
پاکت هدیه
،،،،،
بر طبل شادانه بکوب
#fati
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
،،،،،
لعنت به شبا و بی خوابی
قربون انگشتای قشنگتون لایک کنید زیبا رویانم
۱۹:۳۴
لایکا بالا باشه یه پاکت دیگه میذارم
۱۹:۳۵

پاکت هدیه
،،،،،
بر طبل شادانه بکوب 

پاکت هدیه
،،،،،

پاکت هدیه
،،،،،
۸عدد شانسمه
بمونید برامون جینگیلی بینگیلیا

شبتون شیک و پیک
بمونید برامون جینگیلی بینگیلیا
شبتون شیک و پیک
۹:۴۹

پاکت هدیه
،،،،،
مبارکتون باشه

#پارت۷
بغض راه گلومو گرفت برای اولین بار پدر بغلمون
کرد و پیشونیمونو بوسید
سوار ماشین شاهین شدیم با نگاه از عمارت بزرگ
و سرسبز مون خداحافظی کردم ..
سخته دل کندن از خونه ی آبا و اجدادی معلوم
نبود دوباره این عمارت و میبینم یانه ، از جاده
های خاکی ده گذشتیم و بالاخره به ده بالا
رسیدیم به بار وقتی بچه بودم ده بالا اومده
بودم شاهین کنار یه عمارت بزرگ نگه داشت ،
پیاده
شدیم شاهین چمدونارو گذاشت زمین و سرشو
انداخت پایین و با صدای گرفته ای گفت :
من و ببخشین
پوزخندی زدم
برو داداش ، ما که به ناتنی بیشتر نیستیم
با این حرفم سرشو بلند کرد و نگاه دقیقی بهم
انداخت نگاهش شرمنده شد
و چیزی نگفت و سوار ماشینش شد و رفت...
نگاهی به در بزرگ عمارت انداختم و با دست
محکم به در زدم چند دقیقه بیشتر نگذشته بود
که به خدمتگار پیر در و باز کرد و گفت :
شما؟؟؟
اخه این چه رسم مزخرفیه چرا حتی یه نفرم
همراه ما نیست؟؟
صدامو صاف کردم و گفتم :
ما دخترای فرهاد خان هستیم
مرد پوزخندی زد:
شما همون خون بس ها هستین
بعد داد زد :
خانوم خانوم بیا خواهرای قاتل پسرت اومدن
آروم وارد حیاط بزرگ و مجلل عمارت شدیم ،
عمارتشون دو برابر عمارت ما بود همین که در
باغ و باز میکردی ، یه فواره بزرگ رو به روت
قرار داشت، به عمارت سفید و بزرگ هم وسط
باغ قرار گرفته بود ، همین طور با نگاهم داشتم
اطراف و دید میزدم که یهو به طرف صورتم
سوخت و صدای خشمگین زنی که تو سرم اکو
شد.....
بغض راه گلومو گرفت برای اولین بار پدر بغلمون
کرد و پیشونیمونو بوسید
سوار ماشین شاهین شدیم با نگاه از عمارت بزرگ
و سرسبز مون خداحافظی کردم ..
سخته دل کندن از خونه ی آبا و اجدادی معلوم
نبود دوباره این عمارت و میبینم یانه ، از جاده
های خاکی ده گذشتیم و بالاخره به ده بالا
رسیدیم به بار وقتی بچه بودم ده بالا اومده
بودم شاهین کنار یه عمارت بزرگ نگه داشت ،
پیاده
شدیم شاهین چمدونارو گذاشت زمین و سرشو
انداخت پایین و با صدای گرفته ای گفت :
من و ببخشین
پوزخندی زدم
برو داداش ، ما که به ناتنی بیشتر نیستیم
با این حرفم سرشو بلند کرد و نگاه دقیقی بهم
انداخت نگاهش شرمنده شد
و چیزی نگفت و سوار ماشینش شد و رفت...
نگاهی به در بزرگ عمارت انداختم و با دست
محکم به در زدم چند دقیقه بیشتر نگذشته بود
که به خدمتگار پیر در و باز کرد و گفت :
شما؟؟؟
اخه این چه رسم مزخرفیه چرا حتی یه نفرم
همراه ما نیست؟؟
صدامو صاف کردم و گفتم :
ما دخترای فرهاد خان هستیم
مرد پوزخندی زد:
شما همون خون بس ها هستین
بعد داد زد :
خانوم خانوم بیا خواهرای قاتل پسرت اومدن
آروم وارد حیاط بزرگ و مجلل عمارت شدیم ،
عمارتشون دو برابر عمارت ما بود همین که در
باغ و باز میکردی ، یه فواره بزرگ رو به روت
قرار داشت، به عمارت سفید و بزرگ هم وسط
باغ قرار گرفته بود ، همین طور با نگاهم داشتم
اطراف و دید میزدم که یهو به طرف صورتم
سوخت و صدای خشمگین زنی که تو سرم اکو
شد.....
۱۵:۳۷
نقاشی
۱۶:۴۹
#پارت۲۶
کار سختی انجام دادی؟
بله ، اما دستور بود.
سری تکون داد و چیزی نگفت.
خوب من برم تا صدای هاجر در نیومده.
باشه ، برو.
تندی سمت آشپزخونه رفتم هاجر با دیدنم عصبی
داد زد کجایی؟
حموم بودم
مگه دختر خانی که هر روز حموم میری؟!
زود باش برو عمارت، آقا امشب مهمون دارن، شما
ها باید پذیرایی کنین.
داد زد گلنار، آدینه، صنا... شما ها همه به عمارت
اصلی برین ، یالا ....
گلنار چجور مهمونی هست
گلنار: آقا آخر هر ماه به مهمونی تو
عمارت برگزار میکنه ، تعدادی از خان ها و
پسرهاشون به این مهمانی ، میان البته زنان و
دخترای خان هایی که تمایل داشته باشن هم
میان
سری تکون دادم. همه وارد عمارت شدیم.
زنی با لباس فرم طرفمون اومد و گفت: من صنم
هستم ، خدمتکار قسمت عمارت شماها باید از
مهمون ها پذیرایی کنید و نگاهی به سر تا پامون
انداخت.
رو به گلنار گفت: یه آب به دست و صورتت بزنی
بد نیست. دنبال من بیایین، باید لباس فرم تنتون
کنین.
همه دنبال صنم وارد اتاقی شدیم.
چهار دست کت و شلوار به رنگ دونه دونه پرت
کرد طرفمون
زود عوض کنین، آشپزخونه عمارت بیاین .
کار سختی انجام دادی؟
بله ، اما دستور بود.
سری تکون داد و چیزی نگفت.
خوب من برم تا صدای هاجر در نیومده.
باشه ، برو.
تندی سمت آشپزخونه رفتم هاجر با دیدنم عصبی
داد زد کجایی؟
حموم بودم
مگه دختر خانی که هر روز حموم میری؟!
زود باش برو عمارت، آقا امشب مهمون دارن، شما
ها باید پذیرایی کنین.
داد زد گلنار، آدینه، صنا... شما ها همه به عمارت
اصلی برین ، یالا ....
گلنار چجور مهمونی هست
گلنار: آقا آخر هر ماه به مهمونی تو
عمارت برگزار میکنه ، تعدادی از خان ها و
پسرهاشون به این مهمانی ، میان البته زنان و
دخترای خان هایی که تمایل داشته باشن هم
میان
سری تکون دادم. همه وارد عمارت شدیم.
زنی با لباس فرم طرفمون اومد و گفت: من صنم
هستم ، خدمتکار قسمت عمارت شماها باید از
مهمون ها پذیرایی کنید و نگاهی به سر تا پامون
انداخت.
رو به گلنار گفت: یه آب به دست و صورتت بزنی
بد نیست. دنبال من بیایین، باید لباس فرم تنتون
کنین.
همه دنبال صنم وارد اتاقی شدیم.
چهار دست کت و شلوار به رنگ دونه دونه پرت
کرد طرفمون
زود عوض کنین، آشپزخونه عمارت بیاین .
۱۱:۰۵
.. . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
۱۶:۴۳
.. . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ... . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
۱۶:۴۳

پاکت هدیه
،،،،،
مبارکتون خا:) ♡

پاکت هدیه
،،،،،
مبارکتون ک:)
عاملطفااگهادمیزنیدبیایدپیویم))@kimdayan
۱۱:۰۸