عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#جهان_خانم#قسمت_اول

من جهانم دختر یکی یکدانه بدرخان ،مادرم ماه جبین از نوادگان قاجار فرزند صفی الله خان بود. پدرم بدرخان که استخدام ارتش بود..همان روزها بود که عشق مادرم هوش از سرش برده بودو برای همیشه تهران ماندگارش کرده بود... پدرم همچنان تجارتخونه ای در تهران بناکرده بود و زندگی درخوری گذاشته بود ... تا زمان بازنشستگی اش کار شرافتمندانه ای داشته باشه...پدربزرگم صفی الله خان بواسطه عقبه ای داشت با دربار دوستی نزدیکی داشت و در رفت و آمد بود و بهمین منظور فرزندانش همه تربیت اعلا و سواد کافی داشتند...دایی هایم همه فرنگ رفته و تحصیل کرده بودن مادرم هم زیر نظر مادام سوزی معلم ارامنه تعلیم دیده بود...همانطور که گفتم تک دختر و عزیز دردانه پدرم بودم... پدر و مادرم بیست سال اختلاف سنی داشتند اما عشقی مثال نزدنی بینشون بود ... پدرم فارسی با لهجه غلیظ صحبت می کرد...و از اونجاییکه پدرم دوست داشت ریشه های فرزندانش ایرانی باشه هیچوقت به ما زبان روسی یاد نداد اما ظاهر من کاملا خبر از دورگه بودنم می داد زیبایی ظاهری ام و چشم های درشتم از مادرم بود پوست سفیدو مرمری و موهای بورم رو از پدرم به ارث برده بودم...هرچقدر بدرخان منو عزیزدردانه می کرد، مادرم که خانوم جان صداش می زدیم سعی در تربیت و نزاکت من مثل یک دختر وارسته داشت...از بچگی بر نحوه نشستن ، راه رفتن ، خندیدن ، صحبت کردن یا حتی خوابیدن من سختگیری می کرد .. این بود که همیشه از مادرم فراری بودمو به بابام پناه میاوردم... از اونجایی که من اخرین بچه خانواده و به اصطلاح ته تغاری بودم با پدرم چهل و هشت سال تفاوت سنی داشتم براش مثل نوه بودم و همیشه منو کودک میدید و از خطاهام به راحتی چشم پوشی می کرد .. اما مادرم اینطور نبود ...قبل از خودم سه برادر داشتم جاوید و جهانگیر و جمیل... برادرم جمیل در سن ده سالگی بیماری سختی گرفت و از دنیا رفت.. مادرم که ما خانوم جان صداش می زدیم بعد از فوت برادرم از لحاظ روحی ضربه سختی خورد و برای همیشه از بچه افتاد اینجوری بود که من آخرین فرزند باقی ماندم...دوبرادر بزرگم جاوید و جهانگیر هر دو از دوران دبیرستان به پاریس رفته و انجا زیر نظر دایی جانم مشغول تحصیل بودن و من برای خودم در خانه به تنهایی امپراطوری می کردم ..خانوم جانم با کوچکترین خطایی از جانب من سخت برخورد می کرد چرا که معتقد بود نوه صفی الله خان باید مثل خانزاده رفتار کنه و اصلیتشو به همه نشون بده مبادا دیگران خیال خام کنن که بله دختر از عقبه روس تباره و سکه نداره...بابا جانم همیشه می گفت با بدنیا اومدن تو جهانو به من دادن اسمتو گذاشتم جهان چون خاطرتو به اندازه یک دنیا میخواستم..دوران خوش کودکی در عمارت پدری با تربیت و سختگیری خانوم جانم به سر شد ..شش سالمو که تمام کردم خانوم جان به سفارش یکی از اقوام منو در مدرسه ایران واقع در خیابان مولوی ثبت نام کرد ...اولین روز مدرسه.همراه خانوم جان با گریه و زاری رفتم مدرسه... اما به محض دیدن مدرسه و کلی دختر و پسر همسن و سال خودم گریه هام یادم رفت ...مدرسه ایران به مدیریت خانوم شوکت الملک جهانبانی که از اقوام دور خانواده مادری ام بودن ... پدرشون عبدالله میرزا جهانبانی هم در اداره مدرسه کمکشون می کردن و ازونجایی که همیشه جیبش پر از نقل بود و به بچه ها میداد معروف شده بود به بابا نقلی...خانوم جان همان روزاول با فراش خانوم مدرسه بنام گوهر سلطان با قرار مبلغی طی کرد که هر روز منو از مدرسه به خانه ببره ...مدرسه ایران پنج حیاط تو در تو داشت کلاس های قشنگ و مرتبی داشت ... صندلی ها از نویی هنوز بوی چوب تازه میدادن ...در حیاط مدرسه دختر و پسر مختلط بودن اما در کلاس ها جداگانه درس می خوندیم...همان روز اول دخترک سفید و توپولی و زیبا صورتی نظرمو جلب کرد موهای طلاییشو مثل من به زیبایی بافته بود و مرتب و اتو کشیده گوشه حیاط ایستاده بود ...دست خانوم جانمو ول کردمو رفتم طرفش با دیدنم لبخند زد و همون لبخند شروع آشنایی منو اقدس عزیز شد جالب بود که اقدس هم مثل من دو رگه بود پدرش قرقیزستانی بود و مادرش ایرانی ... از لحاظ اصل و نصب مثل خاندان ما نبودن اما اونها هم مثل ما وضع مالی خوبی داشتن ...همون روز اول من عاشق معلمم خانوم بابایی شدم... نمیدونم چرا ولی از نگاه کردن بهش سیر نمی شدم شاید بخاطر اینکه همون اول منو دختر زیبا صدا زد...موقع برگشت گوهر سلطان چندنفر از ما رو با خودش روونه کرد و یکی یکی رسوند خونه...بدو ورود دویدم سمت اتاق بابا جانم تا براش از مدرسه و دوستم تعریف کنم که خانوم جان دوباره از در تربیتی وارد شد اول شستشوی دست و صورت بعد تعویض لباس بعد از اون میتونم گزارش روزمو بدم...

ادامه دارد.....

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۳۰۹

۱۱:۱۳