"گدازاده"
تصویر
را جدا کرد و نشست کنارم. شانه هایم را بین دستانش گرفت و تکانم داد. تکانش شد شبیه تلقینی که به مردهها میدهند. زن نمیدانست توی قلبم مزار مردهایی را دارم. لب هایش را جنباند اما نفهمیدم چه گفت. چشمانش را به من دوخت، دو چشم درشت و فتانی که احتمالا ضامن عشق مردی در جوانیش بوده! یعنی آن مرد الان کجاست؟هنوز هم دوستش دارد؟ خدا نکند هیچ مردی هیچ وقت زنی را دوست نداشته باشد و این را به رویش بیاورد. زن داشت اکسیر حیات خواند. شاید هم اسم اعظم .نمیدانم.همه کارهایش آهسته و آرام بود انگار تا بحال زنان زیادی را از مرگ نجات داده. آن هم مرگ در اثر گریه...نورون های مغزم شهادت می دهند گرمایی از پوست دستهای کبره زداش فرار کرد و خزید روی شانه هایم.همان نورن ها دوباره شهادت میدهند، گریهام اول کم شد بعد ساکت شد بعد بین جمعیت گم شد. دستانش گرمای آشنایی داشت، شبیه دستهای مادرم.روضه خوان هم ساکت شد؛ انگار فهیمد مستمعی را دارد میکشد.نفهمیدم زنِ عرب کی راهش را گرفت و رفت. حالم که سرجایش آمد از کنار روضه خوان که آرام برای خودش مویه می کرد گذشتم و خودم را رساندم به ضریح.جایی در تلاقی دست های زنان و گره های ضریح قلبم را چسباندم و برای مزاره توی قلبم، والعصر خواندم.آنجا بود که فهیمدم در هیچ ابتلایی تنها نیستم.وقته برگشت بود که یاد استادم افتادم رو به ضریح کردم و یک بند از مناجاتش را خواندم؛
۱۹۲
۹:۵۶