آنجا کسی نمیخندد، کسی نمیگرید؛ اجازهش را ندارند.نقاب های مختلف بر رخ میزنند تا شاید احساسات آدمیزاد گونه ای که دارند را پنهان کنند. لیک همه میدانند که هیچکس در کارناوال انسان نیست. مدت هاست کسی انسان نیست. احساساتی که نماد انسانیت می دانند نیز تقلبی است.جانورانِ اینجا، برخی وحشی و بدخو و برخی فرشتگان تقلبی هستند.گول فرشته بودنشان را نخورید که وحشی ها هستند که از آنان میترسند.خوبی در اینجا از بدی، صدها بار بدتر است؛ اینجا چنین است.پری های لب برکهی ناامیدیها که بال ندارند، نباید داشته باشند؛ اجازهش را ندارند.کوتوله های محله مکعبی ها که خیلی وقت است جمیعتشان کم شده است، نباید زنده باشند؛ کارناوال اجازهش را نمیدهد.کارناوال زیبا است. شگفت آور و حیرتانگیز.و این زیبایی قیمتی دارد، قیمتی فاجعهبار زیاد. اما هر چیز بهایی دارد. و بهای کارناوال خیلی سنگین است.هیچکس کارناوال را دوست ندارد، اما همه در آن حضور دارند. ملیجک هایی که ناخواسته وجود دارند.چه فجیع.بهای کارناوال چیز یکسانی نیست.ارزمند ترین چیز نزد شما چیست؟ چشم هایتان؟ معشوق؟ خانواده؟ مهارت نواختن پیانو؟ بهای کارناوال هم همان است. اربابان کارناوال فریب نمیخورند، قرار نیست شما دروغی سر هم کنید و خود و ارزشمندی هایتان را نجات دهید.کارناوال ترسناک است و بهای آن نمیارزد. پس چرا جهان، همان کارناوال شده است؟
انسان زیاده خواه است و همه چیز را در یک سبد میخواهد. این عطش در برخی جانوران انسان نما بیشتر از باقی است. شاید همین سبب این سیرک بی در و پیکر است.کارناوال خبیث نیست، جانورانش هستند
انسان زیاده خواه است و همه چیز را در یک سبد میخواهد. این عطش در برخی جانوران انسان نما بیشتر از باقی است. شاید همین سبب این سیرک بی در و پیکر است.کارناوال خبیث نیست، جانورانش هستند
۹:۱۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ꕤ For : @violex_x 🪞سرزمین نگونبخت سامرکال برعکس نام روشن و آفتابیش، در زمستانی بیپایان به سر میبرد.روزی آوازهش تا درههای امید و تپههای فَنَری میرفت اما حالا حتی نام پادشاه و ملکه هم بر زبان کسی نمیجنبید. شاید چون مردند.برادر در همان روز تاجگذاریش تمام میهمانان را سلاخی کرد و فقط من را زنده گذاشت و خود نیز غیب شد.از یاد نخواهم برد، خون مادر را که چطور بر روی پوستم پخش شده بود. گویی روی کاغذ سفیدی با مداد شمعی گوجهی له شدهای را تصویر کنی.حال سرنوشت سامرکال در دستان من با نگاهی دلهره ورجه ورجه میکند.سامرکال همواره طلوع های ستودنی ای را تبلیغ میکرد اما حقیقت این بود که غروب آن با هیچ غروبی قابل قیاس نبود.اگر میان تماشای غروب شمس از سوی زهره و تماشای از آن سامرکال جدالی بود؛ بیشک غروب سامرکال پیروز میبود.در ادامه زنجیره مشکلات؛ تصمیمی برای ادامهی سلطنت ندارم، شاید چون من هم مُردهام یا شاید چون همان موقع که برادر خنجر را روی گلویم کشید؛ سرم هم همراه با موهایم قطع شد.مادر میگفت موهایم را دوست دارد، کاش برادر موهایم را کوتاه نمیکرد.شاید برادر من را هم کشته بود، به قطع همین بود.فقط توانایی پذیرش را نداشتم. پذیرش مرگ مشکل نبود. قبول کردن این که این مرگ هدیهای از طرف برادر است، درد داشت.
۱۱:۴۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ꕤ For : @dozham_daily
قلمروی بارانی ها مدتی بود که بیابر شده بود.باقی ماندهی بارانی که میبارید هم از سر مهربانی و لطف ایزد آب بود. وگرنه قلمرو خیلی وقت پیش خشک میشد.قلمرو بارانی معرف های زیادی داشت و قطعاً که باران و رطوبت و موسیقی جز آنان بودند. اما معرف نانوشتهای نیز بود. هر روز زیر باران مینشست و مینواخت. شهر با صدای گیتار او بیدار میشد و لالایی نوزادان هم چیزی جز مخلوط صدای باران و طنین آوای گیتار در آن نبود.دختر بارانی.کمتر وقتی پیدا میشد که او را ببینی. موهایی به سیاهی ابر های طوفانی و گیتار، آن دوتا اطلاعات عام از دخترک بود. دلیل دخترک هیچگاه آشکار نشد؛ که چرا زیر باران میرود و چنان پژمرده مینوازد.دلیل، نهان کردن اشک ها و زخم ها بود یا که صدای گیتار جز در باران به گوش نمیرسید؟دختر بارانی هنوز هم از بامداد تا شامگاه مینوازد و زیر باران میرقصد.
۱۱:۴۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ꕤ For : @movienerds
قدم ها. قدم های کوچک و محتاطانهای برمیداشت تا که مبادا، مبادا بیدار شوند.مشکی پوش هایی خونین با دندان هایی که با اینکه هیچوقت آدمخوار ها را ندیده بود؛ حس میکرد آن دندانها و آروارهها فقط مخصوص آدمخواری است و بس.بوی تعفن جنازه ها و فلز زنگ زده در اتاق پیچیده بود. اتاق سیاه بود. بیانتها و سیاه.نفس کشیدن به مرور سخت و سخت تر میشد، نمیدانست سمی در هوا در جریان است یا که از سر ترس و دلهره نفسش به شماره افتاده بود.نمیدانست این خرده نفس ها آخرین نفس ها نیز هست یا هنوز روزنهی امیدی مانده.نه دست و پایش را بسته بودند و نه در تنگنا بود. اما از لحاظ روانی، به نظر میآمد خیلی وقت است که پشت میلهها و در سیاهچال گیر افتاده بود.صداها. صداهای درون سرش مثل حشرات دور تا دور مغزش میچرخیدند. صدای پاها و بال های کوچکشان اجازهی تفکر عاقلانه را به دختر نمیدادند.اینطور نبود که نتواند حشرات را کنترل کند، یا که نداند کلید قفس یا در خروجی سیاهچال کجاست. گویی نمیخواست، گویی همینجا راحت بود.لیک چیزی در اعماق، شاید شبیه یکی از همان حشرات، فرمان فرار و پروا را صادر میکرد.بدو! خواهی مرد.تکان دادن پاهایش مثل این بود که ماشینی قراضه را به حرکت در بیاوری. اما هرطور که بود بر روی دو پا ایستاد و گیسوان مشکی و براقش که تا الان بسته شده بودند، همانند باران پایین آمدند. شاید آنان تنها نقطه قوت و زیبایی آن بیانتهای سیاه بودند.مشکی پوشان تنها گوشه ای از بیانتها را اشغال میکردند و به طرز تخیلی و معجزهآسایی، در خروجی ای بسیار واضح و نزدیک به دختر چشمک میزد. انقدر احمق نبود که شک نکند و یا سست نشود. اما هرچه که بود، بهتر از همنشینی با این مردان خون و آهن بود.قدم برداشت. نزدیک و نزدیک تر. دستگیرهی در را چرخاند. آنی که خواست داخل شود و از بیانتها بگریزد؛ گویی بدنش از کنترلش خارج شود. تماسِ چیزی سرد را با پوست کرمی گلویش حس کرد، چیزی فلزی. چاقو.یک سیاهپوش بیدار شده بود و مثل این که دل خوشی هم از دخترک نداشت.دندان هایش، شبیه به خونآشام بودند اما بدتر، تیزتر، بیشتر.چاقو را رها کرد و طنین صدای برخوردش با زمین سیاه در گوش دخترک، چون تونلی بیانتها تکرار میشد.لحظهای حس کرد بهش رحم شده است. فرصت گریز فراهم شده است. اما آن روزنه هم با حسِ برخورد دندان های سیاهپوش با گلویش از بین رفت.دختر مُرد.
۱۱:۵۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ꕤ For : @wings 🧸شکست!بگذارید از کمی قبل تر شروع کنیم.
بر روی نردبانِ مخصوص کتابخانه ایستاده بود. بالاترین پله، دنبال کتاب به خصوصی نبود. مدتها پیش تمام کتاب های آنجا را تمام کرده بود.شاید بشود گفت دنبال کتاب به خصوصی بود، کتابی که نخوانده باشد.اسیر نبود. اما رنگِ بیرون را هم ندیده بود و تابهحال عزیمتی طولانی تر از یک دقیقه را نگذرانده بود.یک دقیقهای که برای رسیدن از این سر تا آن سر باغ شیشهای کافی بود.باغ هم باغی چون باغ های باقی نبود. در داشت و و قفل و کلید، اما نه گیاهی، نه حیاتی و نه لبخند و رایحهی مهربانی.باغ خالی بود. فقط او بود و دخترک. اصلاح میکنم؛ او، دختر و کتاب ها.دخترک نخست این چنین نبود، تنها نبود.روزهایی بود که شاید با لبخند کودکانه میدوید و موهای خرمایی کوتاهش در هوا تکان تکان میخورد.اما این قسمت را نه من خبر دارم و نه دختر به یاد.چیزی که ما هردو میدانیم؛ پیچ و تاب گیسوان یک دستش است. به رنگ قهوهای خاصی که در طلوع خفته است و غروب، چون مهتاب میدرخشد.گیسوانش که در جای جای آنها، تارهای به رنگ یخ و انجماد، میدوند. دنبالبازی میکنند و کسی برنده نمیشود.حین بررسی کتاب ها از بالای آن نردبان، زلف بیمثالش پیچ میخورد. گویی از عمد طوری میرقصد که خودنمایی کند.زلف بیانتها و زیباییش تاب میخورد و من- و مطمئناً تمام کتاب ها- محو دو مروارید گریانش شده بودیم.شاید هم گریان نبود، در این فاصله امکان متمایز دانستن گریه و خنده مشکل بود.هرچه که بود، زیباتر شده بود و هر ثانیه هم زیباتر. و زیباتر. و زیباتر.و..لغزید. موهایش به زیر پایه های نردبان هجوم برده بود و حال نردبان در هوا پرواز میکرد و دختر؛ واضحاً قابلیتی مثل پرواز را نداشت.
شکست!باغ شیشهای شکست. ترک خورد. همه چیز درهمشکسته بود و حال، گرمای خورشید واقعی تر از قبل بود.این یک معجزه بود!لیک چه باعث شکستن باغ شد؟خون طوری باغ را تصرف کرده بود گویی هیچوقت رنگ دیگری جز قرمز آنقدر به آنجا نمیآمد.سرخی پیشروی میکرد. جلد کتاب ها، لباس دخترک، و هولناک این بود که تارهای نقرهفام زلف او، حال سرخ شده بودند.دختر مرده بود.باغ نیز همینطور.چه چیزی باعث مرگ باغ شد؟فقط برخورد محکم دختر با زمین شیشهای باغ نبود. بود؟شاید حکم این بود که تا موخرمایی نَمیرد، باغ هم پابرجاست.پایان باغ شیشهای و دختر خرمایی را خوش میدانم؛ گواه این باورم، کتابی نو و ورق نخورده در دست او بود.دختر بالاخره کتاب جدیدی برای مطالعه پیدا کرده بود
بر روی نردبانِ مخصوص کتابخانه ایستاده بود. بالاترین پله، دنبال کتاب به خصوصی نبود. مدتها پیش تمام کتاب های آنجا را تمام کرده بود.شاید بشود گفت دنبال کتاب به خصوصی بود، کتابی که نخوانده باشد.اسیر نبود. اما رنگِ بیرون را هم ندیده بود و تابهحال عزیمتی طولانی تر از یک دقیقه را نگذرانده بود.یک دقیقهای که برای رسیدن از این سر تا آن سر باغ شیشهای کافی بود.باغ هم باغی چون باغ های باقی نبود. در داشت و و قفل و کلید، اما نه گیاهی، نه حیاتی و نه لبخند و رایحهی مهربانی.باغ خالی بود. فقط او بود و دخترک. اصلاح میکنم؛ او، دختر و کتاب ها.دخترک نخست این چنین نبود، تنها نبود.روزهایی بود که شاید با لبخند کودکانه میدوید و موهای خرمایی کوتاهش در هوا تکان تکان میخورد.اما این قسمت را نه من خبر دارم و نه دختر به یاد.چیزی که ما هردو میدانیم؛ پیچ و تاب گیسوان یک دستش است. به رنگ قهوهای خاصی که در طلوع خفته است و غروب، چون مهتاب میدرخشد.گیسوانش که در جای جای آنها، تارهای به رنگ یخ و انجماد، میدوند. دنبالبازی میکنند و کسی برنده نمیشود.حین بررسی کتاب ها از بالای آن نردبان، زلف بیمثالش پیچ میخورد. گویی از عمد طوری میرقصد که خودنمایی کند.زلف بیانتها و زیباییش تاب میخورد و من- و مطمئناً تمام کتاب ها- محو دو مروارید گریانش شده بودیم.شاید هم گریان نبود، در این فاصله امکان متمایز دانستن گریه و خنده مشکل بود.هرچه که بود، زیباتر شده بود و هر ثانیه هم زیباتر. و زیباتر. و زیباتر.و..لغزید. موهایش به زیر پایه های نردبان هجوم برده بود و حال نردبان در هوا پرواز میکرد و دختر؛ واضحاً قابلیتی مثل پرواز را نداشت.
شکست!باغ شیشهای شکست. ترک خورد. همه چیز درهمشکسته بود و حال، گرمای خورشید واقعی تر از قبل بود.این یک معجزه بود!لیک چه باعث شکستن باغ شد؟خون طوری باغ را تصرف کرده بود گویی هیچوقت رنگ دیگری جز قرمز آنقدر به آنجا نمیآمد.سرخی پیشروی میکرد. جلد کتاب ها، لباس دخترک، و هولناک این بود که تارهای نقرهفام زلف او، حال سرخ شده بودند.دختر مرده بود.باغ نیز همینطور.چه چیزی باعث مرگ باغ شد؟فقط برخورد محکم دختر با زمین شیشهای باغ نبود. بود؟شاید حکم این بود که تا موخرمایی نَمیرد، باغ هم پابرجاست.پایان باغ شیشهای و دختر خرمایی را خوش میدانم؛ گواه این باورم، کتابی نو و ورق نخورده در دست او بود.دختر بالاخره کتاب جدیدی برای مطالعه پیدا کرده بود
۲۰:۴۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.