بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و دوم»
(چند هفته بعد)
با باز شدن درهای دنیا به روی ما، اصل شرایط کشور و ملت، چندان تفاوت اساسی نکرد و بلکه روزگار معیشتی مردم، روز به روز سخت تر و حساس تر میشد. اما تقریبا همه انواع و اقسام دوست و دشمنانمون در این مدت تونسته بودن سفارت خانه ها و مراکز حمایت از منافعشون را راه بندازند.
مدتی میدیدم که حاجی با لباس نظامی تردد نمیکنه و برنامه کاریش هم عوض شده و با اینکه هنوز از ارکان نیروهای مسلح بود اما دیپلماتیک میپوشید و میگشت و رف و آمد میکرد. حتی ملاقاتاش هم به اندازه ای که با بیت و مراکز امنیتی ما باشه، با مراکز سیاسی و اقتصادی میبست.
من و پدرم وظیفه هماهنگی جلسات و ملاقاتاش داشتیم و به خاطر باوری که به راه و ذاتش داشتیم، پدرم کارای ملاقاتاش با رجال سیاسی داخلی و خارجی انجام میداد و منم در واقع واسطه ملاقاتاش با آقا و حاج خانم و بعضی اسناد مرتبطش داشتم.
تا اینکه یه شب حاجی دستور جلسه فوری با من و حاج خانم و بابام داد اما جلسه را تو خونه خودش گذاشت! معمولا حاجی تو خونه خودش جلسه نمیذاشت و اون شب، سرآغاز جلسات محرمانه ما تو خونه حاجی بود.باید خیلی مراقب میبودیم و کسی از اون جلسات اطلاع پیدا نکنه. به خاطر همین، با پوشش و کاملا محرمانه، رفتیم خونه حاجی. زن و بچه هاش نبودند و اونا را فرستاده بود مسافرت و زیارت.
من و بابام را تعارف کرد به اندرونی منزلش اما حاج خانم را تا اطاق مخصوصی که ته خونش بود هدایت کرد. اطاق مجلل و شیک!
برای ما جای سوال بود که اگه زن و بچه حاجی نیستن و ما سه نفر اینجا شام میخوریم و حرف میزنیم، حاج خانم با کی هست و دراون اطاق با کی نشستن شام میخورن و حرف میزنن؟!
تا اینکه خود حاجی که فهمیده بود ما چقدر داریماز فضولی و کنجکاوی میمیریم، لبخندی زد و گفت: چیزی نیست ... نگران نباشید ... جلسه خواهران جداست ... ما این طرفیم و حاج خانم با دو سه نفر از مقامات خارجی که مایل به ملاقات با ایشون بودند در اون اطاق شام میخورن و حرف میزنند.
ما خیالمون راحت شد و نشستیم شام خوردیم.
بعدش در حال خوردن چایی و میوه بودیم و منتظر بودیم حاجی شروع کنه، اما حاجی شروع نمیکرد. تا اینکه خادمش اومد و گفت که مهمونتون رسیدند!
ما که فکر میکردیم فقط خودمونیم، تعجب کردیم و به حاجی نگا کردیم! حاجی بازم لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید. یه بنده خداس که یه پیام آورده و مشکلی نداره!»
اون اومد داخل و از سر و شکلش پیدا بود که مسافر و در حد یه پیک هست. سلام کرد و حاجی بهش گفت بگو و اونم به جای اینکه کاغذ و یا فایلی را به حاجی بده، پیامشو به صورت شفاهی مطرح کرد!
پیامش این بود: «ما آمادگی لازم را داریم. اصل زحمت کار با شماست. تا همین جاش هم فقط ما برادریمونو ثابت کردیم و الان منتظر حرکت شما هستیم. ضمنا جلسه با بانو نباید ادامه داشته باشه و در همین یک جلسه، به یه جمع بندی برسید. تمام!»
حاجی سری تکون داد و دستی به صورت و محاسنش کشید و تو فکر بود. منم و بابامم فقط تعجب کرده بودیم و نمیدونستیم داره چی میشه و هر از گاهی، پلک میزدیم و آب دهانمون قورت میدادیم!
حاجی سکوت را شکست و رو کرد به خادمش و گفت: «از این آقا پذیرایی کنید ... تا جوابش آماده بشه!»اون بنده خدا هم تشکر و خدافظی کرد و از لای در دیدم که نشست توی راهرو و خادم هم براش یه چایی غلیظ آورد و تعارفش کرد و اونم برداشت و شروع به خوردن کرد.
بعدش حواسم رفت پیش حاجی و بابام. بابام گفت: «داستان چیه؟»
حاجی گفت: «از روزی که مسیر انقلاب با امضای آقا عوض شد، فهمیدم که ما دو راه بیشتر نداریم: یا باید با خون و به هر قیمتی، انقلاب را به مسیر قبلیش برگردونیم و انقلاب جدیدی در خود انقلاب فعلی به وجود بیاریم و یا نه! باید درهمین شرایطی که هستیم در مفاهیم خودمون و شعارهای پیش رو تجدید نظر کنیم و بشیم هم رنگ دنیا! اینطوری نه خونی از دماغ کسی ریخته میشه و نه شرایطمون بدتر از این چیزی که هست میشه!»
من گفتم: «من خیلی وقته با تو رفیقم و خیلی خوب میشناسمت! بنظر نمیرسه راه دوم را انتخاب کنی. تو آدمی نیستی که مسیر عوض کنی و بخوای اهل التقاط و تجدید نظر باشی! درسته؟»
بابام در ادامه حرف من گفت: «من تردید دارم راه دوم را انتخاب کنی! اما برام جالبه که بیشتر و حتی یه کم بی پرده تر، با خارجی ها میشینی و میبندی! اینجوری برات گرون تموم نمیشه؟ بابا یه کم احتیاط بیشتری لحاظ کن.»
حاجی هیچی نمیگفت و فقط گاهی به چشمای من و گاهی هم به چشمای بابام زل میزد.
من گفتم: «فقط یه راه وجود داره که بشه این تناقض را رفع کرد! اما ... راهی است بس دشوار و خطرناک ... حدسم درسته؟»
حاجی بازم حرف نزد و فقط داشت عمیق نگام میکرد.
گفتم: «ریسکش بالاست ... اما ... نه ... حاجی بعیده شما ... اهل ...»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و دوم»
(چند هفته بعد)
با باز شدن درهای دنیا به روی ما، اصل شرایط کشور و ملت، چندان تفاوت اساسی نکرد و بلکه روزگار معیشتی مردم، روز به روز سخت تر و حساس تر میشد. اما تقریبا همه انواع و اقسام دوست و دشمنانمون در این مدت تونسته بودن سفارت خانه ها و مراکز حمایت از منافعشون را راه بندازند.
مدتی میدیدم که حاجی با لباس نظامی تردد نمیکنه و برنامه کاریش هم عوض شده و با اینکه هنوز از ارکان نیروهای مسلح بود اما دیپلماتیک میپوشید و میگشت و رف و آمد میکرد. حتی ملاقاتاش هم به اندازه ای که با بیت و مراکز امنیتی ما باشه، با مراکز سیاسی و اقتصادی میبست.
من و پدرم وظیفه هماهنگی جلسات و ملاقاتاش داشتیم و به خاطر باوری که به راه و ذاتش داشتیم، پدرم کارای ملاقاتاش با رجال سیاسی داخلی و خارجی انجام میداد و منم در واقع واسطه ملاقاتاش با آقا و حاج خانم و بعضی اسناد مرتبطش داشتم.
تا اینکه یه شب حاجی دستور جلسه فوری با من و حاج خانم و بابام داد اما جلسه را تو خونه خودش گذاشت! معمولا حاجی تو خونه خودش جلسه نمیذاشت و اون شب، سرآغاز جلسات محرمانه ما تو خونه حاجی بود.باید خیلی مراقب میبودیم و کسی از اون جلسات اطلاع پیدا نکنه. به خاطر همین، با پوشش و کاملا محرمانه، رفتیم خونه حاجی. زن و بچه هاش نبودند و اونا را فرستاده بود مسافرت و زیارت.
من و بابام را تعارف کرد به اندرونی منزلش اما حاج خانم را تا اطاق مخصوصی که ته خونش بود هدایت کرد. اطاق مجلل و شیک!
برای ما جای سوال بود که اگه زن و بچه حاجی نیستن و ما سه نفر اینجا شام میخوریم و حرف میزنیم، حاج خانم با کی هست و دراون اطاق با کی نشستن شام میخورن و حرف میزنن؟!
تا اینکه خود حاجی که فهمیده بود ما چقدر داریماز فضولی و کنجکاوی میمیریم، لبخندی زد و گفت: چیزی نیست ... نگران نباشید ... جلسه خواهران جداست ... ما این طرفیم و حاج خانم با دو سه نفر از مقامات خارجی که مایل به ملاقات با ایشون بودند در اون اطاق شام میخورن و حرف میزنند.
ما خیالمون راحت شد و نشستیم شام خوردیم.
بعدش در حال خوردن چایی و میوه بودیم و منتظر بودیم حاجی شروع کنه، اما حاجی شروع نمیکرد. تا اینکه خادمش اومد و گفت که مهمونتون رسیدند!
ما که فکر میکردیم فقط خودمونیم، تعجب کردیم و به حاجی نگا کردیم! حاجی بازم لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید. یه بنده خداس که یه پیام آورده و مشکلی نداره!»
اون اومد داخل و از سر و شکلش پیدا بود که مسافر و در حد یه پیک هست. سلام کرد و حاجی بهش گفت بگو و اونم به جای اینکه کاغذ و یا فایلی را به حاجی بده، پیامشو به صورت شفاهی مطرح کرد!
پیامش این بود: «ما آمادگی لازم را داریم. اصل زحمت کار با شماست. تا همین جاش هم فقط ما برادریمونو ثابت کردیم و الان منتظر حرکت شما هستیم. ضمنا جلسه با بانو نباید ادامه داشته باشه و در همین یک جلسه، به یه جمع بندی برسید. تمام!»
حاجی سری تکون داد و دستی به صورت و محاسنش کشید و تو فکر بود. منم و بابامم فقط تعجب کرده بودیم و نمیدونستیم داره چی میشه و هر از گاهی، پلک میزدیم و آب دهانمون قورت میدادیم!
حاجی سکوت را شکست و رو کرد به خادمش و گفت: «از این آقا پذیرایی کنید ... تا جوابش آماده بشه!»اون بنده خدا هم تشکر و خدافظی کرد و از لای در دیدم که نشست توی راهرو و خادم هم براش یه چایی غلیظ آورد و تعارفش کرد و اونم برداشت و شروع به خوردن کرد.
بعدش حواسم رفت پیش حاجی و بابام. بابام گفت: «داستان چیه؟»
حاجی گفت: «از روزی که مسیر انقلاب با امضای آقا عوض شد، فهمیدم که ما دو راه بیشتر نداریم: یا باید با خون و به هر قیمتی، انقلاب را به مسیر قبلیش برگردونیم و انقلاب جدیدی در خود انقلاب فعلی به وجود بیاریم و یا نه! باید درهمین شرایطی که هستیم در مفاهیم خودمون و شعارهای پیش رو تجدید نظر کنیم و بشیم هم رنگ دنیا! اینطوری نه خونی از دماغ کسی ریخته میشه و نه شرایطمون بدتر از این چیزی که هست میشه!»
من گفتم: «من خیلی وقته با تو رفیقم و خیلی خوب میشناسمت! بنظر نمیرسه راه دوم را انتخاب کنی. تو آدمی نیستی که مسیر عوض کنی و بخوای اهل التقاط و تجدید نظر باشی! درسته؟»
بابام در ادامه حرف من گفت: «من تردید دارم راه دوم را انتخاب کنی! اما برام جالبه که بیشتر و حتی یه کم بی پرده تر، با خارجی ها میشینی و میبندی! اینجوری برات گرون تموم نمیشه؟ بابا یه کم احتیاط بیشتری لحاظ کن.»
حاجی هیچی نمیگفت و فقط گاهی به چشمای من و گاهی هم به چشمای بابام زل میزد.
من گفتم: «فقط یه راه وجود داره که بشه این تناقض را رفع کرد! اما ... راهی است بس دشوار و خطرناک ... حدسم درسته؟»
حاجی بازم حرف نزد و فقط داشت عمیق نگام میکرد.
گفتم: «ریسکش بالاست ... اما ... نه ... حاجی بعیده شما ... اهل ...»
۲۱:۱۷
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
حاجی کم کم سکوت را شکست و گفت: «هممون میگفتیم که بعیده آقا امضا بکنه اما کرد ... اینقدر بعید بود که دشمن عاقل و درجه یکمون نتونست هضمش کنه و از این تصمیم و امضای آقا دق کرد و جنازش پیدا کردند ... ما در عصر چیزهای بعید داریم زندگی میکنیم ... اون چند روز که پیدام نبود و خونه نشین شده بودم، فهمیدم که در شرایطی که پیر و مرادت شرایط را به سمت بعید پیش میبره و اسمش میذاره چرخش و نرمش قهرمانانه، فقط باید بچه های انقلابی و اصیل، بعید رفتار کنند و قابل پیش بینی نباشند.»
بابام گفت: «لعنتی میگی چی تو کَلّت هست یا نه؟! ما که همه جوره باهاتیم ... دیگه با ما بعید و مرموز نباش!»
حاجی خیلی آرام و معمولی گفت: «پیر خرف! اگه قرار بود سرکارتون بذارم و یا بخوام از بهره اندک هوشی که دارین سواستفاده کنم، الان اینجا نبودین و در کل این مدت، دلخوشیم نبودید. پس دهنتو ببند و فقط فکر کن! فکر کن ببین چطوری میشه هم به مسیر اصلی انقلاب برگردیم ... و هم پیش چشمای ظاهر بین و کوته بین تاریخ، بدنام نشیم؟ و هم اجازه ندیم این آقا و آقای بعدی دور بردارند و همه چی توی مشتشون باشه؟!»
شب حساسی بود. از یه طرف دیگه، فکرم پیش حاج خانم بود. دوس داشتم بدونم اون طرف چه خبره که یهو یه فکر ترسناک افتاد به جونم!
سرمو برگردوندم به طرف در ... یه کم قد کشیدم که بتونم بیرونو ببینم ... اما با کمال تعجب، صحنه ای به چشمم خورد که خود به خود تپش قلبمو بالا برد. دیدم همون پیکی که پیام برای حاجی آورده بود، بعد ازخوردن چاییش، از صندلیش افتاده رو زمین!
یه اشاره ای با دستم به بیرون کردم و به حاجی نگا کردم. حاجی فهمید که منظورم چیه؟ گفت: «هزینه های راست کردن تیغ کجی است که دومادتون تو کاسه اسلام و مسلمین انداخته! همیشه هزینه رجال سیاسی، تو فاکتور عوام نوشته و حساب میشه! این بیچاره هم یکی از همون عوام!»
بابام هم فهمید و با تعجب، به استکان های چایی نگا کرد که ما دو تا چند لحظه پیش خورده بودیم. حاجی متوجه شد و خنده ای کرد و گفت: «نه ... نه ... فکر بد نکنین ... شما همه کس و کار من محسوب میشین ... عوام و صاحبِ فاکتورِ اشتهایِ دومادتون محسوب نمیشین.»
اون پیک بیچاره مُرد!
بهتره بگم: کشتنش!
به همین راحتی!
اسمشم گذاشتن: هزینه!
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
بابام گفت: «لعنتی میگی چی تو کَلّت هست یا نه؟! ما که همه جوره باهاتیم ... دیگه با ما بعید و مرموز نباش!»
حاجی خیلی آرام و معمولی گفت: «پیر خرف! اگه قرار بود سرکارتون بذارم و یا بخوام از بهره اندک هوشی که دارین سواستفاده کنم، الان اینجا نبودین و در کل این مدت، دلخوشیم نبودید. پس دهنتو ببند و فقط فکر کن! فکر کن ببین چطوری میشه هم به مسیر اصلی انقلاب برگردیم ... و هم پیش چشمای ظاهر بین و کوته بین تاریخ، بدنام نشیم؟ و هم اجازه ندیم این آقا و آقای بعدی دور بردارند و همه چی توی مشتشون باشه؟!»
شب حساسی بود. از یه طرف دیگه، فکرم پیش حاج خانم بود. دوس داشتم بدونم اون طرف چه خبره که یهو یه فکر ترسناک افتاد به جونم!
سرمو برگردوندم به طرف در ... یه کم قد کشیدم که بتونم بیرونو ببینم ... اما با کمال تعجب، صحنه ای به چشمم خورد که خود به خود تپش قلبمو بالا برد. دیدم همون پیکی که پیام برای حاجی آورده بود، بعد ازخوردن چاییش، از صندلیش افتاده رو زمین!
یه اشاره ای با دستم به بیرون کردم و به حاجی نگا کردم. حاجی فهمید که منظورم چیه؟ گفت: «هزینه های راست کردن تیغ کجی است که دومادتون تو کاسه اسلام و مسلمین انداخته! همیشه هزینه رجال سیاسی، تو فاکتور عوام نوشته و حساب میشه! این بیچاره هم یکی از همون عوام!»
بابام هم فهمید و با تعجب، به استکان های چایی نگا کرد که ما دو تا چند لحظه پیش خورده بودیم. حاجی متوجه شد و خنده ای کرد و گفت: «نه ... نه ... فکر بد نکنین ... شما همه کس و کار من محسوب میشین ... عوام و صاحبِ فاکتورِ اشتهایِ دومادتون محسوب نمیشین.»
اون پیک بیچاره مُرد!
بهتره بگم: کشتنش!
به همین راحتی!
اسمشم گذاشتن: هزینه!
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۷
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و سوم»
شب تعیین کننده ای بود. اینقدر که باید صفر و صد کار رو میچیدیم. خب وقتی حاجی دستور میده به اون راحتی سرِ پیکِ بیچاره و مادر مرده رو زیر آب کنند تا همه چیز سکرت بمونه، مشخصه که درباره زندگی و معیشت مردم بدبخت که نمیخواد تصمیم بگیره! میخواد حرفایی بزنه و تصمیماتی بگیریم که خیلی مهمه و سرنوشت ساز!
بابام گفت: «بالاخره نمیخوای بگی تکلیف چیه؟»
حاجی گفت: «چرا ... شما باید مطلع باشید. باید حمایت کنید. انقلاب به شما در ادامه اصلاح مسیرش نیاز داره. من و شما مثل مردم نیستیم که از خیلی چیزا مطلع نباشیم و هیجانی به ولایت و حکومت دینی وابسته باشیم. وابستگی ما از جنس مدیریت و تدبیر ملت و امتی هست که جان و مال و عِرض و ناموسش برای حداقل نیم قرن تو دستان ما هست و باید به مسیر درست و مصلحتش هدایتش کنیم. نه همه چیزو مرتبط با عالم غیب بدونیم و قدسی جلوه بدیم.
من هیچ اعتقادی به امامت و نصب الهی و این چیزا ندارم. ینی اگرم داشتم، دیگه ندارم. چون خوشم نمیاد. من دوس دارم همه رو نقد کنم. دوس دارم همه چیزو به وقتش به سوال و صُلّابه بکشم. اگه چاره ای داشتم، حتی امام معصوم را هم استیضاح میکردم و اساس مسئله امامت را به رفراندم میگذاشتم.
اگه هم بخوام مثل خودشون حرف بزنم، باید بگم که لباس عصمت و امامت و علم غیب و این چیزا خیلی لباس خاص و پیچیده ای هست که به نظرم حیفه که تو عالم سیاست، کثیف و آلوده بشه!
روز اول هم که رفتم خونه آقا و نشستم باهاش حرف زدم و ازش خواستم قبول کنه، خودتون بودین که! شاهد بودین که چی گفت! گفت [امامت امت یه مسئله است و اقبال مردم برای تشکیل حکومت دینی یه مسئله دیگه!] گفت [بیعت تو و همه اونایی که مثل تو پاشن بیان و بیعت کنند، نه کسی را امام میکنه و نه بیعت نکردنت کسی را از امامت میندازه!]
من خوشم نمیاد که بگیم اینا از طرف خدا هستند و دیگه حقشون هست که حکومت کنند و ما هم وظیفمونه که فرمان برداری اینا را بکنیم. برای من آیه اولوالامر و اطاعت نخونید...
نه! از این خبرا نیست. ما دنبال یکی میگشتیم که حرف همه از دهنش بیرون بیاد و در اصل، صرفا جمع کننده آراء همه باشه. نه اینکه فصل الخطاب بشه و حرف نهایی را بزنه و بگه این نظر الهی است و بقیه بهش بگن چشم!
من این فصل الخطاب بودن رو میشکنم. مگه ما دیوانه و یا کودکیم که نیاز به ولی و اولوالامر داشته باشیم؟ الان حتی اگه کسی بابای خودشم نخواد، میتونه بره یه گوشه بشینه و زندگیش کنه و بهش نگه چشم!
من این حرفا حالیم نیست. جوری هم این کارو میکنم که بعدا کسی نتونه بیاد در خونمون و بگه مرگ بر ضد ولایت و امامت!»
من و بابام فقط گوش میدادیم. نه تنها بدمون نمیومد، بلکه برامون شیرین هم بود!
حاجی ادامه داد و گفت: «از همون روز صلح با دشمن و اجازه آقا برای مذاکرات فهمیدم که صلاحیت رهبری، صلاحیت مادام العمری نمیتونه باشه! چرا که هزار تا مسئله ریز و درشت پیش میاد که همین اشتباه ایشون و مصالحه و مسامحه ای که به خرج داد، حالا حالاها دامنون گرفته و نمیشه بگیم به ما چه؟ اگه خدایی نکرده صد سال دیگه عمر کنن و همش امام مردم باشن و هر سال، دو تا ... نمیگیم ده تا ... فقط دو تا تصمیم خلاف نظر بقیه بگیرند، دیگه چیزی از جایگاه ما و نقش ما در تصمیم سازی باقی نمیمونه.»
بابام گفت: «چیکارش کنیم؟ کسی از علما و رجال و شخصیت ها و جریانات سیاسی و اجتماعی، نه توان تغییر قانون را دارن و نه حتی جسارت مطرح کردن عدم کفایت و اصلاح شرط مادام العمری و ده ها مسئله دیگه!»
حاجی گفت: «میدونم!»
بابام گفت: «به اضافه اینکه ایشون خیلی حواسش جمع هست و تصمیمات را فردی نمیگیره و با مشورت گسترده و کارشناسی، به کول همه میندازه و اصطلاحا تصمیم را به اسم سیستم، مطرح و تموم میکنن!»
حاجی بازم گفت: «اینم درسته!»
من گفتم: «اگه هم ما بخوایم چیزی مطرح کنیم و یا اقدام خاصی انجام بدیم، قطعا همونایی که غیبت چند روزه شما را، تمرد از تصمیمات و سیاست کلی نظام تلقی و حبستون کردند، ما را هم به جرم کودتا و دگراندیشی و وصله نچسب نظام بودن، معرفی و آویزون میکنند!»
حاجی بازم خیلی آرام و جدی گفت: «آفرین! کاملا درسته!»
من و بابام به هم نگا کردیم و گفتیم: «پس چی؟ این که همش شد احسنت و آفرین و درسته!»
حاجی پاشد و در را محکم تر بست و یه چرخی تو اطاق زد و به ما نزدیک تر نشست و گفت: «طرح عنوان عدم لیاقت و یا حذف رهبری اگه توسط گروه های داخلی، ولو رقبای سیاسی خودمون مطرح بشه، قطعا اوضاع را خطرناکتر میکنه و مطمئن باشید که منجر به جنگ شهری هم خواهد شد. چون اگر غیر از این بود و مطمئن بودم که این اتفاقات نمیفته، غیر مستقیم مینداختیم تو دهن یکی ازاحزاب و یا علما و بیوت مراجع و ... و خودمون مینشستیم کنار!
پس این راهش نیست ...
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و سوم»
شب تعیین کننده ای بود. اینقدر که باید صفر و صد کار رو میچیدیم. خب وقتی حاجی دستور میده به اون راحتی سرِ پیکِ بیچاره و مادر مرده رو زیر آب کنند تا همه چیز سکرت بمونه، مشخصه که درباره زندگی و معیشت مردم بدبخت که نمیخواد تصمیم بگیره! میخواد حرفایی بزنه و تصمیماتی بگیریم که خیلی مهمه و سرنوشت ساز!
بابام گفت: «بالاخره نمیخوای بگی تکلیف چیه؟»
حاجی گفت: «چرا ... شما باید مطلع باشید. باید حمایت کنید. انقلاب به شما در ادامه اصلاح مسیرش نیاز داره. من و شما مثل مردم نیستیم که از خیلی چیزا مطلع نباشیم و هیجانی به ولایت و حکومت دینی وابسته باشیم. وابستگی ما از جنس مدیریت و تدبیر ملت و امتی هست که جان و مال و عِرض و ناموسش برای حداقل نیم قرن تو دستان ما هست و باید به مسیر درست و مصلحتش هدایتش کنیم. نه همه چیزو مرتبط با عالم غیب بدونیم و قدسی جلوه بدیم.
من هیچ اعتقادی به امامت و نصب الهی و این چیزا ندارم. ینی اگرم داشتم، دیگه ندارم. چون خوشم نمیاد. من دوس دارم همه رو نقد کنم. دوس دارم همه چیزو به وقتش به سوال و صُلّابه بکشم. اگه چاره ای داشتم، حتی امام معصوم را هم استیضاح میکردم و اساس مسئله امامت را به رفراندم میگذاشتم.
اگه هم بخوام مثل خودشون حرف بزنم، باید بگم که لباس عصمت و امامت و علم غیب و این چیزا خیلی لباس خاص و پیچیده ای هست که به نظرم حیفه که تو عالم سیاست، کثیف و آلوده بشه!
روز اول هم که رفتم خونه آقا و نشستم باهاش حرف زدم و ازش خواستم قبول کنه، خودتون بودین که! شاهد بودین که چی گفت! گفت [امامت امت یه مسئله است و اقبال مردم برای تشکیل حکومت دینی یه مسئله دیگه!] گفت [بیعت تو و همه اونایی که مثل تو پاشن بیان و بیعت کنند، نه کسی را امام میکنه و نه بیعت نکردنت کسی را از امامت میندازه!]
من خوشم نمیاد که بگیم اینا از طرف خدا هستند و دیگه حقشون هست که حکومت کنند و ما هم وظیفمونه که فرمان برداری اینا را بکنیم. برای من آیه اولوالامر و اطاعت نخونید...
نه! از این خبرا نیست. ما دنبال یکی میگشتیم که حرف همه از دهنش بیرون بیاد و در اصل، صرفا جمع کننده آراء همه باشه. نه اینکه فصل الخطاب بشه و حرف نهایی را بزنه و بگه این نظر الهی است و بقیه بهش بگن چشم!
من این فصل الخطاب بودن رو میشکنم. مگه ما دیوانه و یا کودکیم که نیاز به ولی و اولوالامر داشته باشیم؟ الان حتی اگه کسی بابای خودشم نخواد، میتونه بره یه گوشه بشینه و زندگیش کنه و بهش نگه چشم!
من این حرفا حالیم نیست. جوری هم این کارو میکنم که بعدا کسی نتونه بیاد در خونمون و بگه مرگ بر ضد ولایت و امامت!»
من و بابام فقط گوش میدادیم. نه تنها بدمون نمیومد، بلکه برامون شیرین هم بود!
حاجی ادامه داد و گفت: «از همون روز صلح با دشمن و اجازه آقا برای مذاکرات فهمیدم که صلاحیت رهبری، صلاحیت مادام العمری نمیتونه باشه! چرا که هزار تا مسئله ریز و درشت پیش میاد که همین اشتباه ایشون و مصالحه و مسامحه ای که به خرج داد، حالا حالاها دامنون گرفته و نمیشه بگیم به ما چه؟ اگه خدایی نکرده صد سال دیگه عمر کنن و همش امام مردم باشن و هر سال، دو تا ... نمیگیم ده تا ... فقط دو تا تصمیم خلاف نظر بقیه بگیرند، دیگه چیزی از جایگاه ما و نقش ما در تصمیم سازی باقی نمیمونه.»
بابام گفت: «چیکارش کنیم؟ کسی از علما و رجال و شخصیت ها و جریانات سیاسی و اجتماعی، نه توان تغییر قانون را دارن و نه حتی جسارت مطرح کردن عدم کفایت و اصلاح شرط مادام العمری و ده ها مسئله دیگه!»
حاجی گفت: «میدونم!»
بابام گفت: «به اضافه اینکه ایشون خیلی حواسش جمع هست و تصمیمات را فردی نمیگیره و با مشورت گسترده و کارشناسی، به کول همه میندازه و اصطلاحا تصمیم را به اسم سیستم، مطرح و تموم میکنن!»
حاجی بازم گفت: «اینم درسته!»
من گفتم: «اگه هم ما بخوایم چیزی مطرح کنیم و یا اقدام خاصی انجام بدیم، قطعا همونایی که غیبت چند روزه شما را، تمرد از تصمیمات و سیاست کلی نظام تلقی و حبستون کردند، ما را هم به جرم کودتا و دگراندیشی و وصله نچسب نظام بودن، معرفی و آویزون میکنند!»
حاجی بازم خیلی آرام و جدی گفت: «آفرین! کاملا درسته!»
من و بابام به هم نگا کردیم و گفتیم: «پس چی؟ این که همش شد احسنت و آفرین و درسته!»
حاجی پاشد و در را محکم تر بست و یه چرخی تو اطاق زد و به ما نزدیک تر نشست و گفت: «طرح عنوان عدم لیاقت و یا حذف رهبری اگه توسط گروه های داخلی، ولو رقبای سیاسی خودمون مطرح بشه، قطعا اوضاع را خطرناکتر میکنه و مطمئن باشید که منجر به جنگ شهری هم خواهد شد. چون اگر غیر از این بود و مطمئن بودم که این اتفاقات نمیفته، غیر مستقیم مینداختیم تو دهن یکی ازاحزاب و یا علما و بیوت مراجع و ... و خودمون مینشستیم کنار!
پس این راهش نیست ...
۲۱:۱۷
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
راهش اینه که بالاخره از «دشمن» ی که این همه نزدیکمون شده و تو خونمون منافع چشمگیر و غیر قابل اغماض داره و یه جورایی که گوشتش زیر دندونمون هست و بعدا نمیتونه زر زیادی بزنه، استفاده کنیم و اونم هزینه شهروندیش با ما را بپردازه!»
بابام گفت: «ینی طرح مسئله عدم لیاقت و یا حذف بیفته گردن دشمن! عالیه ... بسیار خوب ... خب با این پیامی هم که این پیک زبون بسته آورد، ظاهرا با اونا هم قبلا یه جورایی هماهنگ کردی و یا حرفی ندارن و یا نمیدونن براشون چه خوابی دیدی! درسته؟»
حاجی سرش را به نشان تایید تکون داد.
من گفتم: «خب حالا کدومش؟ عدم لیاقت یا حذف؟!»
حاجی گفت: «آخه پوفیوز! دشمن و سفرای ریز و درشتش، محلی از اعراب در قانون و شرع و بیوت مراجع و قانون و نهادهای مدنی و سیاسی و اجتماعی دارن که دم از عدم لیاقت بزنن و ملت هم تاییدشون کنن؟!
خب نه!
فرصتی هم نداریم که بگیم برن کارِ نرم انجام بدن تا در درازمدت نتیجه بده و رهبری از چشم ملت بیفته! چون ما به جایگاه رهبری برای کنترل جامعه نیاز داریم و نمیشه تخم لقی تو دهن مردم بشکونیم که بعدا ملت برامون شاخ بشن و دیگه چیزی از حیثیت جایگاه رهبری نمونه! درسته یا نه؟!»
آروم و با احتیاط سرمو آوردم جلوتر وگفتم: «پس فقط میمونه گزینه «حذف رهبری!» آره؟!!»
گفت: «برخلاف میل باطنیم و علاقه و ارادت شخصیم، آره متاسفانه!»
من و بابام ... با همه ی چیزی بودنمون ... اما بازم جا خوردیم و تا حدی هضمش برامون سنگین بود!
ولی حاجی ...
بعد از اینکه گفت آره، دیدیم فورا دستمالش از جیبش آورد بیرون و حالا گریه نکن و کی گریه بکن!!
جوری گریه میکرد و اشک میریخت که کفِ من و بابام برید و داشتیم از تعجب، شاخ کرگدن درمیاوردیم!
مونده بودیم چیکار کنیم؟!
حتی به فکرمون رسید که بنده خدا را دلداریش بدیم!
والا
از بس داشت خودشو میکشت!!
وسط اون همه اشک و زاری و دستمال و اخ و تف و فین، یهو یه نفس عمیق کشید و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون!»
اینو گفت و بازم گریه ...
بازم اشک ...
بازم ناله ...
بازم اخ و تف ...
بازم فینای بلند و کشیده و پر ملات ...
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
بابام گفت: «ینی طرح مسئله عدم لیاقت و یا حذف بیفته گردن دشمن! عالیه ... بسیار خوب ... خب با این پیامی هم که این پیک زبون بسته آورد، ظاهرا با اونا هم قبلا یه جورایی هماهنگ کردی و یا حرفی ندارن و یا نمیدونن براشون چه خوابی دیدی! درسته؟»
حاجی سرش را به نشان تایید تکون داد.
من گفتم: «خب حالا کدومش؟ عدم لیاقت یا حذف؟!»
حاجی گفت: «آخه پوفیوز! دشمن و سفرای ریز و درشتش، محلی از اعراب در قانون و شرع و بیوت مراجع و قانون و نهادهای مدنی و سیاسی و اجتماعی دارن که دم از عدم لیاقت بزنن و ملت هم تاییدشون کنن؟!
خب نه!
فرصتی هم نداریم که بگیم برن کارِ نرم انجام بدن تا در درازمدت نتیجه بده و رهبری از چشم ملت بیفته! چون ما به جایگاه رهبری برای کنترل جامعه نیاز داریم و نمیشه تخم لقی تو دهن مردم بشکونیم که بعدا ملت برامون شاخ بشن و دیگه چیزی از حیثیت جایگاه رهبری نمونه! درسته یا نه؟!»
آروم و با احتیاط سرمو آوردم جلوتر وگفتم: «پس فقط میمونه گزینه «حذف رهبری!» آره؟!!»
گفت: «برخلاف میل باطنیم و علاقه و ارادت شخصیم، آره متاسفانه!»
من و بابام ... با همه ی چیزی بودنمون ... اما بازم جا خوردیم و تا حدی هضمش برامون سنگین بود!
ولی حاجی ...
بعد از اینکه گفت آره، دیدیم فورا دستمالش از جیبش آورد بیرون و حالا گریه نکن و کی گریه بکن!!
جوری گریه میکرد و اشک میریخت که کفِ من و بابام برید و داشتیم از تعجب، شاخ کرگدن درمیاوردیم!
مونده بودیم چیکار کنیم؟!
حتی به فکرمون رسید که بنده خدا را دلداریش بدیم!
والا
از بس داشت خودشو میکشت!!
وسط اون همه اشک و زاری و دستمال و اخ و تف و فین، یهو یه نفس عمیق کشید و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون!»
اینو گفت و بازم گریه ...
بازم اشک ...
بازم ناله ...
بازم اخ و تف ...
بازم فینای بلند و کشیده و پر ملات ...
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۷
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و چهارم»
یکی دو روز گذشت. حاجی سفارش کرده بود که همه چیز و کارها را عادی پیش ببرید. اصلا رو خودتون نذارین که یه شب خونه من بودین و چه حرفا زده شد و چی دیدین و ...
اما یادمه که خودش هر جا مینشست و احساس میکرد که باهاش همفکر هستند، حرفای اون شب رو که به ما زد، با یه درصد قابل توجهی از لطافت، به بقیه هم میگفت!
البته بعضیا هم تحویلش نمیگرفتند و باهاش برخورد میکردند. حتی یادمه که چند نفری بودند که خیلی حالیشون بود و از آقا حمایت جانانه میکردند و جواب همه حرفهای حاجی را میدادند.
یادمه چند نفرشون به حاجی گفتند: «فکر نکن این حرفها جواب نداره. این حرفها مدت ها هست که داره از زبون این و اون به گوش بقیه میرسه و حتی ما میدونیم از کجا داره نشات میگیره؟
خوب یادت باشه که امامت و ولایت، بر خلاف تصور تو، دارای صفات و ویژگی های خاص و عالی هست که فقط خداوندی که در نهاد بندگانش قرار داده، تشخیص میده کدام بنده اش این اوصاف را داره؟ لذا نه با رای گیری میشه ولی خدا را تعیین کرد و نه با عدم اقبال عمومی میشه کسی را از ولایت الهی انداخت!
ثانیا طبق آیه قرآن، هر کسی غیر از ولی الله و یا ولی فقیه به بالاترین جایگاه سیاسی و یا اجتماعی برسه، علاوه بر اینکه ظالم و تابع هوای نفسش هست، بازم ظالم محسوب میشه! چون علنا این جایگاه را غصب کرده و هر غاصبی، ظالم می باشد.
ثالثا وقتی بحث از «صفات عالیه» امامت و رهبری جامعه شد، دیگه این مسئله از موضوع مادام العمری و این حرفها خارج میشه و «مادام الوصف» میشه! ینی تا زمانی که اوصاف مهم شرعی و قانونی با شخص رهبری باشه، اون فرد امام و ولی محسوب میشه! مگه سیستم شاهی و پادشاهی هست که هی میشینی و پامیشی و این خزعبلات رو تحویل مردم میدی؟!
رابعا این که گفتی مگه ما دیوانه و کودک هستیم که نیاز به قیّم داشته باشیم، معلوم میشه که از اساس و ریشه با امامت و ولایت مشکل داری! اتفاقا مجنون و کودک تکلیف ندارن که نیازمند به امام و راهنما داشته باشند! چرا جایگاه الهی امام و رهبر جامعه را تا سر حد یک مسئول پرورشگاه و رییس یک دارالمجانین پایین میاری؟ ما این همه نزاع و مشکلات بزرگ وپیچ های حساس تاریخی و ... داریم. آیا گذشتن از اینا و قوام جامعه، محتاج به یک رهبری دینی و الهی نیست؟ آیا میگنجه که بگیم خدا گفته مردم دیگه با شما کاری ندارم و برین واسه خودتون بچرین؟ آخه چرا اینقدر سطح فکرت پایینه؟!
خامسا و اما اینکه دوس داری همه رو نقد کنی و مدام حرف از رفراندم میزنی و میگی مردم باید خودشون تصمیم بگیرن، اولا مبنای دینی و شرعی رفراندم در مسائل به این مهمی کجاست؟ کجای شرع و دین و قرآن ما گفته که وقتی پای مسائل حساس و فوق حساس پیش میاد، یا ایها الذین آمنوا پاشید برید رفراندم کنین؟! کجا نوشته؟ از سنت رسول الله بوده؟ سنت امیرالمومنین بوده؟ کی گفته؟ ثانیا مگه اوصاف و تشخیص اوصاف ولایت الهی از صندوق رای مردم دراومده که توقع داری درباره تصمیمیات و تدابیر به این مهمی، از صندوق رای و رفراندم کمک بگیریم؟ پس دیگه چرا خدا ما را موظف به اطاعت از اولوالامر کرد؟ خب از همون اول میگفت پاشید برید رفراندم و رای گیری کنید! ثالثا خب اگه شما دوس داری حتی بر علیه امام معصوم هم راهپیمایی و اعتراض کنی و اگه دستت میرسید رهبری را هم استیضاح میکردی، یه حرف جداست اما چرا اینو به اسم مردم تمومش میکنی؟ چرا پای مردم رو وسط میکشی؟ کجا در تاریخ انبیا و اولیا دیدی که با یه مسئله حساس دینی و سیاسی، اینجوری برخورد کنند که شما داری تخم لق این مسئله رو در هر تریبونی و تا کم میاری، تو دهن مردم بیچاره خورد میکنی؟ شما اگه عرضه داری، برو به تکالیفت برس و واسه امام المسلمین خط و نشون نکش!
هممون میدونیم که تو با فصل الخطاب بودن رهبری و امام المسلمین مشکل داری! خب همه دنیا در مسائل مهمشون فصل الخطاب دارند. کسی رو دارن که حرف آخرو میزنه و بقیه هم میگن چشم! و هر کسی نگه چشم و یا در ادامه بزنه زیرش، باهاش برخورد میکنند! چرا توقع داری این جایگاه رو تا بله قربان گو شدن امام و رهبر جامعه پایین بیاری؟ مسئله امامت و ولایت، از بطن توحید و نبوت استفاده شده و تا زمینه اطاعت مردم توسط یک ولی و رهبر دینی فراهم نشه، اون همه اوامر و نواهی و حلال و حرام فردی و اجتماعی که باید فردای قیامت دربارش جواب بدیم، به زمین میمونه و انگار خدا الکی برای مردم تکلیف تعیین کرده! به نظرت خدا مردم رو به عبث تکلیف میکنه؟ پس کی میخواد احکام حدود و تعزیرات و حکومت و سایر مسائل معطل مونده رو جواب بده!
حاجی برو لطفا دیگه این حرفا رو نزن! نذار فکر کنیم از اولش هم اینجوری بودی و نفوذ کردی تا یه روز بتونی این حرفهای بی پایه و بی اساس رو به خورد مردم بدی!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و چهارم»
یکی دو روز گذشت. حاجی سفارش کرده بود که همه چیز و کارها را عادی پیش ببرید. اصلا رو خودتون نذارین که یه شب خونه من بودین و چه حرفا زده شد و چی دیدین و ...
اما یادمه که خودش هر جا مینشست و احساس میکرد که باهاش همفکر هستند، حرفای اون شب رو که به ما زد، با یه درصد قابل توجهی از لطافت، به بقیه هم میگفت!
البته بعضیا هم تحویلش نمیگرفتند و باهاش برخورد میکردند. حتی یادمه که چند نفری بودند که خیلی حالیشون بود و از آقا حمایت جانانه میکردند و جواب همه حرفهای حاجی را میدادند.
یادمه چند نفرشون به حاجی گفتند: «فکر نکن این حرفها جواب نداره. این حرفها مدت ها هست که داره از زبون این و اون به گوش بقیه میرسه و حتی ما میدونیم از کجا داره نشات میگیره؟
خوب یادت باشه که امامت و ولایت، بر خلاف تصور تو، دارای صفات و ویژگی های خاص و عالی هست که فقط خداوندی که در نهاد بندگانش قرار داده، تشخیص میده کدام بنده اش این اوصاف را داره؟ لذا نه با رای گیری میشه ولی خدا را تعیین کرد و نه با عدم اقبال عمومی میشه کسی را از ولایت الهی انداخت!
ثانیا طبق آیه قرآن، هر کسی غیر از ولی الله و یا ولی فقیه به بالاترین جایگاه سیاسی و یا اجتماعی برسه، علاوه بر اینکه ظالم و تابع هوای نفسش هست، بازم ظالم محسوب میشه! چون علنا این جایگاه را غصب کرده و هر غاصبی، ظالم می باشد.
ثالثا وقتی بحث از «صفات عالیه» امامت و رهبری جامعه شد، دیگه این مسئله از موضوع مادام العمری و این حرفها خارج میشه و «مادام الوصف» میشه! ینی تا زمانی که اوصاف مهم شرعی و قانونی با شخص رهبری باشه، اون فرد امام و ولی محسوب میشه! مگه سیستم شاهی و پادشاهی هست که هی میشینی و پامیشی و این خزعبلات رو تحویل مردم میدی؟!
رابعا این که گفتی مگه ما دیوانه و کودک هستیم که نیاز به قیّم داشته باشیم، معلوم میشه که از اساس و ریشه با امامت و ولایت مشکل داری! اتفاقا مجنون و کودک تکلیف ندارن که نیازمند به امام و راهنما داشته باشند! چرا جایگاه الهی امام و رهبر جامعه را تا سر حد یک مسئول پرورشگاه و رییس یک دارالمجانین پایین میاری؟ ما این همه نزاع و مشکلات بزرگ وپیچ های حساس تاریخی و ... داریم. آیا گذشتن از اینا و قوام جامعه، محتاج به یک رهبری دینی و الهی نیست؟ آیا میگنجه که بگیم خدا گفته مردم دیگه با شما کاری ندارم و برین واسه خودتون بچرین؟ آخه چرا اینقدر سطح فکرت پایینه؟!
خامسا و اما اینکه دوس داری همه رو نقد کنی و مدام حرف از رفراندم میزنی و میگی مردم باید خودشون تصمیم بگیرن، اولا مبنای دینی و شرعی رفراندم در مسائل به این مهمی کجاست؟ کجای شرع و دین و قرآن ما گفته که وقتی پای مسائل حساس و فوق حساس پیش میاد، یا ایها الذین آمنوا پاشید برید رفراندم کنین؟! کجا نوشته؟ از سنت رسول الله بوده؟ سنت امیرالمومنین بوده؟ کی گفته؟ ثانیا مگه اوصاف و تشخیص اوصاف ولایت الهی از صندوق رای مردم دراومده که توقع داری درباره تصمیمیات و تدابیر به این مهمی، از صندوق رای و رفراندم کمک بگیریم؟ پس دیگه چرا خدا ما را موظف به اطاعت از اولوالامر کرد؟ خب از همون اول میگفت پاشید برید رفراندم و رای گیری کنید! ثالثا خب اگه شما دوس داری حتی بر علیه امام معصوم هم راهپیمایی و اعتراض کنی و اگه دستت میرسید رهبری را هم استیضاح میکردی، یه حرف جداست اما چرا اینو به اسم مردم تمومش میکنی؟ چرا پای مردم رو وسط میکشی؟ کجا در تاریخ انبیا و اولیا دیدی که با یه مسئله حساس دینی و سیاسی، اینجوری برخورد کنند که شما داری تخم لق این مسئله رو در هر تریبونی و تا کم میاری، تو دهن مردم بیچاره خورد میکنی؟ شما اگه عرضه داری، برو به تکالیفت برس و واسه امام المسلمین خط و نشون نکش!
هممون میدونیم که تو با فصل الخطاب بودن رهبری و امام المسلمین مشکل داری! خب همه دنیا در مسائل مهمشون فصل الخطاب دارند. کسی رو دارن که حرف آخرو میزنه و بقیه هم میگن چشم! و هر کسی نگه چشم و یا در ادامه بزنه زیرش، باهاش برخورد میکنند! چرا توقع داری این جایگاه رو تا بله قربان گو شدن امام و رهبر جامعه پایین بیاری؟ مسئله امامت و ولایت، از بطن توحید و نبوت استفاده شده و تا زمینه اطاعت مردم توسط یک ولی و رهبر دینی فراهم نشه، اون همه اوامر و نواهی و حلال و حرام فردی و اجتماعی که باید فردای قیامت دربارش جواب بدیم، به زمین میمونه و انگار خدا الکی برای مردم تکلیف تعیین کرده! به نظرت خدا مردم رو به عبث تکلیف میکنه؟ پس کی میخواد احکام حدود و تعزیرات و حکومت و سایر مسائل معطل مونده رو جواب بده!
حاجی برو لطفا دیگه این حرفا رو نزن! نذار فکر کنیم از اولش هم اینجوری بودی و نفوذ کردی تا یه روز بتونی این حرفهای بی پایه و بی اساس رو به خورد مردم بدی!»
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
این حرفها برای حاجی خیلی گرون و سخت تموم میشد و چون نمیتونست جواب این منطق قرآنی و اسلامی رو بده، ازشون با کینه فاصله میگرفت و جوابشون نمیداد!
بگذریم ...
من شاهد بودم که از اون شب، حاج خانم وقتی میخواست با هیئتی از بانوان خارجی دیدار و جلسه بذاره، دیگه خونه حاجی نمیرفتن و خونه بابام قرار مدار میذاشتن! به خاطر همین بابام هم کم پیدا شده بود و مرتب خونه بود و کارهای هماهنگی دیدارها و رفت و آمد خواهرم و بقیه را هماهنگ میکرد.
منم میدیدم که آقا به کارهای روزمره و ملاقات ها و سخنرانی ها و دیدارهای عمومی و خصوصی و بقیه امورشون مشغول بودند.
همه چیز علی الظاهر داشت به روال عادی میگذشت که موج وسیعی از طرف مطبوعات بر علیه آقا شروع شد و علنا آقا را به خاطر مواضعشون در مذاکرات و امضایی که کرده بودن، خیلی علنی و در افکار عمومی به چالش و نقد میکشیدند.
خب در امور رسانه ای، وقتی اولین نفر و یا بهتره بگیم اولین موج علیه مسئله ای بلند شد، اگر جواب در خور داده نشه و یا نهادهای نظارتی به تکلیفشون به درستی عمل نکنند، موج های بعدی به صورت رگباری شروع میشه.
اون وقته که دیگه هیچ موج شکنی نمیتونه جلوی امواجی که به یه طرف نشونه رفته بگیره و مهارشون کنه. مخصوصا اگر در موج های بعدی، افرادی سوار موج شده باشند که خودی باشن و در بین مردم و گروه های سیاسی، یک عمر به عنوان معتمد و ظاهرالصلاح اُمّت و ملت محسوب میشدند. معمولا ضربات اینا خیلی کاری تر از هزار تا دشمن حربی و خونی هست و آثار مخربش خیلی بیشتر از این حرفاست.
اولش از چند تا سوال شروع شد: واقعا چرا مذاکره کردیم؟ چرا خودمونو در موضع انفعال قرار دادیم؟ چرا روی سرمایه عظیم مقاومت حساب نکردیم؟ و ...
مرحله دوم شروع به ارائه حدس و گمان و احتمالات کردند: ینی ممکنه ترسیده باشه؟ ینی امکان داره از اولش در این انتخاب اشتباه کرده باشیم؟ شایدم شرایط جامع الشرایط بودن را از اول داشته اما الان و به تدریج از ایشون سلب شده که دارن از این دست تصمیمات میگیرن!
مرحله بعد؛ مقایسه و تفاوت رهبر حاضر با رهبران پیشین هست. حتی خودمونیم، از اون بدتر اینه که بشینن تعارضات رفتارها و تصمیمات رهبری را با ظاهر آیات و روایات در بیارن و به اسم روشنگری و دفاع از کیان اسلام ناب، به خورد عده ای بدن که تمام بهره و فهم و ارادتشون به قرآن، ختم قرآن ماه رمضونشون هست و آخر شعور و درکشون نسبت به سنت، جمله «محمدیاش صلوات» باشه!
مرحله بعد رسما توهینات آشکار شروع شد ... به آقا کلمات «گمراه» و «باعث و بانی سرشکستگی» و چیزای دیگه ای نسبت میدادن که حتی منم که تو خط حاجی بودم و انتقاداتی به آقا داشتم، روم نمیشه بگم و بهتره از خیر و شر گفتنش بگذریم.
از یه طرف کسی نبود که جلوی اینا را بگیره و از طرف دیگه هم از طرف کسانی که باید دستور میدادن و یه کاری میکردند، دستور برخورد و جمع کردن این حرفا صادر نمیشد!
خود آقا هم اگه حرفی میزد، میگفتن اگه قبول نداشت و وارد نمیدونست، جواب نمیداد ... اگه هم جواب نمیداد، میگفتن لابد خبر از کار خودش داره که سکوت کرده و هیچی نمیگه!
نمیدونم از کجا شروع شد اما از هر جا و هر باند و ناحیه ای که بود خیلی قشنگ تونستن اجماع داخلی بر علیه آقا درست کنن و حتی کمترین اثر این سم پاشی، در تعطیلی نماز جماعت آقا و کمتر شدن متقاضیان دیدار و محدود شدن جلسات سران با آقا خودشو نشون داد.
بازار بیت ایشون روز به روز از گرمی و حرارت روزهای اول کساد و کم رونق تر میشد و حتی پرسنل دفتر هم تا قدر قابل توجهی کاهش پیدا کرد.
همه این چیزایی که من در این دو سه صفحه گفتم، در طول پنج شش سال اتفاق افتاد. ینی بحران ها بر علیه ایشون از دومین سال امامتشون شروع و تا حدود هشتمین سال امامتشون ادامه داشت.
یا به عبارت ساده تر؛ از اون شبی که خونه حاجی نشستیم و حرف زدیم تا انجام سیر کل مراحلی که به قول حاجی، شخص امام به علاوه مقام امامت المسلمین از چشم بیفته، حداقل پنج شش سالی گذشت و من دقیق اطلاع نداشتم داره پشت پرده چه اتفاقاتی میفته؟ اما بولتن ها و اخبار محرمانه و غیر محرمانه، حاکی از همین چیزایی داشت که گفتم.
تا جایی که در سال نهم و دهم امامتشون، به واسطه سنگ اندازی ها و کارشکنی ها و ضدّ تبلیغات رسانه ای که علیه ایشون شد، فرهنگ عمومی به طرفی رفت که از مقام امامت و ولی خدا بودن یک شخص، یک مقام تشریفاتی و زینت المجالسی در اذهان ترسیم کردند که حداکثر مردم برای اخلاق و درس اخلاق و چند تا مسئله شرعی دور و برشون جمع بشن! و نه یک کلمه بیشتر!
بگذریم ...
من شاهد بودم که از اون شب، حاج خانم وقتی میخواست با هیئتی از بانوان خارجی دیدار و جلسه بذاره، دیگه خونه حاجی نمیرفتن و خونه بابام قرار مدار میذاشتن! به خاطر همین بابام هم کم پیدا شده بود و مرتب خونه بود و کارهای هماهنگی دیدارها و رفت و آمد خواهرم و بقیه را هماهنگ میکرد.
منم میدیدم که آقا به کارهای روزمره و ملاقات ها و سخنرانی ها و دیدارهای عمومی و خصوصی و بقیه امورشون مشغول بودند.
همه چیز علی الظاهر داشت به روال عادی میگذشت که موج وسیعی از طرف مطبوعات بر علیه آقا شروع شد و علنا آقا را به خاطر مواضعشون در مذاکرات و امضایی که کرده بودن، خیلی علنی و در افکار عمومی به چالش و نقد میکشیدند.
خب در امور رسانه ای، وقتی اولین نفر و یا بهتره بگیم اولین موج علیه مسئله ای بلند شد، اگر جواب در خور داده نشه و یا نهادهای نظارتی به تکلیفشون به درستی عمل نکنند، موج های بعدی به صورت رگباری شروع میشه.
اون وقته که دیگه هیچ موج شکنی نمیتونه جلوی امواجی که به یه طرف نشونه رفته بگیره و مهارشون کنه. مخصوصا اگر در موج های بعدی، افرادی سوار موج شده باشند که خودی باشن و در بین مردم و گروه های سیاسی، یک عمر به عنوان معتمد و ظاهرالصلاح اُمّت و ملت محسوب میشدند. معمولا ضربات اینا خیلی کاری تر از هزار تا دشمن حربی و خونی هست و آثار مخربش خیلی بیشتر از این حرفاست.
اولش از چند تا سوال شروع شد: واقعا چرا مذاکره کردیم؟ چرا خودمونو در موضع انفعال قرار دادیم؟ چرا روی سرمایه عظیم مقاومت حساب نکردیم؟ و ...
مرحله دوم شروع به ارائه حدس و گمان و احتمالات کردند: ینی ممکنه ترسیده باشه؟ ینی امکان داره از اولش در این انتخاب اشتباه کرده باشیم؟ شایدم شرایط جامع الشرایط بودن را از اول داشته اما الان و به تدریج از ایشون سلب شده که دارن از این دست تصمیمات میگیرن!
مرحله بعد؛ مقایسه و تفاوت رهبر حاضر با رهبران پیشین هست. حتی خودمونیم، از اون بدتر اینه که بشینن تعارضات رفتارها و تصمیمات رهبری را با ظاهر آیات و روایات در بیارن و به اسم روشنگری و دفاع از کیان اسلام ناب، به خورد عده ای بدن که تمام بهره و فهم و ارادتشون به قرآن، ختم قرآن ماه رمضونشون هست و آخر شعور و درکشون نسبت به سنت، جمله «محمدیاش صلوات» باشه!
مرحله بعد رسما توهینات آشکار شروع شد ... به آقا کلمات «گمراه» و «باعث و بانی سرشکستگی» و چیزای دیگه ای نسبت میدادن که حتی منم که تو خط حاجی بودم و انتقاداتی به آقا داشتم، روم نمیشه بگم و بهتره از خیر و شر گفتنش بگذریم.
از یه طرف کسی نبود که جلوی اینا را بگیره و از طرف دیگه هم از طرف کسانی که باید دستور میدادن و یه کاری میکردند، دستور برخورد و جمع کردن این حرفا صادر نمیشد!
خود آقا هم اگه حرفی میزد، میگفتن اگه قبول نداشت و وارد نمیدونست، جواب نمیداد ... اگه هم جواب نمیداد، میگفتن لابد خبر از کار خودش داره که سکوت کرده و هیچی نمیگه!
نمیدونم از کجا شروع شد اما از هر جا و هر باند و ناحیه ای که بود خیلی قشنگ تونستن اجماع داخلی بر علیه آقا درست کنن و حتی کمترین اثر این سم پاشی، در تعطیلی نماز جماعت آقا و کمتر شدن متقاضیان دیدار و محدود شدن جلسات سران با آقا خودشو نشون داد.
بازار بیت ایشون روز به روز از گرمی و حرارت روزهای اول کساد و کم رونق تر میشد و حتی پرسنل دفتر هم تا قدر قابل توجهی کاهش پیدا کرد.
همه این چیزایی که من در این دو سه صفحه گفتم، در طول پنج شش سال اتفاق افتاد. ینی بحران ها بر علیه ایشون از دومین سال امامتشون شروع و تا حدود هشتمین سال امامتشون ادامه داشت.
یا به عبارت ساده تر؛ از اون شبی که خونه حاجی نشستیم و حرف زدیم تا انجام سیر کل مراحلی که به قول حاجی، شخص امام به علاوه مقام امامت المسلمین از چشم بیفته، حداقل پنج شش سالی گذشت و من دقیق اطلاع نداشتم داره پشت پرده چه اتفاقاتی میفته؟ اما بولتن ها و اخبار محرمانه و غیر محرمانه، حاکی از همین چیزایی داشت که گفتم.
تا جایی که در سال نهم و دهم امامتشون، به واسطه سنگ اندازی ها و کارشکنی ها و ضدّ تبلیغات رسانه ای که علیه ایشون شد، فرهنگ عمومی به طرفی رفت که از مقام امامت و ولی خدا بودن یک شخص، یک مقام تشریفاتی و زینت المجالسی در اذهان ترسیم کردند که حداکثر مردم برای اخلاق و درس اخلاق و چند تا مسئله شرعی دور و برشون جمع بشن! و نه یک کلمه بیشتر!
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
البته باید اینم بگم که من خبر از حاج خانم داشتم که مرتب دیدار و کلاس و ملاقات با شخصیت های درجه یک خارجی داشت و اینقدر به زبان اونا مسلط شده بود و حرفهای جدید و تحلیلات قشنگی ارائه میداد که آدم لذت میبرد. بنظرم تازه داشت جایگاه خودشو پیدا میکرد و حتی بی میل نبود که در معادلات و مناسبات هم ورود کنه و حرف بزنه و اظهار نظر کنه. تا جایی که حتی درباره محافظین هم حرفهایی داشت و خیلی حساب شده در امور بیت، به من مشورت میداد و به خاطر همین مشاوره های حاج خانم، کم کم بیت را خلوت و خلوت تر کردیم.
اما ...
حاجی را کم میدیدم. کلا شنیده بودم خیلی لباس نظامی نمیپوشه و به اندازه ای که مشغول کارهای سیاسی شده، در امور نظامی مستقیما وارد نمیشه. ارتباطش با ستاد حفظ کرده بود و هنوز سمت داشت اما نمیدونم شرایطو چطوری رقم زده بود و چی تو کلش میگذشت که در لباس دیپلمات ها ظاهر میشد.
تا اینکه ...
یه روز فرستاد دنبالم و گفت آماده باش که باید بریم جایی و دو سه تا دیدار مهم داریم.
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
اما ...
حاجی را کم میدیدم. کلا شنیده بودم خیلی لباس نظامی نمیپوشه و به اندازه ای که مشغول کارهای سیاسی شده، در امور نظامی مستقیما وارد نمیشه. ارتباطش با ستاد حفظ کرده بود و هنوز سمت داشت اما نمیدونم شرایطو چطوری رقم زده بود و چی تو کلش میگذشت که در لباس دیپلمات ها ظاهر میشد.
تا اینکه ...
یه روز فرستاد دنبالم و گفت آماده باش که باید بریم جایی و دو سه تا دیدار مهم داریم.
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و پنجم»
تو راه ازش پرسیدم: «کجا داریم میریم؟»
گفت: «دنبال یه دو تا گزینه حلال!»
گفتم: «تا دیروز که دنبال یه دو تا لقمه حلال بودیم. گزینه حلال دیگه چه صیغه ای هست؟»
گفت: «از همون شبی که با هم حرف زدیم تا حالا داره تقریبا هفت هشت سال میگذره. من از همون شب رفتم سراغ یه نفر که حس میکردم و مطئن بودم که تک گزینه جانشینی برای امامت جامعه هست و همه روی اون فرد به اجماع میرسن!
وقتی رفتم نه تنها تحویلم نگرفت ... بلکه کلی هم عتاب و خطابم کرد و بنده خدا شروع کرد از وجنات و صفات و حالات و کرامات آقا برام گفت. نمیدونست که خودم نجات یافته دست و پنجه خودشم و نمیخواد واسه من از بزرگواری اون بگه!»
گفتم: «خب؟ جالب شد!»
گفت: «نه بابا ... کجاش جالب شد؟ اینش جالبه که تحویلم نگرفت؟ اینش جالبه که همه حساب کتابام بهم خورد؟ یا اینش جالبه که مجبور شدیم اول اجماع عمومی برای از چشم افتادن آقا به وجود بیاریم و همینجوریش تا ده سال طول کشید و هنوزم هیچ کاری نکردیم؟ کجاش جالبه!»
گفتم: «خب الان داریم میریم کجا؟»
گفت: «آهان ... داشتم میگفتم. ما مجبور شدیم این همه سال صبر کنیم تا سه تا اتفاق نیفته: اولیش اینه که حذف علنی باب نشه! دومیش اینه که رو در رو با مردم نشیم و خودشون به این برسن که تقصیرات گردن آقاست. سومیشم اینه که خب حالا آقا نه؟ کی بذاریم؟ خب بالاخره لباس ولایت دوخته شده و رسیده به دست ما! الان این آقا نه! باشه ... بدیم کی بپوشه؟!»
گفتم: «درسته ... الان داریم میریم جایی که تست کنیم اندازه کسی هست یا نه؟»
گفت: «نه حالا به این شدت! اما باید یه سری مسائل برای خودم روشن بشه و میخوام تو هم باشی که بعدا بگم چیکار کنی و اقدامات بعدی باید چی باشه؟ ضمنا حواستم به جزییات ملاقات باشه. چون بهتر از من به جزییات توجه داری.»
ادامه دادیم و من همچنان ذهنم مشغول بود و میخواستم بدونم چه خبره؟!
تا این که رسیدیم. باغ اختصاصی یکی از سفارت خانه های مهم و معروف که از دَم درش معلوم بود جلسه خفن هست و خبرای زیادی اونجاست و کلی اتفاق قراره رقم بخوره.
اولین چیزی که نظرمو جلب کرد این بود که از دم در، تا حاجی را میدیدن، احترام میذاشتن و حتی یه بار هم ما را متوقف و بازرسی نکردن و خیلی شیک و مجلسی و با عزت و احترام وارد شدیم! مشخص بود که حاجی در بین اونا خیلی معروف و شناخته شده هست و سابقه حضور و جلسات با اونا داشته!
دومین نکته دیدار که شاید مهم ترینش هم باشه این بود که یک خانم خیلی شیک و با ابهت خارجی، با کلی اعوان و انصار چند قدمی به استقبال حاجی اومد و سلام و خوش و بش و تعارف به نشستن و ...
نشستن با اون خانم و جلسه ای که ترتیب داده بود با این جمله که به حاجی گفت کلی برام معنا و مفهوم خاصی پیدا کرد: «خیر مقدم میگم سردار!»
کلمه «سردار»
این برام خیلی جالب بود و اولین باری بود که میشنیدم یکی داره در یه جلسه رسمی و فوق محرمانه، به حاجی میگه: «سردار»
اما من هنوز نمیدونستم اون خانمه کیه که اینقدر با کلاس و شخصیت هست؟! حس میکردم و تو این فکربودم که آشناست و یه جایی ممکنه دیده باشمش که خودش به من نگاه کرد و گفت: «وقتایی که به حاج خانم زحمت میدیم، شما هم خیلی تو زحمت میفتین و از این بابت از شما تشکر میکنیم! ضمنا بهتون بابت خواهر روشنفکر و دلسوز و زیرکی که دارین تبریک میگم. اصلا نیاز نیست پیش ایشون که هستیم، یه مطلب را دو بار تکرار کنیم و یا توضیح اضافه تری بدیم. خیلی خوب و زود به منظور، منتقل میشن و ارتباط میگیرن و اساتید ما در طول این چند سال، ایشون رو خیلی با استعداد و نخبه ارزیابی کردند.»
تازه دوزاریم افتاد که اون کیه؟ اون سر تیم هیئت خارجی بود که اغلب اوقات، با حاج خانم دیدارهای مهم میذاشتن و ملاقات های طولانی با هم داشتن اما چون معمولا با پوشیه میومد و چهرش را نمیدیدم، تو اون لحظه نشناختمش!
تازه فهمیدم اون موقع تا حالا چه خبر بوده و من ساده و هیچی نفهم، از چه چیزایی خبر نداشتم؟!
جوّ جلسه خیلی سنگین و کلی بزرگتر از قد و قیافه من بود. به خاطر همین تا آخر جلسه سکوت کردم و طبق دستوری که حاجی بهم داده بود، فقط به جزییات توجه داشتم تا بعدا اگه ازم پرسید، بتونم جوابش بدم.
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و پنجم»
تو راه ازش پرسیدم: «کجا داریم میریم؟»
گفت: «دنبال یه دو تا گزینه حلال!»
گفتم: «تا دیروز که دنبال یه دو تا لقمه حلال بودیم. گزینه حلال دیگه چه صیغه ای هست؟»
گفت: «از همون شبی که با هم حرف زدیم تا حالا داره تقریبا هفت هشت سال میگذره. من از همون شب رفتم سراغ یه نفر که حس میکردم و مطئن بودم که تک گزینه جانشینی برای امامت جامعه هست و همه روی اون فرد به اجماع میرسن!
وقتی رفتم نه تنها تحویلم نگرفت ... بلکه کلی هم عتاب و خطابم کرد و بنده خدا شروع کرد از وجنات و صفات و حالات و کرامات آقا برام گفت. نمیدونست که خودم نجات یافته دست و پنجه خودشم و نمیخواد واسه من از بزرگواری اون بگه!»
گفتم: «خب؟ جالب شد!»
گفت: «نه بابا ... کجاش جالب شد؟ اینش جالبه که تحویلم نگرفت؟ اینش جالبه که همه حساب کتابام بهم خورد؟ یا اینش جالبه که مجبور شدیم اول اجماع عمومی برای از چشم افتادن آقا به وجود بیاریم و همینجوریش تا ده سال طول کشید و هنوزم هیچ کاری نکردیم؟ کجاش جالبه!»
گفتم: «خب الان داریم میریم کجا؟»
گفت: «آهان ... داشتم میگفتم. ما مجبور شدیم این همه سال صبر کنیم تا سه تا اتفاق نیفته: اولیش اینه که حذف علنی باب نشه! دومیش اینه که رو در رو با مردم نشیم و خودشون به این برسن که تقصیرات گردن آقاست. سومیشم اینه که خب حالا آقا نه؟ کی بذاریم؟ خب بالاخره لباس ولایت دوخته شده و رسیده به دست ما! الان این آقا نه! باشه ... بدیم کی بپوشه؟!»
گفتم: «درسته ... الان داریم میریم جایی که تست کنیم اندازه کسی هست یا نه؟»
گفت: «نه حالا به این شدت! اما باید یه سری مسائل برای خودم روشن بشه و میخوام تو هم باشی که بعدا بگم چیکار کنی و اقدامات بعدی باید چی باشه؟ ضمنا حواستم به جزییات ملاقات باشه. چون بهتر از من به جزییات توجه داری.»
ادامه دادیم و من همچنان ذهنم مشغول بود و میخواستم بدونم چه خبره؟!
تا این که رسیدیم. باغ اختصاصی یکی از سفارت خانه های مهم و معروف که از دَم درش معلوم بود جلسه خفن هست و خبرای زیادی اونجاست و کلی اتفاق قراره رقم بخوره.
اولین چیزی که نظرمو جلب کرد این بود که از دم در، تا حاجی را میدیدن، احترام میذاشتن و حتی یه بار هم ما را متوقف و بازرسی نکردن و خیلی شیک و مجلسی و با عزت و احترام وارد شدیم! مشخص بود که حاجی در بین اونا خیلی معروف و شناخته شده هست و سابقه حضور و جلسات با اونا داشته!
دومین نکته دیدار که شاید مهم ترینش هم باشه این بود که یک خانم خیلی شیک و با ابهت خارجی، با کلی اعوان و انصار چند قدمی به استقبال حاجی اومد و سلام و خوش و بش و تعارف به نشستن و ...
نشستن با اون خانم و جلسه ای که ترتیب داده بود با این جمله که به حاجی گفت کلی برام معنا و مفهوم خاصی پیدا کرد: «خیر مقدم میگم سردار!»
کلمه «سردار»
این برام خیلی جالب بود و اولین باری بود که میشنیدم یکی داره در یه جلسه رسمی و فوق محرمانه، به حاجی میگه: «سردار»
اما من هنوز نمیدونستم اون خانمه کیه که اینقدر با کلاس و شخصیت هست؟! حس میکردم و تو این فکربودم که آشناست و یه جایی ممکنه دیده باشمش که خودش به من نگاه کرد و گفت: «وقتایی که به حاج خانم زحمت میدیم، شما هم خیلی تو زحمت میفتین و از این بابت از شما تشکر میکنیم! ضمنا بهتون بابت خواهر روشنفکر و دلسوز و زیرکی که دارین تبریک میگم. اصلا نیاز نیست پیش ایشون که هستیم، یه مطلب را دو بار تکرار کنیم و یا توضیح اضافه تری بدیم. خیلی خوب و زود به منظور، منتقل میشن و ارتباط میگیرن و اساتید ما در طول این چند سال، ایشون رو خیلی با استعداد و نخبه ارزیابی کردند.»
تازه دوزاریم افتاد که اون کیه؟ اون سر تیم هیئت خارجی بود که اغلب اوقات، با حاج خانم دیدارهای مهم میذاشتن و ملاقات های طولانی با هم داشتن اما چون معمولا با پوشیه میومد و چهرش را نمیدیدم، تو اون لحظه نشناختمش!
تازه فهمیدم اون موقع تا حالا چه خبر بوده و من ساده و هیچی نفهم، از چه چیزایی خبر نداشتم؟!
جوّ جلسه خیلی سنگین و کلی بزرگتر از قد و قیافه من بود. به خاطر همین تا آخر جلسه سکوت کردم و طبق دستوری که حاجی بهم داده بود، فقط به جزییات توجه داشتم تا بعدا اگه ازم پرسید، بتونم جوابش بدم.
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
اون خانم بر عکس من که عجولم، از اجرای دقیق و با صبر و حوصله پروژه تشکر کرد! گفت: «تمام نگرانی ما این بوده که روابط و ملاقات ها و مفاد جلسات از طبقه بندی خودش خارج بشه. شما علاوه بر صبر و حوصله ای که به خرج دادید و مدیریتی که داشتید، قوی ترین و اثرگذارترین گروهی هستید که علیرغم نظامی بودن، در لباس و هیبت دیپلماتیک و تصمیم سازی های غیر خشن ظاهر شدید و الحمدلله تونستین هم درست مهره چینی کنین و هم اهداف بلندی که به نفع همه هست و سر سازگاری با بنیادگرایی نداره، دنبال کنیم. متاسفانه گروه های دیگه خیلی ضعیف وارد شدند و به درایت شما عمل نکردند.»
حاجی گفت: «تشکر میکنم. هم از حمایت ها و هم اعتمادی که کردید و هم صداقتی که در اتخاذ تدابیر منطقه و جهان اسلام دارید.»
اون زن، اولش کلی از شرایط حساس منطقه و نجات اسلام و مصالح مسلمین و ... حرف زد و چندین آیه و حدیث تحویلمون داد ...
بعدش از آقا و ضربات مهلکی که به مردمش و اسلام و تاریخ وارد کرده و سر جنگ طلب داره و این چیزا کلی حرف بارمون کرد ...
اما در کل با حاجی با اسم «سردار» کلی حرف زد و حاجی هم بهش تحلیل ارائه میداد و حرفای همدیگه رو تکمیل میکردند! حرفاشون کاملا بر هم منطبق بود و ذره ای مو نمیزد!
من واقعا مونده بودم و داشتم هنگ میکردم. نمیدونستم الان حاجی داره از اینا استفاده خودشو میکنه و طبق طرح اون شب، قراره پروژه حذف با عوامل خارجی انجام بگیره؟ یا حاجی مهره این زنه است و همه کاره روزگار، همین خانم جا افتاده و خارجی و باکلاسی هست که الان روبروم نشسته؟!
مونده بودم و اون لحظه هم نمیشد حرفی زد!
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
حاجی گفت: «تشکر میکنم. هم از حمایت ها و هم اعتمادی که کردید و هم صداقتی که در اتخاذ تدابیر منطقه و جهان اسلام دارید.»
اون زن، اولش کلی از شرایط حساس منطقه و نجات اسلام و مصالح مسلمین و ... حرف زد و چندین آیه و حدیث تحویلمون داد ...
بعدش از آقا و ضربات مهلکی که به مردمش و اسلام و تاریخ وارد کرده و سر جنگ طلب داره و این چیزا کلی حرف بارمون کرد ...
اما در کل با حاجی با اسم «سردار» کلی حرف زد و حاجی هم بهش تحلیل ارائه میداد و حرفای همدیگه رو تکمیل میکردند! حرفاشون کاملا بر هم منطبق بود و ذره ای مو نمیزد!
من واقعا مونده بودم و داشتم هنگ میکردم. نمیدونستم الان حاجی داره از اینا استفاده خودشو میکنه و طبق طرح اون شب، قراره پروژه حذف با عوامل خارجی انجام بگیره؟ یا حاجی مهره این زنه است و همه کاره روزگار، همین خانم جا افتاده و خارجی و باکلاسی هست که الان روبروم نشسته؟!
مونده بودم و اون لحظه هم نمیشد حرفی زد!
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
دیروز پریروز دادگاه یک پسرک هفده ساله بود. این بندهخدا چند ماه پیش، از خواب بیدار میشود و حس میکند دیگر تحمل این زندگی کوفتی را ندارد. حالا یا شکست عشقی خوردهبود یا هر درد بیدرمان دیگری که داشت، انقدر احساس بیچارگی و بدبختی کرد که تفنگ پدرش را برداشت و یک گلوله هم چپاند تویش و راهی مدرسه شد. شاهدها میگفتند که اول میخواست بقیه را بکشد، ولی بعد که یادش آمد یک فشنگ بیشتر ندارد احساس کرد کار عاقلانه این است که خودش را بکشد. آخر سر ولی بدون اینکه خون از دماغ کسی راه بیفتد قضیه ختم به خیر شد.
دیروز پریروز آدمهای توی دادگاه میخواستند سر در بیاورند که چطوری این آدمِ بیاعصاب، بی خیال شلیک کردن همان یک دانه گلولهاش شد. فیلمهای مداربستهی مدرسه را که دیدند، قاضی و متهم و شاهد و وکیل و نگهبان دادگاه از دیدن اتفاقی که افتاده بود شاخ در آوردند. بعد ماجرا را برای خبرنگارها تعریف کردند و آنها هم شاخ در آورند. خبرنگارها هم قضیه را برای مردم تعریف کردند و بخش قابل توجهی از مردم (از جمله خود من) همه با هم به صورت گروهی شاخ در آوردیم.
دوربین مداربسته یک لحظهی نفسگیر را نشان میداد که پسرکِ بیاعصاب و آقای "مربی" چشم توی چشم میشوند. مربی انگار نه انگار که این چیزی که دست پسرک است اسمش تفنگ باشد، پسرک را در آغوش میگیرد. مثل آدمی که بعد از صد سال توی یک عصر بارانی پاییزی معشوقش را کنار برج ایفل ببیند، با همان میزان عشق. بعد توی فیلم یک نفر با ترس و لرز میآید و تفنگ را میقاپد و فورا هم در میرود. مربی ولی انگار هنوز پسرک را سیر بغل نکرده. با اینکه دیگر تفنگی هم در کار نیست ولی مربی آغوشش را تنگتر می کند. صحنه که اولش شبیه فیلمهای جنایی بود یکهو میشود مثل سکانسهای فیلم تایتانیک قبل از برخورد کشتی با کوه یخ. بالاخره پسرک هم چشمش را میبندد و مربی را بغل میکند. جَک و رُز همینطوری که توی آغوش هم هستند، مظلوم و غریبانه قدم برمیدارند و یواشیواش از توی کادر خارج میشوند.
دیروز مربی آمده بود جلوی دوربین و از معجزهی "بغل کردن" میگفت. حرفش حرف حساب بود. آغوشی که به روی آدمها باز میشود واقعا هم پیغام امنیت است، پیام صلح. پرچم سفیدی که توی باد تکان میخورد و آدم میتواند با خیال راحت تفنگ را رها کند و یک دل سیر گریه. جان مطلب را حامد ابراهیمپور گفت، آنجایی که گفت:
بغلم کن... که جهان کوچک و غمگین نشودبغلم کن... که خدا دورتر از این نشود..
مهدی معارف
#یک_فنجان_تامل @yekfenjantaamool
دیروز پریروز آدمهای توی دادگاه میخواستند سر در بیاورند که چطوری این آدمِ بیاعصاب، بی خیال شلیک کردن همان یک دانه گلولهاش شد. فیلمهای مداربستهی مدرسه را که دیدند، قاضی و متهم و شاهد و وکیل و نگهبان دادگاه از دیدن اتفاقی که افتاده بود شاخ در آوردند. بعد ماجرا را برای خبرنگارها تعریف کردند و آنها هم شاخ در آورند. خبرنگارها هم قضیه را برای مردم تعریف کردند و بخش قابل توجهی از مردم (از جمله خود من) همه با هم به صورت گروهی شاخ در آوردیم.
دوربین مداربسته یک لحظهی نفسگیر را نشان میداد که پسرکِ بیاعصاب و آقای "مربی" چشم توی چشم میشوند. مربی انگار نه انگار که این چیزی که دست پسرک است اسمش تفنگ باشد، پسرک را در آغوش میگیرد. مثل آدمی که بعد از صد سال توی یک عصر بارانی پاییزی معشوقش را کنار برج ایفل ببیند، با همان میزان عشق. بعد توی فیلم یک نفر با ترس و لرز میآید و تفنگ را میقاپد و فورا هم در میرود. مربی ولی انگار هنوز پسرک را سیر بغل نکرده. با اینکه دیگر تفنگی هم در کار نیست ولی مربی آغوشش را تنگتر می کند. صحنه که اولش شبیه فیلمهای جنایی بود یکهو میشود مثل سکانسهای فیلم تایتانیک قبل از برخورد کشتی با کوه یخ. بالاخره پسرک هم چشمش را میبندد و مربی را بغل میکند. جَک و رُز همینطوری که توی آغوش هم هستند، مظلوم و غریبانه قدم برمیدارند و یواشیواش از توی کادر خارج میشوند.
دیروز مربی آمده بود جلوی دوربین و از معجزهی "بغل کردن" میگفت. حرفش حرف حساب بود. آغوشی که به روی آدمها باز میشود واقعا هم پیغام امنیت است، پیام صلح. پرچم سفیدی که توی باد تکان میخورد و آدم میتواند با خیال راحت تفنگ را رها کند و یک دل سیر گریه. جان مطلب را حامد ابراهیمپور گفت، آنجایی که گفت:
بغلم کن... که جهان کوچک و غمگین نشودبغلم کن... که خدا دورتر از این نشود..
#یک_فنجان_تامل @yekfenjantaamool
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و ششم»
اون روز خیلی حرفها زده شد. این که میگم خیلی، ینی حجم مطالب سنگین بود. وگرنه شاید از بقیه جلسات و ملاقات ها کوتاه تر بود.
چیزی که فکر کنم حاجی منو برای اون با خودش برده بود و میخواست که در جریان باشم تا بتونم هماهنگ عمل کنم، این بود که:
حاجی به زنه گفت: «داره خیلی طول میکشه. مشاورین ما از اولش هم فکر نمیکردن یک دهه طول بکشه. ما برنامه ای برای یک دهه نداشتیم. انتظارمون هم از شما سرعت عمل بود. منظورم عجله نیستا. منظورم اینه که فکر میکردم اگه شما ورود کنین، ای چه بسا برنامه در سیکل خودش زودتر پیش بره اما شما هم ماشالله تا به همه خواسته های خودتون نرسیدید، از محدود کردن اختیارات رهبری جامعه گرفته تا انتصاب تحصیل کرده های خودتون در مناصب خاصی که مد نظر داشتید، به خواسته های ما عمل نکردید.»
زنه هیچی نگفت و فقط به حاجی نگاه میکرد.
حاجی پرسید: «بالاخره تصمیمتون چیه؟»
زنه گفت: «دقیقا درباره چی؟»
حاجی با تعجب گفت: «من این راه رو نیومدم که آخرش بگین برای چی؟!»
زنه گفت: «نه ... لطفا شکیبا باشید ... منظور بد برندارید ... اجازه بدید با هم یه مرور کوتاه بر داشته های امروز شما داشته باشیم: شما امروز با جمعی از نخبگان درعرصه مدیریتی و اجرایی روبرو هستید بعلاوه تیم های بسیار قوی و هم دل در عرصه نیروهای مسلح که دیگه امروز، بر خلاف دیروز ترجیح میدن اثرگذار در مناسبات و معادلات سیاسی از طریق ارتباط با دنیا باشن تا اینکه بخوان فقط خودشون و یارانشون رو گوشتِ چرخ گوشت تصمیمات یک نفر بدونن ... بعلاوه یک بیت یک دست و هماهنگ که سرمایه اصلیش، زنِ اون بیت ... زن روشنفکر و تکلیف گرایی که حاضره جونش رو برای جهان اسلام و کمتر شدن تنش ها فدا کنه ... چه برسه به اینکه بخواد فقط حاج خانم مطبخ خونه ای باشه که ندونه کی میاد و کی میره ... و از همشون مهم تر، یه سردار پخته و به روز و کارامد که مثلِ نگین، در قلب حلقه دلسوزان انقلاب و اسلام داره میدرخشه! درسته یا نه؟»
حاجی فقط نگاش کرد و هیچی نگفت!
زنه گفت: «آیا شما این همه دارایی دارین یا نه؟»
حاجی حتی پلکش هم تکون نداد.
زنه گفت: «آیا شما تا هشت سال پیش چنین شرایطی داشتید؟! قطعا نه!
سردار جان! آیا این همه دارایی با «مدیریت» جنابعالی صورت گرفت و دور هم جمع شد یا صرفا با «محوریت» جنابعالی و سه چهار نفر دیگه شکل گرفت؟!»
حاجی فقط نگاه میکرد...
زنه گفت: «شما موفق شدید برنامه های خودتون رو با سر و شکل معقول و مناسبش پیش ببرید. نه با عجله و بدون حساب و کتاب و منهای افکار عمومی! اگر ما هیچ کاری نکرده باشیم، بلکه صرفا همین یک مسئله را با هم آموخته باشیم، برای ما کافی هست! من اصلا متوجه منظورتون نمیشم که میگید ما به همه منافع و اهدافمون رسیدیم و سر شما بی کلاه مونده! میشه دقیق بفرمایید کدام تصمیم و یا مشورت ما به نفع شما تمام نشده؟ نکنه منظورتون همین چند نفری هست که با امضای خودتون در امور اجرایی هستند! خب اگر خیلی ناراحتید، مرخصشون کنین! اونا با یه امضای ساده شما اونجا نشستند نه با امضای من! به راحتی بذارینشون کنار! اصلا حذفشون کنین. اگه آدمای بهتری دارین، اونا را بیارین سر کار!»
چند لحظه ای به سکوت گذشت.
بعد دوباره زنه گفت: «الان هم همه شرایط به نفع شماست. امام و پیشوای شما همین حالاش هم حذف شده. در کدام معادله نقش داره؟ در کدام مسئله میتونه حکم حکومتی صادر کنه؟ حناش پیش کی رنگ داره؟ به جز دو سه تا درس اخلاق و توصیه و فرمایش، یال و کوپالی براش مونده؟
خب نه!
این ینی حذف! تمام. به نظر ما همین کافیه. اصلا برامون فرقی نمیکنه که ایکس باشه یا زد! هر کی میخواد باشه. تهش همینه و همین قدر باید در امور دخالت داشته باشه.
ما حداکثری را با کمک شما برای رهبری تعریف کردیم و قوانیش هم اصلاح و تصویب شد که حداقلِ مدیریتِ یه دارالمجناین و سرپرستی دیوونه ها و زن و ضعیفه های مطلّقه و بیوه هست و ولاغیر! (معنای ولایت غیر مطلقه)
الان این بده؟! چیز دیگه ای مد نظرتون هست؟»
حاجی گفت: «همه حرفهایی که زدید درست! من اگر اینجام و در طول این ده سال هم با شما جلسات و به تعبیر شما محور بودم، تنها دلیلش این بود که فکر میکنم باید اصالت حکومت و قدرت به جایگاه اصلی خودش برگرده و با شما میشه به این هدف رسید. بعلاوه چاشنی دینی و اعتقادی خودم که الان جای طرحش نیست ...
اما دیگه این شرایط برای ما کارایی نداره. ما به این نتیجه رسیدیم که اصل ساختار را باید ترمیم و یا اصلاح کرد. ساختار حکومت ولایتی، مدل درخواستیِ امروزِ ما نیست و بنظرم ما دیگه به این بلوغ رسیدیم و افکار عمومی ما آماده پذیرش این هست که دیگه توصیه و سفارش ولایی هم از راس حاکمیت نشنویم و حضرات را مرخص کنیم که به درس و بحث و دایر کردن حوزه های علمیه و کشف و شهودشون برسن.
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و ششم»
اون روز خیلی حرفها زده شد. این که میگم خیلی، ینی حجم مطالب سنگین بود. وگرنه شاید از بقیه جلسات و ملاقات ها کوتاه تر بود.
چیزی که فکر کنم حاجی منو برای اون با خودش برده بود و میخواست که در جریان باشم تا بتونم هماهنگ عمل کنم، این بود که:
حاجی به زنه گفت: «داره خیلی طول میکشه. مشاورین ما از اولش هم فکر نمیکردن یک دهه طول بکشه. ما برنامه ای برای یک دهه نداشتیم. انتظارمون هم از شما سرعت عمل بود. منظورم عجله نیستا. منظورم اینه که فکر میکردم اگه شما ورود کنین، ای چه بسا برنامه در سیکل خودش زودتر پیش بره اما شما هم ماشالله تا به همه خواسته های خودتون نرسیدید، از محدود کردن اختیارات رهبری جامعه گرفته تا انتصاب تحصیل کرده های خودتون در مناصب خاصی که مد نظر داشتید، به خواسته های ما عمل نکردید.»
زنه هیچی نگفت و فقط به حاجی نگاه میکرد.
حاجی پرسید: «بالاخره تصمیمتون چیه؟»
زنه گفت: «دقیقا درباره چی؟»
حاجی با تعجب گفت: «من این راه رو نیومدم که آخرش بگین برای چی؟!»
زنه گفت: «نه ... لطفا شکیبا باشید ... منظور بد برندارید ... اجازه بدید با هم یه مرور کوتاه بر داشته های امروز شما داشته باشیم: شما امروز با جمعی از نخبگان درعرصه مدیریتی و اجرایی روبرو هستید بعلاوه تیم های بسیار قوی و هم دل در عرصه نیروهای مسلح که دیگه امروز، بر خلاف دیروز ترجیح میدن اثرگذار در مناسبات و معادلات سیاسی از طریق ارتباط با دنیا باشن تا اینکه بخوان فقط خودشون و یارانشون رو گوشتِ چرخ گوشت تصمیمات یک نفر بدونن ... بعلاوه یک بیت یک دست و هماهنگ که سرمایه اصلیش، زنِ اون بیت ... زن روشنفکر و تکلیف گرایی که حاضره جونش رو برای جهان اسلام و کمتر شدن تنش ها فدا کنه ... چه برسه به اینکه بخواد فقط حاج خانم مطبخ خونه ای باشه که ندونه کی میاد و کی میره ... و از همشون مهم تر، یه سردار پخته و به روز و کارامد که مثلِ نگین، در قلب حلقه دلسوزان انقلاب و اسلام داره میدرخشه! درسته یا نه؟»
حاجی فقط نگاش کرد و هیچی نگفت!
زنه گفت: «آیا شما این همه دارایی دارین یا نه؟»
حاجی حتی پلکش هم تکون نداد.
زنه گفت: «آیا شما تا هشت سال پیش چنین شرایطی داشتید؟! قطعا نه!
سردار جان! آیا این همه دارایی با «مدیریت» جنابعالی صورت گرفت و دور هم جمع شد یا صرفا با «محوریت» جنابعالی و سه چهار نفر دیگه شکل گرفت؟!»
حاجی فقط نگاه میکرد...
زنه گفت: «شما موفق شدید برنامه های خودتون رو با سر و شکل معقول و مناسبش پیش ببرید. نه با عجله و بدون حساب و کتاب و منهای افکار عمومی! اگر ما هیچ کاری نکرده باشیم، بلکه صرفا همین یک مسئله را با هم آموخته باشیم، برای ما کافی هست! من اصلا متوجه منظورتون نمیشم که میگید ما به همه منافع و اهدافمون رسیدیم و سر شما بی کلاه مونده! میشه دقیق بفرمایید کدام تصمیم و یا مشورت ما به نفع شما تمام نشده؟ نکنه منظورتون همین چند نفری هست که با امضای خودتون در امور اجرایی هستند! خب اگر خیلی ناراحتید، مرخصشون کنین! اونا با یه امضای ساده شما اونجا نشستند نه با امضای من! به راحتی بذارینشون کنار! اصلا حذفشون کنین. اگه آدمای بهتری دارین، اونا را بیارین سر کار!»
چند لحظه ای به سکوت گذشت.
بعد دوباره زنه گفت: «الان هم همه شرایط به نفع شماست. امام و پیشوای شما همین حالاش هم حذف شده. در کدام معادله نقش داره؟ در کدام مسئله میتونه حکم حکومتی صادر کنه؟ حناش پیش کی رنگ داره؟ به جز دو سه تا درس اخلاق و توصیه و فرمایش، یال و کوپالی براش مونده؟
خب نه!
این ینی حذف! تمام. به نظر ما همین کافیه. اصلا برامون فرقی نمیکنه که ایکس باشه یا زد! هر کی میخواد باشه. تهش همینه و همین قدر باید در امور دخالت داشته باشه.
ما حداکثری را با کمک شما برای رهبری تعریف کردیم و قوانیش هم اصلاح و تصویب شد که حداقلِ مدیریتِ یه دارالمجناین و سرپرستی دیوونه ها و زن و ضعیفه های مطلّقه و بیوه هست و ولاغیر! (معنای ولایت غیر مطلقه)
الان این بده؟! چیز دیگه ای مد نظرتون هست؟»
حاجی گفت: «همه حرفهایی که زدید درست! من اگر اینجام و در طول این ده سال هم با شما جلسات و به تعبیر شما محور بودم، تنها دلیلش این بود که فکر میکنم باید اصالت حکومت و قدرت به جایگاه اصلی خودش برگرده و با شما میشه به این هدف رسید. بعلاوه چاشنی دینی و اعتقادی خودم که الان جای طرحش نیست ...
اما دیگه این شرایط برای ما کارایی نداره. ما به این نتیجه رسیدیم که اصل ساختار را باید ترمیم و یا اصلاح کرد. ساختار حکومت ولایتی، مدل درخواستیِ امروزِ ما نیست و بنظرم ما دیگه به این بلوغ رسیدیم و افکار عمومی ما آماده پذیرش این هست که دیگه توصیه و سفارش ولایی هم از راس حاکمیت نشنویم و حضرات را مرخص کنیم که به درس و بحث و دایر کردن حوزه های علمیه و کشف و شهودشون برسن.
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
درخواست و مدل امروز ما «حکومتِ منهای رهبری دینی» است. به نظر ما در این نوع از حکومت، هم شان و منزلت دین حفظ میشه و هم امور دنیایی و سیاسی به اهل سیاست و دنیا سپرده میشه.حتی لازمه همین جا تاکید و تصریح کنم که یکی مثل من، فقط برای نجات دین از این همه اتهامی که امروز به ولی امر و حکومت دینی دارن وارد میکنند و مردم ما و جهان را داره بدبین میکنه، حاضرم همین جا و در زمان زعامت سومین رهبر حکومت دینی خودمون، همه چیز تمام بشه و بیشتر از این شرمنده تاریخ و قضاوتی که بعدها از ما خواهد کرد نشیم.
اینم بگم که اولین کسی خواهم بود که لباس نظامیمو درآوردم و دارم برای این مسئله تلاش میکنم و همین جا هم هر جا لازم باشه امضا میکنم که هیچ طمع و نظر منفعت گرایانه ای نه به این مدل حکومت داشتم و نه به اون مدل حکومت دارم. اینو فکر میکنم تا همین حالا هم به بقیه اثبات شده باشه و هم به شما. به خاطر همینه که تا الان و بلکه تا آخر عمرم، هیچ سمت اجرایی و مدیریتی را قبول نکرده و نمیکنم. چون میخوام زبونم دراز باشه و کارم رو مطابق تکلیفم انجام بدم.
این نظر ماست. نظر منِ تنها هم نیست. عقبه درشت و خوبی هم داریم. لذا با صراحت تَکرار میکنم که دیگه حتی وجود رهبر و پیشوای جامعه هم برای ما و اجرای این مدلی که عرض کردم، مزاحم جدی هست و باید فکری به حالش کرد.»
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
اینم بگم که اولین کسی خواهم بود که لباس نظامیمو درآوردم و دارم برای این مسئله تلاش میکنم و همین جا هم هر جا لازم باشه امضا میکنم که هیچ طمع و نظر منفعت گرایانه ای نه به این مدل حکومت داشتم و نه به اون مدل حکومت دارم. اینو فکر میکنم تا همین حالا هم به بقیه اثبات شده باشه و هم به شما. به خاطر همینه که تا الان و بلکه تا آخر عمرم، هیچ سمت اجرایی و مدیریتی را قبول نکرده و نمیکنم. چون میخوام زبونم دراز باشه و کارم رو مطابق تکلیفم انجام بدم.
این نظر ماست. نظر منِ تنها هم نیست. عقبه درشت و خوبی هم داریم. لذا با صراحت تَکرار میکنم که دیگه حتی وجود رهبر و پیشوای جامعه هم برای ما و اجرای این مدلی که عرض کردم، مزاحم جدی هست و باید فکری به حالش کرد.»
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۸
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و هفتم»
من کپ کرده بودم از بس که محتوای جلسه برام جذاب و نسبتا سنگین بود. لذت میبردم از این همه شجاعت و تدبیر و تعادل و آینده نگری سردار! یا همون حاجی خودمون.
زنه بعد از این که حرفای حاجی تموم شد، بدون معطلی و با حالت خاصی، حرفهایی درباره حاجی زد که به نظرم توصیفات خاص و عجیبی بود! گفت: «هیچ وقت درباره مذاکرات و جلسات و همفکری با شما نه تنها دچار تردید نشدم بلکه شما باعث افتخار همه بشریت هستید. نه فقط جهان اسلام.
وقتی کسی در جای خودش جنگ، در جای خودش صلح، در جای خودش مذاکره، در جای خودش تغییر مدل حکومت، در جای خودش جان فدا و در جای خودش جان ستان باشه، جذاب تر از اونی هست که حتی بشه ازش یک نقاشی و یا تراژی و یا تندیس طلایی ساخت.
چشم. باز هم شما بردید و دلایلتون اینقدر قاطع و قانع کننده بود که حاضریم سرمایه های حال و آینده خودمون در اختیارتون بذاریم که به این مدل، که مدل اجرا شده و درس پس داده کشورهای ما هم هست برسید و موفق تر عمل کنید.»
بعدش زنه رو به من کرد و گفت: «به پدرتون بفرمایید همین امشب برای ملاقات با ایشون خدمت میرسم.»گفتم: «به روی چشم!»
بعدش هم پذیرایی شدیم. اندکی در باغ راه رفتیم و تمدد اعصاب و ... بعدش برگشتیم.
من همش تو فکر بودم که حالا با این حرفها چه اتفاقی میفته و چی میشه؟ هنوز خیلی منظور کلام و گوشه و کنایه های حاجی با زنه و دیدار با پدرم و هماهنگیش با من و اینا را به طور کامل درک نمیکردم. لذا ترجیح دادم تو کار بزرگترها فضولی نکنم و کاری که به عُهدم سپرده شده را به درستی انجام بدم.
اون روز چون میدونستم مهم ترین روزهای عمر خودم و ملتم را دارم تجربه میکنم، خواب و خوراک نداشتم و مثل فرفره میدویدم و کارای هماهنگی را انجام میدادم.
با بابام ارتباط گرفتم. بهش گفتم اون خانمه میخواد بیاد!
بابام گفت: پس وقتشه!
با تعجب گفتم: بابا وقت چی؟
گفت: هیچی ... دخالت نکن ... سر شب میان؟
گفتم: لابد ... ینی نمیدونم ... بابا منم بیام؟
گفت: سر قبر من بیایی؟
گفتم: دور از جون بابا ! این چه حرفیه؟
گفت: فقط خواهرتو برسون و برو ... فهمیدی؟
گفتم: چشم ... مهربون ترم میتونی بگیا!
گفت: مهربونترم نمیاد ... اعصای ادمو خورد میکنی!
گفتم: چشم ... دیگه کاری ندارید؟ امری! فرمایشی!
گفت: نه ... بسلامت!
اینو گفت و قطع کرد!
تا اون شب ...
استرس نبودا ... هیجان عجیبی داشتم ... حس میکردم از کل دنیا عقبم ... احساس میکردم چیزایی میدونم که هیچ کس نمیدونه ... چیزایی که هر کسی میدونست، دیگه زندگی عادی نداشت و رنگ آرامش و روی خوش رو نمیدید!
اما برام کافی نبود ...
دوس داشتم بدونم اون شب دقیقا چی گذشت ...
اما نشد ...
اون شب خیلی دوس داشتم فقط اونجا باشم اما حتی حاجی هم خونه بابام نرفت. سر سجادش نشسته بود و قرآن میخوند. وقتی دید مثل اسپند رو آتیش هستم، بهم گفت: «کجا میخوای بری؟ هماهنگیت کردی! بشین سر جات دیگه. بسه. تقبّل الله! بذار بقیه راه رو حاج خانم با این سفیر همه فن حریف و سیّاسی برن که اندازه کل هیکل من و تو عقل دارن! برو بشین شامتو بخور! برو پسر جان!»
اینو گفت و به خوندن قرآنش ادامه داد... اما جوری هم میخوند که منم بشنوم ... همش گلوشو صاف میکرد و با عربی غلیظ ...
« وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ .
وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْرًا فَإِنَّ لَكُمْ مَا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ...»
یه سرفه ای کرد و گلویی صاف کرد و ادامه داد: «ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ ... »
نشسته بودم و نگاش میکردم و داشتم حرص میخوردم که اینقدر آرومه! وقتی این آیات را میخوند، به آخرش که میرسید، کلی لعن و فحش و نفرین نثار بنی اسرائیل و قاتلین انبیا و معتدین و... میکرد!
حالا میدید من دارم حرص میخورما ... اما برام تفسیر هم میکرد:
«ببین چقدر قرآن کامله و قشنگ در شرح احوال گذشتگان برای ما نکات جذاب اجتماعی و سیاسی و اخلاقی بیان کرده.
کو گوش شنوا؟
من فقط ترجمشو برات بخونم ببین چی گفته:
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و هفتم»
من کپ کرده بودم از بس که محتوای جلسه برام جذاب و نسبتا سنگین بود. لذت میبردم از این همه شجاعت و تدبیر و تعادل و آینده نگری سردار! یا همون حاجی خودمون.
زنه بعد از این که حرفای حاجی تموم شد، بدون معطلی و با حالت خاصی، حرفهایی درباره حاجی زد که به نظرم توصیفات خاص و عجیبی بود! گفت: «هیچ وقت درباره مذاکرات و جلسات و همفکری با شما نه تنها دچار تردید نشدم بلکه شما باعث افتخار همه بشریت هستید. نه فقط جهان اسلام.
وقتی کسی در جای خودش جنگ، در جای خودش صلح، در جای خودش مذاکره، در جای خودش تغییر مدل حکومت، در جای خودش جان فدا و در جای خودش جان ستان باشه، جذاب تر از اونی هست که حتی بشه ازش یک نقاشی و یا تراژی و یا تندیس طلایی ساخت.
چشم. باز هم شما بردید و دلایلتون اینقدر قاطع و قانع کننده بود که حاضریم سرمایه های حال و آینده خودمون در اختیارتون بذاریم که به این مدل، که مدل اجرا شده و درس پس داده کشورهای ما هم هست برسید و موفق تر عمل کنید.»
بعدش زنه رو به من کرد و گفت: «به پدرتون بفرمایید همین امشب برای ملاقات با ایشون خدمت میرسم.»گفتم: «به روی چشم!»
بعدش هم پذیرایی شدیم. اندکی در باغ راه رفتیم و تمدد اعصاب و ... بعدش برگشتیم.
من همش تو فکر بودم که حالا با این حرفها چه اتفاقی میفته و چی میشه؟ هنوز خیلی منظور کلام و گوشه و کنایه های حاجی با زنه و دیدار با پدرم و هماهنگیش با من و اینا را به طور کامل درک نمیکردم. لذا ترجیح دادم تو کار بزرگترها فضولی نکنم و کاری که به عُهدم سپرده شده را به درستی انجام بدم.
اون روز چون میدونستم مهم ترین روزهای عمر خودم و ملتم را دارم تجربه میکنم، خواب و خوراک نداشتم و مثل فرفره میدویدم و کارای هماهنگی را انجام میدادم.
با بابام ارتباط گرفتم. بهش گفتم اون خانمه میخواد بیاد!
بابام گفت: پس وقتشه!
با تعجب گفتم: بابا وقت چی؟
گفت: هیچی ... دخالت نکن ... سر شب میان؟
گفتم: لابد ... ینی نمیدونم ... بابا منم بیام؟
گفت: سر قبر من بیایی؟
گفتم: دور از جون بابا ! این چه حرفیه؟
گفت: فقط خواهرتو برسون و برو ... فهمیدی؟
گفتم: چشم ... مهربون ترم میتونی بگیا!
گفت: مهربونترم نمیاد ... اعصای ادمو خورد میکنی!
گفتم: چشم ... دیگه کاری ندارید؟ امری! فرمایشی!
گفت: نه ... بسلامت!
اینو گفت و قطع کرد!
تا اون شب ...
استرس نبودا ... هیجان عجیبی داشتم ... حس میکردم از کل دنیا عقبم ... احساس میکردم چیزایی میدونم که هیچ کس نمیدونه ... چیزایی که هر کسی میدونست، دیگه زندگی عادی نداشت و رنگ آرامش و روی خوش رو نمیدید!
اما برام کافی نبود ...
دوس داشتم بدونم اون شب دقیقا چی گذشت ...
اما نشد ...
اون شب خیلی دوس داشتم فقط اونجا باشم اما حتی حاجی هم خونه بابام نرفت. سر سجادش نشسته بود و قرآن میخوند. وقتی دید مثل اسپند رو آتیش هستم، بهم گفت: «کجا میخوای بری؟ هماهنگیت کردی! بشین سر جات دیگه. بسه. تقبّل الله! بذار بقیه راه رو حاج خانم با این سفیر همه فن حریف و سیّاسی برن که اندازه کل هیکل من و تو عقل دارن! برو بشین شامتو بخور! برو پسر جان!»
اینو گفت و به خوندن قرآنش ادامه داد... اما جوری هم میخوند که منم بشنوم ... همش گلوشو صاف میکرد و با عربی غلیظ ...
« وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ .
وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْرًا فَإِنَّ لَكُمْ مَا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ...»
یه سرفه ای کرد و گلویی صاف کرد و ادامه داد: «ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ ... »
نشسته بودم و نگاش میکردم و داشتم حرص میخوردم که اینقدر آرومه! وقتی این آیات را میخوند، به آخرش که میرسید، کلی لعن و فحش و نفرین نثار بنی اسرائیل و قاتلین انبیا و معتدین و... میکرد!
حالا میدید من دارم حرص میخورما ... اما برام تفسیر هم میکرد:
«ببین چقدر قرآن کامله و قشنگ در شرح احوال گذشتگان برای ما نکات جذاب اجتماعی و سیاسی و اخلاقی بیان کرده.
کو گوش شنوا؟
من فقط ترجمشو برات بخونم ببین چی گفته:
۲۱:۱۹
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
و هنگامى كه موسى براى قوم خود در پى آب برآمد گفتيم با عصايت بر آن تخته سنگ بزن پس دوازده چشمه از آن جوشيدن گرفت [به گونه اى كه] هر قبيله اى آبشخور خود را مى دانست [و گفتيم] از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و [لى] در زمين سر به فساد برمداريد.
و چون گفتيد اى موسى هرگز بر يك [نوع] خوراك تاب نياوريم از خداى خود براى ما بخواه تا از آنچه زمين مى روياند از [قبيل] سبزى و خيار و سير و عدس و پياز براى ما بروياند.
[موسى] گفت آيا به جاى چيز بهتر، خواهان چيز پست تريد؟! پس به شهر فرود آييد كه آنچه را خواسته ايد براى شما [در آنجا مهيا]ست و [داغ] خوارى و نادارى بر [پيشانى] آنان زده شد و به خشم خدا گرفتار آمدند. چرا كه آنان به نشانه هاى خدا كفر ورزيده بودند و پيامبران را بناحق مى كشتند اين از آن روى بود كه سركشى نموده و از حد درگذرانيده بودند.
واقعا خدا لعنتشون کنه! کثافتای عوضی! آخه کسی با ولی خدا این رفتارو میکنه؟! این قدر بهانه گیر و پرت؟! ینی شیطون میگه بزنیم خارمادر همشون ... لا اله الا الله ...»
من اما یه چشمم به ساعت بود که اصلا پیش نمیرفت ...
یه چشم دیگمم به حاجی بود که اون شب تصمیم داشت کل بقره را برام شرح و ترجمه کنه و خواهر و مادر کل بنی اسرائیل را به فحش و فضاحت بکشونه!
و دقیقه به دقیقه نبض و تپش قلب من بیشتر میشد ...
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
و چون گفتيد اى موسى هرگز بر يك [نوع] خوراك تاب نياوريم از خداى خود براى ما بخواه تا از آنچه زمين مى روياند از [قبيل] سبزى و خيار و سير و عدس و پياز براى ما بروياند.
[موسى] گفت آيا به جاى چيز بهتر، خواهان چيز پست تريد؟! پس به شهر فرود آييد كه آنچه را خواسته ايد براى شما [در آنجا مهيا]ست و [داغ] خوارى و نادارى بر [پيشانى] آنان زده شد و به خشم خدا گرفتار آمدند. چرا كه آنان به نشانه هاى خدا كفر ورزيده بودند و پيامبران را بناحق مى كشتند اين از آن روى بود كه سركشى نموده و از حد درگذرانيده بودند.
واقعا خدا لعنتشون کنه! کثافتای عوضی! آخه کسی با ولی خدا این رفتارو میکنه؟! این قدر بهانه گیر و پرت؟! ینی شیطون میگه بزنیم خارمادر همشون ... لا اله الا الله ...»
من اما یه چشمم به ساعت بود که اصلا پیش نمیرفت ...
یه چشم دیگمم به حاجی بود که اون شب تصمیم داشت کل بقره را برام شرح و ترجمه کنه و خواهر و مادر کل بنی اسرائیل را به فحش و فضاحت بکشونه!
و دقیقه به دقیقه نبض و تپش قلب من بیشتر میشد ...
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۹
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و هشتم»
حاجی اون شب تا صبح کارش همین بود. نماز و قرآن و یه کم جوک و شوخی و...
ته حرفش این بود که گفت: «دیگه بسه ... کاری کردیم که بساط حکومت معصوم برچیده بشه و دیگه هیچ امام و معصومی جایگاه سیاسی پیدا نکنه!»
وسط اذکار و اورادش میگفت: «بهترین راه برای شکستن هیمنه حکومت های ولایی و مقاومتی، انداختن کک مذاکره و دشمن دوستی و اغیار گرایی به بهانه ترس و تطمیع به جون ملت و سیاستمدارانش هست! ما فقط اینطوری میتونستیم فیتیله اینا را بکشیم پایین.
ما حرفمون فقط یه کلمه بود: حکومت! ما باید «حکومت» میکردیم اما با مثل این آقا نمیشه ما حکومت کنیم و همه کاره یه کسی دیگه بود! همین.»
میگفت: «ما دیگه کارمون کردیم ... البته کارمون مونده ها ... اینا اگه بعد از این اقا کوتاه نیان و بازم سودای حکومت داشته باشن، زیر ستوران و خنجر و نیزه مردم باید پیداشون کنی و زن و بچه هاشونو آواره کوه و بیابون و بازار برده فروشا ببینی!»
دندونشو روی هم فشار میداد و میگفت: «شش هفت ماه اول حکومتش، حکم و دستورش بر باد دادیم ... اما فکر نمیکردیم بازم موی دماغ باشه ... ده سال گذشت اما ول کن ماجرا نبود ... حتی کاری کردیم که تو کوچه و خیابون بهش بخندن اما بازم اونی نمیشد که دلمون میخواست ... گفتیم قهر میکنه و میره و یه گوشه میشینه و درس و بحث و اخلاق و عرفان و محراب و منبر ... اما ول کن نبود ... اصل وجودش مزاحمه ... یه جوریه ... به حرف و خط ما نبود ... بالاخره ما که کم کسی نیستیم ... اگه بیشتر بازیمون میداد و آدم حسابمون میکرد شاید کاریش نداشتیم اما ... نمیخوایم کسی به اسم اسلام و خدا و ولایت و این چیزا جلومون قیافه بگیره ... »
پرسیدم: «قیافه میگرفت؟»
با تندی گفت: «نمیدونم ... فقط میدونم که من دوسش نداشتم ... ازش متنفر بودم ... از اولش هم نسبت به اینا همینطوری بودم ... فقط حرص میخوردم از دستش ... از ته دلم اینجوریم باهاش ...»
حلاصه کلی از این حرفا زد و بعد از سحر هم نماز صبحش خوند و یکی دو ساعتی استراحت کرد.
منم که خیلی خسته و کوفته بودم، دیگه تحمل اون حجم از فکر و استرس را نداشتم و استراحت کردم. بعدش که از خواب بیدار شدم، دیدم حاجی یه تیکه کاغذ نوشته و گذاشته کنارم و رفته که رفته!
نوشته بود:
«خواب بودی و نخواستم بیدارت کنم. کلا خوشا آنان که دائما خواب هستن و لازم نیست برای دیدن و شنیدن خیلی از واقعیت های تلخ و یا تصمیمات تلخ، خودشونو به خواب بزنن.
من دارم میرم مسافرت. دو سه روز ... شایدم یه هفته ای نیستم. نمیتونم شاهد بعضی مسائل باشم. باید برم و فکر کنم و برای فرداها تصمیم بگیرم. طراحی کنم. برنامه ریزی کنم. خلاصه نباشم تا تموم بشه و بعدش بیام.
اما تو باید باشی. باید بمونی و همه چیزو زیر نظر داشته باشی. قائله تصمیمات اشتباه رهبری باید توسط خانواده خودتون جمع و تمیز بشه. چرا؟ چون شماها فقط قوم و خویش دوران آقایی و خوشی نباید باشید. باید الان که به این وضع رسیدیم، خودتون تمومش کنید.
ضمنا دنبالم نیا. من ماموریتمو انجام دادم ... دیگه کار خاصی ندارم ... تا بعد، ببینم تکلیف چی میشه؟ هر اتفاقی هم افتاد، دیگه از کنترل من خارجه و باید اتفاق بیفته. هر وقت روزگار تشخیص داد که من باید باشم، خودشم منو برمیگردونه...»
حاجی به همین راحتی گذاشت و رفت!
به همین راحتی!
جوری هم رفت که هیچ کس در اون چند روز، خبری ازش نداشت!
توی همین افکار بودم که پدرم اومد و صدام کرد. وقتی برگشتم که جوابش بدم، دیدم یه کم استرس داره. گفتم: چیزی شده؟
گفت: نه ... هنوز نه ... خواهرت کجاست؟
گفتم: نمیدونم ... من تازه پاشدم. بذار ببینم کجاست؟
در زدم و رفتم داخل اطاقش. دیدم خواهرم رو به قبله نشسته و داره مناجات میخونه. خیلی آرام و معنوی و با توجه و حضور قلب!
برگشتم پیش پدرم و گفتم: داخله! کاریش داری؟ بگم بری پیشش؟
گفت: نه ... بذار تو حال خودش باشه. آقا کجاست؟
گفتم: ظاهرا خبری نیست. نیستن. بیرونن. ملاقات عمومی داشتن. بابا چیزی شده؟
جوابم نداد. بعدش گفت: من خونه هستم. فقط اگر خواهرت با من کاری داشت بگو خونه هستم و صدام کن. فعلا ...
اینو گفت و رفت.
میدونستم یه خبرایی هست. میدونستم یه اتفاق بزرگ میخواد بیفته. اما نمیدونستم تکلیفم چیه و چه خاکی باید تو سرم بریزم؟ اون از حاجی که رفت که رفت. اینم از بابام که خودشو خونه نشین کرد.
فقط من مونده بودم و حاج خانم!
سرم گرم کارام بود که حاج خانم اومد بیرون. جلوش پاشدم. دیدم یه لباس سفید پوشیده. سلام کردم. جوابم داد.
گفت: تو میخوای اینجا باشی یا میخوای بری؟
گفتم: هر چی شما بگید. چیکار کنم؟
گفت: نمیدونم. برای من فرقی نمیکنه. اگه تحملشو داری بمون!
با تعجب گفتم: تحمل چی؟
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و هشتم»
حاجی اون شب تا صبح کارش همین بود. نماز و قرآن و یه کم جوک و شوخی و...
ته حرفش این بود که گفت: «دیگه بسه ... کاری کردیم که بساط حکومت معصوم برچیده بشه و دیگه هیچ امام و معصومی جایگاه سیاسی پیدا نکنه!»
وسط اذکار و اورادش میگفت: «بهترین راه برای شکستن هیمنه حکومت های ولایی و مقاومتی، انداختن کک مذاکره و دشمن دوستی و اغیار گرایی به بهانه ترس و تطمیع به جون ملت و سیاستمدارانش هست! ما فقط اینطوری میتونستیم فیتیله اینا را بکشیم پایین.
ما حرفمون فقط یه کلمه بود: حکومت! ما باید «حکومت» میکردیم اما با مثل این آقا نمیشه ما حکومت کنیم و همه کاره یه کسی دیگه بود! همین.»
میگفت: «ما دیگه کارمون کردیم ... البته کارمون مونده ها ... اینا اگه بعد از این اقا کوتاه نیان و بازم سودای حکومت داشته باشن، زیر ستوران و خنجر و نیزه مردم باید پیداشون کنی و زن و بچه هاشونو آواره کوه و بیابون و بازار برده فروشا ببینی!»
دندونشو روی هم فشار میداد و میگفت: «شش هفت ماه اول حکومتش، حکم و دستورش بر باد دادیم ... اما فکر نمیکردیم بازم موی دماغ باشه ... ده سال گذشت اما ول کن ماجرا نبود ... حتی کاری کردیم که تو کوچه و خیابون بهش بخندن اما بازم اونی نمیشد که دلمون میخواست ... گفتیم قهر میکنه و میره و یه گوشه میشینه و درس و بحث و اخلاق و عرفان و محراب و منبر ... اما ول کن نبود ... اصل وجودش مزاحمه ... یه جوریه ... به حرف و خط ما نبود ... بالاخره ما که کم کسی نیستیم ... اگه بیشتر بازیمون میداد و آدم حسابمون میکرد شاید کاریش نداشتیم اما ... نمیخوایم کسی به اسم اسلام و خدا و ولایت و این چیزا جلومون قیافه بگیره ... »
پرسیدم: «قیافه میگرفت؟»
با تندی گفت: «نمیدونم ... فقط میدونم که من دوسش نداشتم ... ازش متنفر بودم ... از اولش هم نسبت به اینا همینطوری بودم ... فقط حرص میخوردم از دستش ... از ته دلم اینجوریم باهاش ...»
حلاصه کلی از این حرفا زد و بعد از سحر هم نماز صبحش خوند و یکی دو ساعتی استراحت کرد.
منم که خیلی خسته و کوفته بودم، دیگه تحمل اون حجم از فکر و استرس را نداشتم و استراحت کردم. بعدش که از خواب بیدار شدم، دیدم حاجی یه تیکه کاغذ نوشته و گذاشته کنارم و رفته که رفته!
نوشته بود:
«خواب بودی و نخواستم بیدارت کنم. کلا خوشا آنان که دائما خواب هستن و لازم نیست برای دیدن و شنیدن خیلی از واقعیت های تلخ و یا تصمیمات تلخ، خودشونو به خواب بزنن.
من دارم میرم مسافرت. دو سه روز ... شایدم یه هفته ای نیستم. نمیتونم شاهد بعضی مسائل باشم. باید برم و فکر کنم و برای فرداها تصمیم بگیرم. طراحی کنم. برنامه ریزی کنم. خلاصه نباشم تا تموم بشه و بعدش بیام.
اما تو باید باشی. باید بمونی و همه چیزو زیر نظر داشته باشی. قائله تصمیمات اشتباه رهبری باید توسط خانواده خودتون جمع و تمیز بشه. چرا؟ چون شماها فقط قوم و خویش دوران آقایی و خوشی نباید باشید. باید الان که به این وضع رسیدیم، خودتون تمومش کنید.
ضمنا دنبالم نیا. من ماموریتمو انجام دادم ... دیگه کار خاصی ندارم ... تا بعد، ببینم تکلیف چی میشه؟ هر اتفاقی هم افتاد، دیگه از کنترل من خارجه و باید اتفاق بیفته. هر وقت روزگار تشخیص داد که من باید باشم، خودشم منو برمیگردونه...»
حاجی به همین راحتی گذاشت و رفت!
به همین راحتی!
جوری هم رفت که هیچ کس در اون چند روز، خبری ازش نداشت!
توی همین افکار بودم که پدرم اومد و صدام کرد. وقتی برگشتم که جوابش بدم، دیدم یه کم استرس داره. گفتم: چیزی شده؟
گفت: نه ... هنوز نه ... خواهرت کجاست؟
گفتم: نمیدونم ... من تازه پاشدم. بذار ببینم کجاست؟
در زدم و رفتم داخل اطاقش. دیدم خواهرم رو به قبله نشسته و داره مناجات میخونه. خیلی آرام و معنوی و با توجه و حضور قلب!
برگشتم پیش پدرم و گفتم: داخله! کاریش داری؟ بگم بری پیشش؟
گفت: نه ... بذار تو حال خودش باشه. آقا کجاست؟
گفتم: ظاهرا خبری نیست. نیستن. بیرونن. ملاقات عمومی داشتن. بابا چیزی شده؟
جوابم نداد. بعدش گفت: من خونه هستم. فقط اگر خواهرت با من کاری داشت بگو خونه هستم و صدام کن. فعلا ...
اینو گفت و رفت.
میدونستم یه خبرایی هست. میدونستم یه اتفاق بزرگ میخواد بیفته. اما نمیدونستم تکلیفم چیه و چه خاکی باید تو سرم بریزم؟ اون از حاجی که رفت که رفت. اینم از بابام که خودشو خونه نشین کرد.
فقط من مونده بودم و حاج خانم!
سرم گرم کارام بود که حاج خانم اومد بیرون. جلوش پاشدم. دیدم یه لباس سفید پوشیده. سلام کردم. جوابم داد.
گفت: تو میخوای اینجا باشی یا میخوای بری؟
گفتم: هر چی شما بگید. چیکار کنم؟
گفت: نمیدونم. برای من فرقی نمیکنه. اگه تحملشو داری بمون!
با تعجب گفتم: تحمل چی؟
۲۱:۱۹
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
گفت: میرم اطاق آقا را تمیز کنم. میشه آب و میوه تازه بیاری بذاری رو میزشون؟ که هر وقت برگشتند و میل داشتند استفاده کنند؟
گفتم: چشم!
من رفتم آشپزخونه و حاج خانم هم رفت داخل اطاق.
آب خیلی خنک و گوارا برداشتم. چند تا میوه هم شستم و تمیز کردم. گذاشتم تو ظرف و بردم اطاق آقا.
حاج خانم گفت: باشه. ممنون. میتونی بری!
منم رفتم. اما در حقیقت نرفتم. لای در اطاق را یه کم ... خیلی کوچولو باز نگه داشتم. میدونستم که برام مسئولیت داره و اگه خواهرم بفهمه، کلی شاکی میشه. اما ... میخواستم ببینم چرا خواهرم تو اطاق کار داره با اینکه معمولا کارای داخل اطاق کار آقا را ما انجام میدادیم و خواهرم خیلی در این مسائل ورود نمیکرد!
دیدم کتابها و کاغذا را مرتب کرد. یه گرد گیری ساده انجام داد. موکت ساده کف اطاق آقا را مرتب کرد. یکی از قاب ها یه کم کج شده بود و درست کرد و ...
تا اینکه یهو دیدم از زیر لباسش ... یه شیشه خیلی کوچولو ... شاید به اندازه یه بند انگشت درآورد. با هزار زحمت میتونستم ببینم که شیشه سبز پر رنگ بود و خواهرم به زور درش را تونست باز کنه.
کنار ظرف آب نشسته بود. با کمال تعجب دیدم که کل اون شیشه کوچیک سبز رنگ را ریخت تو ظرف آبی که من براش آورده بودم! وقتی ریخت، دیدم اون شیشه کوچیکه بی رنگ شد. نگو کل اون ماده، سبز رنگ بوده نه خود شیشه! سبز پر رنگ. به رنگ چمن له شده و گندیده!
بعد از اینکه ریخت تو آب، دیدم که کل رنگ آبی که آورده بودم سبز پر رنگ شد! سبز پر رنگی که وقتی میدیدیش، وحشت میکردی و دل و قلبت از دهن میخواست بزنه بیرون!!
ریخت و کلی به هم زد که مثلا رنگش معمولی تر بشه و توجه کسی به درون ظرف آب جلب نشه. حتی آخرشم اونو بو کرد و ظاهرا هیچ بویی نمیداد که چندین مرتبه بو را امتحان کرد تا خیالش راحت بشه.
دیگه وقتش بود که از اطاق بیاد بیرون. من فورا خودمو جمع و جور کردم. هر چند زانوهام سست شده بود و نمیدوستم باید چه گِلی به سرم بگیرم؟ فقط فوری از در اطاق دور شدم و رفتم سراغ کار خودم.
دیدم که حاج خانم از اطاق اومد بیرون و خودشو مرتب کرد و به اطاقش برگشت. من که آثار استرس و حول شدن و این چیزا در رفتارش ندیدم. یا نمیدونست که چی تو ظرف آب آقا ریخته و یا خیلی آماده اون لحظه بود و کلی با خودش کنار اومده بود که آروم قدم برمیداشت و انگار نه انگار!!
به قول یه بزرگی که میگفت: وقتی قراره کسی را برای خدمت و یا خیانتی آماده کنید، باید جوری روی فکرش کار کرده باشی و براش عادی شده باشه که خودش با دستای خودش به استقبال اون جنایت بره و انگار آفریده شده بوده برای اون کار! ینی باید خدمت و یا خیانت را زندگی کرد و بشه پوست و خون و گوشتت! و الا قبل از خدمت و یا خیانت، به خودت آسیب میزنی!
خواهرم خیلی عادی و بیخیال و معمولی یه چیزی قاطی آبِ خنکِ آقا کرد و بعدش برگشت اطاقش و ادامه مطالعه و عبادت و کاراش شخصیش انجام داد!
حالا من مونده بودم و چیزی که نمیدونستم چیه و ثانیه هایی که به اومدن آقا نزدیک و نزدیک تر میشد...
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
گفتم: چشم!
من رفتم آشپزخونه و حاج خانم هم رفت داخل اطاق.
آب خیلی خنک و گوارا برداشتم. چند تا میوه هم شستم و تمیز کردم. گذاشتم تو ظرف و بردم اطاق آقا.
حاج خانم گفت: باشه. ممنون. میتونی بری!
منم رفتم. اما در حقیقت نرفتم. لای در اطاق را یه کم ... خیلی کوچولو باز نگه داشتم. میدونستم که برام مسئولیت داره و اگه خواهرم بفهمه، کلی شاکی میشه. اما ... میخواستم ببینم چرا خواهرم تو اطاق کار داره با اینکه معمولا کارای داخل اطاق کار آقا را ما انجام میدادیم و خواهرم خیلی در این مسائل ورود نمیکرد!
دیدم کتابها و کاغذا را مرتب کرد. یه گرد گیری ساده انجام داد. موکت ساده کف اطاق آقا را مرتب کرد. یکی از قاب ها یه کم کج شده بود و درست کرد و ...
تا اینکه یهو دیدم از زیر لباسش ... یه شیشه خیلی کوچولو ... شاید به اندازه یه بند انگشت درآورد. با هزار زحمت میتونستم ببینم که شیشه سبز پر رنگ بود و خواهرم به زور درش را تونست باز کنه.
کنار ظرف آب نشسته بود. با کمال تعجب دیدم که کل اون شیشه کوچیک سبز رنگ را ریخت تو ظرف آبی که من براش آورده بودم! وقتی ریخت، دیدم اون شیشه کوچیکه بی رنگ شد. نگو کل اون ماده، سبز رنگ بوده نه خود شیشه! سبز پر رنگ. به رنگ چمن له شده و گندیده!
بعد از اینکه ریخت تو آب، دیدم که کل رنگ آبی که آورده بودم سبز پر رنگ شد! سبز پر رنگی که وقتی میدیدیش، وحشت میکردی و دل و قلبت از دهن میخواست بزنه بیرون!!
ریخت و کلی به هم زد که مثلا رنگش معمولی تر بشه و توجه کسی به درون ظرف آب جلب نشه. حتی آخرشم اونو بو کرد و ظاهرا هیچ بویی نمیداد که چندین مرتبه بو را امتحان کرد تا خیالش راحت بشه.
دیگه وقتش بود که از اطاق بیاد بیرون. من فورا خودمو جمع و جور کردم. هر چند زانوهام سست شده بود و نمیدوستم باید چه گِلی به سرم بگیرم؟ فقط فوری از در اطاق دور شدم و رفتم سراغ کار خودم.
دیدم که حاج خانم از اطاق اومد بیرون و خودشو مرتب کرد و به اطاقش برگشت. من که آثار استرس و حول شدن و این چیزا در رفتارش ندیدم. یا نمیدونست که چی تو ظرف آب آقا ریخته و یا خیلی آماده اون لحظه بود و کلی با خودش کنار اومده بود که آروم قدم برمیداشت و انگار نه انگار!!
به قول یه بزرگی که میگفت: وقتی قراره کسی را برای خدمت و یا خیانتی آماده کنید، باید جوری روی فکرش کار کرده باشی و براش عادی شده باشه که خودش با دستای خودش به استقبال اون جنایت بره و انگار آفریده شده بوده برای اون کار! ینی باید خدمت و یا خیانت را زندگی کرد و بشه پوست و خون و گوشتت! و الا قبل از خدمت و یا خیانت، به خودت آسیب میزنی!
خواهرم خیلی عادی و بیخیال و معمولی یه چیزی قاطی آبِ خنکِ آقا کرد و بعدش برگشت اطاقش و ادامه مطالعه و عبادت و کاراش شخصیش انجام داد!
حالا من مونده بودم و چیزی که نمیدونستم چیه و ثانیه هایی که به اومدن آقا نزدیک و نزدیک تر میشد...
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۱۹
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و نهم»
شاید نیم ساعت نشد که دیدم سر و صدا میاد و متوجه شدم که آقا برگشتند. مثل همیشه به استقبالشون رفتم. سلام کردم.
جواب سلاممو دادند و بعدش هم مستقیما رفتند به طرف اطاقشون!
وقتی رسیدن به دم درب اطاقشون، رو کردن به من و گفتند: یه کم آب هست؟
من که دیدم لبشون حسابی خشک شده و مشخص بود که عطش دارند، گفتم: «بله ... بفرمایید تو اطاقتون ... گذاشتم همونجا!»
داشتم سکته میکردم. به قرآن محمد داشتم سکته میکردم. تو همین فکرا بودم و روی انگشت پاهام بلند شده بودم که آقا را بهتر ببینم که دیدم خواهرم از اطاقش اومد بیرون!
در حالی که به طرف در اشاره میکردم، با لکنت به خواهرم گفتم: «خواهر .... آقا ...»
خواهرم که نمیدونم اون لحظه چش شده بود، با اخمی در کم کشیده گفت: «زهر مار و آقا ! خفه شو ببینم چی میشه!»
خواهرم خیلی آرام آرام به طرف درب اطاق رفت و منم آرامتر دنبالش ...
از چهره اون که چیزی که مشخص نبود اما از قیافه من میشد اوج نگرانی و اضطراب را فهمید! چرا دروغ؟ بیشتر نگران خواهرم و آبروش بودم.
تا یه جا ایستاد ...
دوتامون دیدیم که آقا از بس عطش داشت و خسته بودند، همون ظرف آبی که ما آماده کرده بودیم، برداشتن و زیر لب بسم الله گفتن و سرکشیدند.
خوردند ...
تا قطره آخرش نوش جان کردند.
نوش جان که چه عرض کنم ... سر کشیدند.
چشم من و خواهرم به حرکت گلوی مبارک آقا بود که دارن قطرات آخر آب را پایین میفرستند و رفع عطش میکنند.
اما ...
دیگه اینجاش خیلی دلم برای آقا سوخت ...
آقا فرصت نکردند ظرف آب را معمولی بیارن پایین و بذارن سر جاش. یهو ظرف از دستشون رها شد و محکم به زمین افتاد.
با شنفتن صدای بلند ظرف، من و حاج خانم حسابی ترسیدیم و از جا کنده شدیم.
دیدیم آقا یه لحظه دو تا دستشون آوردند مقابل صورتشون و به کف دستاشون زل زدند. دستاشون داشت میلرزید و لرزشش قابل رویت بود. اینقدر لرزش دستان مبارک آقا زیاد بود که به کل بدنشون سرایت کرد و از فاصله متوسط دیدیم که آقا بدنشون رعشه کرد.
خب وقتی بدن کسی رعشه میکنه، مخصوصا اگر قبلش خیلی عطش داشته باشه، دیگه تحمل ایستادن نداره و معلوم نیست وقتی تحمل ایستادن نداره، چطوری و با چه ضرب و شدتی به زمین میخوره!
فقط همینو بگم که وقتی بدن و زانوهای آقا شل شد و دیگه نتونستن بایستند، با شدتی ده ها برابر شدت افتادن ظرف به زمین، از صورت و سینه به زمین افتادن!
من دیگه داشتم دیوونه میشدم. میدونستم کار خواهرمه. میدونستم کارِ ماست. میدونستم چنان ترور مهلکی انجام شده که آقا بر خلاف ترورهای قبلی، عمرا دیگه بتونن از سر جاشون بلند شن و حتی خودشونو نجات بدن ... چه برسه به اینکه بخوان زنده بمونن!
من که وحشت زده بودم، اومدم برم داخل اطاق، که دیدم خواهرم دستمو گرفت و با عصبانیت گفت: «کدوم گوری میری بی پدر؟! بذار کارمو تموم کنم ... بذار همه چی تموم بشه ... بذار تمومش کنم و برم از اینجا ... بذار مردم یه نفس راحت بکشن ...
بذار راحت دست و پا بزنه و هر جور خواست سر و صدا بده اما بره ... بذار اگه اسمش شهادته، به آرزوش برسه و بعدا بگن زنش ترورش کرد. بذار اولین رهبر شهیدی باشه که با ترور خاموش از دنیا میره و همه از شر مدل حکومت ولایی راحت بشن!
کجا میخوای بری سگ پدر؟ اینجا موندی که کار منو خراب کنی؟ من اگه نتونم کارمو تموم کنم که زن نیستم! هر جا و هر کاری که شما مردا نتونین تمومش کنین، مجبوریم ما زنا تمومش کنیم.
من این قائله را خاتمه میدم وبعدشم میرم و پشت سرمم نگا نمیکنم.
میشنوی؟
صدای خورخورشو میشنوی؟
صدای دست و پا زدن آقا سیدو میشنوی؟
عمرا بتونه جون سالم به در ببره.
من از شوهرکُشی و یا امام کشی لذت نمیبرم. منم زنم. نیتم خیره! واسه خودم کلی آینده و احساس دارم. اما فقط میخوام تموم بشه. میخوام دیگه این دعوای کوفتی سیاسی و مقاومت ساختگی تموم بشه.
میخوام ببینم بعد از آقا سید، دیگه کی جرات میکنه و حوصلشو داره اسم مقاومت و دعوای با استکبار جهانی و گوشه گیری از جامعه جهانی و انزوا بیاره؟
میخوام بدونم دیگه کی هوس حکومت اسلامی میکنه؟
به خدا اگه هوای دنیا و حکومت و این چیزا تو حرفاش و سرش نبود، خیلی هم شوهر و عالم و آقای گلی بود. حتی ازش بچه هم نمیخواستم.
اما بذار تمومش کنم لعنتی ...
بتمرگ سر جات و بذار کارمو تموم کنم...»
اما ...
دلم خیلی سوخت. صدای زجه زدن عزیز زهرا میومد. درب و پنجره ها بسته بودیم که همین جا تموم بشه. نمیخواستیم کسی صداشو بشنوه و به دادش برسه.
چند قدمی به طرف اطاقش رفتیم. دیدیم رو زمین افتاده و داره محکم چنگ به سینه و جگرش میزنه. مشخص بود که داره از درون میسوزه و راهی نداره که راحت بشه.
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت چهل و نهم»
شاید نیم ساعت نشد که دیدم سر و صدا میاد و متوجه شدم که آقا برگشتند. مثل همیشه به استقبالشون رفتم. سلام کردم.
جواب سلاممو دادند و بعدش هم مستقیما رفتند به طرف اطاقشون!
وقتی رسیدن به دم درب اطاقشون، رو کردن به من و گفتند: یه کم آب هست؟
من که دیدم لبشون حسابی خشک شده و مشخص بود که عطش دارند، گفتم: «بله ... بفرمایید تو اطاقتون ... گذاشتم همونجا!»
داشتم سکته میکردم. به قرآن محمد داشتم سکته میکردم. تو همین فکرا بودم و روی انگشت پاهام بلند شده بودم که آقا را بهتر ببینم که دیدم خواهرم از اطاقش اومد بیرون!
در حالی که به طرف در اشاره میکردم، با لکنت به خواهرم گفتم: «خواهر .... آقا ...»
خواهرم که نمیدونم اون لحظه چش شده بود، با اخمی در کم کشیده گفت: «زهر مار و آقا ! خفه شو ببینم چی میشه!»
خواهرم خیلی آرام آرام به طرف درب اطاق رفت و منم آرامتر دنبالش ...
از چهره اون که چیزی که مشخص نبود اما از قیافه من میشد اوج نگرانی و اضطراب را فهمید! چرا دروغ؟ بیشتر نگران خواهرم و آبروش بودم.
تا یه جا ایستاد ...
دوتامون دیدیم که آقا از بس عطش داشت و خسته بودند، همون ظرف آبی که ما آماده کرده بودیم، برداشتن و زیر لب بسم الله گفتن و سرکشیدند.
خوردند ...
تا قطره آخرش نوش جان کردند.
نوش جان که چه عرض کنم ... سر کشیدند.
چشم من و خواهرم به حرکت گلوی مبارک آقا بود که دارن قطرات آخر آب را پایین میفرستند و رفع عطش میکنند.
اما ...
دیگه اینجاش خیلی دلم برای آقا سوخت ...
آقا فرصت نکردند ظرف آب را معمولی بیارن پایین و بذارن سر جاش. یهو ظرف از دستشون رها شد و محکم به زمین افتاد.
با شنفتن صدای بلند ظرف، من و حاج خانم حسابی ترسیدیم و از جا کنده شدیم.
دیدیم آقا یه لحظه دو تا دستشون آوردند مقابل صورتشون و به کف دستاشون زل زدند. دستاشون داشت میلرزید و لرزشش قابل رویت بود. اینقدر لرزش دستان مبارک آقا زیاد بود که به کل بدنشون سرایت کرد و از فاصله متوسط دیدیم که آقا بدنشون رعشه کرد.
خب وقتی بدن کسی رعشه میکنه، مخصوصا اگر قبلش خیلی عطش داشته باشه، دیگه تحمل ایستادن نداره و معلوم نیست وقتی تحمل ایستادن نداره، چطوری و با چه ضرب و شدتی به زمین میخوره!
فقط همینو بگم که وقتی بدن و زانوهای آقا شل شد و دیگه نتونستن بایستند، با شدتی ده ها برابر شدت افتادن ظرف به زمین، از صورت و سینه به زمین افتادن!
من دیگه داشتم دیوونه میشدم. میدونستم کار خواهرمه. میدونستم کارِ ماست. میدونستم چنان ترور مهلکی انجام شده که آقا بر خلاف ترورهای قبلی، عمرا دیگه بتونن از سر جاشون بلند شن و حتی خودشونو نجات بدن ... چه برسه به اینکه بخوان زنده بمونن!
من که وحشت زده بودم، اومدم برم داخل اطاق، که دیدم خواهرم دستمو گرفت و با عصبانیت گفت: «کدوم گوری میری بی پدر؟! بذار کارمو تموم کنم ... بذار همه چی تموم بشه ... بذار تمومش کنم و برم از اینجا ... بذار مردم یه نفس راحت بکشن ...
بذار راحت دست و پا بزنه و هر جور خواست سر و صدا بده اما بره ... بذار اگه اسمش شهادته، به آرزوش برسه و بعدا بگن زنش ترورش کرد. بذار اولین رهبر شهیدی باشه که با ترور خاموش از دنیا میره و همه از شر مدل حکومت ولایی راحت بشن!
کجا میخوای بری سگ پدر؟ اینجا موندی که کار منو خراب کنی؟ من اگه نتونم کارمو تموم کنم که زن نیستم! هر جا و هر کاری که شما مردا نتونین تمومش کنین، مجبوریم ما زنا تمومش کنیم.
من این قائله را خاتمه میدم وبعدشم میرم و پشت سرمم نگا نمیکنم.
میشنوی؟
صدای خورخورشو میشنوی؟
صدای دست و پا زدن آقا سیدو میشنوی؟
عمرا بتونه جون سالم به در ببره.
من از شوهرکُشی و یا امام کشی لذت نمیبرم. منم زنم. نیتم خیره! واسه خودم کلی آینده و احساس دارم. اما فقط میخوام تموم بشه. میخوام دیگه این دعوای کوفتی سیاسی و مقاومت ساختگی تموم بشه.
میخوام ببینم بعد از آقا سید، دیگه کی جرات میکنه و حوصلشو داره اسم مقاومت و دعوای با استکبار جهانی و گوشه گیری از جامعه جهانی و انزوا بیاره؟
میخوام بدونم دیگه کی هوس حکومت اسلامی میکنه؟
به خدا اگه هوای دنیا و حکومت و این چیزا تو حرفاش و سرش نبود، خیلی هم شوهر و عالم و آقای گلی بود. حتی ازش بچه هم نمیخواستم.
اما بذار تمومش کنم لعنتی ...
بتمرگ سر جات و بذار کارمو تموم کنم...»
اما ...
دلم خیلی سوخت. صدای زجه زدن عزیز زهرا میومد. درب و پنجره ها بسته بودیم که همین جا تموم بشه. نمیخواستیم کسی صداشو بشنوه و به دادش برسه.
چند قدمی به طرف اطاقش رفتیم. دیدیم رو زمین افتاده و داره محکم چنگ به سینه و جگرش میزنه. مشخص بود که داره از درون میسوزه و راهی نداره که راحت بشه.
۲۱:۱۹
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
حتی دو سه بار دست کرد به حلقش و میخواست که بالا بیاره ... بالا هم آورد ... اما ... وقتی مواد سبز رنگ زهر قوی خواهرم با خون های زیاد اومد بالا، دیگه فهمیدیم که کار نسبتا تمامه و به سرعت جذب بدنش شده...
صدای یا فاطمه الزهراش در و دیوارو میسوزوند ...
خواهرم دستشو گرفته بود جلوی گوشش و روشو کرده بود به اون طرف تا نبینه و نشنوه ...
آقا صدای یا فاطمه الزهراش به شماره و آهسته آهسته افتاده بود ...
دیگه از ته گلو هم خیلی چیزی نمیشد شنید ...
ساعتی گذشت و دیگه آقا توان همون حرکت ها هم نداشت. فقط گاهی ... یهویی دست و پایی تکون میداد و سرفه خون آلودی میکرد و کلی کف و خون بالا میاورد.
تا اینکه تدریجا دیدیم که ابتدا صورت ... ینی رنگ پوست صورتشون... بعدش هم یواش یواش بدنشون سبزه شد. خب مشخص بود که زهر قوی خواهرم تونسته کبد آقا را هم ....
لا اله الا الله ...
وقتی رنگ پوست بدن آقا کلا داشت عوض میشد، خواهرم برگشت به طرف اطاقش ...
من همون جا مونده بودم و توان حرکت نداشتم و عرق سرد کرده بودم.
دیدم خواهرم با ساکش از اطاقش خارج شد. چادرشو پوشید و جلوی آینه خودشو مرتب کرد. کفشاشو پوشید. یه نگا به طرف من و آقا کرد. ازم پرسید: «تموم شد؟»
من که زبونم کار نمیکرد، یه نگا به آقا انداختم ... بعدش یه نگا به خواهرم کردم و با سرم بهش فهموندم چیزی نمونده دیگه.
اونم گفت: «تموم میشه! من رفتم. با خانم سفیر ملاقات دارم. باید بگم کار تموم شد. تو هم اینجا نمون. تا ظهر نشده برو. برو فعلا یه جایی خودتو گم و گور کن تا ببینیم چی میشه؟ فقط زود برو ... چون امروز، خواهر و برادر آقا میخوان بیان پیشش! اگه تو رو در این وضعیت و بالا جنازش ببینن، معلوم نیست چه بر سرت بیارن!»
اینو گفت و رفت که رفت که رفت!
انگار نه آقایی بوده و نه شوهری داشته و نه کسی را زجر کش کرده!
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
صدای یا فاطمه الزهراش در و دیوارو میسوزوند ...
خواهرم دستشو گرفته بود جلوی گوشش و روشو کرده بود به اون طرف تا نبینه و نشنوه ...
آقا صدای یا فاطمه الزهراش به شماره و آهسته آهسته افتاده بود ...
دیگه از ته گلو هم خیلی چیزی نمیشد شنید ...
ساعتی گذشت و دیگه آقا توان همون حرکت ها هم نداشت. فقط گاهی ... یهویی دست و پایی تکون میداد و سرفه خون آلودی میکرد و کلی کف و خون بالا میاورد.
تا اینکه تدریجا دیدیم که ابتدا صورت ... ینی رنگ پوست صورتشون... بعدش هم یواش یواش بدنشون سبزه شد. خب مشخص بود که زهر قوی خواهرم تونسته کبد آقا را هم ....
لا اله الا الله ...
وقتی رنگ پوست بدن آقا کلا داشت عوض میشد، خواهرم برگشت به طرف اطاقش ...
من همون جا مونده بودم و توان حرکت نداشتم و عرق سرد کرده بودم.
دیدم خواهرم با ساکش از اطاقش خارج شد. چادرشو پوشید و جلوی آینه خودشو مرتب کرد. کفشاشو پوشید. یه نگا به طرف من و آقا کرد. ازم پرسید: «تموم شد؟»
من که زبونم کار نمیکرد، یه نگا به آقا انداختم ... بعدش یه نگا به خواهرم کردم و با سرم بهش فهموندم چیزی نمونده دیگه.
اونم گفت: «تموم میشه! من رفتم. با خانم سفیر ملاقات دارم. باید بگم کار تموم شد. تو هم اینجا نمون. تا ظهر نشده برو. برو فعلا یه جایی خودتو گم و گور کن تا ببینیم چی میشه؟ فقط زود برو ... چون امروز، خواهر و برادر آقا میخوان بیان پیشش! اگه تو رو در این وضعیت و بالا جنازش ببینن، معلوم نیست چه بر سرت بیارن!»
اینو گفت و رفت که رفت که رفت!
انگار نه آقایی بوده و نه شوهری داشته و نه کسی را زجر کش کرده!
ادامه دارد...
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۲۰
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی «چرا تو؟!»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت پنجاهم»
من که حسابی دست و پامو گم کرده بودم، سریع مشغول جمع کردن وسایلم شدم. هنوز صدای اذیت شدن و جان کندن آقا میومد. هر چند خیلی ضعیف تر شده بود و مشخص بود دیگه آخراش هست و کار داره تموم میشه.
حس بسیار متناقضی داشتم. از یه طرف بزرگی و اخلاق و شجاعت و مهر آقا یادم میومد. از طرف دیگه هم اعتمادم به حاجی و خواهرم و بابام و سفیر و بچه هایی که داشتن مخفیانه اما فعال از جریان ما حمایت میکردند.
وسایلمو جمع کردم. برای آخرین بار رفتم که آقا را ببینم و برم. وقتی رفتم بالا سرش، دیدم چهرشون داره دگرگون میشه و تشخیص اینکه این چهره، چهره قبلی آقا باشه خیلی دشوار بود.
دیگه نگم چرا؟
اطرافش هم خون و کف سبزرنگ و تیکه تیکه های ریز و درشتی افتاده بود که نمیدونستم اونا چیه که از طرف دهان و حلق، دفع کرده بود.
رومو کردم اون طرف ... به سمت درب خروجی ... چشمامو رو هم گذاشتم ... آروم آروم رفتم... رفتم و همه چیزو پشت سرم گذاشتم.
منم آدمم ... به استراحت و یه مدت از همه چیز دور بودن و این که دیگه نخوام یادم بیاد که چیکار کردیم و فراموش کردن صداهای ضجه آقا سید و همه این اتفاقات نیاز داشتم.
نمیدونم اصلا چی شد که یهو هممون اونجوری شدیم. پای سحر و جادو و چیز خور کردن و اغفال توسط رفیق ناباب و ... که وسط نبود. این یه تصمیم جمعی بود که زحمتش افتاد رو شونه خانواده ما ... مخصوصا خواهرم !
همین.
دیگه دوس ندارم دربارش چیزی بگم. هر چند بسیاری از این چیزا هم که گفتم و نوشتم، میدونم که یه روزی ممکنه به ضرر هممون تموم بشه اما ...
فقط بذارین دو سه تا چیز دیگه بگم و برم:
یکی این که خبر شهادت آقا همه جا پخش شد. همه فهمیدن. اون چنان شوک زیادی هم به جامعه وارد نشد. انگار مردم خیلی هم بدشون نمیومد که بالاخره آقا حذف بشه و برای بعد از حذف ایشون، کلی برای خودشون برنامه داشتند. خلاصه میخوام بگم این که فکر کنین خیلی اتفاقات ناراحت کننده افتاد و جامعه داشت به هم میریخت و مردم احساس بی پناهی کردن و ممکن بود نیروهای طرفدار آقا یه کاری بکنن و ...
نه بابا ...
از این خبرا هم نبود.
چه حالی میشین ... دقت کنین ... میخوام خوب بگیرین چی میگما ... چه حالی میشین اگه بگم حتی نذاشتیم آقا در مرقد دفن بشن؟ آره ... جدی میگم... از حرکت دادن جنازه ایشون به سمت مرقد جلوگیری شد و حتی مختصر درگیری هم در تشییع جنازه ایشون اتفاق افتاد اما تهش این شد که اونجا دفن نشه!
جوری هم درگیری شد که حتی به تابوت ایشون تیراندازی شد و دیگه اینقدر داشت اوضاع بیریخت و آبرو ریز میشد که سریع جمعش کردن و تصمیم بر این شد که توی قبرستون و مثل بقیه ... خیلی معمولی و بدون هیچ حاشیه و جمعیتی دفن صورت بگیره!
اینا همش به خاطر این بود که فشار عمومی رو سرمون نبود. وگرنه خیلی باید آبروداری میکردیم و حتی شاید مجبور هم میشدیم تو مرقد دفنشون کنیم.
اما خدا را شکر، افکار عمومی مثل همیشه خواب! اینقدر درگیر یه قرون دو زارش بود که به تنها چیزی که فکر نمیکرد، این بود که آقا را کجا دفن کنند؟!
حتی دو سه روز هم که تعطیل و عزای عمومی اعلام شد، یهو شهر خالی شد و همه رفتن عشق و حال! ینی اینجوری بگم که حتی مجلس ترحیمش هم اگه رسم نبود نمیگرفتن و به خانواده و داداشاش و خواهراش اجازه برگزاری مجلس و ستاد ارتحال و این چیزا نمیدادند.
این قدر حاجی و دوستاش آماده بودن که همه چیز به روال عادی برگرده و اونجوری که دوس دارن، حکومت رو ریل گذاری کنن که نگو !
یه چیز دیگه هم بگم؟
اینقدر اوضاع هلو بود که حتی خواهرم با اینکه همه فهمیدن کار اون بوده و خانواده ما به عنوان بیت آقا مقصر و یا متهم ردیف اول حذف ایشون بوده، لازم نبود پناهنده بشه! ینی موند. حتی دادگاه هم براش نگرفتن. پول خوبی هم بهش دادن و تونست بعد از یک سال ازدواج کنه و حتی بعدها سه تا بچه هم به دنیا آورد و خیلی لاکچری و معمولی مثل همه خواص، زندگی کرد.
بابام که همیشه مدیونشم، خیلی برای اسلام و مسلمین زحمت میکشید! یه شب که مثلا داشت یه نفس راحت میکشید گفت: «دیدی آقا در طول اون ده سال، چطوری هممونو سر کار گذاشت؟
داشته خیلی آروم و زیر پوستی، نخبه پروری میکرده و الان هم هیچ خبر و اطلاعی از اون نخبه ها نداریم!خب اونا یه روزی سر باز میکنن و از خود آقا خطرناکتر میشن!
فقط کافیه یه انتخابات رو تحریم کنن تا موی دماغ بشن!
حتی سکوتشون هم خطرناکه چه برسه قیام مسلحانشون!
حس میکنم رکب خوردیم. آقا خودشو سیبل کرد تا هم از بقیشون غافل بشیم و هم همیشه بترسیم از اینکه اونایی که مثل تیر توی ترکش نگه داشته، کی به طرفمون شلیک بشه!
بدم میاد از خودم ...
نباید اینقدر ازش غافل میشدم ...
خیلی کار داریم هنوز!
من با دونه دونه اونا کار دارم ...»
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت پنجاهم»
من که حسابی دست و پامو گم کرده بودم، سریع مشغول جمع کردن وسایلم شدم. هنوز صدای اذیت شدن و جان کندن آقا میومد. هر چند خیلی ضعیف تر شده بود و مشخص بود دیگه آخراش هست و کار داره تموم میشه.
حس بسیار متناقضی داشتم. از یه طرف بزرگی و اخلاق و شجاعت و مهر آقا یادم میومد. از طرف دیگه هم اعتمادم به حاجی و خواهرم و بابام و سفیر و بچه هایی که داشتن مخفیانه اما فعال از جریان ما حمایت میکردند.
وسایلمو جمع کردم. برای آخرین بار رفتم که آقا را ببینم و برم. وقتی رفتم بالا سرش، دیدم چهرشون داره دگرگون میشه و تشخیص اینکه این چهره، چهره قبلی آقا باشه خیلی دشوار بود.
دیگه نگم چرا؟
اطرافش هم خون و کف سبزرنگ و تیکه تیکه های ریز و درشتی افتاده بود که نمیدونستم اونا چیه که از طرف دهان و حلق، دفع کرده بود.
رومو کردم اون طرف ... به سمت درب خروجی ... چشمامو رو هم گذاشتم ... آروم آروم رفتم... رفتم و همه چیزو پشت سرم گذاشتم.
منم آدمم ... به استراحت و یه مدت از همه چیز دور بودن و این که دیگه نخوام یادم بیاد که چیکار کردیم و فراموش کردن صداهای ضجه آقا سید و همه این اتفاقات نیاز داشتم.
نمیدونم اصلا چی شد که یهو هممون اونجوری شدیم. پای سحر و جادو و چیز خور کردن و اغفال توسط رفیق ناباب و ... که وسط نبود. این یه تصمیم جمعی بود که زحمتش افتاد رو شونه خانواده ما ... مخصوصا خواهرم !
همین.
دیگه دوس ندارم دربارش چیزی بگم. هر چند بسیاری از این چیزا هم که گفتم و نوشتم، میدونم که یه روزی ممکنه به ضرر هممون تموم بشه اما ...
فقط بذارین دو سه تا چیز دیگه بگم و برم:
یکی این که خبر شهادت آقا همه جا پخش شد. همه فهمیدن. اون چنان شوک زیادی هم به جامعه وارد نشد. انگار مردم خیلی هم بدشون نمیومد که بالاخره آقا حذف بشه و برای بعد از حذف ایشون، کلی برای خودشون برنامه داشتند. خلاصه میخوام بگم این که فکر کنین خیلی اتفاقات ناراحت کننده افتاد و جامعه داشت به هم میریخت و مردم احساس بی پناهی کردن و ممکن بود نیروهای طرفدار آقا یه کاری بکنن و ...
نه بابا ...
از این خبرا هم نبود.
چه حالی میشین ... دقت کنین ... میخوام خوب بگیرین چی میگما ... چه حالی میشین اگه بگم حتی نذاشتیم آقا در مرقد دفن بشن؟ آره ... جدی میگم... از حرکت دادن جنازه ایشون به سمت مرقد جلوگیری شد و حتی مختصر درگیری هم در تشییع جنازه ایشون اتفاق افتاد اما تهش این شد که اونجا دفن نشه!
جوری هم درگیری شد که حتی به تابوت ایشون تیراندازی شد و دیگه اینقدر داشت اوضاع بیریخت و آبرو ریز میشد که سریع جمعش کردن و تصمیم بر این شد که توی قبرستون و مثل بقیه ... خیلی معمولی و بدون هیچ حاشیه و جمعیتی دفن صورت بگیره!
اینا همش به خاطر این بود که فشار عمومی رو سرمون نبود. وگرنه خیلی باید آبروداری میکردیم و حتی شاید مجبور هم میشدیم تو مرقد دفنشون کنیم.
اما خدا را شکر، افکار عمومی مثل همیشه خواب! اینقدر درگیر یه قرون دو زارش بود که به تنها چیزی که فکر نمیکرد، این بود که آقا را کجا دفن کنند؟!
حتی دو سه روز هم که تعطیل و عزای عمومی اعلام شد، یهو شهر خالی شد و همه رفتن عشق و حال! ینی اینجوری بگم که حتی مجلس ترحیمش هم اگه رسم نبود نمیگرفتن و به خانواده و داداشاش و خواهراش اجازه برگزاری مجلس و ستاد ارتحال و این چیزا نمیدادند.
این قدر حاجی و دوستاش آماده بودن که همه چیز به روال عادی برگرده و اونجوری که دوس دارن، حکومت رو ریل گذاری کنن که نگو !
یه چیز دیگه هم بگم؟
اینقدر اوضاع هلو بود که حتی خواهرم با اینکه همه فهمیدن کار اون بوده و خانواده ما به عنوان بیت آقا مقصر و یا متهم ردیف اول حذف ایشون بوده، لازم نبود پناهنده بشه! ینی موند. حتی دادگاه هم براش نگرفتن. پول خوبی هم بهش دادن و تونست بعد از یک سال ازدواج کنه و حتی بعدها سه تا بچه هم به دنیا آورد و خیلی لاکچری و معمولی مثل همه خواص، زندگی کرد.
بابام که همیشه مدیونشم، خیلی برای اسلام و مسلمین زحمت میکشید! یه شب که مثلا داشت یه نفس راحت میکشید گفت: «دیدی آقا در طول اون ده سال، چطوری هممونو سر کار گذاشت؟
داشته خیلی آروم و زیر پوستی، نخبه پروری میکرده و الان هم هیچ خبر و اطلاعی از اون نخبه ها نداریم!خب اونا یه روزی سر باز میکنن و از خود آقا خطرناکتر میشن!
فقط کافیه یه انتخابات رو تحریم کنن تا موی دماغ بشن!
حتی سکوتشون هم خطرناکه چه برسه قیام مسلحانشون!
حس میکنم رکب خوردیم. آقا خودشو سیبل کرد تا هم از بقیشون غافل بشیم و هم همیشه بترسیم از اینکه اونایی که مثل تیر توی ترکش نگه داشته، کی به طرفمون شلیک بشه!
بدم میاد از خودم ...
نباید اینقدر ازش غافل میشدم ...
خیلی کار داریم هنوز!
من با دونه دونه اونا کار دارم ...»
۲۱:۲۰
بازارسال شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
سه چهار ماه بعدش من عضو شورای شهر و یکی از فرماندهان نظامی شهر خودمون شدم و بابام در این مسئله خیلی نقش داشت و برای همیشه ازش ممنونم. چون کاری کرد که حتی یک برگ بر علیه من و خواهرم در هیچ دادگاهی رو نشه و بتونیم بی دغدغه زندگی کنیم و به اسلام و مسلمین خدمت کنیم.
به توصیه موکد پدرم، پسری به دنیا آوردم و پدرم زحمت تربیت برادرم و پسر من را کشید و بقیه عمرش را به تربیت پسرم و برادرم سپری کرد. چون معتقد بود همچنان این راه باید ادامه داشته باشه و نباید از نسل سازی برای مهار شیعیان غافل بشیم.
و اما حاجی ...
حاجی هم در نیروهای مسلح بود و هم نبود. هم یونیفرم میپوشید و هم گاهی نمیپوشید. هم سخنرانی های پیش از خطبه نماز جمعه میکرد و هم تحلیل گر نخبه مسائل منطقه شده بود.
خلاصه حاجی قصه ما هیچ سمت اجرایی قبول نکرد و به همین سبک زندگی «سیاست و تصمیم سازی در سایه» ادامه داد. کلا خیلی باحاله. خیلی باهوش و بی ادعاست. همه جا هست و هیچ جا نیست. رد پاش در همه مسائل بود و خودش نبود.
تا اینکه اعلام کردن که حکم سرداریش اومده ...
وقتی بهش تبریک گفتیم، خیلی عادی و با همون غرور همیشگی گفت: «اتفاق خاصی نیفتاده ... ما همچنان سربازیم ... هنوز خیلی کار داریم ...»
«سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مَنقَلَبٍ ینقَلِبونَ»
آیا این قصه ادامه دارد؟!
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
به توصیه موکد پدرم، پسری به دنیا آوردم و پدرم زحمت تربیت برادرم و پسر من را کشید و بقیه عمرش را به تربیت پسرم و برادرم سپری کرد. چون معتقد بود همچنان این راه باید ادامه داشته باشه و نباید از نسل سازی برای مهار شیعیان غافل بشیم.
و اما حاجی ...
حاجی هم در نیروهای مسلح بود و هم نبود. هم یونیفرم میپوشید و هم گاهی نمیپوشید. هم سخنرانی های پیش از خطبه نماز جمعه میکرد و هم تحلیل گر نخبه مسائل منطقه شده بود.
خلاصه حاجی قصه ما هیچ سمت اجرایی قبول نکرد و به همین سبک زندگی «سیاست و تصمیم سازی در سایه» ادامه داد. کلا خیلی باحاله. خیلی باهوش و بی ادعاست. همه جا هست و هیچ جا نیست. رد پاش در همه مسائل بود و خودش نبود.
تا اینکه اعلام کردن که حکم سرداریش اومده ...
وقتی بهش تبریک گفتیم، خیلی عادی و با همون غرور همیشگی گفت: «اتفاق خاصی نیفتاده ... ما همچنان سربازیم ... هنوز خیلی کار داریم ...»
«سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مَنقَلَبٍ ینقَلِبونَ»
آیا این قصه ادامه دارد؟!
#چرا_تو #حدادپور_جهرمی #دلنوشته_های_یک_طلبه
@mohamadrezahadadpour
۲۱:۲۰