بله | کانال دارالکلافه
عکس پروفایل دارالکلافهد

دارالکلافه

۶۸ عضو
گاهی آدم از خودش توقع ندارد اما خُبundefinedیه جایی میفهمی "خودت" چقدر غریبه‌ست حتی دیگه روت نمیشه باهاش تند حرف بزنی🥹

۸:۱۰

خدا به باغِ تن، آغازیانِ یخ‌زده کاشت از اولش دهنم قارچ‌های سمی داشت خدا سی‌و دو الفبایِ ریزِ دندان را برای چرکنویسی به روی لثه نگاشت
زنی که زاده زمانی دوتا عروسک را و پرورانده فقط چندجوجه لک‌لک‌را برای لمس هوایِ هنوز‌تازه‌‌ی صبح میان نایژه‌‌اش کشت کرد جلبک را
اگر ترانه‌ای از کاستِ بنان نشنید و تار تا سرِ انگشتِ روشنش نرسید حیاط پشتی‌اش از رقصِ تاک‌ها پر بود چقدر چلچله بینِ گلویِ او چرخید
شب است این شبِ جن‌های تا ابد سرمستکه ردِ پای جنون روی زخم‌هایش هست محل نداد به تنهایی‌اش،به کوچه که رفت کنارِ دست پریزاد و گورزاد نشست
#مرضیه_سادات_هاشمی

۸:۳۷

عملِ بینی‌ات چه کرده‌ مگر؟ شامه‌ات هم مرا نمی‌شنودتنِ پوسیده‌ام سر میزت، هرچه رگبرگ و ساقه‌ را بدود
تنِ پوسیده‌ام میانِ گُلی‌،خشک و بی‌حال پیشِ گلدان است نشده تا بکاری‌اش اخر، باد آمد ببین مرا ببرد
وصل کن پله‌های پنجره‌را،چارچوبی برای خویش بساز من که یک‌عمر عاشقت بودم،نگذار این "منم" هدر برود
تکه‌ای از گِلم به کاشی‌هاست،برق افتاده‌ام به دستِ خودممحو کردم به وقت رفتنِ خود، "من" نمی‌خواست خانه‌، دار شود
رفتم و در کتاب‌ گم شده‌ام،در هزاران جواب گم‌شده‌ام شب در اوهام خویش گاهی ،می‌شمارم تو را عدد به عدد
عملِ بینی‌ات عوض کرده،‌در تو عطرِ گذشته‌هایم نیست اشتباهی به این سو آمده‌ام ،باد آمد بگو مرا ببرد

#مرضیه_سادات_هاشمی

۱۵:۱۷

ابر‌های سفید ابرهه‌اند از ابابیل،فیل می‌ریزد می‌روی خاک بر سرت بکنی خاک رویِ تو بیل می‌ریزد
بر برانکاردی و سِرُم به رگت می‌رود مثل نیش و تیزیِ کارد در تنت شعله‌ی خفیفی هست روی آن گازوئیل می‌ریزد
چشم وا می‌کنی و در ریه‌ای ناتوان از نفس کشیدنِ خود آب ‌هم از گلوت رد نشده در دلِ معده، قیل* می‌ریزد
روی هر سنگ اگر که بنشینیگرچه‌ بی‌نوری‌ اَست؛ می‌بینی جای باران از آسمان به سرت ظلماتی ثقیل می‌ریزد
یک‌نفر نامِ او : نمی‌دانم لهجه‌اش لهجه‌ی: نمی‌فهممبه تماشایم ایستاده، مرا به دلِ مستطیل می‌ریزد
به موازاتِ این جهان دارنددانه‌ام را دوباره می‌کارند بینِ دورانِ دایناسوری‌ام از مزارم،فسیل می‌ریزد
بازگشتم به روزِ امروزم بین یک شعر تازه می‌سوزم یا نه تنها کمی بتادین است رویِ گاز استریل می‌ریزد
#مرضیه_سادات_هاشمی
قیل =گِل

۹:۴۸

هوهو زد و شد الهه‌‌ی باد و هوا هر برگ پلاسیده شد از سبز، سوا با دست خود ابر جابه‌جا کرد این زن یا اینکه کفِ برنج را کرد جدا؟
#مرضیه_سادات_هاشمی

۱۴:۳۵

وای الان چرا نفسم صدایِ جغد میده؟ نکنه تو مغزم دیوار خونه‌ها ریختن و الان یه دهات متروکه اونجاست ؟عین مراد آباد خودمونundefined

۱۸:۵۶

درِ مترو که باز شد، رفتی تو به یک ایستگاه تازه‌‌تری روز هم می‌رود مگر بخورد به سرش نورِ ماهِ تازه‌‌تری
پسرک جعبه‌ای پر از آدامس _می‌خری از من اسب‌بانو جان!از منِ چون خودت جویده‌شده چند‌تا بسته‌ کاهِ تازه‌تری ؟
یک‌ نفر آن‌ طرف شبیه تو است صورتش صورتِ کریه تو است گرگ‌‌ِ زیبایی‌است،‌پس خوب است می‌روم سویِ چاهِ تازه‌تری
_"دو" برایِ شکست‌خوردنِ من عددِ بی‌نهایتی‌ست؛ بفهم چای، یک‌استکان فقط دم کنو نیاور سیاهِ‌ تازه‌تری
باز سمتِ کتابخانه بروپر کن از هر خیال، تختت را که مبادا دوباره در دنیاتبنشانند شاهِ تازه‌تری
#مرضیه_سادات_هاشمی

۸:۴۶

thumbnail
چشمت؛ دو نانِ سوخته افتاده در تنورچشمم؛ دو تا گرسنه که در خانه‌ای نمور
دستت؛ دو شاخه‌تاک پر از خوشه‌های زرد دستم؛ دو خمره‌ی عسلند و به مورمور
پایت: دوتا دونده‌ی در جاده‌های صاف پایم؛ دو تا پرنده‌ی پربسته پا به تور
موهات؛ مثلِ مارِ فریبنده در بهشت موهام؛ دودی از سرِ من میخزد به دور
بی‌لمس دست‌های تو لرزیده‌‌‌ قلبِ من آیا من از کنارِ شما می‌کنم عبور ؟
#مرضیه_سادات_هاشمیبداهه

۱۹:۱۷

thumbnail

۱۸:۵۱

https://t.me/asass_69تلگرام‌دارها

۲۰:۰۶

آه ای ربات! شاکله‌ی دیگر از تنی دنیا درست گفته تو آینده‌ی منی
وقتی هویه داغ شود وصل میشویمبعدش تویی هویتم ای آدم‌آهنی‌!
آن روزهای غورِگیِ ما گذشته‌است یادم نمانده در تنم از کِی نمی‌تنی
یادم نمانده ساقه‌ی دستانِ داغمان کی شد بدل به این دو فلز این نرُستنی
چشمک بزن ولی نه به دستورِ هیچ‌کسلطفا به من بتاب ولو قدرِ روزنی
سر خم کن اتصال کند سیمِ ما بهم می‌گیری از جرقه‌‌ی لبهام روشنی
‌احیاگر است و فکر نکن چیز ساده‌ایستنیروی فوق‌العاده‌‌ی بوسیدنِ زنی

#مرضیه_سادات_هاشمی

۲۰:۰۶

گلبرگ‌های ریخته همجاده‌ات شدهشاید نسیم همسفرِ ساده‌ات شده
خمپاره‌ها شکست نمازِ تو را اگر سرخ است رنگِ جاده‌‌ و سجاده‌ات شده
از سمتِ سینه‌ قاصدکِ سرخ می‌دود خون مثلِ نامه‌هایِ فرستاده‌ات شده
سنگر که پا‌به پایِ تو آمد شهید شد امروز "جاده" دوستِ آزاده‌ات شده
در قلب سختِ کوه مسیری که ساختی با مرگ گفت پیکرم آماده‌ات شده
###بر دوشِ خود کشانده و آورده‌ات اراک صدها درود من به دلِ جاده‌های پاک
#مرضیه_سادات_هاشمی

۱۵:۲۴

جواهری طلبیدم، ولی نساخته ماندغزل برایِ شهیدی که ناشناخته‌ماند
اگر چه دُر یتیم است، یادگاریِ اوست چهار لعل که از غصه‌اش گداخته‌ماند
کبوتری که به ما گفت تا خدا بپریم سوال اینکه چه شد کو؟ به ذهنِ فاخته ماند

سوار بر لودرش شد که مرکبش بودهکدام راه برایش بگو نتاخته ماند؟

شهید داوطلب شد، برای سر بازیبرای غیر خداوند دل‌نباخته ماند
چه واژه‌ها که هماهنگ با غزل نشدند نتی که تا تهِ این‌‌قصه نانواخته ماند
#مرضیه_سادات_هاشمی
شهید جواهر‌طلبسال شهادت ۱۳۶۵ شهدای حمل و نقل

۱۶:۰۶

شد حجمِ خون، زیادتر از حدِ آبِ کُر باران ببین نیامده، صحرا گرفته گُرابلیس سنگسار نشد، این زمین شده‌از آجرِ شکسته‌ی بیت‌الحرام پُر
آدم نمان به هییتِ یک مردِ مقتدر چادر سیاه بر سرِ حوا کن و بیا ادریس پایِ چرخ خیاطی بشین،بدوز هی پرچمِ محرم و پیراهنِ عزا
صحرا سیاه و قلبِ پر از کینه‌ها سیاهآن‌سوی، خیمه‌‌سوخته در شعله دود شد این سوی،دود از دلِ من می‌رسد به چشم در گریه‌ام حسینیه‌‌ای غرقِ عود شد
مردی بلند‌قامت و با رویِ گندمین نان روی سفره چیده پذیرایِ ما شده تا تلِ زینبیه‌‌ی روضه‌ نمی‌رسدچشمش ولی تداعیِ یک کربلا شده‌....
#مرضیه_سادات_هاشمی
محرم ۱۴۰۴

۱۷:۰۷

شعر آمد بدهد واژه و پیرنگ به من تا علامت بدهد مثلِ شباهنگ به من
گلِ خشخاش هی از قالیِ من روییده و رسیده‌ جَریانِ علفِ منگ به من
دو ترنگ آمده و وار به چشمم کرده زده هر کودکِ الدنگ اگر سنگ به من
گرمِ پاشیدنِ خاکسترِ خود در رودم که مگر روحِ مرا پس بدهد گَنگ به من
آب این فاتحه‌‌خوانِ جسدِ شرقیِ من هدیه‌‌ داده‌ست‌ دو تاشاخه گُلِ‌سنگ به من
دیدی از پوستِ من نامِ تو هم پاک شده؟ دست و تن ،فاصله‌شان شد صد و فرسنگ به من
ماهیِ رودِ کفِ هال مرا هُل داده من به خود آمده‌ام تا تو زدی زنگ به من
#مرضیه_سادات_هاشمی

۲۳:۲۸

بینِ بتخانه‌ای شکسته‌بُتم از خدایان دور و متروکمهر شب از معبدم شنیده شده قور قورِ نیایشِ غوکم
خزه‌ها عابدانِ من هستند سبز‌پوش و نجیب و زیباندکاج‌ها بانوانِ راهبه‌ام سالها هم‌نمازِ افرایند
پیچکی را به روی دیوارم روزگاری به چار‌میخ کشاند تنش از هم چه شد فروپاشید ؟ ساقه‌ی خشکِ او مرا لرزاند

داستانی به خاطرم آمددر دلِ شب مرا زمین زد باد بعد خون شره کرد،از گِل من جگرِ سنگی‌ام به خاک افتاد
چشمم آنجا به صحنه‌ای افتاددیدم از چارچوبِ پنجره‌ای جنگ‌بود و دوگله‌ اسب آمدبی‌هوا تاخت رویِ پیکره‌ای
پیشِ آن مردمانِ سر به هوا سرِ مردی به آسمان می‌رفت آن سر انگار از خدایان بودکه چه سرزنده در زمان می‌رفت

بعدِ آن روز غصه‌‌ می‌خورَدَم و شده هم‌عزایِ من مورم لعن بر ظالمان شده حتی نغمه‌ی ویز‌ ویزِ زنبورم

#مرضیه_سادات_هاشمی

۱۹:۲۰

کبوتری شدم از چشمت،‌ که شد دریچه‌ی باریکی رسیده‌ام به‌ جهانی سرخ، ورایِ عالمِ فیزیکی
بلورِ آبکی‌ای دیدم ،به تیر برقِ مژه روشن مسیر اگرچه خبر می‌داد،مرا به جاده‌ی تاریکی
نفوذ کردم از آن بالا، میانِ گویچه‌ی خونت بریده شد سر گنجشکی ،و درنیامده از تو جیکی
پرنده‌های زیادی که شدند گرمِ غزلخوانی صدای‌ چهچهِ درنا بود ، شبیهِ لهجه‌‌ی تاجیکی
و من عصب عصبت بودم ،که ورد رویِ لبت بودم خدا نبودم و تو گفتی ،ورید هستی و نزدیکی
به سمت قلبِ تو در بسته‌ست،تنم مسافرِ دلخسته‌ست نه دارکوب نبودم پس ،میانِ ما بده تفکیکی
بهشت بود و جهنم بود، حضورِ من... نه ...کجا کم بود؟ دری گشودم و برگشتم،به سویِ عالمِ فیزیکی

لبم برای چه می‌کوشی؟ چراغ قرمزِ خاموشی به رویِ گونه‌‌ی آدم نیست ، به جز رژِ اتوماتیکی
#مرضیه_سادات_هاشمی

۶:۵۱

@marziyehsadathashemy
از نسلِ چند جمجمه و استخوانِ خشکاز وارثانِ سفره‌‌ای از خرده‌نانِ خشک
یک دشت‌زاده بودی و زخمی شدی، پریداز پوستِ ترک‌ترَکت ماهیانِ خشک
شعری ببار دخترِ شوخِ زبان‌درازهم‌لهجه‌‌ نیستی تو که با ناودانِ خشک
در کِشته‌‌ی ملخ زده‌‌‌ی پشتِ چینه‌هانعش پرنده‌ ایست که با چینه‌دانِ خشک...
ای رودِ گُنگ! رفت روانخوانی‌ات کندگنجشک‌‌ هم شبیه به من با زبانِ خشک
با چند قطره‌ مزرعه‌‌‌‌ای دست و پا نشدیک‌ سیر غله پیشکشِ آسمانِ خشک
#مرضیه_سادات_هاشمی

۱۸:۴۳

درست نیمه‌ی اسفند بود، روییدم
۱۵ اسفند روزیه که مادرم منو تو باغچه‌ی خونه‌شون کاشتتولدم‌...

۱۳:۵۰

خامنه‌ای زنده باد undefinedپرچم سیدها همچنان بالاundefinedundefined

۲۱:۴۹