بله | کانال در نقد سینمای بی‌پدر
عکس پروفایل در نقد سینمای بی‌پدرد

در نقد سینمای بی‌پدر

۳۲ عضو
thumbnail
#همه_می‌دانند#درام #رازآلود#Everybody_knows#2018
این یکی از چهارچوب بی‌پدری واقعا فراتر بود. بلطف اصغر فرهادی هم‌اکنون وارد فاز جدیدی میشیم: «در نقد سینمای چند پدر!»
همون اول بگم به اینکه خط مشی فیلمسازی در ایرانْ تخریب و تقبیح غیرت و حیاست و فرهادی بیرق‌دارش، اصلا کاری ندارم‌.فیلم در اسپانیا ساخته شده و کاملا حال و هوای اروپایی داره. پیرنگ ساده است. یه دختری دوتا پدر داره. یکی یه ورشکسته‌ی سابقا الکلی آرژانتینی و یکی هم یه مزرعه‌دار توی اسپانیا که دوست پسر سابق مادرش بوده. این دختر، وسط عروسی خاله‌اش با یه برنامه قبلی توسط یکی از فامیل که این راز رو می‌دونسته، دزدیده میشه. که بعدا متوجه میشیم، کدوم راز بابا...؟همه می‌دانند!صحنه‌ی متاثرکننده فیلم برای من، ملاقات و تنها شدن دوتا پدر با هم توی اتاقْ برای جور کردن پول برای ربایندگانه؛ پدر بیولوژیکی که تازه ۲۴ ساعته فهمیده دختری داره و پدر شناسنامه‌ای که ۱۶ ساله می‌دونه دخترش مال خودش نیست. یعنی فیلم از مفهوم مجامعت اشتراکی گذشته بود و داشت مردها رو به تمکین در برابر نطفه و فرزند اشتراکی وا می‌داشت. همینقدر مهوع!رفتم نقدها رو هم به فیلم دیدم. همه میگفتن تحول یکباره پاکو (پدر بیولوژیکی) و فروختن زار و زندگیش برای تهیه پولو طرد کردن زنشو اینا، بعد از فهمیدن اینکه دختر داره، در نیومده. باورپذیر نیست. انگار فیلمو برای یه جامعه و یه فرهنگ دیگه ساختن ولی بازیگرا دارن اسپانیایی حرف می‌زنن!
من از جمله‌ی «تا وقتی تو خونه منی، باید فلان قانونو رعایت کنی!» بدم میاد. همیشه به دخترم میگم «زیر سقف دنیا، هرجا بری یه قانون بیشتر نیست: انجام وظایف، گرفتن حقوق!»اما در همان اتاق کذا، پاکو همین قانون ساده رو هم خراب میکنه. میگه من وظیفه‌ای در قبال دخترم ندارم، اما حق که دارم!!

در انتها به مافیای گرداننده‌ی صنعت سینما پیشنهاد میکنم اگه خواستین درامی، تراژدی‌ای چیزی درباره کلیسای هم‌جنس‌بازا بسازین، گزینه یک تون فرهادی باشه. این آقا که فرزند حرام‌زاده رو توی فیلمش هدیه خداوند برای نجات یه مرد و نماد اجابت دعاهاش معرفی میکنه، از پس مابقی کارها برمیاد.@cinematic1

۱۷:۴۹

thumbnail

۱۹:۰۲

thumbnail

۱۹:۰۲

thumbnail
بسم‌الله من سه تا به سینما بدهکارم.
رستگاری از شائوشنگاوایل فیلم، همانجا که اندی دارد روی پشت‌بام زندان با هم‌بندی‌هایش مثل چند مرد آزاد نوشابه تَگری می‌خورد، فهمیدم این یک فیلمنامه ساده نیست. این کارکتر‌ها، این زندان، این وضعیت و موقعیتی که با دقت و پشت هم برای اندی پیش می‌آید، باید پوسته‌ی ظاهری چیزی عمیق‌تر باشد‌. برای اولین‌بار بود که فیلمی داشت تمام احساس مرا می‌بلعید و این به شکل ترسناکی خوشایند بود. اگر کمی جوان‌تر بودم جا داشت عاشق اندی شوم. خودآگاه از فیلم فاصله گرفتم. حالم مثل کسی بود که آغوش و وصال معشوق را پس می‌زند. وقتی بالاخره جواب نامه‌های درخواست پول برای کتابخانه زندان آمد، بخودم نهیب زدم که لبخند پت و پهنت را جمع کن! فکر کن ببین آن زندان نماد کجاست. وقتی بروکس پیر گروگان گیری کرد تا از زندان بیرونش نکنند، سوالم حسابی تراشیده و تیز شده بود. سرانجام وقتی نقشه اندی برای فرار لو رفت، ناگهان چراغ توی سرم روشن شد: این زندان، خود دنیا بود. جایی که روزها باید به اموراتش بپردازی و با رنج و امید در آن به سختی پیشرفت کنی و شب‌ها از آن فرار کنی تا نه رها و آزاد، که رستگار شوی.تیتراژ که بالا می‌رفت، من حظ بردن را تجربه می‌کردم.
نمایش ترومنبا عقل جور درمی‌آمد. زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، مگر نه؟ حسی که با دیدن فیلم به من دست داد حتی از حظ بردن هم فراتر بود. همذات‌پنداری با ترومن، مرا از توی خودم پرت کرد بیرون. انگار از توی کالبد زندگی‌ام بیرون آمده باشم و همه چیز از را از بالا و بیگانه ببینم. باعث شد خودم را تک بازیگر زندگی‌ام فرض کنم. اگر همه این چیزها که می‌بینم، دکور باشد؛ اگر همه این آدم‌ها که می‌شناسم بازیگر تقدیرم باشند، آن هم به کارگردانی خداوند... اگر تمام لحظات زندگی‌ام ریکورد شود و برای دیگرانی پخش... سکانس انتهایی فیلم و بالا رفتن از آن پله‌های آبی، برایم لحظات احتضار و مرگ بود. نقطه‌ای که تازه بعد از آن زندگی واقعی آغاز می‌شود. تا قبل از نمایش ترومن فکر نمی‌کردم یک فیلم بتواند معنای جدیدی به زندگی‌ام اضافه کند.
بازیداگلاس توی ماشین گیر افتاده بود و ماشین هم داشت توی آب فرو می‌رفت و غرق می‌شد. سعی داشت دستگیره را توی دستان لرزانش درست بگیرد تا بتواند پنجره را باز کند و در این حال مدام تکرار می‌کرد: «همه‌ش یه بازیه... همه‌ش یه بازیه» این جمله تا ورد زبانش بود، در سخت‌ترین و غیرقابل باورترین لحظات برایش معجزه می‌کرد. اما همینکه یادش رفت و بازی را باور کرد، اختیارش افتاد دست دیگران. عصبی و نگران و آسیب‌پذیر و مستاصل‌، می‌خواست دنیای اطرافش را واقعی کند اما فقط این بازی بود که پیچیده می‌شد. یعنی روزی من هم باورم می‌شود که کل این دنیا از قبل برنامه‌ریزی دقیق شده؟ آن‌هم کاملا منطبق با قابلیت‌های جسمی و ذهنی و روانی من؟
#روز_سینما
@cinematc1

۱۹:۰۲

thumbnail
#بو_ترسیده#ترسناک_فانتزی_کمدی#Beau_is_afraid#2023

بسم‌الله آیا می‌دانستید دنیای بدون پدر، نه تنها تلخ و غمگین و تراژیک و مستهجنه، بلکه بسیار بسیار وحشتناک هم هست؟ نمی‌دونستین؟ پس این فیلمو از دست ندین!
من فیلم ترسناک نگاه نمی‌کنم. یعنی هنوز اونقدر افسرده نشدم، که به ادرنالین تزریقی ترسْ برای عقب زدن غمم احتیاج داشته باشم.«بو، ترسیده» اولین تجربه‌م بود. و عجب تجربه‌ای!چندشم شد، مور مورم شد، تهوع گرفتم و تازه آخر فیلم ترسیدم.چی یه مادر و ترسناک میکنه؟ زیادی و طولانی شدن حس حفاظت از فرزندش من به نظر کارگردان احترام میذارم، یه مادر مضطرب واقعا ممکنه بچه‌شو خفه کنه یا ببلعه اما نذاره کسی انگشتش بهش بخوره!از اوهام و فضاهای مثلا فانتزی فیلم که بگذریم، بو، به بهانه دیدار مادرش یک سفر شناختی رو شروع میکنه. در قسمت به قسمت این سفر توهمی، بو فقط داره دنبال پدرش می‌گرده. تمام خاطرات محو و کوتاه و کمرنگ پدرش، که مادرش سعی در امحای اونا داشته رو از گوشه کنار ذهنش جمع و بازسازی میکنه.در صحنه دیدار بو با پدرش در اتاق زیر شیروانی (یا به تعبیر نمادین فیلم، تنها یک آلت تناسلی!) به این نتیجه رسیدم که بی‌پدری هیچوقت برای هیچ بچه و هیچ جامعه‌ای عادی و روال و عرف نبوده و نیست! بلکه فقط جستجو برای یافتن پدر و ابراز نیاز به داشتنش، همیشه از طرف همه سرکوب شده؛ عقده شده؛ ممنوع شدهزن‌ها و مادرها در برابر این فرزند بی‌پدری که توی دامن‌شون مونده دوتا انتخاب بیشتر ندارن:یا ضعیف و قربانی و بی‌احترام بموننیا قوی و سلطه‌گر و دیکتاتورفکر میکنین دومی خیلی بهتر از اولیه، بوی ترسیده شهادت میده که نه! خیلی هم دهشتناکه!مردی که زیر دست اینجور مادری بزرگ میشه فوق‌العاده حقیر و متزلزله. همیشه در وجودش درحال جواب پس دادن به مادرشه. اضطراب جدایی مثل یک موجود وحشی همیشه دنبال‌شه (یک موجود نیمه انسان و نیمه حیوان که اول فیلم می‌بینیم) و در آخر چی می‌کشتش؟ عذاب وجدان جدا شدن و تنها گذاشتن مادر!
@cinematic1

۱۷:۵۰

thumbnail
یکی از اون ترسناکاشundefined

۱۸:۳۳

thumbnail
#باشگاه_مشت_زنی#درام_روانشناختی#Fight_club#1999
هیچی دیگه ... همینundefinedواقعا پسری که بدون پدر، بزرگ شه چه تصویری از «مردانگی» تو ذهنش شکل خواهد گرفت؟ بهش فکر کنین...
ولی بنظرم اسم فیلمو باید میذاشتن Are you man enough?undefinedundefined

۱۹:۳۷

thumbnail
#I_am_your_man#2021#آلمان#درام
بسم‌الله فیلمای اروپایی رو بیشتر دوست دارم. کم سر و صداتر و مفهومی‌ترن. جالبه که اکثرا از اینکه بگن «بشر با نسخه ما به فنا رفته» هیچ ابایی ندارنundefinedخلاصه اش اینکه یه شرکت دانشگاهی برای شما همسر ایده‌آل می‌سازه. علائق و خصوصیات و خاطرات و تجربیات شما رو می‌گیره و بعد بامب! یه شوهر با مشخصات فیزیکی و ارتباطی مد نظر شما تحویل میده. فیلم هیچ جلوه‌ی ویژه‌ای درباره ربات انسان‌نما نداره. ( اصلا چرا داشته باشهundefined آلمانیا همینجوری‌شم شکل رباتنundefined)یه خانم دکتر باستان‌شناس بخاطر گرفتن به بورسْ در تحقیقات این موسسه پارتنر ساز، شرکت میکنه و چالش درام شروع میشه.زن هیچ علاقه‌ای اساسا به ارتباط نداره. نه جسمی نه کلامی نه عاطفی. دوست داره در دنیای محدود خودش بمونه یعنی: اثبات وجود شعر در الواح خط میخی و روزی یه بار سر زدن به پدر آلزایمریش. خب مرد حتی اگه ایده‌آل هم باشه نمی‌تونه فضولی نکنه کهundefined شروع میکنه به نظر دادن در وجوه مختلف زندگی زنه. بهش میگه که تحقیقاتش سه ماه پیش تو آمریکای لاتین به اثبات رسیده و تو یه مقاله چاپ شده. زحمت سه ساله خانم دکتر پر!بهش میگه بخاطر ترس تنهایی خودش به پدرش سر میزنه نه اینکه واقعا بهش علاقه داشته باشه.مسلما بعدش دعوا! یه زن با یه ربات هم می‌تونه دعوا کنه و بهش بگه خیلی خودخواهیundefinedبا هم قهر میکنن و بعد از آشتی شون گره‌گشایی اتفاق میفته و فیلم بحران اجتناب خانم دکتر از رابطه رو عدم امکان فرزنددار شدنش بعد از از دست دادن یه جنین در گذشته اش اعلام میکنه.احتمالا اینجا یه مواجهه جسمی دارن که تو نسخه فیلیمو نیست‌. اما صبح فردا خانم دکتر ربدوشام به تن، مشغول درست کردن صبحانه دونفره است که وقت خنک کردن تخم مرغ، در یک شهود با پس زمینه صدای آب اعلام میکنه که میخواد مرد رو به شرکت پس بده. چرا که داره بطور انسانی، به یک ربات عشق می‌ورزه. اون توی این نمایش عشق تنهاست و این خردکننده و توهین‌آمیزه.ربات سریع حاضر میشه و کلیدا رو تحویل میده و چمدون شو بر میداره و بی توجه به تردید و اندوه زن میره. قبل از رفتنش به اون سمت خیابون چند دقیقه سرش و می‌ذاره رو دریچه زباله‌های بازیافتی که نمیدونم چرا اینقدر خنده‌م گرفت از کارشundefinedبعد سه روز متوجه میشن ربات به موسسه برنگشته و گمشده.و خانم دکتر میدونه کجا باید پیداش کنه. توی یه زمین بازی قدیمی توی دانمارک. جایی که برای اولین بار در نوجوانی عاشق شده و پسر مذکور رو به خواهرش باخته. پسری که چهره‌اش بسیار شبیه این مرد ایده‌آله رباتیکه! در حین رانندگی تا اونجا صداش روی فیلم میاد که داره برای موسسه گزارش می‌نویسه. میگه با تولید پارتنر رباتیک مخالفه چون آدما باید شکست و حرمان و تضاد رو در رابطه‌ها بچشن وگرنه رشدشون متوقف میشه. تبدیل به یک‌سری موحود خودشیفته میشن که همیشه تایید و محبت بی‌دریغ میخوان و پایان‌.
اینکه غرب در مورد خانواده حتی با ربات‌ها هم آینده‌ای نداره به یک اندازه خند‌ه‌دار و گریه‌داره
@cinematic1

۹:۴۲

thumbnail
#نبودن#درام #رازآلود#علی_مصفا#۱۳۹۹
بسم‌الله برا یه سامورایی همه‌جا ژاپنه؟ برای یه کمونیست هم همه‌جا آخر دنیاست!
یه رازآلود جمع وجور که برخلاف اکثر فیلمای ایرانی خوب هم آخرش رو درآورده بود. یعنی حداقلش پیرنگ قوی‌ای داشت‌. فضای کارت پستالی فیلم منو یاد در دنیای تو ساعت چند است، انداخت. داستان یه پسر که برای ساختن مستند از زندگی باباش راهی پراگ میشه، یا بقول خودش پراها. در مسیر این جستجوی چهره قهرمانی که از پدرش ساخته بوده کلا خرد و خاکشیر میشه میره پی کارش.
undefined فقط داستان‌ها اسپویل می‌شوند، اما فیلم‌ها نه!
چندتا ضعف داشت پرداخت کارکترها؛ اول سن و سال آدما و تاریخ وقایع بهم نمی‌خورد. پدر کمونیست طرف، ۱۳۲۰ از ایران فرار کرده پراگ. در حالیکه یه بچه سه چهار ساله داشته. یعنی در سال ۱۳۹۸ که فیلم ساخته شده اون پسر که دنبال آثار باباش تا پراگ اومده، کم کم باید ۷۰ سالو پر کرده باشه. ولی ما علی مصفا رو داریم که نهایتش ۴۵ سالش باشه! سن و سالها بیشتر به انقلاب اسلامی ایران می‌خورد تا کودتای ۱۳۲۰!
رابطه‌ی پدره با خانواده رها شدش توی ایران, در هاله‌ای از ابهامه. همدیگه رو می‌دیدن؟ نمی‌دیدن؟ چرا و چطور و اصلا کی پدره برگشته ایران؟
کمک افسر پلیس پرونده خودکشی ولادیمیر هم غیرباورپذیر در جستجوی علی مصفا باهاش همکاری می‌کرد. حداقل میگفتی عاشقش شده که میره براش بایگانی اداره پلیس رو شخم میزنه!
فیلم برام مثل معادله چند مجهولی بود. ما هم زمان باید دنبال سه نفر می‌گشتیم: پدره، ولادیمیر برادر ناتنی و معشوقه پدره یعنی آنا. اونم با کارکتر علی مصفای کم حرفی که خودشم به زور می‌شناسیم!
متاسفانه ژانر رازآلود در ایران خیلی به ژانر بی‌سر و ته نزدیکه. البته انصافا نبودن یه سر و گردن از بقیه بالاتر بود‌.
نبودن؟ نیست شدن شاید.‌ استحاله شدن. این تعبیر بهتری از سرنوشت کمونیست در تاریخه
@cinematic1

۱۸:۴۳

thumbnail
#باربی#کمدی #درام#2023
بسم‌الله «نگذار اشتباهاتت را کس دیگری بدزدد. مالکیتت را بر اشتباهت اعلام کن و‌خودت راوی‌اش باش. مسئولیتش را بپذیر ولی سرزنشش را نه.» این جمله رو توی یکی از کلیپ‌های یه دقیقه‌ای اینستا دیدم. و این تمام فیلم باربی بود‌.undefined
اخیرا هر فیلمی می‌بینم نمی‌دونم چرا راجع به خودانتقادی یا بخوانید ماله‌کشی رویاهای فرسوده و نخ‌نمای غربی‌هاست.undefined
شرکت «متل» یه رویا، یه تصویر ایده‌آل از خود، به دخترهای غربی فروخت که اثبات و احراز افتضاحیش هفتاد سال طول کشید. و اون تصویر چیزی نبود جز عروسک جذاب همیشه شاد جنسیundefined همواره در حال بهره و البته بیشتر عرضه‌ی التذاذ.undefinedبعد اومد با ساختن عروسک وکیل و دکتر و برنده نوبل، پشت فمنیست قایم شه. اما چیزیکه قابل لاپوشونی نبود، استفاده ابزاری از زن برای دنیای کاملا مردونه بود. (چیزیکه باربی و کن با فهمیدنش جا می‌خورن!) undefinedundefined
توی فیلم دوتا دنیا وجود داشت. دنیای عروسکای باربی که کاملا زنونه ولی پوک و خاله‌بازی بود.یکی دنیای واقعی که کاملا مردسالار بود و همه فشارها رو روی زن می‌آورد و هیچ منطقی نداشت و پر از تناقض بود. حالا راه حل نهایی فیلم چی باشه خوبه؟ undefinedکلا میزنه زوجیتو نابود میکنه. مردا برا خودشون مرد باشن، زن‌ها برای خودشون زن باشن!!! undefined( خب میگه مجبوری از خودت فلسفه بتراشی؟undefined)

دنیای فانتزیش خودشو نقض می‌کرد.
خط داستان پر از باگ بود.
پر از سخنرانی‌هایی بود که باید تو دیالوگا چپونده میشد. (باید برای عروسکای باربی سخنرانی ایراد میشد تا از حالت مسخ و بردگی کن‌ها، دربیان. قربان خلاقیت فیلمنامه‌نویسشundefined🤌)
کارکترای اصلی (مادر و دختری که تهش باید آشتی کنن و به اتحاد و رضایت برسن) پرداخت یه خطی داشتن. من تا آخر اصلا نفهمیدم دختره دقیقا چش بود.🫥
آخرشم نسخه زنانه‌ی پینوکیو رو داریم، منتها بدون فرشته مهربون! اصلا وقتی من اینقدر اومانیستم ماوراء کیلو چند؟ undefined
ته تهشم میگه درسته ما در تعریف‌مون از زن گند زدیم به جامعه و خانواده و زوجیت و اینا. ولی در اون برهه لازم بود!undefined

هر مجموعه‌ای هر گوشه‌ای از دنیا با یک انگیزه‌ای، با یک جهت‌گیری‌ای درباره‌ی مسئله‌ی زن بحث میکنند و حرف میزنند. در این مسئله‌ی زن هم، سرمایه‌داران عالم و سیاستمداران عالم ــ که همان سیاستمداران هم متّکی به آن سرمایه‌دارانند ــ مثل همه‌ی مسائل سبْک زندگی دخالت میکنند. امروز و دیروز، سیاستمداران عالم و سرمایه‌داران عالم ــ همانهایی که منشأ استعمار در دنیا بودند ــ در همه‌ی مسائل مربوط به سبْک زندگی بشر دخالت میکنند؛ رسانه هم دارند ــ مؤثّرترین رسانه‌های دنیا در اختیار آنها است ــ و زبان رسانه را هم بلدند. انگیزه‌ی آنها، انگیزه‌ی دخالت سرمایه‌داران عالم و استعمارگران در مسئله‌ی زن، یک نگاه نظری و فلسفی نیست این‌جور نیست که آنها یک نظریّه‌ی فلسفی‌ای در مورد زن دارند و میخواهند آن را ترویج کنند؛ نه، این نیست. یک احساس انسانی هم نیست؛ ‌این‌جور نیست که اینها احساس میکنند که زن در مواردی در دنیا ضعیف واقع شده، میخواهند حمایت کنند، احساسات انسانی‌شان به جوش می‌آید؛ نه، این هم نیست. انجام یک وظیفه‌ی اجتماعی و مردمی هم نیست؛ اینها انگیزه‌ی دخالت سیاستمداران و سرمایه‌داران نیست. انگیزه چیست؟ انگیزه، دست‌اندازی سیاسی و استعماری است. وارد میشوند برای اینکه مقدّمه‌ای باشد و پوششی باشد در جهت دست‌اندازی بیشتر، دخالت بیشتر گسترش بیشتر منطقه‌ی نفوذ خودشان. این انگیزه‌ی در واقع جنایتکارانه را، انگیزه‌ی فسادانگیز را در زیر یک ظاهر فلسفی، در زیر یک ظاهر نظری، در زیر یک ظاهر انسان‌دوستانه پنهان میکنند. این، بی‌صداقتیِ غربی‌ها است؛ بی‌صداقتیِ سرمایه‌داران غربی است که امروز بر دنیا مسلّطند. این بی‌صداقتی، در قضایای مختلف دیده شده؛ همین بی‌صداقتی را، این دروغ‌گویی را، این ریاکاری را ما در مسائل گوناگونی، در عملکرد فعّالان سیاسی و اقتصادی غربی دیده‌ایم.1403/09/27

@cinematic1

۱۰:۰۲

thumbnail
#دختری_با_خالکوبی_اژدها#جنایی #رازآلود #2011

بسم‌الله واقعا غرب کی میخواد در برابر بلایی که سر زن‌ها آورده پاسخگو باشه؟فیلم داستان لیزبته، دختری که تموم مولفه‌های زن بودنش رو کنار گذاشته تا فقط قربانی نباشه! واقعا عجب نسخه‌ای!
این وسط چندتا مرد هم داریم که یکی از یکی بدتر. پدرهای داستان رو بررسی میکنیم:

میکل: خبرنگاری که به خاطر دادگاهی که باخته، تحت شرایط سخت کاری و مالیه. دقیقا زمانی که باید یه مدت تو چشم نباشه، از طرف یه خانواده اقتصادی پولدار سوئدی استخدام میشه. تا دختری که چهل ساله گم شده رو پیدا کنه(هریت). با وعده کلی پول و البته برنده شدن در اون دادگاه کذا. میکل خودش یه دختر داره. اما کلا در حال اعتراف کردن به اینه که نمی‌شناسدش. درکش نمیکنه. وقتی براش نداره و اینجور بهانه‌ها. در فیلم اشاره میشه که بخاطر روابطش با رییس روزنامه، زندگی خانوادگیش از هم پاشیده. آخرین خرده روایت فیلم، لباس گرونیه که لیزبت برای کریسمس براش میخره. مغازه‌دار‌ می‌پرسه برای پدرتون میخواین؟ لیزبت میگه نه یه دوست. وقتی به خونه میکل می‌رسه اونو در حال خوشگذرانی با رییس روزنامه می‌بینه. لیزبت دور از چشم اونا کادو رو پرت میکنه توی آشغالا و میذاره میره. مردهای مثلا مثبت فیلم هم اصلا قابلیت حمایتگری جنسی و عاطفی و روانی رو ندارن. یه آشغال به تمام معنا!

هنریک: پدرخوانده و عموی هریت، که اونم در مورد پدریش نمونه افتضاح‌تری از میکله. سرشلوغ و بی‌اطلاع. هریت نیم ساعت قبل گم شدنش می‌خواسته باهاش صحبت کنه. اما اون با بی‌اعتنایی ردش میکنه. کلا هم در گره‌گشایی فیلم بنظرم احمقی بیش نیومد که از همه آنچه در خانواده‌ش رخ می‌داد بی‌اطلاع بوده. اولش که ناتوان از نظر تحلیل گمشدن هریت، در آخر هم که سکته‌ای و روی ویلچر! دیگه از بیخ ناتوان هریت رو بغل می‌گیره.
قیم قانونی لیزبت: اوه! اینجا رو نگا! یه پدر ویلچری دیگه. از نوع سکته مغزی و کاملا لال. اگه یه سرخپوست خوب یه سرخپوست مرده است، از نظر فیلمنامه یه پدر خوب یه مرد از کار افتاده است. هرچی علیل‌تر، بهتر!
حالا بریم سر پدر اصلی، شکنجه‌گر اعظم، مثله‌گر بزرگ زنان و دختران : گادفریپدری که به دخترش هریت تجاوز میکرده. اونو در حد کشت میزده. عاشق تکه‌تکه کردن زن‌ها در کشتارگاه زیر خونه‌اش، که برای همین کار ساخته شده، بوده! البته بعد از اینکه در یک شب بدمستیش هریت اونو می‌کشه، مارتین پسرش کارهاشو مو به مو ولی به گفته خودش دقیق‌تر و تمیزتر ادامه میده.همین باعث میشه دخترعموی هریت اونو در شب گمشدنش فراری بده و اون چهل سال با هویت جعلی توی لندن زندگی کنه.


توی فیلم باشگاه مشت‌زنی، خانواده برای مردها کارکردی نداشت. اما اینجا خانواده اساسا برای زن آسیب‌زاست! آهان! یه پدر دیگه جا موند. پدر لیزبت. لیزبت اعتراف میکنه میخواسته پدره رو زنده زنده بسوزنه! برای همین از ده سالگی لیزبت رو میندازن آسایشگاه.بیننده کاملا می‌تونه حدس بزنه علت چی میتونه باشه.نویسنده رمان اقتباسی این فیلم، گفته در نوجوانی شاهد یه تجاوز دست‌جمعی دوستای دبیرستانش به یه دختر از همکلاسیاش بوده. خلق شخصیت لیزبت، در واقع تولید یک زن خشن و زمخت و زشت و بی‌احساس، که مردهای متجاوز اطرافش رو شکنجه میدهاز اون خاطره سرچشمه گرفته. تلاش مریضی برای اینکه خودشو از عذاب وجدان مرد بی‌عرضه بودن نجات بده. مردی که فقط از زن سرویس می‌گیره و هیچ حمایتی بهش نمیده.
نکته سینمایی فیلم برای من فضای خونه مارتین برادر هریت بود. خونه‌ای گرم در تضاد با فضای برفی و خیلی سرد فیلم، روشن، تمیز، و تمام شیشه‌ای! حتی در زیرزمین یا همون شکنجه‌گاه هم همه‌چی مرتب و منظم بود و رنگ سفید کاشی‌ها توی چشم می‌زد. حس کردم پشت پرده دنیای غرب هم شیک و مجلسیه.(صحنه ضدعفونی کردن دست‌ها قبل از شکنجه توسط مارتین، پخش موسیقی آرامبخش و سخنرانیش در مورد اهمیت تمیزی!) ذات و تفکرشونه که لجن و متعفن و غیرانسانیه.
پ.ن: من نسخه سانسورشده رو دیدم. در خوندن نسخه اصلی یک پدر دیگه هم داریم. قیم حقوقی لیزبت که به اون تجاوز میکنه و لیزبت بطرز خشن و سکشوالی ازش انتقام میگیره‌. این مرد که نماد سیستم و دولته، یه عکس با پسرش و زنش که بطرز اغراق شده‌ای کلوزآپ گرفته شده روی میز کارشه.
اگه از یه مرد غیرت و حمیت نسبت به زنان رو بگیری، توی رابطه‌اش با یه زن چی جز شهوت و سادیسم و خشونت باقی می‌مونه؟
پ.ن۲: فیلم اشارات مذهبی هم داره. انجیل‌خوانی هریت و صلیب گردن دختر میکل و یهودی بودن زنان مثله شده. حتی خود رونی مارا که قبلا در نقش مریم مجدلیه ظاهر شده و الان عین شیطون پرستاست ولی هنوز قدیسه باقی مونده هم، جای تحلیل داره

۲:۳۵

thumbnail
بسم‌الله
مردها یا مقصرند یا مقصرتر.تفاوت نگاه فیلم و نگاه داستان اصلی خیلی آزارم داد. پدر که پیشکش صدرعاملی، هیچ مرد خوبی هم توی فیلم نبود.خسرو بعنوان پدر زیبا مدام در حال منت‌کشی و عذرخواهی و مقبولیت گرفتن از دخترش است. دختر هم با دیالوگ‌های تکراری! مدام در حال تحقیر و طرد و توهین.کمک‌های پدر تا به یک پول قلمبه ختم نمی‌شوند، بی‌ارزش و زود گذرند. و در کل نبودش برای زیبا بهتر از بودنش است.در سکانس مدرسه که اوضاع بدتر هم می‌شود. معلم‌ها نگرانند و وارسی میکنند یک وقت پدر، بلایی سر زیبا نیاورده باشد! با اینکه او سر و مر و گنده جلویشان ایستاده است.صحنه اعتراف آخر خسرو، که به زیبا می‌گوید من مادرت را زخمی کردم و نگذاشتم تو را شبانه از خانه بدزد، از همه فیلم تکان ندهنده‌تر بود‌.تمام نهادهای اجتماعی دولتی، بد و ناکارآمد و دست و پا گیر بودندهمه جاهای خصوصی مثل باشگاه تنیس و مغازه عمو، در حال سوءاستفاده و حق‌خوری واقعا اجتماع صدرعاملی چجور اجتماعی است که فیلم اجتماعی‌اش این شده؟ کلا دزدی در فیلم، وجه مثبتی داشت.undefined چه سوال قاضی در مورد دزدیدن ژان‌والژانی دارو از داروخانه. چه دزدی از پلیس بعنوان انتقام از گشت ارشاد و چه دزدی از پیک بدبخت یک رستوران! اینکه موتوری را بدزدی و بگویی ندزدیدم! ازش قرض گرفتم! و بعدا می‌گذارم سرجایش! فکر کنم همه تفکر و دیدگاه صدرعاملی باشد.کاری که او با کتاب زیبا صدایم کن و وقت من بعنوان مخاطب سینمای اجتماعی کرد.

از حق نگذریم فیلم این صداقت را داشت که واضحا اعلام کند: زن مستقل آزاد! خودت را برای تی‌کشی، شوفری و پیک موتوری شدن آماده کن! آنهم در عین بی‌سوادی...
@cinematic1

۱۸:۲۷

بازارسال شده از filmology | فیلمولوژی
thumbnail
وقتی بجای اینکه بگم فیلم قشنگیه ، میگم "اثر خوبی" بود.‌‌‌undefined @filmologyclub

۱۴:۴۵

thumbnail
بسم‌الله دخترم دستش را انداخته دور گردنم. بهم چسبیده و با هم زیر باد کولر خوابیده‌ایم. من بیدارم و به آنتونی هاپکینز توی فیلم wolfman فکر میکنم.به آن نگاه عمیقش که اول فکر میکردی از سر بی‌تفاوتی است. یک پسرش توی جنگل کنار خانه مرده بود، یکی دیگر توی آمریکا در یک تئاتر دسته چندم بازی میکرد. عروسش این وسط حامله و سرگردان، برای پیدا کردن علت مرگ شوهرش کمک می‌خواست.پدر حضور داشت. از وقایع مطلع بود. خانه را شخصا اداره می‌کرد. هنوز خانواده‌اش، زیر اسم او زندگی می‌کردند اما انفعالش بخاطر چیز دیگری بود که اواسط فیلم معلوم شد. پدر چالش مهم‌تری داشت. یک مسئله شخصی بزرگ که هیچکس نمی‌توانست درک یا کمکش کند. او شب‌ها تبدیل به گرگ می‌شد. یک لحظه بنظرم رسید چقدر مثل نویسندگی من می‌تواند باشد. درگیری روحی که هرشب با لحظه‌ها و کلمات و نوشتن دارم. اغلب اوقات باعث می‌شود حس تنهایی کنم، چون زن‌ها باید درگیر پرده و وزن و مهمانی آخر هفته خانه خواهرشوهر باشند! درگیری با کلمات دیگر چه کوفتی است!آنتونی هاپکینز تمام فیلم می‌خواهد پسرانش را از این نفرین دور نگه دارد. (حالا که فکر میکنم چقدر در همه نقش‌هاش همین است. به چیزی عمیق‌تر از پیرنگ دم دستی فیلم، فکر میکند. عجیب‌تر اینکه می‌تواند با میمیک صورتش هم این تردید و تنهایی بیشتر دانستن را بازی کند.) اما با مرگ پسر اول دست از انکار می‌کشد. هر استعدادی در ژنوم ما منتقل می‌شود. به پسر دوم کمک می‌کند تا اگر گرگینه شد با آن کنار بیاید.پیشانی دخترم را می‌بوسم. فردا کلاس داستان‌نویسی دارد.
@cinematic1

۳:۴۸

thumbnail
بسم‌الله#دست_نیافتنی‌_ها #2011 #فرانسه #درام #کمدی
امروز قرار بود فیلم ببینیم؛ فیلم به انتخاب من، خوراکی کنار فیلم به انتخاب ابوذر. فیلم قبلی که دیدیم به انتخاب او بود. محض رضای خدا اسمش را هم نمی‌دانست! یک کمدی اکشن غیر مفهومی یا حتی می‌توانم بگویم ضد مفهومی! بازیگر سیاه‌پوست نقش اول را در فیلم جومانجی ۲ دیده بودم. غیر از این، هیچ اطلاعات دیگری از فیلم نداشت. چون از یکی از کانال‌های مجازی، بدون عنوان دانلودش کرده بود. طول کشید تا فیلم مورد نظر من اکران شود. کمی نت را بالا پایین کردم تا مطمئن شوم تا آخر فیلم می‌توانم سرم را روی شانه‌ ابوذر بگذارم؛ نگه دارم!نتیجه فیلم «دست نیافتنی‌ها» شد. ۲۰۱۱ فرانسه. چهار پنج تا جایزه خوب داشت. توی گروه بهشت مادرانه بعنوان فیلم انگیزشی معرفیش کرده بودند. یک درام کمدی. تا دقیقه ۳۶ را با هم دیدیم. خوراکی مورد نظر افتضاح بود ولی به روی خودم نیاوردم: خرمای کبکاب با ارده که حتی کنجد نداشت. از دقیقه ۳۶ بچه‌ها رسماً به اتاق حمله کردند و تخت زودتر از تهران زمان رضاخان تسخیر شد. حتی اسیر هم گرفتند. ابوذر را با خودشان بردند تو حیاط.ولی من تا آخر فیلم دیدم. بعد فهمیدم از وقتی آینه جادو را خواندم دیگر فیلم نمی‌تواند مرا بمکد توی دنیای خودش. ابطال سحر یاد گرفته‌ام انگار. با فیلم خندیدم، همراه شدم اما توی جهان کارگردان نرفتم‌.‌ جهانش بوی گند خیابان‌های پشت برج ایفل را می‌داد: مخلوطی از اومانیسم و امپریالیسم.هم عملگرایی ادریس، هم آرامش فیلیپ مسخره بنظر می‌آمد. اصالتی نداشت. اولی که رسما روی بی تعلقی سوار بود، دومی هم به ثروت وابسته بود تا مهره‌ی گردن! حتی وقتی فهمیدم داستان واقعی کاراکترها درام جدی‌تر و پرکشش‌تری داشته، از اینهمه تقلب سینما حالم گرفته شد. همه‌چیز برای مصادره به مطلوب.‌خیلی هم کارکرد متفاوتی از پدر ارائه نمی‌داد پدر ادریس که مرده و غایب بود، فیلیپ هم برای دخترش، زنده و غایب بود. خیلی هم خوب و فرانسوی!

۲:۵۳

thumbnail
بسم‌الله
در حال و‌هوای عشقهنگ‌کنگ/ فرانسهعاشقانه/ درامسال تولید ۲۰۰۰
دل توی دلم نبود که گوشی شارژ شود و بیام در حال و هوای عشق بنویسم!اول اینکه فهمیدم «در دنیای تو ساعت چند است؟» طرح تمرینی‌ای از این فیلم بوده! همین تقلید ساختار که خودمان توی گروه مداد، راه انداختیم. اگر مضمون فیلم در حال و هوای عشقْ اینقدر دستکاری روانی نداشت، به گروه توصیه می‌کردم تا دوتا فیلم را پشت هم ببینند.
دوم اینکه اگر در ایران کارگردان غرب‌زده باشی باید فیلم بسازی ضد مذهب و ضد فرهنگ. اما اگر توی چین بخواهی این وظیفه سترگ را به انجام برسانی، باید بر مضامین ضد سنت و خانواده تمرکز کنی. خب از این جهت، فیلمْ کارگردان موفقِ معتقدی داشت. فکر کن طوری پیرنگ ریخته بود که آخرش از فرهنگی که خیانت را غلط می‌شمارد، دلخور می‌شوی!
خب بدی‌هایش را گفتم... چقدر فیلم خوبی بود! جهان داشت! بازی رنگ و نور و صدا و قاب‌بندی دوربین؛برای عیان‌ کردن حالات کارکترهای کم حرف شرمگین درونگرا. از همه‌چی کارکتر زنش خوشم آمد. از دکمه‌ی تنگ بسته‌ی لباس چینی‌اش، تا تردید دست‌هاش، از خودداری شکننده‌اش. حتی می‌فهمیدم چرا از کارکتر مرد دوری می‌کند؛از موهای چرب و بوی سیگار(جادوی کار با دوربین را ببین! حس میکنم بوی سیگارش به دماغم خورده) و صدای تق‌تق دندان‌های آن مرد وقت غذا خوردن، دلم بهم می‌خورد و به زن حق می‌دادم راحت دل ندهد.نکته قشنگ‌تر اینکه من طرفدار پایان‌بندی کمتر محبوب فیلم شدم. حاضرم برای همه, دلیل روایی و بصری و هرچه لازم است بیاورم که آن پسر بچه، حاصلِ شب سنگاپور است. حالا گیرم صحنه‌‌ی صریحی وجود نداشت و حتی بعد از تماس تلفنی هردو طرف سکوت کردند.اما وقتی مرد، چیزی را درون سوراخ معبدی نجوا می‌کند، فلش فوروارد می‌خورد،زن با یک بچه، بی‌شوهرش، به خانه‌ای که همه این ماجراها از آن شروع شد، برمی‌گرددو دوربین سبزه روییده در آن سوراخ معبد را نشانمان می‌دهد و پایان می‌یابداین‌ها نشانه چیست؟! دمپایی‌های صورتی اتاق‌خواب که زن با خودش تا هتل سنگاپور می‌آورد، رنگ و جنس متفاوت لباس زن، موهایی که برخلاف تمام فیلم اینبار کمی باز و شل شده‌اند و در آخر ملودی فرانسوی روی صحنه هتل.
اگر می‌خواهی همه صحنه‌ها خطی و واضح، در یک قصه سرراست اتفاق بیفتد خب برو کارتون ببین!
در دفتر روزنگارم جلوی فیلم «در حال و هوای عشق» نوشتم «در آداب خیانت دیدن»کسی که خیانت می‌بیند بسیار شکننده‌تر از کسی است که خیانت می‌کند؟ این سوال درستی نیست!کسی که خودداری میکند اما مدام خود را در معرض قرار می‌دهد، خودلگامی‌اش یکجا دیگر کار نمیکند؛ درست مثل ترمزی که یکهو ببینی نمی‌گیرد. یک سقوط رخ می‌دهد که حتمی بودنش از غم‌انگیزیش خیلی بیشتر است.

@cinematic1

۱۵:۱۲

بسم‌الله
فرزندان گرگژاپنانیمه/ درامسال تولید ۲۰۱۲
دختر ده ساله‌ام پرسید:«مامان! ما چرا با همه دنیا فرق داریم اصلا؟با همه مسلمونا هم فرق داریم آخه.حتی با همه شیعه‌هاااا »دستامو از کف ظرفشویی شستم و گفتم «یه کارتون با هم ببینیم بعد راجع بهش حرف بزنیم»در طول فیلم یه چشمم به هانا و بچه‌هاش بود یه چشمم به عکس‌العمل‌های احساسی صورت دخترم.
داستان انیمه فرزندان گرگ، درباره دختر آروم و مهربون و صلح‌طلبیه به اسم هانا، که توی دانشگاه با یه پسر گرگینه آشنا میشه. با هم ازدواج میکنن. بعد از تولد دومین فرزندش یه شب شوهرش نمیاد. اون توی خیابونا بچه‌به بغل می‌گرده و می‌بینه شهرداری داره جنازه گرگی رو میندازه توی آشغالی! شوهرش رفته بوده برای همسر تازه زایمان کردش، بوقلمون شکار کنه.کار هانا با دوتا بچه گرگینه توی یه آپارتمان کوچیک خیلی سخت میشه و پس‌انداز شوهرش هم در حال اتمام بودهبا دختر سه ساله و پسر دو ساله‌ش به یه روستای دورافتاده کوهستانی نقل مکان میکنه. یه خونه متروک و داغون که خیلی از بقیه خونه‌ها دور بوده و زمین زراعی داشته رو کرایه میکنهبا جون کندن شروع میکنه به بازسازی و کشاورزی.دخترش، یوکی، که مکان آزاد برای دویدن و شیطنت و شکار حیوانات داشته خیلی خوشحال بوده ولی پسرش دوست داشته برگردن شهر. خلاصه وقت رفتن به مدرسه میشه. مادر حقایقی رو درباره کنترل گرگ شدن به یوکی یاد میده. با ورد «یوکی در راه خونه یه دختر بچه می‌مونه» یوکی فرق‌های خودش و با دیگرانو می‌بینه. تمام تلاشش رو میکنه  که در مدرسه معقول و مقبول باشه‌. اما با ورود یه پسر جدید به کلاس همه‌چی بهم می‌ریزه. چون پسر در دیدار اول اصرار میکنه که یوکی حتما سگ داره. پسر میگه شامه قوی‌ای داره و می‌تونه بوی حیوون رو از لباس یوکی بفهمه. یوکی از دیدار با پسر به شکل افراطی پرهیز میکنه. تا اینکه پسر یه روز اونو گوشه‌ای از مدرسه گیر میندازه تا ازش بپرسه که چه کار بدی کرده که یوکی ازش فرار میکنه. یوکی که خیلی هیجان زده و ترسیده و عصبانی بوده یهو از خود بیخود میشه و با پنجه.های گرگینه‌اش گوش پسر رو تقریبا میکَنه!برگردیم به آمه، پسر گرگینه و برادر یوکی‌.در یه صبح برفی که با مادرش و یوکی مشغول برف‌بازی و دویدن بودن، یه پرنده روی سنگی می‌بینه. برای اولین بار غریزه شکار در آمه بیدار میشه. گرگ میشه و میره سمتش. به راحتی میگیرتش. اما موقع برگشت پاش لیز می‌خوره و میفته توی رودخونه. یوکی نجاتش میده. آمه توی بغل مادرش انسان میشه ولی اصلا ترسیده نیست. خوشحاله. از حس جدیدی که کشف کرده احساس رضایت داره.تا یازده سالگی آمه مدرسه رو مدام می‌پیچونه و به جاش به کوهستان میره. یه روز یوکی با دعوا ازش میخواد که مثل بچه آدم به مدرسه بیاد و آبروی یوکی رو نبره‌. آمه گرگ میشه و در مرافعه با خواهرش ما می‌بینیم چه گرگ نر قدرتمند و بالغیه. اخبار اطلاع میده طوفان بزرگی در راهه. آمه به یوکی میگه پیش مادرشون بمونه اما یوکی‌ میگه امروز درس داره و حتما باید بره. از شدت طوفان وسط مدرسه اعلام میکنن همه برن توی سالن ورزشی تا خانواده ها بیان و بچه‌ها رو ببرن. هانا، مادر یوکی‌ و آمه، میخواد به مدرسه بره که می‌بینه آمه سمت کوهستان راه افتاده. آمه به مادرش میگه رییس قبلی کوهستان یه روباه بوده که مرده. حالا اونه که باید کنترل جنگل و کوهستان رو بعهده بگیره. هانا قبول نمیکنه و میگه باید برگرده خونه. آمه گرگ میشه و به سمت کوهستان می‌دوه. هانا دنبالش میره. زخمی میشه و به دره‌ای سقوط میکنه و از هوش میره. وقتی طوفان تموم میشه می‌بینه که توی بغل آمه است . آمه اونو به حاشیه خیابون آورده‌. هانا بهش میگه من هنوز برای تو کاری نکردم. نرو. اما آمه گرگ میشه با سرعت به سمت بلندترین صخره میره و زوزه میکشه. از اون ور یوکی‌ توی مدرسه با اون پسر تنها میشه. وقتی بارون متوقف میشه آسمون در حال باز شدنه، به پسر نشون میده که گرگینه است.هانا در همون دهکده می‌مونه. یوکی به دبیرستان شبانه روزی در شهر دیگه‌ای  میره و آمه هم هر روز نزدیک خونه مادرش میاد و زوزه میکشه‌.
وقتی فیلم تموم شد از دخترم پرسیدم «بنظرت فرق داشتن خوبه یا بد؟»گفت «برای یوکی بد بود ولی برای آمه بدتر!» پرسیدم «چرا برای آمه بدتر؟ اون الان رییس جنگل و کوهستانه. آزاده. رهاست. ولی یوکی همه تلاشش رو بکنه نهایتا یه آدم معمولی توی دبیرستان معمولیه»دخترم تقریباً داد زد «حداقل یوکی سواد داره!» بی‌تفاوت گفتم «چیزایی که آمه از درباره طبیعت و زنده موندن و حیوانات و خطر می‌دونه، سواد محسوب نمیشه؟ فکر کن اگه ده روز توی ژاپن برق نباشه، یوکی زنده می‌مونه یا آمه؟»دلخور گفت «حالا هرچی... آخرش مثل باباش می‌میره! می‌کشنش!»@cinematic1

۲۰:۳۳

گفتم «کی بابای آمه رو کشت؟»چشماشو دوخت به سقف. متفکر جواب داد «شهرداری؟ شایدم پلیس... ماشین زده بود بهش؟ شاید اصلا خودش مرده!»گفتم «بنظر من همه اینا و هیچکدوم! شهر بابای آمه رو کشت. کوچه‌های تنگ و خونه‌های کوچیک روح طبیعت رو می‌کشه!»
کلافه کف دستاشو کوبید روی پاش. «بالاخره که چی! آخرش که آمه میخواد ازدواج کنه، بچه‌دار بشه! تا آخر عمرش گرگ بمونه آخه؟» گفتم «چرا به ازدواج یوکی فکر نمیکنی؟ تا آخر عمر که نمی‌تونه گرگ بودنش رو مخفی کنه! بنظرت چند نفر بعد از فهمیدن رازش حاضرن باهاش بمونن؟»بوضوح پکر شد. اومدم کنارش. گفتم «حالا یه چیز جالب! می‌دونستی گرگ ژاپنی خیلی وقته منقرض شده؟»چشماش گرد شد. «واقعا؟! خب پس چرا..‌. خب یه حیوونه دیگه میذاشتن! قصه است دیگه»دست کشیدم به لاله گوشش. «اینا همه نمادپردازیه. بنظرت نماد چی می‌تونه باشه؟»چشماشو ریز کرد و انگشتاشو توی هوا تکون داد. «یه چیز قوی! یه چیز درنده! یه چیز باشکوه! اصیل! یه چیز که مراقبت میکنه!»سریع گفتم «از چی؟ از چی مراقبت میکنه؟» نفس عمیقی کشید. «از مردم. از سرزمین. از کوه. از جنگل‌. از طبیعت» گفتم «حالا وقت جواب دادن به سوالته. اینکه چرا ما با بقیه فرق داریم. ژاپن همیشه ملتی سرسخت و وطن‌پرست و محکم داشته. اما آمریکا بهش حمله میکنه. شکستش میده. تحقیرش میکنه. استقلال و عزتش رو میگیره. اون صحنه کشته شدن بابای آمه رو یادته؟ انداختنش توی آشغالی. هانا حتی نتونست درست براش عزاداری کنه. هیچ چیزی از شوهرش جز یه کارت کتابخونه باقی نموند.» دخترم محکم سر تکون داد.دستشو گرفتم «ما چیزیکه ژاپن از دستش داده رو الان داریم. لازم نیست براش قصه و داستان بسازیم تا خلقش کنیم. ما الان خودمون، مقاومت‌مون، افسانه شب‌های کشورای دیگه است که می‌تونن برای بچه‌هاشون تعریف کنن.» صاف نشست و به مبل تکیه داد. چشماش به جلو خیره بود‌. داشت بلند بلند فکر می‌کرد. «ما فرق داریم... این سخته. ولی شبیه بقیه موندن هم سخته.» رفتم توی آشپزخونه تا بقیه ظرفامو بشورم.

@cinematic1

۲۰:۳۶

thumbnail
جاده لیچیچیندرام/ کمدی/ تاریخیکارگردان دا پنگسال ۲۰۲۵
آخه اینهمه فیلم توی دنیا بود!شب آتش‌بس چرا باید اینو می‌دیدم آخهundefinedداستانی درباره اینکه صداقت و خدمت و وفاداری مردم، قربانیان همیشگی تاریخْ زیر چرخ‌دنده‌های عظیم قدرت و سیاست هستند.undefined
خدایا در برهه‌های حساس ما را به فیلم‌های بهتر و امیدوارکننده‌تری رهنمون فرماundefined
@cinematic1

۱۰:۰۳

thumbnail
جادهآمریکادرام/ دیستوپیاسال ۲۰۰۹

خیلی پدرانه بود. از نوع پدر و پسری. بعد از جنگ‌‌های هسته‌ای و نابودی اقلیم‌ها و آب و هوا،در دنیای بدون رنگ و محکوم به فنا که توش همه حیوانات و گونه‌های گیاهی از بین رفتن، گونه بشر تنها به دو دسته‌ی آدم بدا (که آدم‌خوار شدن و آدم‌ها رو شکار میکنن) و آدم خوبا تقسیم شده. خیلی‌ها از جمله مادر خانواده خودکشی میکنن.فیلم اینجوری نشون میداد که زندگی در وجود پدر مرده و تماما از وجود پسرش حیات رو میگیره. (حقیقتا هم مریضه و داره می‌میره)بارها توی فیلم پسرش رو امید و انگیزه و فرشته و معجزه خطاب میکنه. خدا هم که کلا ناامید شده و زمین و زمان رو ول کرده.در جهانی که همه فقط متمرکز روی بقا هستن، پسر سعی میکنه کورسوی نوری برای اخلاق باز نگه داره. پدر نمی‌تونه بپذیره ولی پسر مثل وجدان منفک، همیشه اونو به سمت رحم و شفقت می‌بره.قصه برای پرداخت شخصیت‌ها کمان روایی نداشت. ما در پس و پیش حوادث جاده، هیچ تغییر و تحول محسوسی در پدر و پسر نمی‌بینیم. پدر تا پای مرگ بدبین و فداکار می‌مونه و پسر هم حتی بعد از مرگ پدر معصوم و امیدوار.بار فیلم روی فضاسازی آخرالزمانی قصه بود. که البته بنظرم اشکال منطقی داشت. مثلا از فلش‌بک های گرم و رنگی که توش شخصیت مرد با زنش توی یه کنسرت مجلل بودن (و بنظرم اصلا کارکردی هم نداشت) معلوم می‌شد تا چنین ویرانی‌ای حداکثر ۱۵ سال فاصله است. که زیادی سریعه. مخصوصا که ما توضیحی از کیفیت حادثه و میزان مخربی‌اش نداریم. این چی بوده که همه حیوانات و گیاهان رو کشته اما انسان‌ها رو نه!یه جا به خونه‌ای میرن که صاحب خونه توی رختخوابش مرده و تبدیل به اسکلت شده. همونجا یه انبار بزرگ غذا و کنسرو پیدا میکنن. یه مدت با شادی اونجا می‌مونن. گرما و نور و غذا و نوشیدنی‌شون تامینه. اما بخاطر شنیدن یه صدای پا! پدر به شکل سریع و دیوانه‌واری اونجا رو ترک میکنه.کل سفر پدر به سمت زنده موندنه اما لحظات آخر زندگی تغییر هدف میده و به پسر میگه «برو آدم خوبا رو پیدا کن!» خب چرا خودت قبل مردن اینکار و براش نکردی مرد!
غرب نزدیک صد ساله که نمی‌تونه اوتوپیا تولید کنه. اصلا با وضعیت الان دنیا اتوپیا منطقی که هیچی حتی خنده‌دارم نیست.در مورد آینده فقط دوتا رویکرد داره:خلق ویران‌شهرهای یکی از یکی خشن‌تر و مخوفت‌ترگند زدن به آرمان‌شهرهای مذهبی و دینی!که توی تلماسه و سرگذشت ندیمه و امثالهم می‌بینیم. فرزندان ارشد و خلف جورج اورول!

@cinematic1

۱۵:۰۵