتدبسه رضا... این همه از این دختر زبون دراز حمایت کردی، هر بار رو کار هاش سرپوش گذاشتی... دیگه بهت اجازه ی دخالت نمیدم... سریع... ببرینش زیرزمین... این ریسه ها رو هم جمع کنید، تموم شد...همه برن خونه هاشون..
رضا خواست مانع بشه که فشاری به دستش آوردم و بین گریه گفتم:نکن داداش... میرم... میرم زیرزمین تا آقاجون یکم آروم بشه....
رضا با غصه گفت:گریه نکنی ها... میارمت بیرون از اونجا... میرم با آقاجون حرف میزنم بعد میام پیشت...
آفرین و آسیه خواهرام، زیر بازوم رو گرفتن و من رو به سمت زیرزمین بردن، از پله ها که پایین رفتم بوی ترشی و سرکه زد زیر دماغم، حالم داشت بهم میخورد، دو روز شاید هم سه روز تمام بود لب به غذا نزده بودم و بوی اون سرکه انگار داشت معده ام رو اذیت میکرد...
روی گلیم زهوار در رفته ی کنج زیرزمین نشستم. آفرین که دلسوز تر بود جلوم زانو زد و با غصه نگاهی به صورتم انداخت:بمیرم برات... ببین چی به سرت آوردن!
آسیه به تندی گفت:هر چی بوده اشتباه خودش بوده... بیخود واسه این وزه دل نسوزون...
آفرین با خشم نگاهش کرد:عقل تو سرت هست آسیه؟ سر و وضع این دختر رو نمیبینی؟ کجاش شبیه کسیه که رفته؟ همون شب هم بهتون گفتم آفاق اهل اینکارا نیست...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_اول
عقب یک وانت آبی رنگ افتاده بودم و با هر حرکت ماشین روی سنگلاخ ها به طرفی میفتادم ....
چشم که باز کردم آسمون سیاه و پر ستاره رو جلوم دیدم... آسمون سیاه بود، سیاه عین بخت آفاق... آفاقی که درست شب عروسیش با لباس سفید عروس دزدیده شده بود و حالا با همون لباس به ناکجا آباد میرفت..
با کمک دستم نیم خیز شدم، نگاهی به اطراف انداختم... کمی چشم چرخوندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و تازه اونجا بود که فهمیدم تو جاده ای هستیم که به ده ختم میشه...
مشتی به بدنه ی ماشین زدم و نالیدم:منو کجا میبری؟نگه دار...
هق هق کنان دست دور تنم حلقه کردم....
طولی نکشید که ماشین جلوی در خونه ی آقاجون نگه داشت... جلوی در خونه ای که هنوز ریسه های عروسی رو از دیوارهاش باز نکرده بودن... ماشین کمی دورتر از در خونه نگه داشت و مردی که ازش وحشت داشتم از ماشین پیاده شد..
با دیدنش وحشت زده خودم رو عقب کشیدم...اصلا واسه چی من رو برگردونده بود ده؟
چفت در عقب وانت رو باز کرد و با یک حرکت بالا اومد، به سمتم خم شد و انگشت روی صورت پوشونده با پارچه ی سیاهش گذاشت و غرید:هیییس... صدات درنمیاد...
داشتم از ترس پس می افتادم، سری تکون دادم و باشه ی ضعیفی گفتم...
من رو از وانت بیرون انداخت، زمین خوردم و آخی از درد گفتم...
مرد تو چشم بهم زدنی من رو همونجا وسط کوچه رها کرد، بعدم با صدایی که قرار بود کابوس شب های بعدم بشه گفت:اسمی از من ببری...میدونی که چه چیزایی ازت دارم!ساکت میشی... فهمیدی؟
اینو گفت و خودش به سرعت سوار ماشین شد و از اونجا دور شد...
نیمه شب بود... انقدر هوا تاریک بود که هیچ جنبنده ای تو کوچه نبود...
به سختی از جا بلند شدم، با همون پای لنگم خودم رو به سمت در خونه کشوندم... مشتی به در کوبیدم و چنگی به دیوار خشتی خونه زدم و سعی کردم مانع افتادنم بشم، ضعف کل بدنم رو گرفته بود... باز شدن در که طول کشید بی اختیار روی زمین نشستم و تو خودم جمع شدم..
دوباره مشتی به در کوبیدم و کمی بعد صدای قدم های بلندی به گوشم رسید و خیلی زود در چوبی خونه باز شد و صدای جیغ خفه ی آفرین پیچید تو گوشم...
+آفاق... بیایید آفاق برگشته...
جلوم زانو زد، با چشم هایی که انگار میخواست از حدقه بیرون بزنه دستی به صورت زخمیم کشید و نالید:خدا مرگم بده... چه بلایی سرت آوردن؟
چنگی به دستش زدم و با گریه ی ضعیفی گفتم:رضا... رضا کجاست؟
صدای قدم های بلندی به گوشم رسید و پشت بندش چندین زن و مرد دورم جمع شدن... صدای خفه ی مردی به گوشم رسید که با قاطعیت گفت:این دخترک رو رو بندازید تو زیرزمین...
یکی زیر بازوم رو گرفت، نمیخواستم حتی سرم رو بالا بگیرم... وارد حیاط بزرگ خونه که شدیم کسی با عجله از پله ها پایین دوید... رضا بود... داداش رضام... تنها کسی که امید داشتم نجاتم بده....
از بین جمعیت گذشت و وحشت زده بهم نزدیک شد..
صدای هشدار آقاجون به گوشم رسید:رضا... بسه... بسه هرچی دل به دل این دختر دادی... ببرش زیرزمین... نمیخوام کسی بفهمه عروس ، به خونه برگشته...
زدم زیر گریه، چشم چرخوندم دنبال مادرم، پشت جمعیت ایستاده بود و عمه عشرت زیر بازوش رو گرفته بود و ریز ریز زیر گوشش حرف میزد... حتی جلو نیومده بود تا ببینه کوچکترین دخترش چی به سرش اومده ...
رضا محکم جلوم دراومد:بذارید حرف بزنه آقاجون... یک نگاه به سر و وضعش بندازید! این دختر شبیه کسیه که رفتا؟ یا کسی که دزدیده شده؟
آقاجون عصاش رو محکم به زمین کوبید و با تحکم گفتدبسه رضا... این همه از این دختر زبون دراز حمایت کردی، هر بار رو کار هاش سرپوش گذاشتی... دیگه بهت اجازه ی دخالت نمیدم... سریع... ببرینش زیرزمین... این ریسه ها رو هم جمع کنید، تموم شد...همه برن خونه هاشون..
رضا خواست مانع بشه که فشاری به دستش آوردم و بین گریه گفتم:نکن داداش... میرم... میرم زیرزمین تا آقاجون یکم آروم بشه....
رضا با غصه گفت:گریه نکنی ها... میارمت بیرون از اونجا... میرم با آقاجون حرف میزنم بعد میام پیشت...
آفرین و آسیه خواهرام، زیر بازوم رو گرفتن و من رو به سمت زیرزمین بردن، از پله ها که پایین رفتم بوی ترشی و سرکه زد زیر دماغم، حالم داشت بهم میخورد، دو روز شاید هم سه روز تمام بود لب به غذا نزده بودم و بوی اون سرکه انگار داشت معده ام رو اذیت میکرد...
روی گلیم زهوار در رفته ی کنج زیرزمین نشستم. آفرین که دلسوز تر بود جلوم زانو زد و با غصه نگاهی به صورتم انداخت:بمیرم برات... ببین چی به سرت آوردن!
آسیه به تندی گفت:هر چی بوده اشتباه خودش بوده... بیخود واسه این وزه دل نسوزون...
آفرین با خشم نگاهش کرد:عقل تو سرت هست آسیه؟ سر و وضع این دختر رو نمیبینی؟ کجاش شبیه کسیه که رفته؟ همون شب هم بهتون گفتم آفاق اهل اینکارا نیست...
۴۷۶
۱۰:۳۹