بله | کانال داستان‌های کوچک
عکس پروفایل داستان‌های کوچکد

داستان‌های کوچک

۱.۲ هزار عضو
thumbnail
undefinedداستان کوچک
«وطن‌فروش»
صدای موشک‌های دشمن را که شنید، با شادی گفت: «بالاخره کمک رسید!»کمی بعد با کمک مردم جسدش از زیر آوار بیرون آمد.
undefinedفرزانه فراهانی

#داستانک#داستان_کوچکundefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochakundefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۸:۵۴

thumbnail
undefined داستان کوچک


«نغمه‌های دوخت»

صدای چرخِ خیاطی تمام اتاق را پر کرده بود. نخ از میان انگشتانِ مادر می‌گذشت و دوخت‌ها پشتِ سرِ هم روی پارچه می‌نشستند.دختر پرسید:«مامان! چند تا پرچم دیگه مونده؟»مادر بدون آن‌که سر بردارد، گفت:«تا وقتی این خاک پرچمش را به صاحب‌الزمان‌(عج) برسونه.»دختر سرش را به شانه‌ی مادر تکیه داد و صدا، نرم‌تر از قبل ادامه یافت.



undefined<img style=" />undefined امینه گل زاده


#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۹:۳۰

thumbnail
undefined داستان کوچک


«سربازان در گهواره»

ساعت۵ صبح دهم رمضان، همه خبر شهادت رهبر ایران را شنیدند، اما کودکان در گهواره فریاد «هَل مِن ناصِرٍ ی‍َنصُرُنی» امام را. رخش‌هایشان را زین کردند. صف اول خیابان را مادران کالسکه به دست پر کردند.


undefined<img style=" />undefined زینب گلستانی



#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۳:۲۹

undefined داستان کوچک


«جاودان»

سال‌های کودکی‌اش را در بهزیستی گذراند و تنهایی را زودتر از همه شناخت.وقتی به دریا رسید، سکوتش را به موج‌ها سپرد. انگار دلش همان‌جا سبک شد.یک روز، درست در همان آبیِ بیکران، در آغوشِ آب‌ها آرمید.حالا دیگر تنها نیست؛ نامش با بلندیِ وطن گره خورد و ماندگار شد.



undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده



#داستانک #داستان_کوچک#برای_شهید_جاوید_الاثر_ملوان_رضا_رک_جان



undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۶:۴۲

thumbnail
undefinedداستان کوچک
«دخترک بیت»
کوچک‌تر از آن بود که بابابزرگ، قصهٔ کربلا را برایش بگوید.موشک‌ها که بارید، خودش قصه‌‌گوی کربلا شد.

undefinedفرزانه فراهانی
#داستانک#داستان_کوچکundefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochakundefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۸:۱۴

thumbnail
undefined داستان کوچک


«امتحانِ چهارِ بامداد»

چهارِ بامداد بود. باران بی‌ امان می‌بارید و خیابان را می‌شست، اما مرد پرچم را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار جانِ یک قوم را نگه داشته باشد. رهگذری گفت: «چرا نمی‌روی زیر سقف؟» مرد آرام جواب داد: «کسی باید بایستد، وقتی باران، استقامتِ یک ملت را امتحان می‌گیرد.»


undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده


#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۶:۴۳

thumbnail
undefined داستان کوچک


«جواب آزمایش»

برگه‌ را چند بار نگاه کرد. مطمئن که شد، به همسرش تلفن زد: «مژده بده! بالاخره داریم مامان‌ بابا می‌شیم!»مرد با شادی فریاد زد: «کجایی بیام دنبالت؟»ساعتی بعد، زیر آوار جنگ، دنبالشان می‌گشت.


undefined<img style=" />undefined فرزانه فراهانی


#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۷:۳۵

thumbnail
undefined داستان کوچک


«جان‌فدا»

سرباز دشمن پرسید: «مهره‌هایمان که کامل بود! پس چرا کیش و مات شدیم؟»
ژنرال جواب داد: «ما اسب‌هایی برای فرار چیدیم؛ آن‌ها سربازهایی برای ماندن.»

undefined<img style=" />undefined فرزانه فراهانی


#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۲:۱۷

undefined داستان کوچک


«اولین سفر»

در آغوشِ گرمِ مادرم، هنوز دنیا را ندیده بودم، اما صدای قلبش برایم همه‌چیز بود. ناگهان سکوت. دست دراز کردم تا به او برسم… وقتی رسیدم، فهمیدم قرار است اولین سفرِ زندگی‌ام را با مادرم، تا آسمان بروم.

undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده



#داستانک #داستان_کوچک#برای_مادران_باردار_شهید


undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak


undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۹:۱۹

thumbnail
undefined داستان کوچک


«مخاطب: ۳+»
پیکر زنی از زیر آوار بیرون آمد.امدادگر فریاد زد: «دنبال یه بچه بگردید.»و کتاب را از دست زن گرفت.

undefined<img style=" />undefined فرزانه فراهانی


#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۳:۲۶

thumbnail
undefined داستان کوچک


«دست بر سینه»
انفجاری خانه‌اش را فرو ریخت. میان آجرهای پودر‌شده و بوی دودِ سرد، نردبان گذاشت و بنر «فدای ایران» را بالا زد. رهگذری پرسید: «چیزی از خانه‌ات نمانده؟» مرد دست بر سینه گذاشت و گفت: «مانده… وطنم.»

undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده

#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۵:۳۹

thumbnail
undefined داستان کوچک


«کوچک»

این روزها دیگر بین جمعیت گم نمی‌شد.کوتاه‌ترین پرچمی بود که راه می‌رفت.

undefined<img style=" />undefined الهه ایزدی

#داستانک #داستان_کوچک




undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۸:۲۸

thumbnail
undefined داستان کوچک


«تا نامِ شما هست»
پرچم را میان جمعیتِ شبانه بالا برد.چشمش که به گنبدِ طلاییِ امام رضا علیه‌السلام افتاد، آرام گفت:«آقا! شما پناهِ دلِ این مردمی. دلِ این مردم، به شما قُرص است.»نسیمِ حرم، پرچم را به اهتزاز درآورد. جوان نفسی عمیق کشید و ادامه داد:«تا نامِ شما بر این خاک می‌درخشد، ایران پابرجا و پایدار می‌ماند.»


undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده



#داستانک #داستان_کوچک#برای_امام_رضا_جان



undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۲:۴۶

thumbnail
undefined داستان کوچک


«رضا شاه»
سرباز هم مثل مردم، سلطنت‌طلب بود. احترام نظامی گذاشت و گفت: «امر، امر شماست. حضرت سلطان!»همان‌موقع صدای نقاره‌های حرم بلند شد.

undefined<img style=" />undefined فرزانه فراهانی


#داستانک #داستان_کوچک





undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۹:۴۴

undefined داستان کوچک


«مامان! من خوبم.»
امدادگر مرا از زیر آوار بیرون کشید. نور به چشم‌هایم خورد. دستم را بالا بردم.
یکی گفت: «ببین! برای ما دست تکان می‌دهد.»
گفتم: «نه. دارم به مامانم می‌گم نترسه. من خوبم… ببین! هنوز پرچمم کنارمه.»


undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده


#داستانک#داستان_کوچک


undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak
undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۳:۰۰

undefinedداستان کوچک
«خطی از نفرت»
کم‌کم به جمعیتِ خیابان اضافه می‌شد. هرکدام پلاکاردی در دست داشتند.گفتند: «تو خوش‌خط‌تری.»ماژیک را گرفت. لحظه‌ای مکث کرد و نوشت:«هی ترامپ؛ هیچ‌کس به ما پول نداده اینجا باشیم… همهٔ ما رایگان از تو متنفریم.»پلاکارد را بالا گرفت؛ و جمعیت همان را فریاد زد.
undefined امینه گل‌زاده
#داستانک#داستان_کوچکundefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochakundefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۱:۰۹

thumbnail
undefinedداستان کوچک
«وفادار»
شب‌ها با پای شکسته میدان‌داری می‌کرد تا کمر ایران نشکند.
undefinedالهه ایزدی

#داستانک#داستان_کوچکundefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochakundefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۴:۲۳

thumbnail
undefined داستان کوچک


«جشن م‌ی‌ن‌ابی‌ها»

مادر به جای فرزند شهیدش گفت: «روزتان مبارک.»و دسته گلی روی مزار معلم گذاشت.

undefined<img style=" />undefined فرزانه فراهانی



#داستانک #داستان_کوچک



undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۵:۳۱

thumbnail
undefined داستان کوچک


«پس صاحبش کو؟»
زیر آوارِ کلاس، میان خاک و دفترهای پاره، جعبه‌ای مدادرنگی پیدا شد. رویش نوشته بود: «علی». کسی آرام پرسید: «پس صاحبش کو؟» سکوت کش آمد. از میان آوار، فقط دست کوچکی بیرون مانده بود.



undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده



#داستانک #داستان_کوچک#برای_دانش_آموزان_شهید


undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۳:۵۵

thumbnail
undefined داستان کوچک


«ایستاده با پرچم»
چادرش را جمع کرد و به میدان رفت.
شیفت اهتزاز پرچم را گرفت و زیر لب گفت: «دل از وطن نمی‌کَنم.»
چوبِ پرچم را در دست فشرد. باد در سه‌رنگ پیچید و رنگ‌ها در آسمان جان گرفتند.
آرام، اما استوار گفت:«تا نفس می‌کشم، می‌ایستم که پرچم به زمین نیفتد.»


undefined<img style=" />undefined امینه گل‌زاده



#داستانک #داستان_کوچک


undefinedسرزمین رؤیایی داستان‌‌های کوچکundefined@dastanekoochak

undefined ble.ir/join/8q2UFBdQDc

۱۹:۴۹