در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت198 میپرسم: آهنگ چی دوست داری؟ -فرقی نداره و بعد از کلی زیر و رو کردن پلی لیستم بالاخره یه آهنگ رو پلی میکنم... با لبخندی از ته دل به شهر نگاه میکنم و تازه میفهمم که چقدر احساس خوشبختی میکنم سپهر منو از فکر و خیالاتم بیرون میاره: اینجا کدوم طرف بپیچم؟ به جلو نگاه میکنم و میگم : سمت چپ... .......................... تقریبا رسیدیم ، البته با آدرس دهی خیلی خوب من توی خیابون پارک میکنیم و پیاده میشیم تا اونجایی که میدونم ، این پاساژ چند تا مغازه پر از پیراهن های خوشگل دخترونه داره ، امیدوارم چیزی که مد نظر سپهره رو بتونیم پیدا کنیم وارد پاساژ میشیم و سپهر منتظر من میمونه تا بگم که کدوم طرف بریم به پله برقی اشاره میکنم و میگم: باید بریم طبقه سوم ، اونجا چند تا مغازه لباس دخترونه ست سپهر سر تکون میده و اشاره میکنه که دنبالش برم... به طبقه سوم میرسیم همونطور که با ذوق بین مغازه ها چرخ میزنم سپهر از پشت سرم ظاهر میشه و میگه : خب ، چیزی پسندیدی؟ شوخیش گرفته؟ تا همین الان عاشق ۵ جور لباس مختلف شدم ، البته نظر سپهر مهمه ، در هر صورت الان نیومدیم خرید مهمونی ، فقط یه لباس پوشیده و خوشگل واسه عکاسی میخوایم ، پس میگم: همشون خوشگلن ، تو چجور لباسی مد نظرته؟ ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت199
کمی فکر میکنه و بعد میگه:
اممم ، یه لباس رنگ خنثی ، میخوام با فضای اونجا همخونی داشته باشه و یکم حالت سنتی داشته باشه
+اوهوم ، خب... چیزی که با این خصوصیات باشه پیدا کردی؟
نگاهی به اطراف میندازه و میگه:
یه مغازه جلوتر دیدم ، لباساش نسبتا خوب بودن ، میخوای بریم یه نگا بندازیم؟
سر تکون میدم و دنبالش راه میوفتمچشمم به ویترین قشنگ مغازه میوفته و روی یه لباس قفل میشه ، یه پیراهن بلند کرم شیری با یقه گرد که طرح های سنتی اش قشنگترین قسمتش بودآستین های چین داری که نسبتا بلند بود و حدس میزنم تا روی مچم رو بگیره و دامنی که چین هاش دقیقا مثل آستیناش بودبا لبخندی از سر ذوق تمام جزئیات لباس رو نگاه کردم و میشه گفت الان عاشقشمسپهر گفت:
پناه؟ چیزی پسندیدی؟
همچنان به لباس زل زدم ، سرشو نزدیکتر میاره و جهت نگاهمو دنبال میکنه و میگه:
ازش خوشت اومده؟
سر تکون میدم ، ادامه میده:
سلیقه ت خوبه ها ، میشه گفت دقیقا همون چیزی که میخوام
ادامه دارد...
کمی فکر میکنه و بعد میگه:
اممم ، یه لباس رنگ خنثی ، میخوام با فضای اونجا همخونی داشته باشه و یکم حالت سنتی داشته باشه
+اوهوم ، خب... چیزی که با این خصوصیات باشه پیدا کردی؟
نگاهی به اطراف میندازه و میگه:
یه مغازه جلوتر دیدم ، لباساش نسبتا خوب بودن ، میخوای بریم یه نگا بندازیم؟
سر تکون میدم و دنبالش راه میوفتمچشمم به ویترین قشنگ مغازه میوفته و روی یه لباس قفل میشه ، یه پیراهن بلند کرم شیری با یقه گرد که طرح های سنتی اش قشنگترین قسمتش بودآستین های چین داری که نسبتا بلند بود و حدس میزنم تا روی مچم رو بگیره و دامنی که چین هاش دقیقا مثل آستیناش بودبا لبخندی از سر ذوق تمام جزئیات لباس رو نگاه کردم و میشه گفت الان عاشقشمسپهر گفت:
پناه؟ چیزی پسندیدی؟
همچنان به لباس زل زدم ، سرشو نزدیکتر میاره و جهت نگاهمو دنبال میکنه و میگه:
ازش خوشت اومده؟
سر تکون میدم ، ادامه میده:
سلیقه ت خوبه ها ، میشه گفت دقیقا همون چیزی که میخوام
ادامه دارد...
۱۳:۵۸
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت199 کمی فکر میکنه و بعد میگه: اممم ، یه لباس رنگ خنثی ، میخوام با فضای اونجا همخونی داشته باشه و یکم حالت سنتی داشته باشه +اوهوم ، خب... چیزی که با این خصوصیات باشه پیدا کردی؟ نگاهی به اطراف میندازه و میگه: یه مغازه جلوتر دیدم ، لباساش نسبتا خوب بودن ، میخوای بریم یه نگا بندازیم؟ سر تکون میدم و دنبالش راه میوفتم چشمم به ویترین قشنگ مغازه میوفته و روی یه لباس قفل میشه ، یه پیراهن بلند کرم شیری با یقه گرد که طرح های سنتی اش قشنگترین قسمتش بود آستین های چین داری که نسبتا بلند بود و حدس میزنم تا روی مچم رو بگیره و دامنی که چین هاش دقیقا مثل آستیناش بود با لبخندی از سر ذوق تمام جزئیات لباس رو نگاه کردم و میشه گفت الان عاشقشم سپهر گفت: پناه؟ چیزی پسندیدی؟ همچنان به لباس زل زدم ، سرشو نزدیکتر میاره و جهت نگاهمو دنبال میکنه و میگه: ازش خوشت اومده؟ سر تکون میدم ، ادامه میده: سلیقه ت خوبه ها ، میشه گفت دقیقا همون چیزی که میخوام ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت200
و دوباره شروع میکنه به گفتن خصوصیاتی که مد نظرش بود:
پوشیده و قشنگ ، رنگ خنثی و یقه ای که وایب سنتی داره ، کاملا مناسب واسه عکاسی
به در مغازه اشاره میکنه و میگه:
برو امتحانش کن
لبخندی میزنم و وارد مغازه میشم ، سپهر هم پشت سرم میاد داخلبه فروشنده ، که یه خانوم تقریبا ۳۰ و چند ساله ست سلام میکنیم و سپهر ازش میخواد که لباسی که توی ویترین دیدیم رو برامون بیارهفروشنده نگاهی بهم میندازه تا سایز لباسی که میخواد بیاره رو بفهمه ، و بعد ، از بین لباسا یه جالباسی با همون لباس که عاشقش شدم بر میداره و بهم میدهلبخندی میزنم و لباس رو از دستش میگیرم و به طرف اتاق پرو میرمبا ذوق لباسو میپوشم ، کاملا اندازمهتوی اتاق پرو چرخی میزنم که چینهای دامنم تکون میخوره و اینجاست که "دامن من چین چینیه آبی آسمونیه" توی مغزم پلی میشه و ناخودآگاه میخندمبا ذوق به جزئیات لباس نگاه میکنم ، خیلی قشنگهصدای سپهر از پشت در میاد:
پناه؟ تموم شد؟
صدامو صاف میکنم و میگم:
آره ، اومدم
ادامه دارد...
و دوباره شروع میکنه به گفتن خصوصیاتی که مد نظرش بود:
پوشیده و قشنگ ، رنگ خنثی و یقه ای که وایب سنتی داره ، کاملا مناسب واسه عکاسی
به در مغازه اشاره میکنه و میگه:
برو امتحانش کن
لبخندی میزنم و وارد مغازه میشم ، سپهر هم پشت سرم میاد داخلبه فروشنده ، که یه خانوم تقریبا ۳۰ و چند ساله ست سلام میکنیم و سپهر ازش میخواد که لباسی که توی ویترین دیدیم رو برامون بیارهفروشنده نگاهی بهم میندازه تا سایز لباسی که میخواد بیاره رو بفهمه ، و بعد ، از بین لباسا یه جالباسی با همون لباس که عاشقش شدم بر میداره و بهم میدهلبخندی میزنم و لباس رو از دستش میگیرم و به طرف اتاق پرو میرمبا ذوق لباسو میپوشم ، کاملا اندازمهتوی اتاق پرو چرخی میزنم که چینهای دامنم تکون میخوره و اینجاست که "دامن من چین چینیه آبی آسمونیه" توی مغزم پلی میشه و ناخودآگاه میخندمبا ذوق به جزئیات لباس نگاه میکنم ، خیلی قشنگهصدای سپهر از پشت در میاد:
پناه؟ تموم شد؟
صدامو صاف میکنم و میگم:
آره ، اومدم
ادامه دارد...
۱۳:۵۸
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت200 و دوباره شروع میکنه به گفتن خصوصیاتی که مد نظرش بود: پوشیده و قشنگ ، رنگ خنثی و یقه ای که وایب سنتی داره ، کاملا مناسب واسه عکاسی به در مغازه اشاره میکنه و میگه: برو امتحانش کن لبخندی میزنم و وارد مغازه میشم ، سپهر هم پشت سرم میاد داخل به فروشنده ، که یه خانوم تقریبا ۳۰ و چند ساله ست سلام میکنیم و سپهر ازش میخواد که لباسی که توی ویترین دیدیم رو برامون بیاره فروشنده نگاهی بهم میندازه تا سایز لباسی که میخواد بیاره رو بفهمه ، و بعد ، از بین لباسا یه جالباسی با همون لباس که عاشقش شدم بر میداره و بهم میده لبخندی میزنم و لباس رو از دستش میگیرم و به طرف اتاق پرو میرم با ذوق لباسو میپوشم ، کاملا اندازمه توی اتاق پرو چرخی میزنم که چینهای دامنم تکون میخوره و اینجاست که "دامن من چین چینیه آبی آسمونیه" توی مغزم پلی میشه و ناخودآگاه میخندم با ذوق به جزئیات لباس نگاه میکنم ، خیلی قشنگه صدای سپهر از پشت در میاد: پناه؟ تموم شد؟ صدامو صاف میکنم و میگم: آره ، اومدم ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت201
دستی به سر و روم میکشم و بعد از اتاق پرو خارج میشمسپهر مشغول نگاه کردن به یکی از رگال های مجلسی مغازه بود که نزدیکش شدمنگاهش به طرفم چرخید و سر تا پامو برانداز کرد و بعد نگاش تو نگام قفل شدلبخند نمیزد ، ولی برق چشماش پر بود از احساس ذوق و رضایت به خودش اومد و گفت:
خیلی قشنگ شدی
لبخندی میزنم ؛ ادامه میده:
البته قشنگ که بودی ، قشنگتر شدی ، راستش میخواستم بگم که...
+وایییییی ماشالا عزیزم چقدرر بهت میادددد چقدر خوشگل شدییی
صدای فروشنده ست که از ته مغازه به سمتمون میادسپهر با شنیدن صدای فروشنده کمی عقب تر میره و ترجیح میده که ادامه حرفشو نگهفروشنده با ذوق به طرفم میاد و میگه:
واییی عزیزممم خیلی به تنت خوشگله خیلی بهت میاد ، نظر دوست پسرت چیه؟ خوشش اومد؟
جان؟ دوست پسر؟ دوست پسرم کجاس من خبر ندارم؟گیج و منگ به فروشنده زل میزنم که داره به سپهر اشاره میکنهسر تکون میدم و میگم:
آها سپهر؟ خوبه خوشش اومده
سپهر انگار لال شده بود ، هیچی نمیگف و به من نگاه میکرد
ادامه دارد...
دستی به سر و روم میکشم و بعد از اتاق پرو خارج میشمسپهر مشغول نگاه کردن به یکی از رگال های مجلسی مغازه بود که نزدیکش شدمنگاهش به طرفم چرخید و سر تا پامو برانداز کرد و بعد نگاش تو نگام قفل شدلبخند نمیزد ، ولی برق چشماش پر بود از احساس ذوق و رضایت به خودش اومد و گفت:
خیلی قشنگ شدی
لبخندی میزنم ؛ ادامه میده:
البته قشنگ که بودی ، قشنگتر شدی ، راستش میخواستم بگم که...
+وایییییی ماشالا عزیزم چقدرر بهت میادددد چقدر خوشگل شدییی
صدای فروشنده ست که از ته مغازه به سمتمون میادسپهر با شنیدن صدای فروشنده کمی عقب تر میره و ترجیح میده که ادامه حرفشو نگهفروشنده با ذوق به طرفم میاد و میگه:
واییی عزیزممم خیلی به تنت خوشگله خیلی بهت میاد ، نظر دوست پسرت چیه؟ خوشش اومد؟
جان؟ دوست پسر؟ دوست پسرم کجاس من خبر ندارم؟گیج و منگ به فروشنده زل میزنم که داره به سپهر اشاره میکنهسر تکون میدم و میگم:
آها سپهر؟ خوبه خوشش اومده
سپهر انگار لال شده بود ، هیچی نمیگف و به من نگاه میکرد
ادامه دارد...
۱۳:۵۸
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت201 دستی به سر و روم میکشم و بعد از اتاق پرو خارج میشم سپهر مشغول نگاه کردن به یکی از رگال های مجلسی مغازه بود که نزدیکش شدم نگاهش به طرفم چرخید و سر تا پامو برانداز کرد و بعد نگاش تو نگام قفل شد لبخند نمیزد ، ولی برق چشماش پر بود از احساس ذوق و رضایت به خودش اومد و گفت: خیلی قشنگ شدی لبخندی میزنم ؛ ادامه میده: البته قشنگ که بودی ، قشنگتر شدی ، راستش میخواستم بگم که... +وایییییی ماشالا عزیزم چقدرر بهت میادددد چقدر خوشگل شدییی صدای فروشنده ست که از ته مغازه به سمتمون میاد سپهر با شنیدن صدای فروشنده کمی عقب تر میره و ترجیح میده که ادامه حرفشو نگه فروشنده با ذوق به طرفم میاد و میگه: واییی عزیزممم خیلی به تنت خوشگله خیلی بهت میاد ، نظر دوست پسرت چیه؟ خوشش اومد؟ جان؟ دوست پسر؟ دوست پسرم کجاس من خبر ندارم؟ گیج و منگ به فروشنده زل میزنم که داره به سپهر اشاره میکنه سر تکون میدم و میگم: آها سپهر؟ خوبه خوشش اومده سپهر انگار لال شده بود ، هیچی نمیگف و به من نگاه میکرد ادامه دارد...
پارتای جدید ، با تاخیر
۱۳:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت201 دستی به سر و روم میکشم و بعد از اتاق پرو خارج میشم سپهر مشغول نگاه کردن به یکی از رگال های مجلسی مغازه بود که نزدیکش شدم نگاهش به طرفم چرخید و سر تا پامو برانداز کرد و بعد نگاش تو نگام قفل شد لبخند نمیزد ، ولی برق چشماش پر بود از احساس ذوق و رضایت به خودش اومد و گفت: خیلی قشنگ شدی لبخندی میزنم ؛ ادامه میده: البته قشنگ که بودی ، قشنگتر شدی ، راستش میخواستم بگم که... +وایییییی ماشالا عزیزم چقدرر بهت میادددد چقدر خوشگل شدییی صدای فروشنده ست که از ته مغازه به سمتمون میاد سپهر با شنیدن صدای فروشنده کمی عقب تر میره و ترجیح میده که ادامه حرفشو نگه فروشنده با ذوق به طرفم میاد و میگه: واییی عزیزممم خیلی به تنت خوشگله خیلی بهت میاد ، نظر دوست پسرت چیه؟ خوشش اومد؟ جان؟ دوست پسر؟ دوست پسرم کجاس من خبر ندارم؟ گیج و منگ به فروشنده زل میزنم که داره به سپهر اشاره میکنه سر تکون میدم و میگم: آها سپهر؟ خوبه خوشش اومده سپهر انگار لال شده بود ، هیچی نمیگف و به من نگاه میکرد ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت202
فروشنده که سکوت سپهرو دید گفت:
امممم نکنه زن و شوهرین؟
رو بهش میگم :
امممم خب...
+نگو که نسبتی ندارین ، حاضرم شرط ببندم که تو رابطه این ، خیلی بهم میاین
سپهر که تا الان لال شده بود بالاخره گفت:
خب درست گفتین ، باهم دوستیم ، البته میشه گفت نامزد ، حدستون درست بود
با شنیدن این حرف احساس کردم دو تا شاخ بزرگ دارن توی سرم رشد میکنندرست شنیدم؟ شایدم دارم کر میشمنگاه پر تعجبم روی سپهر که عین خیالش نیست قفل میشهفروشنده لبخندی میزنه و میگه:
میدونستم ، خیلی بهم میاین
به زور لبخندی میزنم و سپهر به فروشنده میگه :
لطفا همینو حساب کنید
فروشنده لبخندی میزنه و تائید میکنهمنم به سمت اتاق پرو میرم تا لباسمو عوض کنم ولی سپهر میگه :
لباستو عوض نکن ، با همین میخوایم بریم عکاسی دیگه
ادامه دارد...
فروشنده که سکوت سپهرو دید گفت:
امممم نکنه زن و شوهرین؟
رو بهش میگم :
امممم خب...
+نگو که نسبتی ندارین ، حاضرم شرط ببندم که تو رابطه این ، خیلی بهم میاین
سپهر که تا الان لال شده بود بالاخره گفت:
خب درست گفتین ، باهم دوستیم ، البته میشه گفت نامزد ، حدستون درست بود
با شنیدن این حرف احساس کردم دو تا شاخ بزرگ دارن توی سرم رشد میکنندرست شنیدم؟ شایدم دارم کر میشمنگاه پر تعجبم روی سپهر که عین خیالش نیست قفل میشهفروشنده لبخندی میزنه و میگه:
میدونستم ، خیلی بهم میاین
به زور لبخندی میزنم و سپهر به فروشنده میگه :
لطفا همینو حساب کنید
فروشنده لبخندی میزنه و تائید میکنهمنم به سمت اتاق پرو میرم تا لباسمو عوض کنم ولی سپهر میگه :
لباستو عوض نکن ، با همین میخوایم بریم عکاسی دیگه
ادامه دارد...
۱۵:۵۶
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت202 فروشنده که سکوت سپهرو دید گفت: امممم نکنه زن و شوهرین؟ رو بهش میگم : امممم خب... +نگو که نسبتی ندارین ، حاضرم شرط ببندم که تو رابطه این ، خیلی بهم میاین سپهر که تا الان لال شده بود بالاخره گفت: خب درست گفتین ، باهم دوستیم ، البته میشه گفت نامزد ، حدستون درست بود با شنیدن این حرف احساس کردم دو تا شاخ بزرگ دارن توی سرم رشد میکنن درست شنیدم؟ شایدم دارم کر میشم نگاه پر تعجبم روی سپهر که عین خیالش نیست قفل میشه فروشنده لبخندی میزنه و میگه: میدونستم ، خیلی بهم میاین به زور لبخندی میزنم و سپهر به فروشنده میگه : لطفا همینو حساب کنید فروشنده لبخندی میزنه و تائید میکنه منم به سمت اتاق پرو میرم تا لباسمو عوض کنم ولی سپهر میگه : لباستو عوض نکن ، با همین میخوایم بریم عکاسی دیگه ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت203
لباستو عوض نکن ، با همین میخوایم بریم عکاسی دیگه
راست میگف ، از اینجا میرفتیم لوکیشن عکاسی و طبیعتا اونجا هیچ جای مناسبی برای عوض کردن لباس نداره ، پس با همین لباس میرمسر تکون میدم و به طرف اتاق پرو میرم تا لباسای خودمو بردارمدر این حین سپهر با فروشنده حساب میکنه و از مغازه خارج میشیمالبته قبلش به کمک فروشنده مارک لباسو جدا میکنم تا ضایع نشم
با سپهر از کنار مغازه ها رد میشیم و ویترین هارو نگاه میکنیم ولی طبیعتا دیگه پیراهن نمیخوایمبا راهنمایی من میریم طبقه پائین که یه شال ست با پیراهنم بخریمو بعد به سلیقه خودم چند تا اکسسوری میخرم که با استایلم ست باشهبعد از اینکه مطمئن شدیم همه چی برای عکاسی آماده س سوار ماشین میشیم و به طرف باغ فردوس حرکت میکنیمبعد از تقریبا ۲۰ دیقه میرسیم ، ولی ۱۰ دیقه طول میکشه تا جا پارک پیدا کنیم و بعد با کلی وسیله از جمله دوربین سپهر و کلی تجهیزات به طرف ورودی باغ حرکت میکنیمهزینه ورودیو میدیم و توی مسیر رو به باغ حرکت میکنیموای ، خیلی قشنگه ، خیلییه عمارت خوشگل با یه حوض بزرگ و فضای سبزاینجا جون میده واسه عکاسیبه نظرم عکاسی توی این مکان ایده خیلی خیلییی خوبیهاز همین الان واسش ذوق دارمسپهر لبخند میزنه و میگه:
قشنگه ، نه؟
+خیلیییییی
-مث تو
ادامه دارد...
لباستو عوض نکن ، با همین میخوایم بریم عکاسی دیگه
راست میگف ، از اینجا میرفتیم لوکیشن عکاسی و طبیعتا اونجا هیچ جای مناسبی برای عوض کردن لباس نداره ، پس با همین لباس میرمسر تکون میدم و به طرف اتاق پرو میرم تا لباسای خودمو بردارمدر این حین سپهر با فروشنده حساب میکنه و از مغازه خارج میشیمالبته قبلش به کمک فروشنده مارک لباسو جدا میکنم تا ضایع نشم
قشنگه ، نه؟
+خیلیییییی
-مث تو
ادامه دارد...
۱۵:۵۶
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت203 لباستو عوض نکن ، با همین میخوایم بریم عکاسی دیگه راست میگف ، از اینجا میرفتیم لوکیشن عکاسی و طبیعتا اونجا هیچ جای مناسبی برای عوض کردن لباس نداره ، پس با همین لباس میرم سر تکون میدم و به طرف اتاق پرو میرم تا لباسای خودمو بردارم در این حین سپهر با فروشنده حساب میکنه و از مغازه خارج میشیم البته قبلش به کمک فروشنده مارک لباسو جدا میکنم تا ضایع نشم
با سپهر از کنار مغازه ها رد میشیم و ویترین هارو نگاه میکنیم ولی طبیعتا دیگه پیراهن نمیخوایم با راهنمایی من میریم طبقه پائین که یه شال ست با پیراهنم بخریم و بعد به سلیقه خودم چند تا اکسسوری میخرم که با استایلم ست باشه بعد از اینکه مطمئن شدیم همه چی برای عکاسی آماده س سوار ماشین میشیم و به طرف باغ فردوس حرکت میکنیم بعد از تقریبا ۲۰ دیقه میرسیم ، ولی ۱۰ دیقه طول میکشه تا جا پارک پیدا کنیم و بعد با کلی وسیله از جمله دوربین سپهر و کلی تجهیزات به طرف ورودی باغ حرکت میکنیم هزینه ورودیو میدیم و توی مسیر رو به باغ حرکت میکنیم وای ، خیلی قشنگه ، خیلی یه عمارت خوشگل با یه حوض بزرگ و فضای سبز اینجا جون میده واسه عکاسی به نظرم عکاسی توی این مکان ایده خیلی خیلییی خوبیه از همین الان واسش ذوق دارم سپهر لبخند میزنه و میگه: قشنگه ، نه؟ +خیلیییییی -مث تو ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت204
به گوشام شک میکنم ، درست شنیدم؟حرفشو نشنیده میگیرم و فقط میخندممیگه:
خب بیا دنبال یه جای خلوت با نمای خوب واسه عکاسی بگردیمسر تکون میدم و دنبالش راه میوفتمسپهر یه نگاه کلی میندازه و بعد به طرفی اشاره میکنه:
اونجا ، اونجا خوبه؟
+اوهوم
جلوتر میریم تا به محل مورد نظر برسیم ، اینجا نسبتا خلوت تره و نزدیک عمارتهسپهر وسایل دوربینشو آماده میکنه و به من میگه شالمو مرتب کنمبعد پیشنهاد میده:
نمیشه موهاتو باز کنی؟ به نظرم توی عکسا بهتر میشه
به موهای بافته شده م نگاه میکنم و بعد بدون مخالفت کش دورشون رو باز میکنم تا از زیر شالم بیرون بریزهمرتبشون میکنم و میگم :
الان خوبه؟
-آره
از توی دوربینش بهم نگاه میکنه و کمی جابه جا میشه تا زاویه عکس دستش بیادبعد میگه :
برای ژست اول ، با دست راستت لبه ی شالتو بگیر و به طرف دوربین لبخند بزن .... آها خوبه....یکم دستتو بیار بالا تر....لبخند بزن ... خوبه
چیلیک ، عکس اولو گرفت
ادامه دارد...
به گوشام شک میکنم ، درست شنیدم؟حرفشو نشنیده میگیرم و فقط میخندممیگه:
خب بیا دنبال یه جای خلوت با نمای خوب واسه عکاسی بگردیمسر تکون میدم و دنبالش راه میوفتمسپهر یه نگاه کلی میندازه و بعد به طرفی اشاره میکنه:
اونجا ، اونجا خوبه؟
+اوهوم
جلوتر میریم تا به محل مورد نظر برسیم ، اینجا نسبتا خلوت تره و نزدیک عمارتهسپهر وسایل دوربینشو آماده میکنه و به من میگه شالمو مرتب کنمبعد پیشنهاد میده:
نمیشه موهاتو باز کنی؟ به نظرم توی عکسا بهتر میشه
به موهای بافته شده م نگاه میکنم و بعد بدون مخالفت کش دورشون رو باز میکنم تا از زیر شالم بیرون بریزهمرتبشون میکنم و میگم :
الان خوبه؟
-آره
از توی دوربینش بهم نگاه میکنه و کمی جابه جا میشه تا زاویه عکس دستش بیادبعد میگه :
برای ژست اول ، با دست راستت لبه ی شالتو بگیر و به طرف دوربین لبخند بزن .... آها خوبه....یکم دستتو بیار بالا تر....لبخند بزن ... خوبه
چیلیک ، عکس اولو گرفت
ادامه دارد...
۱۵:۵۶
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت204 به گوشام شک میکنم ، درست شنیدم؟ حرفشو نشنیده میگیرم و فقط میخندم میگه: خب بیا دنبال یه جای خلوت با نمای خوب واسه عکاسی بگردیم سر تکون میدم و دنبالش راه میوفتم سپهر یه نگاه کلی میندازه و بعد به طرفی اشاره میکنه: اونجا ، اونجا خوبه؟ +اوهوم جلوتر میریم تا به محل مورد نظر برسیم ، اینجا نسبتا خلوت تره و نزدیک عمارته سپهر وسایل دوربینشو آماده میکنه و به من میگه شالمو مرتب کنم بعد پیشنهاد میده: نمیشه موهاتو باز کنی؟ به نظرم توی عکسا بهتر میشه به موهای بافته شده م نگاه میکنم و بعد بدون مخالفت کش دورشون رو باز میکنم تا از زیر شالم بیرون بریزه مرتبشون میکنم و میگم : الان خوبه؟ -آره از توی دوربینش بهم نگاه میکنه و کمی جابه جا میشه تا زاویه عکس دستش بیاد بعد میگه : برای ژست اول ، با دست راستت لبه ی شالتو بگیر و به طرف دوربین لبخند بزن .... آها خوبه....یکم دستتو بیار بالا تر....لبخند بزن ... خوبه چیلیک ، عکس اولو گرفت ادامه دارد...
New parts
۱۵:۵۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت204 به گوشام شک میکنم ، درست شنیدم؟ حرفشو نشنیده میگیرم و فقط میخندم میگه: خب بیا دنبال یه جای خلوت با نمای خوب واسه عکاسی بگردیم سر تکون میدم و دنبالش راه میوفتم سپهر یه نگاه کلی میندازه و بعد به طرفی اشاره میکنه: اونجا ، اونجا خوبه؟ +اوهوم جلوتر میریم تا به محل مورد نظر برسیم ، اینجا نسبتا خلوت تره و نزدیک عمارته سپهر وسایل دوربینشو آماده میکنه و به من میگه شالمو مرتب کنم بعد پیشنهاد میده: نمیشه موهاتو باز کنی؟ به نظرم توی عکسا بهتر میشه به موهای بافته شده م نگاه میکنم و بعد بدون مخالفت کش دورشون رو باز میکنم تا از زیر شالم بیرون بریزه مرتبشون میکنم و میگم : الان خوبه؟ -آره از توی دوربینش بهم نگاه میکنه و کمی جابه جا میشه تا زاویه عکس دستش بیاد بعد میگه : برای ژست اول ، با دست راستت لبه ی شالتو بگیر و به طرف دوربین لبخند بزن .... آها خوبه....یکم دستتو بیار بالا تر....لبخند بزن ... خوبه چیلیک ، عکس اولو گرفت ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت205
دوربینو آورد پائین تا عکسو ببینه و بعد لبخند رو لباش نشست ، گفت:
خیلی خوب شد ، حالا لبه ی دامنتو بگیر و سرتو به سمت عمارت بچرخون...سر یکم بالا...خوبه....دست چپتو صاف کن....آها آفرین
چیلیک...عکس دوم
....................
بعد از تقریبا نیم ساعت عکاسی دیگه واقعا خسته شده بودمانقدر با ژستای مختلف وایساده بودم که پاهام درد میکرداز طرفی خیلی هم گشنه م شده بودسپهر که قیافه کج و کوله م رو دید گفت:
ببخشید ، میدونم خسته ت کردم ، فقط چند تا عکس دیگه ، بعدش قول میدم بریم یه چیزی بخوریم
سرتکون میدماز ته دل آرزو میکنم زودتر بریم یه چیزی بخوریم ، احساس میکنم معده م داره سوراخ میشهسپهر لبخندی میزنه و میگه:
خیل خب ، حالا پای راستتو بذار جلو ، سر کج....لبخند بزن...دست چپ این ور تر....خوبه....یک...دو...سه
چیلیک...به عکس نگاه میکنه و میگه:
عالی شد ، به نظرم کافیه ، میتونیم بریم یه چیزی بخوریم
با این حرف نفس راحتی میکشمتا حالا به این فکر نکرده بودم که مدل بودن چه کار سختیهو به نظرم واقعا خیلی انرژی میخوادفک کن تو گشنه ترین و خسته ترین ورژن خودت باید ژست بگیری و لبخند بزنی
ادامه دارد...
دوربینو آورد پائین تا عکسو ببینه و بعد لبخند رو لباش نشست ، گفت:
خیلی خوب شد ، حالا لبه ی دامنتو بگیر و سرتو به سمت عمارت بچرخون...سر یکم بالا...خوبه....دست چپتو صاف کن....آها آفرین
چیلیک...عکس دوم
....................
بعد از تقریبا نیم ساعت عکاسی دیگه واقعا خسته شده بودمانقدر با ژستای مختلف وایساده بودم که پاهام درد میکرداز طرفی خیلی هم گشنه م شده بودسپهر که قیافه کج و کوله م رو دید گفت:
ببخشید ، میدونم خسته ت کردم ، فقط چند تا عکس دیگه ، بعدش قول میدم بریم یه چیزی بخوریم
سرتکون میدماز ته دل آرزو میکنم زودتر بریم یه چیزی بخوریم ، احساس میکنم معده م داره سوراخ میشهسپهر لبخندی میزنه و میگه:
خیل خب ، حالا پای راستتو بذار جلو ، سر کج....لبخند بزن...دست چپ این ور تر....خوبه....یک...دو...سه
چیلیک...به عکس نگاه میکنه و میگه:
عالی شد ، به نظرم کافیه ، میتونیم بریم یه چیزی بخوریم
با این حرف نفس راحتی میکشمتا حالا به این فکر نکرده بودم که مدل بودن چه کار سختیهو به نظرم واقعا خیلی انرژی میخوادفک کن تو گشنه ترین و خسته ترین ورژن خودت باید ژست بگیری و لبخند بزنی
ادامه دارد...
۲۱:۳۸
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت205 دوربینو آورد پائین تا عکسو ببینه و بعد لبخند رو لباش نشست ، گفت: خیلی خوب شد ، حالا لبه ی دامنتو بگیر و سرتو به سمت عمارت بچرخون...سر یکم بالا...خوبه....دست چپتو صاف کن....آها آفرین چیلیک...عکس دوم .................... بعد از تقریبا نیم ساعت عکاسی دیگه واقعا خسته شده بودم انقدر با ژستای مختلف وایساده بودم که پاهام درد میکرد از طرفی خیلی هم گشنه م شده بود سپهر که قیافه کج و کوله م رو دید گفت: ببخشید ، میدونم خسته ت کردم ، فقط چند تا عکس دیگه ، بعدش قول میدم بریم یه چیزی بخوریم سرتکون میدم از ته دل آرزو میکنم زودتر بریم یه چیزی بخوریم ، احساس میکنم معده م داره سوراخ میشه سپهر لبخندی میزنه و میگه: خیل خب ، حالا پای راستتو بذار جلو ، سر کج....لبخند بزن...دست چپ این ور تر....خوبه....یک...دو...سه چیلیک... به عکس نگاه میکنه و میگه: عالی شد ، به نظرم کافیه ، میتونیم بریم یه چیزی بخوریم با این حرف نفس راحتی میکشم تا حالا به این فکر نکرده بودم که مدل بودن چه کار سختیه و به نظرم واقعا خیلی انرژی میخواد فک کن تو گشنه ترین و خسته ترین ورژن خودت باید ژست بگیری و لبخند بزنی ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت206
سپهر وسایل عکاسیشو جمع میکنه و داخل کیفش میذاره و بعد به طرف رستورانی که اون طرف بود اشاره میکنه و میگه:
نظرت درباره یه ناهار مفصل و خوشمزه چیه؟
-پایه م ، انقدری گشنمه که میتونم همه غذاهای داخل منو ی رستورانو بخورم
میخنده و باهم به طرف رستوران میریم...یکی از میز های بیرون از رستوران رو انتخاب میکنیم تا از فضای عمارت لذت ببریم و بعد از سفارش دادن ، منتظر غذامون میمونیمسپهر از فرصت استفاده میکنه و دوربینشو در میاره تا عکسا رو نگا کنهحس فضولیم توی مغزم میگه پاشمبرم ببینم به چی نگاه میکنه که نیشش بازه ، البته که نیاز به پرسیدن نداره ، معلومه که داره به چی نگاه میکنه ، بله...عکسای مناینکه الان ذل زده به عکسای من و داره لبخند میزنه یجورایی خجالت آوره ، من حتی اون عکسا رو ندیدم ، خدا میدونه توی چندتاش چشام نیمه بسته ستولی حتی اگر بر فرض محال این عکسا بی نقص باشن باز هم خجالت آوره ، نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم سپهر که میبینه دارم نگاش میکنم میگه:
خوش عکسیا
فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بدهبا این حال لبخند میزنم
ادامه دارد...
سپهر وسایل عکاسیشو جمع میکنه و داخل کیفش میذاره و بعد به طرف رستورانی که اون طرف بود اشاره میکنه و میگه:
نظرت درباره یه ناهار مفصل و خوشمزه چیه؟
-پایه م ، انقدری گشنمه که میتونم همه غذاهای داخل منو ی رستورانو بخورم
میخنده و باهم به طرف رستوران میریم...یکی از میز های بیرون از رستوران رو انتخاب میکنیم تا از فضای عمارت لذت ببریم و بعد از سفارش دادن ، منتظر غذامون میمونیمسپهر از فرصت استفاده میکنه و دوربینشو در میاره تا عکسا رو نگا کنهحس فضولیم توی مغزم میگه پاشمبرم ببینم به چی نگاه میکنه که نیشش بازه ، البته که نیاز به پرسیدن نداره ، معلومه که داره به چی نگاه میکنه ، بله...عکسای مناینکه الان ذل زده به عکسای من و داره لبخند میزنه یجورایی خجالت آوره ، من حتی اون عکسا رو ندیدم ، خدا میدونه توی چندتاش چشام نیمه بسته ستولی حتی اگر بر فرض محال این عکسا بی نقص باشن باز هم خجالت آوره ، نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم سپهر که میبینه دارم نگاش میکنم میگه:
خوش عکسیا
فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بدهبا این حال لبخند میزنم
ادامه دارد...
۲۱:۳۸
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت206 سپهر وسایل عکاسیشو جمع میکنه و داخل کیفش میذاره و بعد به طرف رستورانی که اون طرف بود اشاره میکنه و میگه: نظرت درباره یه ناهار مفصل و خوشمزه چیه؟ -پایه م ، انقدری گشنمه که میتونم همه غذاهای داخل منو ی رستورانو بخورم میخنده و باهم به طرف رستوران میریم... یکی از میز های بیرون از رستوران رو انتخاب میکنیم تا از فضای عمارت لذت ببریم و بعد از سفارش دادن ، منتظر غذامون میمونیم سپهر از فرصت استفاده میکنه و دوربینشو در میاره تا عکسا رو نگا کنه حس فضولیم توی مغزم میگه پاشمبرم ببینم به چی نگاه میکنه که نیشش بازه ، البته که نیاز به پرسیدن نداره ، معلومه که داره به چی نگاه میکنه ، بله...عکسای من اینکه الان ذل زده به عکسای من و داره لبخند میزنه یجورایی خجالت آوره ، من حتی اون عکسا رو ندیدم ، خدا میدونه توی چندتاش چشام نیمه بسته ست ولی حتی اگر بر فرض محال این عکسا بی نقص باشن باز هم خجالت آوره ، نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم سپهر که میبینه دارم نگاش میکنم میگه: خوش عکسیا فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بده با این حال لبخند میزنم ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت207
فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بدهبا این حال لبخند میزنم
+برم خونه عکسا رو برات میفرستم ، البته بعد از اینکه ادیتشون کردم ، شاید چند روز طول بکشه
-مشکلی نیست عجله ندارم
معلومه که عجله دارم ، اگه همین الان نفهمم سپهر به کدوم عکسم لبخند میزنه از فضولی میمیرم ، چرا انقدر خودمو خوب جلوه میدم؟ چرا از شخصیت فضولم رونمایی نمیکنم؟چند دیقه دیگه هم با حس فضولی میگذرونم و سپهر اصلا حاضر نیست عکسا رو نشونم بدهبالاخره غذامون اومد ، حداقل باعث میشد کمتر به عکسام فکر کنم...
..........................
بعد از غذا حس بهتری دارم و دوباره به حالت خوش اخلاقم برگشتمتصمیم میگیریم چرخی داخل موزه و محوطه عمارت بزنیمعین یه زوج خوشبخت کنار هم قدم میزنیم ، حالا که دقت میکنم میبینم لباسامون سته ، اونم مثل من از رنگ های خنثی برای لباسش استفاده کرده و کاملا با لباسای من هماهنگهلبخندی میزنم و سعی میکنم تصور کنم ما یه زوج خوشبختیم که برای تفریح اومدیم اینجاموزه گردی کنار سپهر یکی از لذت بحش ترین اتفاق هایی بود که تجربه کردمتقریبا درباره همه ی اجسام داخل موزه اطلاعات داشت و دونه به دونه شون رو حفظ بودباحوصله درموردشون میگف و خسته نمیشدشبیه معلما شده بود ، جدی ، پر از اطلاعات مفید و جذاب ، از اون معلما که از تک تک کلماتی که میگن لذت میبریبعد ، بقیه محوطه رو دیدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
ادامه دارد...
فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بدهبا این حال لبخند میزنم
+برم خونه عکسا رو برات میفرستم ، البته بعد از اینکه ادیتشون کردم ، شاید چند روز طول بکشه
-مشکلی نیست عجله ندارم
معلومه که عجله دارم ، اگه همین الان نفهمم سپهر به کدوم عکسم لبخند میزنه از فضولی میمیرم ، چرا انقدر خودمو خوب جلوه میدم؟ چرا از شخصیت فضولم رونمایی نمیکنم؟چند دیقه دیگه هم با حس فضولی میگذرونم و سپهر اصلا حاضر نیست عکسا رو نشونم بدهبالاخره غذامون اومد ، حداقل باعث میشد کمتر به عکسام فکر کنم...
..........................
بعد از غذا حس بهتری دارم و دوباره به حالت خوش اخلاقم برگشتمتصمیم میگیریم چرخی داخل موزه و محوطه عمارت بزنیمعین یه زوج خوشبخت کنار هم قدم میزنیم ، حالا که دقت میکنم میبینم لباسامون سته ، اونم مثل من از رنگ های خنثی برای لباسش استفاده کرده و کاملا با لباسای من هماهنگهلبخندی میزنم و سعی میکنم تصور کنم ما یه زوج خوشبختیم که برای تفریح اومدیم اینجاموزه گردی کنار سپهر یکی از لذت بحش ترین اتفاق هایی بود که تجربه کردمتقریبا درباره همه ی اجسام داخل موزه اطلاعات داشت و دونه به دونه شون رو حفظ بودباحوصله درموردشون میگف و خسته نمیشدشبیه معلما شده بود ، جدی ، پر از اطلاعات مفید و جذاب ، از اون معلما که از تک تک کلماتی که میگن لذت میبریبعد ، بقیه محوطه رو دیدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
ادامه دارد...
۲۱:۳۸
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت207 فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بده با این حال لبخند میزنم +برم خونه عکسا رو برات میفرستم ، البته بعد از اینکه ادیتشون کردم ، شاید چند روز طول بکشه -مشکلی نیست عجله ندارم معلومه که عجله دارم ، اگه همین الان نفهمم سپهر به کدوم عکسم لبخند میزنه از فضولی میمیرم ، چرا انقدر خودمو خوب جلوه میدم؟ چرا از شخصیت فضولم رونمایی نمیکنم؟ چند دیقه دیگه هم با حس فضولی میگذرونم و سپهر اصلا حاضر نیست عکسا رو نشونم بده بالاخره غذامون اومد ، حداقل باعث میشد کمتر به عکسام فکر کنم... .......................... بعد از غذا حس بهتری دارم و دوباره به حالت خوش اخلاقم برگشتم تصمیم میگیریم چرخی داخل موزه و محوطه عمارت بزنیم عین یه زوج خوشبخت کنار هم قدم میزنیم ، حالا که دقت میکنم میبینم لباسامون سته ، اونم مثل من از رنگ های خنثی برای لباسش استفاده کرده و کاملا با لباسای من هماهنگه لبخندی میزنم و سعی میکنم تصور کنم ما یه زوج خوشبختیم که برای تفریح اومدیم اینجا موزه گردی کنار سپهر یکی از لذت بحش ترین اتفاق هایی بود که تجربه کردم تقریبا درباره همه ی اجسام داخل موزه اطلاعات داشت و دونه به دونه شون رو حفظ بود باحوصله درموردشون میگف و خسته نمیشد شبیه معلما شده بود ، جدی ، پر از اطلاعات مفید و جذاب ، از اون معلما که از تک تک کلماتی که میگن لذت میبری بعد ، بقیه محوطه رو دیدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه ادامه دارد...
پارت آخر شب

۲۱:۳۹
سلام
میدونم خیلی بد قولم
ولی واقعا سرم شلوغ بود
بگذریم ، بریم برای سه پارت جدیدمون
میدونم خیلی بد قولم
ولی واقعا سرم شلوغ بود
بگذریم ، بریم برای سه پارت جدیدمون
۱۰:۴۲
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت207 فعککککک نکنم ، میدونم که نیستم ، احتمالا میخواد بهم روحیه بده با این حال لبخند میزنم +برم خونه عکسا رو برات میفرستم ، البته بعد از اینکه ادیتشون کردم ، شاید چند روز طول بکشه -مشکلی نیست عجله ندارم معلومه که عجله دارم ، اگه همین الان نفهمم سپهر به کدوم عکسم لبخند میزنه از فضولی میمیرم ، چرا انقدر خودمو خوب جلوه میدم؟ چرا از شخصیت فضولم رونمایی نمیکنم؟ چند دیقه دیگه هم با حس فضولی میگذرونم و سپهر اصلا حاضر نیست عکسا رو نشونم بده بالاخره غذامون اومد ، حداقل باعث میشد کمتر به عکسام فکر کنم... .......................... بعد از غذا حس بهتری دارم و دوباره به حالت خوش اخلاقم برگشتم تصمیم میگیریم چرخی داخل موزه و محوطه عمارت بزنیم عین یه زوج خوشبخت کنار هم قدم میزنیم ، حالا که دقت میکنم میبینم لباسامون سته ، اونم مثل من از رنگ های خنثی برای لباسش استفاده کرده و کاملا با لباسای من هماهنگه لبخندی میزنم و سعی میکنم تصور کنم ما یه زوج خوشبختیم که برای تفریح اومدیم اینجا موزه گردی کنار سپهر یکی از لذت بحش ترین اتفاق هایی بود که تجربه کردم تقریبا درباره همه ی اجسام داخل موزه اطلاعات داشت و دونه به دونه شون رو حفظ بود باحوصله درموردشون میگف و خسته نمیشد شبیه معلما شده بود ، جدی ، پر از اطلاعات مفید و جذاب ، از اون معلما که از تک تک کلماتی که میگن لذت میبری بعد ، بقیه محوطه رو دیدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت208
بین راه حرفی نزدیم و ترجیح دادیم به موزیکای من گوش بدیمتقریبا نزدیکای ۷ بود که رسیدیمخدافظی کردم و خواستم پیاده شم که گفت :
وایسا
دنده عقب گرفت و پارک کرد و خودش پیاده شد و گفت:
باهات میام ، کوچه تاریکه
پیاده شدم و دنبالش راه افتادم قبل از اینکه بخوام زنگ درو بزنم زنگ خونمونو زد و مامان بلافاصله برداشتسپهر هم سلام کرد و گفت که کارای عکاسی تمومه و لازم نیست فردا هم دوباره بریم اونجابعد هم از هم خدافظی کردیم و رفتم داخلبا آسانسور رفتم بالا و تا رسیدم سوالای مامان شروع شداول از همه درباره لباسم...آره لباسم...چون جایی پیدا نکردم که بخوام عوضش کنم و مجبور شدم با همون سر و وضع برگردم خونهراستشو بهش گفتم ، در کمال ناباوری ناراحت نشد و گفت لباسم قشنگهگفت حتما از سپهر تشکر کنم(انگار از صبح لال بودم و تشکر نکردم)و بعد درباره اونجا واسش گفتمبعد هم شام خوردیم و خوابیدیم ، البته من خوابیدم ، مامان کلی کار داشت و بیدار موند ، نمیدونم چقدر کار داره که از صبح هنوز تموم نشده
.....................
از فرداش دیگه کارام شروع شددرس درس درس برای امتحانایی که به زودی شروع میشدناز سپهر هم خبری نبود ، اونم حسابی مشغول تکمیل پایان نامه ش و ادیت عکسای من بودمیخوام انقدری درس بخونم که نمره م خوب بشه ، ولی به این معنیه که نمیتونم با مامان برم دانشگاه و چند هفته سپهر رو نمیبینمدلم براش تنگ میشه ، ولی ارزششو دارههردومون به تنهایی نیاز داریم تا به هدفامون برسیم
ادامه دارد...
بین راه حرفی نزدیم و ترجیح دادیم به موزیکای من گوش بدیمتقریبا نزدیکای ۷ بود که رسیدیمخدافظی کردم و خواستم پیاده شم که گفت :
وایسا
دنده عقب گرفت و پارک کرد و خودش پیاده شد و گفت:
باهات میام ، کوچه تاریکه
پیاده شدم و دنبالش راه افتادم قبل از اینکه بخوام زنگ درو بزنم زنگ خونمونو زد و مامان بلافاصله برداشتسپهر هم سلام کرد و گفت که کارای عکاسی تمومه و لازم نیست فردا هم دوباره بریم اونجابعد هم از هم خدافظی کردیم و رفتم داخلبا آسانسور رفتم بالا و تا رسیدم سوالای مامان شروع شداول از همه درباره لباسم...آره لباسم...چون جایی پیدا نکردم که بخوام عوضش کنم و مجبور شدم با همون سر و وضع برگردم خونهراستشو بهش گفتم ، در کمال ناباوری ناراحت نشد و گفت لباسم قشنگهگفت حتما از سپهر تشکر کنم(انگار از صبح لال بودم و تشکر نکردم)و بعد درباره اونجا واسش گفتمبعد هم شام خوردیم و خوابیدیم ، البته من خوابیدم ، مامان کلی کار داشت و بیدار موند ، نمیدونم چقدر کار داره که از صبح هنوز تموم نشده
.....................
از فرداش دیگه کارام شروع شددرس درس درس برای امتحانایی که به زودی شروع میشدناز سپهر هم خبری نبود ، اونم حسابی مشغول تکمیل پایان نامه ش و ادیت عکسای من بودمیخوام انقدری درس بخونم که نمره م خوب بشه ، ولی به این معنیه که نمیتونم با مامان برم دانشگاه و چند هفته سپهر رو نمیبینمدلم براش تنگ میشه ، ولی ارزششو دارههردومون به تنهایی نیاز داریم تا به هدفامون برسیم
ادامه دارد...
۱۰:۴۲
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت208 بین راه حرفی نزدیم و ترجیح دادیم به موزیکای من گوش بدیم تقریبا نزدیکای ۷ بود که رسیدیم خدافظی کردم و خواستم پیاده شم که گفت : وایسا دنده عقب گرفت و پارک کرد و خودش پیاده شد و گفت: باهات میام ، کوچه تاریکه پیاده شدم و دنبالش راه افتادم قبل از اینکه بخوام زنگ درو بزنم زنگ خونمونو زد و مامان بلافاصله برداشت سپهر هم سلام کرد و گفت که کارای عکاسی تمومه و لازم نیست فردا هم دوباره بریم اونجا بعد هم از هم خدافظی کردیم و رفتم داخل با آسانسور رفتم بالا و تا رسیدم سوالای مامان شروع شد اول از همه درباره لباسم...آره لباسم...چون جایی پیدا نکردم که بخوام عوضش کنم و مجبور شدم با همون سر و وضع برگردم خونه راستشو بهش گفتم ، در کمال ناباوری ناراحت نشد و گفت لباسم قشنگه گفت حتما از سپهر تشکر کنم(انگار از صبح لال بودم و تشکر نکردم) و بعد درباره اونجا واسش گفتم بعد هم شام خوردیم و خوابیدیم ، البته من خوابیدم ، مامان کلی کار داشت و بیدار موند ، نمیدونم چقدر کار داره که از صبح هنوز تموم نشده ..................... از فرداش دیگه کارام شروع شد درس درس درس برای امتحانایی که به زودی شروع میشدن از سپهر هم خبری نبود ، اونم حسابی مشغول تکمیل پایان نامه ش و ادیت عکسای من بود میخوام انقدری درس بخونم که نمره م خوب بشه ، ولی به این معنیه که نمیتونم با مامان برم دانشگاه و چند هفته سپهر رو نمیبینم دلم براش تنگ میشه ، ولی ارزششو داره هردومون به تنهایی نیاز داریم تا به هدفامون برسیم ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت209
#چند_روز_بعد:
خمیازه ای میکشم و نگاهی به ساعت دیواری اتاقم میندازم ، یه ربع به ۳ صبححححبه معنای واقعی خوابم میاد و تا الان هم فقط به کمک قهوه و شکلات بیدار موندمچشمام میسوزه و مطمئنم قرمز شده ، ولی باید این درسو تموم کنم ، وگرنه امتحان فردا رو میوفتمچشامو ماساژ میدم و دوباره به کتاب خیره میشم ، سعی میکنم بفهممش اما نمیشهدارم دیوونه میشم برای بار آخر به کتاب نگاه میکنم و مطلبو واسه ی خودم توضیح میدم ، بعد کتابو میبندم سرمو میذارم رو میز و در عرض سه ثانیه خوابم میبره
.....................
صبح با صدای مامان از خواب بلند میشم ، قبل از اماده شدم دوباره نگاهی به کتاب میندازم و بعد لباسامو میپوشم و با مامان به طرف مدرسه میریمخیلی استرس دارمبا اینکه تمام تلاشمو کردم و کل کتاب رو حفظ کردم ، باز هم میترسم که نمره م خوب نشهوقتی مراقب امتحان برگه امتحان رو رو به روم میذاره میخوام اسممو بنویسم ولی دستم میلرزهنفس عمیقی میکشم و حالم بهتر میشهو بعد شروع میکنم...
....................
بار دیگه نگاهی به برگه م میندازم و با رضایت لبخند میزنم که مراقب چپ چپ نگام میکنهبلند میشم و برگه م رو تحویل میدمحالا دیگه حالم بد نیستاونقدرا هم ارزش نداشت استرس داشته باشموقتی برسم خونه باید بشینم پای درسای امتحانای بعدیو بعدش میتونم سپهر رو ببینم
ادامه دارد...
#چند_روز_بعد:
خمیازه ای میکشم و نگاهی به ساعت دیواری اتاقم میندازم ، یه ربع به ۳ صبححححبه معنای واقعی خوابم میاد و تا الان هم فقط به کمک قهوه و شکلات بیدار موندمچشمام میسوزه و مطمئنم قرمز شده ، ولی باید این درسو تموم کنم ، وگرنه امتحان فردا رو میوفتمچشامو ماساژ میدم و دوباره به کتاب خیره میشم ، سعی میکنم بفهممش اما نمیشهدارم دیوونه میشم برای بار آخر به کتاب نگاه میکنم و مطلبو واسه ی خودم توضیح میدم ، بعد کتابو میبندم سرمو میذارم رو میز و در عرض سه ثانیه خوابم میبره
.....................
صبح با صدای مامان از خواب بلند میشم ، قبل از اماده شدم دوباره نگاهی به کتاب میندازم و بعد لباسامو میپوشم و با مامان به طرف مدرسه میریمخیلی استرس دارمبا اینکه تمام تلاشمو کردم و کل کتاب رو حفظ کردم ، باز هم میترسم که نمره م خوب نشهوقتی مراقب امتحان برگه امتحان رو رو به روم میذاره میخوام اسممو بنویسم ولی دستم میلرزهنفس عمیقی میکشم و حالم بهتر میشهو بعد شروع میکنم...
....................
بار دیگه نگاهی به برگه م میندازم و با رضایت لبخند میزنم که مراقب چپ چپ نگام میکنهبلند میشم و برگه م رو تحویل میدمحالا دیگه حالم بد نیستاونقدرا هم ارزش نداشت استرس داشته باشموقتی برسم خونه باید بشینم پای درسای امتحانای بعدیو بعدش میتونم سپهر رو ببینم
ادامه دارد...
۱۰:۴۲
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت209 #چند_روز_بعد: خمیازه ای میکشم و نگاهی به ساعت دیواری اتاقم میندازم ، یه ربع به ۳ صبحححح به معنای واقعی خوابم میاد و تا الان هم فقط به کمک قهوه و شکلات بیدار موندم چشمام میسوزه و مطمئنم قرمز شده ، ولی باید این درسو تموم کنم ، وگرنه امتحان فردا رو میوفتم چشامو ماساژ میدم و دوباره به کتاب خیره میشم ، سعی میکنم بفهممش اما نمیشه دارم دیوونه میشم برای بار آخر به کتاب نگاه میکنم و مطلبو واسه ی خودم توضیح میدم ، بعد کتابو میبندم سرمو میذارم رو میز و در عرض سه ثانیه خوابم میبره ..................... صبح با صدای مامان از خواب بلند میشم ، قبل از اماده شدم دوباره نگاهی به کتاب میندازم و بعد لباسامو میپوشم و با مامان به طرف مدرسه میریم خیلی استرس دارم با اینکه تمام تلاشمو کردم و کل کتاب رو حفظ کردم ، باز هم میترسم که نمره م خوب نشه وقتی مراقب امتحان برگه امتحان رو رو به روم میذاره میخوام اسممو بنویسم ولی دستم میلرزه نفس عمیقی میکشم و حالم بهتر میشه و بعد شروع میکنم... .................... بار دیگه نگاهی به برگه م میندازم و با رضایت لبخند میزنم که مراقب چپ چپ نگام میکنه بلند میشم و برگه م رو تحویل میدم حالا دیگه حالم بد نیست اونقدرا هم ارزش نداشت استرس داشته باشم وقتی برسم خونه باید بشینم پای درسای امتحانای بعدی و بعدش میتونم سپهر رو ببینم ادامه دارد...
در پناه تو...
🫀#پارت210
#چند_هفته_بعد:
امروز امتحان آخرم رو دادم و دیگه خداحافظ مدرسهدم در مدرسه بهار انقدر تو بغلم گریه کرد که انگاری دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیمراستش منم گریه کردم ، دلم برای خاطراتمون تنگ میشهولی قراره هر هفته با بهار قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم پس خیالم راحته و خیلی دلتنگ بهار نیستمبا بچه ها خدافظی میکنم و سوار ماشین مامان میشمبلافاصله گوشیمو از کیفش برمیدارم و وارد صفحه چت سپهر میشمالبته حواسم هست که مامانم متوجه نشهیه پیام داشتم ازش :
سلام پناه خوبی؟
چه خبر ؟ امتحان چطور بود؟
از مدرسه برگشتی پیام بده
جواب دادم:
سلام ، مرسی تو خوبی؟
سلامتی ، عالییی بود ، مثل همیشه
تو چه خبر؟
نمیدونم از کی انقدر باهاش صمیمی شدم که به جای "شما" ، با "تو" خطابش میکنماین هفته خیلی حرف نزدیم فقط از پایان نامه ش برام گفت ، هفته دیگه پایان نامه ش رو ارائه میدهاز مامان خواهش کردم بذاره که هفته ی دیگه همراهش برمولی گفت نه ، پس در نتیجه نمیتونم ارائه ی سپهر رو ببینم ، ولی ازش قول گرفتم همه چیو برام تعریف کنهپیامی از طرف سپهر میاد:
خداروشکر
البته تو که انقدر خرخونی اگه از امتحان اینجوری تعریف نکنی بعیده
منم سلامتی ، خبر خاصی نیست حسابی درگیرم
ادامه دارد...
#چند_هفته_بعد:
امروز امتحان آخرم رو دادم و دیگه خداحافظ مدرسهدم در مدرسه بهار انقدر تو بغلم گریه کرد که انگاری دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیمراستش منم گریه کردم ، دلم برای خاطراتمون تنگ میشهولی قراره هر هفته با بهار قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم پس خیالم راحته و خیلی دلتنگ بهار نیستمبا بچه ها خدافظی میکنم و سوار ماشین مامان میشمبلافاصله گوشیمو از کیفش برمیدارم و وارد صفحه چت سپهر میشمالبته حواسم هست که مامانم متوجه نشهیه پیام داشتم ازش :
سلام پناه خوبی؟
چه خبر ؟ امتحان چطور بود؟
از مدرسه برگشتی پیام بده
جواب دادم:
سلام ، مرسی تو خوبی؟
سلامتی ، عالییی بود ، مثل همیشه
تو چه خبر؟
نمیدونم از کی انقدر باهاش صمیمی شدم که به جای "شما" ، با "تو" خطابش میکنماین هفته خیلی حرف نزدیم فقط از پایان نامه ش برام گفت ، هفته دیگه پایان نامه ش رو ارائه میدهاز مامان خواهش کردم بذاره که هفته ی دیگه همراهش برمولی گفت نه ، پس در نتیجه نمیتونم ارائه ی سپهر رو ببینم ، ولی ازش قول گرفتم همه چیو برام تعریف کنهپیامی از طرف سپهر میاد:
خداروشکر
البته تو که انقدر خرخونی اگه از امتحان اینجوری تعریف نکنی بعیده
منم سلامتی ، خبر خاصی نیست حسابی درگیرم
ادامه دارد...
۱۰:۴۲
رمان "در پناه تو🖤🫀"
در پناه تو...
🫀 #پارت210 #چند_هفته_بعد: امروز امتحان آخرم رو دادم و دیگه خداحافظ مدرسه دم در مدرسه بهار انقدر تو بغلم گریه کرد که انگاری دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیم راستش منم گریه کردم ، دلم برای خاطراتمون تنگ میشه ولی قراره هر هفته با بهار قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم پس خیالم راحته و خیلی دلتنگ بهار نیستم با بچه ها خدافظی میکنم و سوار ماشین مامان میشم بلافاصله گوشیمو از کیفش برمیدارم و وارد صفحه چت سپهر میشم البته حواسم هست که مامانم متوجه نشه یه پیام داشتم ازش : سلام پناه خوبی؟ چه خبر ؟ امتحان چطور بود؟ از مدرسه برگشتی پیام بده جواب دادم: سلام ، مرسی تو خوبی؟ سلامتی ، عالییی بود ، مثل همیشه تو چه خبر؟ نمیدونم از کی انقدر باهاش صمیمی شدم که به جای "شما" ، با "تو" خطابش میکنم این هفته خیلی حرف نزدیم فقط از پایان نامه ش برام گفت ، هفته دیگه پایان نامه ش رو ارائه میده از مامان خواهش کردم بذاره که هفته ی دیگه همراهش برم ولی گفت نه ، پس در نتیجه نمیتونم ارائه ی سپهر رو ببینم ، ولی ازش قول گرفتم همه چیو برام تعریف کنه پیامی از طرف سپهر میاد: خداروشکر البته تو که انقدر خرخونی اگه از امتحان اینجوری تعریف نکنی بعیده منم سلامتی ، خبر خاصی نیست حسابی درگیرم ادامه دارد...
New parts
۱۰:۴۲