بله | کانال .ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
عکس پروفایل .ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ..

.ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.

۶۵۷ عضو
نظری نبود...؟(:

۲۰:۴۳

با بیرون رفتنش از اتاق، از جام بلند شدم.. حولمو از توی کمد برداشتم و سمت حموم رفتم. آب داغ که خورد به پوستم، انگار تنم داشت از خستگی وا می‌رفت. به سختی یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون.موهامو نمی‌تونستم خودم سشوار کنم… تیلاو هم پایین بود. پس فقط آبشونو با حوله گرفتم و گذاشتم آزاد روی شونه‌هام بریزن.از توی آینه نگاهی به خودم انداختم. رد زخمای صورتم… تقریباً محو شده بود. ولی خاطره‌شون؟ نه... نگاهم افتاد روی میز… حلقه‌ای که آخرین بار همین‌جا گذاشته بودم. یه چیزی توی دلم فرو ریخت.از اتاق زدم بیرون و سمت پله‌ها رفتم. یکی‌درمیون از پله‌ها پایین می‌رفتم و بلند صدا زدم: - تیلاووو…صداش از آشپزخونه اومد: - جانمم…ته دلم لرزید. همون لحن… همون «جانم» گفتن… انگار برگشته بودیم به اولین روزها.سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: - تیلاو… حلقم کو؟همون‌طور که صندلی رو عقب می‌کشید و چایی رو روی میز می‌ذاشت، گفت: - دست منه… چطور؟روی صندلی نشستم. - خب… می‌دیش بهم؟پشت سرم وایساد. سرشو آورد پایین، لحنش شیطونی شد: - باید فکرامو بکنم…خواستم اعتراض کنم که دستش سمت گردنم رفت. پشتم بهش بود، اما هر حرکت انگشتاشو حس می‌کردم. موهامو کنار زد… انگشتاش روی کبودی گردنم کشیده شد. مکث کرد… بعد یک بوسه‌ی آروم روی کبودی گذاشت.زیر لب، با صدایی که انگار از ته دلش می‌اومد، گفت: - ببخشید…از پشتم رد شد و جلوم نشست..
☽─────undefined─────☾#پارت_83جدال خورشید و ماه².ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.

۲۰:۴۶

نگم دیگه..کامنت و اکت..

۲۰:۴۷

استوری چک و لایک یادتون نره..

۲۱:۱۴

سلام..چطوریدد..

۱۹:۴۴

میگم امشب اوکی نیستم..نمیتونم پارت بدم..ببخشید..:)

۱۹:۴۴

.ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
با بیرون رفتنش از اتاق، از جام بلند شدم.. حولمو از توی کمد برداشتم و سمت حموم رفتم. آب داغ که خورد به پوستم، انگار تنم داشت از خستگی وا می‌رفت. به سختی یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون. موهامو نمی‌تونستم خودم سشوار کنم… تیلاو هم پایین بود. پس فقط آبشونو با حوله گرفتم و گذاشتم آزاد روی شونه‌هام بریزن. از توی آینه نگاهی به خودم انداختم. رد زخمای صورتم… تقریباً محو شده بود. ولی خاطره‌شون؟ نه... نگاهم افتاد روی میز… حلقه‌ای که آخرین بار همین‌جا گذاشته بودم. یه چیزی توی دلم فرو ریخت. از اتاق زدم بیرون و سمت پله‌ها رفتم. یکی‌درمیون از پله‌ها پایین می‌رفتم و بلند صدا زدم: - تیلاووو… صداش از آشپزخونه اومد: - جانمم… ته دلم لرزید. همون لحن… همون «جانم» گفتن… انگار برگشته بودیم به اولین روزها. سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: - تیلاو… حلقم کو؟ همون‌طور که صندلی رو عقب می‌کشید و چایی رو روی میز می‌ذاشت، گفت: - دست منه… چطور؟ روی صندلی نشستم. - خب… می‌دیش بهم؟ پشت سرم وایساد. سرشو آورد پایین، لحنش شیطونی شد: - باید فکرامو بکنم… خواستم اعتراض کنم که دستش سمت گردنم رفت. پشتم بهش بود، اما هر حرکت انگشتاشو حس می‌کردم. موهامو کنار زد… انگشتاش روی کبودی گردنم کشیده شد. مکث کرد… بعد یک بوسه‌ی آروم روی کبودی گذاشت. زیر لب، با صدایی که انگار از ته دلش می‌اومد، گفت: - ببخشید… از پشتم رد شد و جلوم نشست.. ☽─────undefined─────☾ #پارت_83 جدال خورشید و ماه² .ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
اکتا..نظرااا..

۱۵:۰۸

thumbnail
-استوریمون.. -درخواستی..

۱۵:۱۰

سلاممم..:)

۲۰:۳۰

چطورینن..

۲۰:۳۶

استقبال پایینه..🦦undefined

۲۰:۳۷

بریم پارتتت..

۲۰:۴۸

.ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
با بیرون رفتنش از اتاق، از جام بلند شدم.. حولمو از توی کمد برداشتم و سمت حموم رفتم. آب داغ که خورد به پوستم، انگار تنم داشت از خستگی وا می‌رفت. به سختی یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون. موهامو نمی‌تونستم خودم سشوار کنم… تیلاو هم پایین بود. پس فقط آبشونو با حوله گرفتم و گذاشتم آزاد روی شونه‌هام بریزن. از توی آینه نگاهی به خودم انداختم. رد زخمای صورتم… تقریباً محو شده بود. ولی خاطره‌شون؟ نه... نگاهم افتاد روی میز… حلقه‌ای که آخرین بار همین‌جا گذاشته بودم. یه چیزی توی دلم فرو ریخت. از اتاق زدم بیرون و سمت پله‌ها رفتم. یکی‌درمیون از پله‌ها پایین می‌رفتم و بلند صدا زدم: - تیلاووو… صداش از آشپزخونه اومد: - جانمم… ته دلم لرزید. همون لحن… همون «جانم» گفتن… انگار برگشته بودیم به اولین روزها. سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: - تیلاو… حلقم کو؟ همون‌طور که صندلی رو عقب می‌کشید و چایی رو روی میز می‌ذاشت، گفت: - دست منه… چطور؟ روی صندلی نشستم. - خب… می‌دیش بهم؟ پشت سرم وایساد. سرشو آورد پایین، لحنش شیطونی شد: - باید فکرامو بکنم… خواستم اعتراض کنم که دستش سمت گردنم رفت. پشتم بهش بود، اما هر حرکت انگشتاشو حس می‌کردم. موهامو کنار زد… انگشتاش روی کبودی گردنم کشیده شد. مکث کرد… بعد یک بوسه‌ی آروم روی کبودی گذاشت. زیر لب، با صدایی که انگار از ته دلش می‌اومد، گفت: - ببخشید… از پشتم رد شد و جلوم نشست.. ☽─────undefined─────☾ #پارت_83 جدال خورشید و ماه² .ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
آرسام..
شب گذشته..
هرطور شده بود باید دلیل جدایی‌شون رو پیدا می‌کردم. آیسان… اون مال منه. فقط من. اما قبل از هرچیز، حساب اون پسره‌ی چشم‌آبی رو کف دستش می‌ذاشتم.شماره‌ای که با هزار بدبختی گیر آورده بودم رو گرفتم. نمی‌دونستم درسته یا نه… جاده خلوت بود و من با فاصله‌ی زیادی پشت سرش حرکت می‌کردم. یک بوق… دو بوق…ماشینی که نمی‌دونستم صاحبش کیه ولی دست آیسان بود، کنار جاده توقف کرد. انگار خودش بود. قلبم لحظه‌ای مکث کرد.بالاخره صدای لرزونش توی گوشم پیچید:– بله…همین یک کلمه کافی بود تا تمام دلتنگی دو ساله‌م مثل موجی سنگین روی دلم بکوبه. لبخند محوی روی لبم نشست… چند ثانیه سکوت کردم، بعد آروم گفتم:– سلام…!ماشینم رو سمت مخالف نگه داشتم؛ جایی که حتی یک درصد هم نمی‌تونست منو ببینه. دیدم چند قدم از ماشینش فاصله گرفت… چهره‌ش واضح نبود، اما مهم نبود. در آینده‌ای نه‌چندان دور، اون مال من می‌شد… این تنها چیزی بود که مطمئن بودم.دو سال از زندگیم رو نابود کرده بودن. و من؟ بدون تلافی نمی‌ذاشتمشون برن.عاشق بودم…؟ پوزخند تلخی گوشه لبم نشست. شاید… شایدم فقط کینه‌ای قدیمی بود که روی دلم سنگینی می‌کرد...
☽─────undefined─────☾#پارت_84جدال خورشید و ماه².ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.

۲۰:۵۲

بازارسال شده از D.m
عشق اگه عشق باشه هیچوقت نمیزاره جیگر معشوق .....اینطوری بسوزه عشق اگه عشق باشه مثل زندان نیساز جنس آزادیه!چطور میتونی ادعا کنی عاشقی وقتی از تمام لحظه های خوش زندگیش....هیچی باقی نزاشتی براش:(

۲۰:۵۷

.ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
عشق اگه عشق باشه هیچوقت نمیزاره جیگر معشوق ..... اینطوری بسوزه عشق اگه عشق باشه مثل زندان نیس از جنس آزادیه! چطور میتونی ادعا کنی عاشقی وقتی از تمام لحظه های خوش زندگیش.... هیچی باقی نزاشتی براش:(
+++:))

۲۰:۵۸

گوشی رو قطع کردم. تهدیدی که لازم بود، گفته شده بود. دو سال پیش هم گفته بودم نمی‌گذرم… و حالا وقتش رسیده بود.از همین فاصله هم ترس توی چشماش داد می‌زد. فقط دیدم سوار ماشین شد. من هم پشت فرمان نشستم تا دنبالش برم، اما… حرکتی نکرد.نمی‌دونم چقدر منتظر موندم. چند بار خواستم پیاده شم و ببینم چی شده، اما یه چیزی..جلو پامو می‌گرفت. نمی‌دونستم چی، ولی نمی‌ذاشت جلو برم.جاده خلوت بود؛بخاطر ساعت و وسط هفته گه گاهی یه ماشین رد میشد.. کم‌کم نگرانی داشت توی دلم ریشه می‌زد که یه ماشین با فاصله کنار ماشین آیسان نگه داشت.فکر اینکه بلایی سرش بیاد، مثل برق از تنم گذشت. سریع از ماشین پیاده شدم. داشتم می‌رفتم سمت جاده که… با دیدن اون پسره، همون چشم‌آبی لعنتی، سرجام میخ شدم.دست‌هام ناخودآگاه مشت شد. چندتا فحش زیر لب نثارش کردم. تک‌تک حرکاتش رو زیر نظر داشتم. هر لحظه دلم می‌خواست برم جلو، یقه‌شو بگیرم و تمام این دو سال رو سرش خالی کنم… اما الان وقتش نبود.بدن بی‌جون آیسان توی بغلش، مثل زنجیر دور پام پیچیده بود. من با خودم عهد بسته بودم جونشو ذره‌ذره، جلوی چشمای آیسان ازش بگیرم...! اجازه ندادم حتی یک لحظه عذاب وجدان توی وجودم جا باز کنه. این فقط یه تهدید کوچیک بود… بازی ما تازه دوباره شروع شده.با راه افتادن ماشینش از فکرهای بی‌پایانم بیرون اومدم. سوار ماشین شدم و با احتیاط پشت سرش حرکت کردم...
☽─────undefined─────☾#پارت_85جدال خورشید و ماه².ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.

۲۱:۰۸

.ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
گوشی رو قطع کردم. تهدیدی که لازم بود، گفته شده بود. دو سال پیش هم گفته بودم نمی‌گذرم… و حالا وقتش رسیده بود. از همین فاصله هم ترس توی چشماش داد می‌زد. فقط دیدم سوار ماشین شد. من هم پشت فرمان نشستم تا دنبالش برم، اما… حرکتی نکرد. نمی‌دونم چقدر منتظر موندم. چند بار خواستم پیاده شم و ببینم چی شده، اما یه چیزی..جلو پامو می‌گرفت. نمی‌دونستم چی، ولی نمی‌ذاشت جلو برم. جاده خلوت بود؛بخاطر ساعت و وسط هفته گه گاهی یه ماشین رد میشد.. کم‌کم نگرانی داشت توی دلم ریشه می‌زد که یه ماشین با فاصله کنار ماشین آیسان نگه داشت. فکر اینکه بلایی سرش بیاد، مثل برق از تنم گذشت. سریع از ماشین پیاده شدم. داشتم می‌رفتم سمت جاده که… با دیدن اون پسره، همون چشم‌آبی لعنتی، سرجام میخ شدم. دست‌هام ناخودآگاه مشت شد. چندتا فحش زیر لب نثارش کردم. تک‌تک حرکاتش رو زیر نظر داشتم. هر لحظه دلم می‌خواست برم جلو، یقه‌شو بگیرم و تمام این دو سال رو سرش خالی کنم… اما الان وقتش نبود. بدن بی‌جون آیسان توی بغلش، مثل زنجیر دور پام پیچیده بود. من با خودم عهد بسته بودم جونشو ذره‌ذره، جلوی چشمای آیسان ازش بگیرم...! اجازه ندادم حتی یک لحظه عذاب وجدان توی وجودم جا باز کنه. این فقط یه تهدید کوچیک بود… بازی ما تازه دوباره شروع شده. با راه افتادن ماشینش از فکرهای بی‌پایانم بیرون اومدم. سوار ماشین شدم و با احتیاط پشت سرش حرکت کردم... ☽─────undefined─────☾ #پارت_85 جدال خورشید و ماه² .ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
اکتتتت..

۰:۲۵

عشقکااا سلاممم.. لف ندید ایشالا هر چه زودتر با پارت میایم دوبارهه..:)

۱۸:۳۹

thumbnail
"🤍🤍: 🤍🤍"

۲۰:۳۰

.ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ.
undefined "🤍🤍: 🤍🤍"
مایل به اکت..؟

۲۰:۳۷