۲۲:۱۸
من ماندم و مواجهه با کاغذی سفید از دفترم ورق ورقش میشود شهید
گودال بود و شمر که خنجر به دست داشتبین خطوطِ دفتر من تیغ را کشید
از دستخطِ خسته و از متنِ من گذشت کاغذ شکافت، خون وسطِ سطرها دوید
قاتل میان صحنهی گودال بازگشتخنجر تمامیِ صفحاتِ مرا درید
پیچید صوتِ نوحهی مقتل به کربلا قاتل گریست تا غزلِ روضه را شنید
صوتِ بلندگو به زمانِ قدیم رفت تا روزگارِ خلقتِ آدم، صدا رسید
غم از میان روضهاش آمیخت با گِلمغم قلب شد به سینهی دنیایمان تپید
غم دور زد، تمامِ زمین و زمانه را شمشیرِ دست منتقمی شد، گرفت امید
در غارِ تارِ سردِ جهانم طلوع کرد خفاش واژگون شده از شعرِ من پرید
من را عقب کشاند و پراند از جهانِ سبز خوابم گرفته باز سرِ کاغذی سفید
#مرضیه_سادات_هاشمی
گودال بود و شمر که خنجر به دست داشتبین خطوطِ دفتر من تیغ را کشید
از دستخطِ خسته و از متنِ من گذشت کاغذ شکافت، خون وسطِ سطرها دوید
قاتل میان صحنهی گودال بازگشتخنجر تمامیِ صفحاتِ مرا درید
پیچید صوتِ نوحهی مقتل به کربلا قاتل گریست تا غزلِ روضه را شنید
صوتِ بلندگو به زمانِ قدیم رفت تا روزگارِ خلقتِ آدم، صدا رسید
غم از میان روضهاش آمیخت با گِلمغم قلب شد به سینهی دنیایمان تپید
غم دور زد، تمامِ زمین و زمانه را شمشیرِ دست منتقمی شد، گرفت امید
در غارِ تارِ سردِ جهانم طلوع کرد خفاش واژگون شده از شعرِ من پرید
من را عقب کشاند و پراند از جهانِ سبز خوابم گرفته باز سرِ کاغذی سفید
#مرضیه_سادات_هاشمی
۱۹:۰۶
کسی بود با فرهی ایزدی_نگاهش هزار آیه و سورهامقرائتکُنِ مصحفِ برگِ مو،گذشت از دلِ خوشهی غورهام
فرود آمد از بام رویِ حیاط،کنارم نشست و به من خیره شدبه روی زمین گَبهای پهن کرد،تنِ گبه پر از گُلِ تیره شد
به زانویِ گرمش سرم را گذاشت،درِ گوشِ من قصهی زال گفت به انگشت اشاره به سیمرغ کرد،به بازوم چسباند یکبال، گفت:
تقاضا کن از من تو چیزی بخواه،سفر میروی ای تو تاجِ سرمبه تخت کدامین ملیکه؟ بگو، که هر جا بخواهی تو را میبرم
نشاندادمش خارِ تنها و خشک،میان بیابانِ بیبرگو بر _"خدایم مرا از همین آفرید،خدایم مرا خواست با چشمِ تر
مرا چون شیاری که بیکشت بود ،من این بادمنزل،من این زخمپوشبه پایم کشانده دوصد کرتِ خون،گلویم همان دردخور،بغضنوش
من اما به این بختِ بد راضیام،بیا زخمِ دیگر به جانم نکار اگر میتوانی به جایی نبر، اگر میتوانی همینجا گذار
#مرضیه_سادات_هاشمی
فرود آمد از بام رویِ حیاط،کنارم نشست و به من خیره شدبه روی زمین گَبهای پهن کرد،تنِ گبه پر از گُلِ تیره شد
به زانویِ گرمش سرم را گذاشت،درِ گوشِ من قصهی زال گفت به انگشت اشاره به سیمرغ کرد،به بازوم چسباند یکبال، گفت:
تقاضا کن از من تو چیزی بخواه،سفر میروی ای تو تاجِ سرمبه تخت کدامین ملیکه؟ بگو، که هر جا بخواهی تو را میبرم
نشاندادمش خارِ تنها و خشک،میان بیابانِ بیبرگو بر _"خدایم مرا از همین آفرید،خدایم مرا خواست با چشمِ تر
مرا چون شیاری که بیکشت بود ،من این بادمنزل،من این زخمپوشبه پایم کشانده دوصد کرتِ خون،گلویم همان دردخور،بغضنوش
من اما به این بختِ بد راضیام،بیا زخمِ دیگر به جانم نکار اگر میتوانی به جایی نبر، اگر میتوانی همینجا گذار
#مرضیه_سادات_هاشمی
۲۱:۳۶
خواندن ادبیات تجربهای ست فراتر از آموختن، ادبیات حدود را در هم میشکند، نگاه تازه ما به جهان ابعاد گم شده و بکری را در برابر ما میگشاید؛ ادبیات حتا وسیلهی در هم شکستن قالبها نیست. چیزیست فراتر از وسیله و فراتر از همهی حدود، که در هیچ قالبی نمیگنجد. وقتی که از ادبیات حرف میزنیم فقط با آزادی سر و کار داریم. مخاطب ادبیات یک خوانندهی آزاد است که با رغبت و شوق به سراغ کلام مکتوب میآید تا با آن جفت شود، بی هیچ واسطهای، و متن هیچ گاه برای او تجلیگاه آرا و عقاید انتزاعی نیست. او در درجه اوّل میخواهد از خواندن متن لذت ببرد.
جعفر مدرس صادقی
۲۱:۰۹
گلبرگ نیاورده که خوارش بکنند میوه نشده که فحش بارش بکنند با صاحبِ باغها بگو، گفته درخت ما شاخه نداریم که دارش بکنند
#مرضیه_سادات_هاشمی
#مرضیه_سادات_هاشمی
۲۰:۲۰
بیرمق چشمهایِ خیرهی اوست یا که در عکس تار افتاده صورتش مثل گچ سفید شده بس که بیحال و زار افتاده
میشد الان که هفتِ صبح شده در شلوغی و شورِ نانوایی بخرد نان ، درآشپزخانه بپزد بر اجاق حلوایی
میشد اصلا هنوز دخترکی قبلِ سنِ بلوغ خود باشدیا که نه شاعری که در هر شامرویِ کاغذ فروغِ خود باشد
زنِ زیبا شبیهِ مهماندارزنِ شاغل،خبرنگار شود غرق دعوا سر حضانتها یا زنی خوب و سازگار شود
میشد اما به رویِ او بنگر خسته از رنگِ جنگآمده است بینِ ظرفِ پراز گرسنگیاش لقمهی زخم و سنگ آمده است
در گلویِ پر از غذاتان زهر ای سکوتِ همه حکومتها! لالِ فریاد کردنید مگر؟ ای صدای تمام ملتها!
#مرضیه_سادات_هاشمی
میشد الان که هفتِ صبح شده در شلوغی و شورِ نانوایی بخرد نان ، درآشپزخانه بپزد بر اجاق حلوایی
میشد اصلا هنوز دخترکی قبلِ سنِ بلوغ خود باشدیا که نه شاعری که در هر شامرویِ کاغذ فروغِ خود باشد
زنِ زیبا شبیهِ مهماندارزنِ شاغل،خبرنگار شود غرق دعوا سر حضانتها یا زنی خوب و سازگار شود
میشد اما به رویِ او بنگر خسته از رنگِ جنگآمده است بینِ ظرفِ پراز گرسنگیاش لقمهی زخم و سنگ آمده است
در گلویِ پر از غذاتان زهر ای سکوتِ همه حکومتها! لالِ فریاد کردنید مگر؟ ای صدای تمام ملتها!
#مرضیه_سادات_هاشمی
۲۱:۲۲
بگیر گوشهی قالی را،به وقت خانهتکانی، عید ببین که از کفِ موزاییک ،سراب رویِ سرت پاشید
قدم بزن به گلِ فرشت،زرشک له شده را دیدی؟نه خونِ تیرهی قالیباف،به دورِ بتّه و گل چرخید
نگاه کن به ستونهایی،که دزدِ گردنه را گچ کرد که ایستاده هنوز آنجا،نگفته است چه را دزدید ؟
و نردِ پنجرهات شاید،که تیرآهنِ قصری بودشبی که زلزلهای آمد،بدل به ضایعهای گردید_
_که پانسمان نشده هرگز،اگرچه زنگ زده دیدیکه با ذخیرهی خونهایش،به فقرِ آهنِمان خندید
به سروِ سبز که لم داده،ترنج و ترمه شده هر جا به خود نگاه کن ای دختر،به دامنی که نمیسبزید
در آن زمینِ علفخیزش،زبانِ تلخ تو جریان یافت و از میانهی گوشی باز ،غزل غزل گزنه رویید
#مرضیه_سادات_هاشمی
قدم بزن به گلِ فرشت،زرشک له شده را دیدی؟نه خونِ تیرهی قالیباف،به دورِ بتّه و گل چرخید
نگاه کن به ستونهایی،که دزدِ گردنه را گچ کرد که ایستاده هنوز آنجا،نگفته است چه را دزدید ؟
و نردِ پنجرهات شاید،که تیرآهنِ قصری بودشبی که زلزلهای آمد،بدل به ضایعهای گردید_
_که پانسمان نشده هرگز،اگرچه زنگ زده دیدیکه با ذخیرهی خونهایش،به فقرِ آهنِمان خندید
به سروِ سبز که لم داده،ترنج و ترمه شده هر جا به خود نگاه کن ای دختر،به دامنی که نمیسبزید
در آن زمینِ علفخیزش،زبانِ تلخ تو جریان یافت و از میانهی گوشی باز ،غزل غزل گزنه رویید
#مرضیه_سادات_هاشمی
۱۷:۰۹
یک ذره ی خیر در سرم نیست خدا اصلا منِ در تنم مگر کیست خدا ؟شیطان ندمیده ست اگر در گِل منپس اینهمه آتش به سرم چیست خدا ؟
#مرضیه_سادات_هاشمی
#مرضیه_سادات_هاشمی
۱۹:۴۳
تهران۱
انگارپرنده درقفس افتادهمی لرزد ومی نالد وپس افتادهازسرب تمام ریه اش پرشده استتهران به نفس نفس نفس افتاده
۲
این شهرتنی تلخ وسترون دارددرچنته دروغ ودود وآهن دارداز هرطرفی دریچه را بازکنیتهران کفنی سیاه برتن دارد
#دکتر_رضا_علی_اکبری
https://t.me/kar471
انگارپرنده درقفس افتادهمی لرزد ومی نالد وپس افتادهازسرب تمام ریه اش پرشده استتهران به نفس نفس نفس افتاده
۲
این شهرتنی تلخ وسترون دارددرچنته دروغ ودود وآهن دارداز هرطرفی دریچه را بازکنیتهران کفنی سیاه برتن دارد
#دکتر_رضا_علی_اکبری
https://t.me/kar471
۸:۰۷
گاهی آدم از خودش توقع ندارد اما خُب
یه جایی میفهمی "خودت" چقدر غریبهست حتی دیگه روت نمیشه باهاش تند حرف بزنی🥹
۸:۱۰
خدا به باغِ تن، آغازیانِ یخزده کاشت از اولش دهنم قارچهای سمی داشت خدا سیو دو الفبایِ ریزِ دندان را برای چرکنویسی به روی لثه نگاشت
زنی که زاده زمانی دوتا عروسک را و پرورانده فقط چندجوجه لکلکرا برای لمس هوایِ هنوزتازهی صبح میان نایژهاش کشت کرد جلبک را
اگر ترانهای از کاستِ بنان نشنید و تار تا سرِ انگشتِ روشنش نرسید حیاط پشتیاش از رقصِ تاکها پر بود چقدر چلچله بینِ گلویِ او چرخید
شب است این شبِ جنهای تا ابد سرمستکه ردِ پای جنون روی زخمهایش هست محل نداد به تنهاییاش،به کوچه که رفت کنارِ دست پریزاد و گورزاد نشست
#مرضیه_سادات_هاشمی
زنی که زاده زمانی دوتا عروسک را و پرورانده فقط چندجوجه لکلکرا برای لمس هوایِ هنوزتازهی صبح میان نایژهاش کشت کرد جلبک را
اگر ترانهای از کاستِ بنان نشنید و تار تا سرِ انگشتِ روشنش نرسید حیاط پشتیاش از رقصِ تاکها پر بود چقدر چلچله بینِ گلویِ او چرخید
شب است این شبِ جنهای تا ابد سرمستکه ردِ پای جنون روی زخمهایش هست محل نداد به تنهاییاش،به کوچه که رفت کنارِ دست پریزاد و گورزاد نشست
#مرضیه_سادات_هاشمی
۸:۳۷
عملِ بینیات چه کرده مگر؟ شامهات هم مرا نمیشنودتنِ پوسیدهام سر میزت، هرچه رگبرگ و ساقه را بدود
تنِ پوسیدهام میانِ گُلی،خشک و بیحال پیشِ گلدان است نشده تا بکاریاش اخر، باد آمد ببین مرا ببرد
وصل کن پلههای پنجرهرا،چارچوبی برای خویش بساز من که یکعمر عاشقت بودم،نگذار این "منم" هدر برود
تکهای از گِلم به کاشیهاست،برق افتادهام به دستِ خودممحو کردم به وقت رفتنِ خود، "من" نمیخواست خانه، دار شود
رفتم و در کتاب گم شدهام،در هزاران جواب گمشدهام شب در اوهام خویش گاهی ،میشمارم تو را عدد به عدد
عملِ بینیات عوض کرده،در تو عطرِ گذشتههایم نیست اشتباهی به این سو آمدهام ،باد آمد بگو مرا ببرد
#مرضیه_سادات_هاشمی
تنِ پوسیدهام میانِ گُلی،خشک و بیحال پیشِ گلدان است نشده تا بکاریاش اخر، باد آمد ببین مرا ببرد
وصل کن پلههای پنجرهرا،چارچوبی برای خویش بساز من که یکعمر عاشقت بودم،نگذار این "منم" هدر برود
تکهای از گِلم به کاشیهاست،برق افتادهام به دستِ خودممحو کردم به وقت رفتنِ خود، "من" نمیخواست خانه، دار شود
رفتم و در کتاب گم شدهام،در هزاران جواب گمشدهام شب در اوهام خویش گاهی ،میشمارم تو را عدد به عدد
عملِ بینیات عوض کرده،در تو عطرِ گذشتههایم نیست اشتباهی به این سو آمدهام ،باد آمد بگو مرا ببرد
#مرضیه_سادات_هاشمی
۱۵:۱۷
ابرهای سفید ابرههاند از ابابیل،فیل میریزد میروی خاک بر سرت بکنی خاک رویِ تو بیل میریزد
بر برانکاردی و سِرُم به رگت میرود مثل نیش و تیزیِ کارد در تنت شعلهی خفیفی هست روی آن گازوئیل میریزد
چشم وا میکنی و در ریهای ناتوان از نفس کشیدنِ خود آب هم از گلوت رد نشده در دلِ معده، قیل* میریزد
روی هر سنگ اگر که بنشینیگرچه بینوری اَست؛ میبینی جای باران از آسمان به سرت ظلماتی ثقیل میریزد
یکنفر نامِ او : نمیدانم لهجهاش لهجهی: نمیفهممبه تماشایم ایستاده، مرا به دلِ مستطیل میریزد
به موازاتِ این جهان دارنددانهام را دوباره میکارند بینِ دورانِ دایناسوریام از مزارم،فسیل میریزد
بازگشتم به روزِ امروزم بین یک شعر تازه میسوزم یا نه تنها کمی بتادین است رویِ گاز استریل میریزد
#مرضیه_سادات_هاشمی
قیل =گِل
بر برانکاردی و سِرُم به رگت میرود مثل نیش و تیزیِ کارد در تنت شعلهی خفیفی هست روی آن گازوئیل میریزد
چشم وا میکنی و در ریهای ناتوان از نفس کشیدنِ خود آب هم از گلوت رد نشده در دلِ معده، قیل* میریزد
روی هر سنگ اگر که بنشینیگرچه بینوری اَست؛ میبینی جای باران از آسمان به سرت ظلماتی ثقیل میریزد
یکنفر نامِ او : نمیدانم لهجهاش لهجهی: نمیفهممبه تماشایم ایستاده، مرا به دلِ مستطیل میریزد
به موازاتِ این جهان دارنددانهام را دوباره میکارند بینِ دورانِ دایناسوریام از مزارم،فسیل میریزد
بازگشتم به روزِ امروزم بین یک شعر تازه میسوزم یا نه تنها کمی بتادین است رویِ گاز استریل میریزد
#مرضیه_سادات_هاشمی
قیل =گِل
۹:۴۸
هوهو زد و شد الههی باد و هوا هر برگ پلاسیده شد از سبز، سوا با دست خود ابر جابهجا کرد این زن یا اینکه کفِ برنج را کرد جدا؟
#مرضیه_سادات_هاشمی
#مرضیه_سادات_هاشمی
۱۴:۳۵
وای الان چرا نفسم صدایِ جغد میده؟ نکنه تو مغزم دیوار خونهها ریختن و الان یه دهات متروکه اونجاست ؟عین مراد آباد خودمون
۱۸:۵۶
درِ مترو که باز شد، رفتی تو به یک ایستگاه تازهتری روز هم میرود مگر بخورد به سرش نورِ ماهِ تازهتری
پسرک جعبهای پر از آدامس _میخری از من اسببانو جان!از منِ چون خودت جویدهشده چندتا بسته کاهِ تازهتری ؟
یک نفر آن طرف شبیه تو است صورتش صورتِ کریه تو است گرگِ زیباییاست،پس خوب است میروم سویِ چاهِ تازهتری
_"دو" برایِ شکستخوردنِ من عددِ بینهایتیست؛ بفهم چای، یکاستکان فقط دم کنو نیاور سیاهِ تازهتری
باز سمتِ کتابخانه بروپر کن از هر خیال، تختت را که مبادا دوباره در دنیاتبنشانند شاهِ تازهتری
#مرضیه_سادات_هاشمی
پسرک جعبهای پر از آدامس _میخری از من اسببانو جان!از منِ چون خودت جویدهشده چندتا بسته کاهِ تازهتری ؟
یک نفر آن طرف شبیه تو است صورتش صورتِ کریه تو است گرگِ زیباییاست،پس خوب است میروم سویِ چاهِ تازهتری
_"دو" برایِ شکستخوردنِ من عددِ بینهایتیست؛ بفهم چای، یکاستکان فقط دم کنو نیاور سیاهِ تازهتری
باز سمتِ کتابخانه بروپر کن از هر خیال، تختت را که مبادا دوباره در دنیاتبنشانند شاهِ تازهتری
#مرضیه_سادات_هاشمی
۸:۴۶
چشمت؛ دو نانِ سوخته افتاده در تنورچشمم؛ دو تا گرسنه که در خانهای نمور
دستت؛ دو شاخهتاک پر انگورِ سنزده دستم؛ دو خمرهی عسلند و به مورمور
پایت: دوتا دوندهی در راهِ پرخطر پایم؛ دو تا پرندهی پربسته پا به تور
موهات؛ مثلِ مارِ فریبنده در بهشت موهام؛ دودی از سرِ من میخزد به دور
بیلمس دستهای تو لرزیده قلبِ من دارم من از کنارِ شما میکنم عبور
#مرضیه_سادات_هاشمیبداهه
دستت؛ دو شاخهتاک پر انگورِ سنزده دستم؛ دو خمرهی عسلند و به مورمور
پایت: دوتا دوندهی در راهِ پرخطر پایم؛ دو تا پرندهی پربسته پا به تور
موهات؛ مثلِ مارِ فریبنده در بهشت موهام؛ دودی از سرِ من میخزد به دور
بیلمس دستهای تو لرزیده قلبِ من دارم من از کنارِ شما میکنم عبور
#مرضیه_سادات_هاشمیبداهه
۱۹:۱۷
۱۸:۵۱
https://t.me/asass_69تلگرامدارها
۲۰:۰۶
آه ای ربات! شاکلهی دیگر از تنی دنیا درست گفته تو آیندهی منی
وقتی هویه داغ شود وصل میشویمبعدش تویی هویتم ای آدمآهنی!
آن روزهای غورِگیِ ما گذشتهاست یادم نمانده در تنم از کِی نمیتنی
یادم نمانده ساقهی دستانِ داغمان کی شد بدل به این دو فلز این نرُستنی
چشمک بزن ولی نه به دستورِ هیچکسلطفا به من بتاب ولو قدرِ روزنی
سر خم کن اتصال کند سیمِ ما بهم میگیری از جرقهی لبهام روشنی
احیاگر است و فکر نکن چیز سادهایستنیروی فوقالعادهی بوسیدنِ زنی
#مرضیه_سادات_هاشمی
وقتی هویه داغ شود وصل میشویمبعدش تویی هویتم ای آدمآهنی!
آن روزهای غورِگیِ ما گذشتهاست یادم نمانده در تنم از کِی نمیتنی
یادم نمانده ساقهی دستانِ داغمان کی شد بدل به این دو فلز این نرُستنی
چشمک بزن ولی نه به دستورِ هیچکسلطفا به من بتاب ولو قدرِ روزنی
سر خم کن اتصال کند سیمِ ما بهم میگیری از جرقهی لبهام روشنی
احیاگر است و فکر نکن چیز سادهایستنیروی فوقالعادهی بوسیدنِ زنی
#مرضیه_سادات_هاشمی
۲۰:۰۶