بله | کانال ✍🏻Dastan Kabe ✍🏻
عکس پروفایل ✍🏻Dastan Kabe ✍🏻

✍🏻Dastan Kabe ✍🏻

۵ عضو
سلامممم

۸:۲۴

خب یه داستان میخوای بزارم

۸:۲۵

thumbnail

۸:۴۴

پارت اول رو احتمالا ساعت ۶ اینا میزارم

۸:۴۵

✍🏻Dastan Kabe ✍🏻
پارت اول رو احتمالا ساعت ۶ اینا میزارم
ببخشید دیر شد.الان میزارم

۱۶:۲۵

✍🏻Dastan Kabe ✍🏻
undefined تصویر
#شب_و_دامنی_پر_از_ستاره#partOneدوباره همون صدا ها از اتاق مامان میومد.البته هر دفعه که میرم فقط دامن مامان رو میبینم و هیچ چیز عجیبی نیست البته بیشتر اوقات اون زن احمق جلومو میگیره.خب میدونید من در کل ۱۸ سال سن دارم و وقتی ۱۵ سالم بود مادرم از پدرم جدا شد و رفت تا به آرزوهاش برسه. و یک سال هم نشده بابام با به زن دیگه ازدواج کرد اون موقعه برادرم ۳ سالش بود . اسم اون زن نیوشااست پارسال نیوشا و بابا یه دختر به دنیا آوردن من در هر صورت از نیوشا متنفرم ولی عاشق دخترش نارین هستم. بیخیال البته یکی از دلایل اینکه مادرم پدرم رو ترک کرد این بود دائم مست بود..ولی خب امشب قرار نبود نیوشا مچم رو بگیره.چون اون و بابا امشب مست کرده بودن و خواب خواب بودن. رفتم سمت اتاق مامان صدا دوباره خاموش شد.رفتم اتاق مامان دامن رو برداشتم و گریه کردم دلم براش تنگ شده بود. لعنت بهت زندگی! دلم برایت تنگ شده مامان! یهو یکی دستمالی جلوی دهنم گذاشت و دیگه چیزی یادم نمیاد
#ghorobsiyah👩🏻‍🚀

۱۶:۴۱

✍🏻Dastan Kabe ✍🏻
#شب_و_دامنی_پر_از_ستاره #partOne دوباره همون صدا ها از اتاق مامان میومد.البته هر دفعه که میرم فقط دامن مامان رو میبینم و هیچ چیز عجیبی نیست البته بیشتر اوقات اون زن احمق جلومو میگیره.خب میدونید من در کل ۱۸ سال سن دارم و وقتی ۱۵ سالم بود مادرم از پدرم جدا شد و رفت تا به آرزوهاش برسه. و یک سال هم نشده بابام با به زن دیگه ازدواج کرد اون موقعه برادرم ۳ سالش بود . اسم اون زن نیوشااست پارسال نیوشا و بابا یه دختر به دنیا آوردن من در هر صورت از نیوشا متنفرم ولی عاشق دخترش نارین هستم. بیخیال البته یکی از دلایل اینکه مادرم پدرم رو ترک کرد این بود دائم مست بود..ولی خب امشب قرار نبود نیوشا مچم رو بگیره.چون اون و بابا امشب مست کرده بودن و خواب خواب بودن. رفتم سمت اتاق مامان صدا دوباره خاموش شد.رفتم اتاق مامان دامن رو برداشتم و گریه کردم دلم براش تنگ شده بود. لعنت بهت زندگی! دلم برایت تنگ شده مامان! یهو یکی دستمالی جلوی دهنم گذاشت و دیگه چیزی یادم نمیاد #ghorobsiyah👩🏻‍🚀
#شب_و_دامنی_پر_از_ستاره#parttow توی یه تخت از خواب بلند شدم.یه دختری با موهای مشکی و لایه های سبز آبی با یه لباس استتاری مشکی بود گفت:بالاخره بیدار شد!
گفتم:شما کی هستید ؟
گفت:بیخیال که ما کی هستیم.بعدا توضیح میدم ما کی هستیم.فعلا این رو بخور . من اریکام اسم تو چیه ؟
گفتم :ربکا(علامت ها :ربکا undefined_اریکا🥷undefined_مادر اریکا undefined)
🥷undefined:چه اسم باحالی ! این رو بخور مادرم درست کرده.
چای رو خوردم یه جوری شد انگار از این رو به این رو شدم این سُرُم بهم انرژی داد
undefined:سلام عزیزم ! من مادر اریکام اون اگه بهت انرژی داد ، یعنی درست کار کرده کمی جادو توشه
با تعجب گفتم :جادو؟!
undefinedاز زبان راوی undefined
🥷undefined:اره جادو.خب دیگه بهتره برات توضیح بدم.نیوشا ، زن پدرت آدم درست حسابی نیست ، هجده سال پیش،پری مهربون جولیا ، مادر بزرگ من و تو
undefined:چی تو با من فامیلی ؟!
🥷undefined:اره دختر خاله اتم ولی تاحالا مادرت چیزی بهت نگفته ، حالا زبون به دهن بگیر بزار تعریف کنم .می‌ره تا یه جادوگر بی اسم نیلاتو رو شکست بده. ولی خب کشته میشه نیلاتو قسم میخوره که هرجوری که شده به خانواده ی ما آسیب بزنه .خب ولی موفق نشد چون رزت مادر من و رزیتا مادر تو شکستش میدن و اون به شکل انسان در میاد.ویه اسم به اسم نیوشا برای خودش دست و پا می‌کنه .میدونم الان میخوای بگی اسم زن بابات هم نیوشاست ولی الان ساکت باش.خلاصه اون با پدر تو ازدواج میکنه و بعد به دختر به دنیا میارن ولی خب از عاقبت بد نیلاتو یه دختر پری به دنیا میاره ،دیدی چه رفتار بدی با نارین داره ؟ نارین پری طبیعت و آبه .خب دیدی چجوری به تو میچسبه ؟ نارین در واقع ۲۰ سالشه و نیلاتو هم اینو می‌دونه.ولی قبل از ازدواجش با پدر اون تبدیل به یه بچه می‌کنه و قایمش می‌کنه تا
بتونه همرو مطقاعد کنه که ازدواجش محکمه و ما از این فرصت استفاده کردیم و با جادو یه چیزی شبیه نارین درست کردیم تا مثلا جای نارین اصلی رو بگیره . نارین اصلی الان داره باز برات چایی درست می‌کنه .نارین ! (علامت نارین undefined)
undefined:جانم اریکا
🥷undefined:بیا اینجا ربکا بهوش اومده
undefined:برای همه چیو توضیح دادی ؟
🥷undefined:نه صبر کن ولی بیا بشین . خب ببین اینو یادم رفت بگم نارین در اصل خواهر بزرگ تره توعه وقتی خاله رزیتا اون بدنیا آورد نیلاتو یه کاری کرد که انگارنارین مرده.
undefined:پس اونایی که گفتی چی بود !
🥷undefined:یادم رفت !
نارین اومد و نشست
undefined:خب دخترا دیگه کافیه بیاید شام !

ادامه دارد.....
#ghoribsiyah👩🏻‍🚀

۱۲:۱۸

سلام،
من بازی سایفارم رو نصب کردم و یه ایستگاه زیبا اونجا ساختم. پیشنهاد می‌کنم شما هم از آدرس زیر بگیریدش و یه امتحانی بکنید.http://sci.farm/getاگه توی بازی کد دعوت زیر رو بزنید ۳۰ تا کریستال رایگان می‌گیرید (و البته به من هم کریستال رایگان داده میشه :دی).
کد دعوت: 93405398

۱۲:۳۱

سلام عزیزانم:)کمی سرم شلوغ شده، داستان به کم دیگه میمونه ولی قول میدم یه کمی از روز های اول مدرسه بگذره بتونم بزارم

۱۶:۰۸

میدونم تعداد اعضا خیلی کمه ولی دوست ندارم خودم به نفر ادمین باشم.

۷:۴۳

✍🏻Dastan Kabe ✍🏻
میدونم تعداد اعضا خیلی کمه ولی دوست ندارم خودم به نفر ادمین باشم.
به یک ادمین نیازمندیم.شرایطundefined
۱_به نمونه داستان قبل ادمین باید بنویسه و برای منبفرسته
۲_زیر ۱۰ سال نباشه
۳_ترجیحا دختر باشه
۴_به این آیدی پیام و فرم رو پر کنه undefined
آیدی undefined@ghoribbbbb92

۷:۴۵

ادمین جدیدمون #RABW🦊

۵:۵۷

دیلی کیوت و پاییزی ادمین قشنگمون undefined
#RABW🦊
https://ble.ir/nafasfg

۱۴:۲۶

- - -undefinedundefinedundefined- - -
#شب_و_دامنی_پر_از_ستاره

#partthree
از زبان ربکا undefined:
با اریکا و نارین رفتیم سمت میز شام . یه چیزی شبیه اسلایم کهکشانی تو ظرف هایی که شبیه دریا بود گذاشته شده بود.وقتی نشستم دیدم واقعا آبه و همینطوری تو هوا مونده !
اریکا با حالتی پر از شور و اشتیاق گفت:اینا یه تکه از کهکشانه ، من دوست دارم دستور پختش رو بگم
یکهو نارین پرید وسط حرف اریکا و گفت:من میگم!
اریکا حمله ور شد سمت نارین ولی نارین با یه پیچک دهن اریکا رو بست.در همین حین خاله رزت با ظرفی در از سوپ که شبیه به یخ و کاکائو بود اومد و با عصبانیت گفت :بسه دیگه!بشینین غذاتونو بخورید!
بعد با مهربونیت خاصی که شبیه صدای مامانم بود گفت:عزیزم بشین اینا رو قبلاً هم خوردی ولی در ابعاد غیر جادویی
undefinedاز زبان راوی undefined
بعداز تمام شدن شام همه نشستن و شروع کرده ور رفتن با گوشیاشون
undefined:وای نه ! دامن مامان هنوز اونجاست!
یکهو رزت میگه : اریکا ! قرار بود دامن خاله رو بیاری! الان نیلاتو می‌تونه بره تو مقبره ی خاله !
undefined: مقبره ی مامان؟!
undefined:اوه عزیزم undefined مامانت رو ما تو بهشت زهرا خاک نکردیم .. اون فقط پارچه بود مادرت سرد شده تو یک مقاله باستانی و دایی رافائل مراقبشه.
undefined:دایی رافائل ؟
undefined:تو خیلی چیزا رو راجب خانواده نمیدونی
undefined:چرا ؟ قدرت جادویی ندارم؟ چیکار کردم انگار نارین و اریکا از اول میدونستن! من کاری کردم ؟ جواب منو بدین خاله رزت ! هان ؟ شما هیچ فرقی با اون بابا ی الدنگ من ندارین ! اصلا چرا مامان من تو مقبره است ؟ اون فقط رفت سئول دنبال آرزوهاش! مامانم هم عوضی تر بابامه ! چون همه ی اینا رو میدونست هیچی نگفت! این همه سال چرا نیومدین دنبالم ؟ میدونین من چقدر زجر میکشیدم ؟ بابام فقط میخواست دل نیوشا رو به دست بیاره و من بیچاره باید مراقب روک می‌بودم ! از این خانواده متنفرم خصوصا شماها و مامانم !
undefinedبا آرامشی خاصی و با نگرانی گفت:کجا میری ؟
undefined:نمیخواهم روک درگیر این ماجرا بشه. میرم بییارمش بیرون و بریم پیش عمو الایس اون هم جادو داره میدونم و از شماها بهتره چون هرچی درباره ی خانواده پدریم میدونست رو بهم گفت
undefined:کجا داری میری
undefined:دهنتونو ببندین
و با عصبانیت از در بیرون رفت



ادامه دارد.......

https://ble.ir/dastankabe92
#ghorobsiyah👩🏻‍🚀

۹:۳۲

thumbnail
من تورو خیلی میو 🤍🫀 ~mood~https://harfeto.timefriend.net/16730015884151ناشناسمون:)
dark rainbow undefinedundefined
رنگین کمون مشکیundefinedundefinedhttps://ble.ir/blackrainbow

۱۱:۳۲

ناشناسشون قدیمیه یه گروه برای ناشناس دارن

۱۱:۳۳

thumbnail
اینجا کانال ناشناس هاستپس هرچه دل تنگتان میخواهد به ادمین مورد نظرتون بگین🤍🫂https://ble.ir/nashenas_rangin

۱۱:۳۴