عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#سه_خواهرون#قسمت_اول

اواخر اردیبهشت ۱۳۰۱ هوای سریزد آفتابی و بهاری بود. مادرم بی‌بی خاتون، نشسته بود لب حوض ظرف می‌شست. مشت مشت خاکستر پشت دیگ دودزده می‌ریخت و با یک تکه گونی‌ می‌سابید.ایستاده بودم دم صفه و منتظر بودم پری‌ناز و مهرناز بیایند برویم باغِ بالا به بهانه‌ی چیدن گلِ خواصی چرخی بزنیم. راه که افتادیم بی‌بی خاتون دست از کار کشید و با گوشه‌ی روسریِ سبزی که همیشه به نشانه‌ی سید بودنش سر می‌کرد، عرق پیشانی‌اش را گرفت:دوباره کجا راه افتیدِد؟پیش‌دستی کردم و گفتم::برم باغ گلا خواصی بچینم خشک نشن.بی‌بی خاتون دوباره مشتی خاکستر روی دیگ ریخت:بره یتا مشت گل خواصی سه تایی راه افتیدِد بِرِد باغ؟ما مثل همیشه حرفش را نشنیده گرفتیم و با هرهر و کرکر لته‌های چوبی در را باز کردیم و راه افتادیم توی کوچه‌باغ‌ها.از کنار خانه‌ی قدیمی صولت که رد شدیم، مهرناز ایستاد و توی کوچه‌ی باریکشان سرک کشید.من و پری‌ناز داد زدیم:بیا مِهر! ما رفتیم...ما او را مهر صدا می‌زدیم. پری‌ناز را پَر و مرا سرو صدا می‌زدند.مهرناز راهش را کشید و آمد.به هوای دیدن فریدون رفته بود آن سمت.فریدون در مدرسه‌ی طب در تهران، طبابت می‌خواند. اینجا زندگی نمی‌کرد،از عید نوروز آمده بود خانه‌ی قدیمی صولت را اجازه کرده بود تا چند ماهی بماند. به مهر‌ناز گفته بود اینجا می‌تواند حواسش را جمع کند و بهتر درس بخواند.من‌ و پری‌ناز از یک طرف جوی‌آب و مهرناز از آن طرف جو تعریف‌کنان رفتیم تا رسیدیم به باغِ بالا. از بچگی توی باغِ بالا دویده بودیم بازی کرده بودیم،از درخت‌ها بالا رفته بودیم،توت تکانده بودیم.انار و شفتالو و زردآلو چیده بودیم و هر وقت دلمان هوای گردش می‌کرد راهمان را می‌کشیدیم و می‌‌‌ رفتیم باغ.دور بوته‌ی بزرگ گل ایستاده بودیم و داشتیم تند تند گل‌های کوچک بنفش‌آبی را می‌چیدیم و توی دامنمان می‌ریختیم که صدای آواز و دایره و دست زدن آمد.عمه راحله بود که دایره را انداخته بود سر دستش و چند تا از زن‌ها و دخترها هم همراهی‌اش می‌کردند.دلبر بی مهر و وفااز چه کنی جور و جفااز چه کنی جور و جفادلبر بی مهر و وفاهای های های...های های هاینزدیک ما فضایی بی درخت و باز بود،حلقه زدند و نشستند. ما هم کنارشان نشستیم و شروع کردیم به دست زدن.یک ساعتی به ما خیلی خوش گذشت تا اینکه مهرناز گفت:وقتشه برگردیم خونه! حالاست که ننه خاتون داد و بیداد کنه!بلند شدیم و دامن‌های نخی‌ و گل‌ گلی‌مان را تکاندیم. کاسه های گل‌های خواصی را برداشتیم و راه افتادیم. صدای مهرناز قشنگ بود. او هم گاهی مثل بی‌بی خاتون زمزمه می‌کرد. داشت می‌خواند و با دستش شاخه های درخت‌های انار و انجیر را که از سر دیوارها ریخته بود توی کوچه دست میکشید... برابر خانه‌ی صولت که رسیدیم مهرناز رفت تو خونه...حالا باید همان حوالی می‌ماندیم تا جیک و پیکشان با فریدون تمام شود. نمیشد دو تایی برگردیم خانه. پری‌ناز گفت:این مِهر آخر بلوا به پا میکنه...راست می‌گفت. اگر کسی رد میشد و می‌دید چی؟ همین طور که ایستاده بودیم هم اگر کسی رد میشد شک می‌کرد که برای چه آنجا ایستاده‌ایم.نیم ساعتی شد و مهرناز پیدایش شد. دست انداختم گفتم:توی تخت بشوَرن که آخرش بلوا راه مِندازی، دو ساعته رفتی اون تو بِرا چی؟صورتش گل انداخته بود و چشمهایش می‌خندید. حرف‌های ما را به چیزی نمی‌گرفت. معلوم بود که حسابی گل گفته و شنیده. تا خانه محلش ندادیم. وقتی رسیدیم پدرمان هم داشت از خمِ کوچه می‌آمد.گفتم:بفرما خانوم یِیِلا! لا حولِ ولا! آبا رضا هم امد اگر می‌دید چیشی جواب مِدادی؟سرش را انداخت پایین و رفت تو. آبا رضا نجار بود. همیشه مدادش پشت گوشش بود و زیر کِلیاس می نشست و در و میز و پنجره و هر چی که سفارش می‌دادند می‌ساخت.رفتیم تو و از کلیاس گذشتیم. در رو به حیاط را که باز کردیم دیدیم چند تا زن روی تخته کرسیِ گوشه‌ی حیاط نشسته اند.بی‌بی خاتون از در مطبخ بیرون آمد و مجمعه دستش را گرفت سمت من:بیا آب هندونا رو ببر تعارف کن!زن‌ها داشتند این طرف را نگاه می‌کردند، یکی‌شان از جای بلند شد و نزدیک‌تر آمد. زن‌ِ استاد مصیبِ بنا بود. سلام کردم._سلام آبا رضا چطورِد؟ به موقع اومدِدمن و آبا رضا همزمان به بی‌بی خاتون نگاه کردیم. با چشم و ابرو مرا نشان داد و آرام گفت:اومِدن برا سرو!مجمع آب هندوانه را گرفتم و رفتم کنار تخت کرسی. یکی از زن‌ها لیوان را که برداشت زل زد توی صورتم. نگاهم را به لیوان ها دوختم و زود رفتم جلوی بعدی. نگاه او هم سنگینی می‌کرد.من سفید بودم با قدی متوسط. چشمهای درشت داشتم ،اما نوک دماغم مثل آبا رضا کمی پهن بود. مالِ مهرناز شبیه بی‌بی خاتون قلمی و کوچک بود. زن استاد مصیب رو به آنها ابرو انداخت:بزرگه اینه!وقتی داشتم برمی‌گشتم صدای یکی‌شان آمد که:بد خو نی! خَشُکه...

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۳.۲K

۱۶:۱۱