🪴“حکایت فکر و چوپان پیر”
□ روزی شخص مشتاق و اهل فکری، چوپان پیر را گفت: آیا اجازه میدهید که روزی در سفری هرچند کوتاه در این صحرا با شما باشم و چیزی بیاموزم؟!چوپان پیر نگاهی به پیشانی آن مرد اهل فکر کرد و گفت: شاید، اما نه روزی بلکه شبی! اما اگر شد، باید فکر نکنی! فکر کردن در سفر با من ممنوع است! آیا میتوانی در سفری شبانه فکر نکنی؟!آن اهل فکر به ناگاه خوفی خفیف بر دلش نشست و پس از مکثی گفت: خب پس اجازه دهید فکرهایم را بکنم و بعد بیایم!چوپان پیر لبخندی زد و گفت: اگر فکرهایت را کردی و باز آمدی، آن بدین معنا نیست که حتماً تو را میپذیرم. شاید بپذیرم شاید نپذیرم! اما اگر فکرهایت را کردی که دگر فکر نکنی، آنوقت شاید بپذیرم.راستی بگو ببینم، اگر فکر کردی که دگر فکر نکنی، آیا فکر میکنی که دگر فکری در کار نخواهد بود؟! آیا با فکر کردن میتوان فکر نکرد؟! آیا توقف فکر با فکر کردن ممکن است؟! آیا تو اجازهات را از فکر میگیری یا فکر باید تابع اِذن تو باشد؟! آیا اصلاً فکر میتواند فکر نکند؟! بعید میدانم که فکر، به نیستی خود فرمان دهد!
□ آن اهل فکر گفت: خب اگر فکر نکنم پس چکار کنم؟!چوپان پیر: از نیروی دیگرت بهره بگیر، از “دیدن”. تو میتوانی ببینی بیآنکه فکر کنی. اینطور نیست؟! خودِ این “دیدن” پُر از آگاهی لطیف است. وقتی بتوانی بدون فکر و بدون قضاوت “ببینی” ، خواهی دید که نیازی به فکر نیست. تو با “دیدن” در بطن ماجرایی. در رابطهٔ مستقیم با هرآنچه هست قرار داری.ببین، جهانِ فکر جهانی دیگر است. ارزشمند است اما فقط در جهان خودش! اگر با فکر و منطق معمولت بخواهی وارد صحرایی از جنس دیگر شوی، اگر شانس بیاوری و نمیری شاید دیوانه شوی…
□ اکنون بازگرد که آمادهٔ چنین سفری نیستی. فکر کردن با خود حرف زدن است. یک گفتگوی درونی است. حال آنکه عوالم دیگر با پایان یافتن گفتگوهای درونی آغاز میشود. و این یک شرط اساسی است. روزی که سخنم را دریافتی و خاموش شدی و افکارت محو گشت، شاید دوباره همدیگر را ملاقات کنیم و شاید راهی سفری شویم...
برگرفته از حکایات چوپان پیرمسعود ریاعی
کانال استاد مسعود ریاعی
https://rubika.ir/masoud_riaie_books
سایر نکات قرآنی استاد مسعود ریاعی
□ روزی شخص مشتاق و اهل فکری، چوپان پیر را گفت: آیا اجازه میدهید که روزی در سفری هرچند کوتاه در این صحرا با شما باشم و چیزی بیاموزم؟!چوپان پیر نگاهی به پیشانی آن مرد اهل فکر کرد و گفت: شاید، اما نه روزی بلکه شبی! اما اگر شد، باید فکر نکنی! فکر کردن در سفر با من ممنوع است! آیا میتوانی در سفری شبانه فکر نکنی؟!آن اهل فکر به ناگاه خوفی خفیف بر دلش نشست و پس از مکثی گفت: خب پس اجازه دهید فکرهایم را بکنم و بعد بیایم!چوپان پیر لبخندی زد و گفت: اگر فکرهایت را کردی و باز آمدی، آن بدین معنا نیست که حتماً تو را میپذیرم. شاید بپذیرم شاید نپذیرم! اما اگر فکرهایت را کردی که دگر فکر نکنی، آنوقت شاید بپذیرم.راستی بگو ببینم، اگر فکر کردی که دگر فکر نکنی، آیا فکر میکنی که دگر فکری در کار نخواهد بود؟! آیا با فکر کردن میتوان فکر نکرد؟! آیا توقف فکر با فکر کردن ممکن است؟! آیا تو اجازهات را از فکر میگیری یا فکر باید تابع اِذن تو باشد؟! آیا اصلاً فکر میتواند فکر نکند؟! بعید میدانم که فکر، به نیستی خود فرمان دهد!
□ آن اهل فکر گفت: خب اگر فکر نکنم پس چکار کنم؟!چوپان پیر: از نیروی دیگرت بهره بگیر، از “دیدن”. تو میتوانی ببینی بیآنکه فکر کنی. اینطور نیست؟! خودِ این “دیدن” پُر از آگاهی لطیف است. وقتی بتوانی بدون فکر و بدون قضاوت “ببینی” ، خواهی دید که نیازی به فکر نیست. تو با “دیدن” در بطن ماجرایی. در رابطهٔ مستقیم با هرآنچه هست قرار داری.ببین، جهانِ فکر جهانی دیگر است. ارزشمند است اما فقط در جهان خودش! اگر با فکر و منطق معمولت بخواهی وارد صحرایی از جنس دیگر شوی، اگر شانس بیاوری و نمیری شاید دیوانه شوی…
□ اکنون بازگرد که آمادهٔ چنین سفری نیستی. فکر کردن با خود حرف زدن است. یک گفتگوی درونی است. حال آنکه عوالم دیگر با پایان یافتن گفتگوهای درونی آغاز میشود. و این یک شرط اساسی است. روزی که سخنم را دریافتی و خاموش شدی و افکارت محو گشت، شاید دوباره همدیگر را ملاقات کنیم و شاید راهی سفری شویم...
کانال استاد مسعود ریاعی
https://rubika.ir/masoud_riaie_books
۴.۲K
۶:۰۴