عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#گندم#قسمت_اول

گندمم، دختری که حتی تو بارداری هم کسی از من خبر نداشت ...مادرم بعد از زایمان سومین بچه اش عمل میکنه تا باردار نشه ... با اقاجونم تصمیم میگیرن دیگه بچه بدنیا نیارن و به همون یه دختر و دوتا پسر اکتفا کننن ...برادرم محمد متولد سال پنجاه و پنج و بعدش خواهرم مهناز متولد پنجاه و هفت و برادر به اصطلاح خودشون ته تغاری متولد پنجاه و نه علی ...و من شدم یه دختر پاییزی شصتی...مادرم علی رو که تازه بدنیا اورده بود رو با عشق بزرگ میکرد ...نزدیک به تولد یکسالگی علی بوده که به دلیل فشار خون بالا میره بیمارستان و میبینه بله یه بچه شش هفت ماهه حامله است ...از تعجب کم مونده بود مامانم شاخ در بیاره ...چطور میشه که این دختر تو شکمش باشه و تکون نخوره ...فقط دوماه بعد از اون روز من بدنیا اومدم ...خطای پزشکی بوده یا هر چی اینو میدونم که منم عمرم به این دنیا بوده و باید میومدم روی زمین ‌...اون روزها پدرم نظامی بوده و تو گیر و دار جنگ رفت و امدهایی داشته ...مادرم با چهارتا بچه قد و نیم قد شبشو روز میکرده ‌‌‌مادرم و من فقط بیست سال اختلاف سنی داریم ...از محمد براتون بگم ...مثل پدرم مقرراتی و مغرور بود ...برادرم از همون بچگی مرد شده بود و تو نبود بابا دست راست مامان بود ...بابا مدام ماموریت داشت و ما به نبودن هاش عادت داشتیم‌...مهناز و دار قالی که هنرمندانه میبافت شد، خاطرات کودکی من که خواهرم از همون بچگی مهارتشو تو قالی بافی داشت ...اون روزها کسی ارزش واقعی قالی های دست بافت رو نمیدونست و مهناز قالی ها رو که میبافت تو زیرزمین میزاشت و بازم ناامید نمیشد و دوباره میبافت ...و اما من و علی شیره به شیره هایی که تو شیطنت و ارومی معروف بودیم ...علی شیطون و من اروم ...من یه نوزاد لاغر مردنی بودم که وقتی بدنیا میام همه از ترس حتی نمیتونن نگاهم کنن ...مادرم چه روزهایی که اشک میریخته وقتی حتی نمیتونسته منو کهنه پیچ کنه ...مادربزرگم ...مادر پدرم اگه نبود همه میگفتن من میمیرم ...نوزاد کوچولو رو قنداق میکنه و چون پدرم تک فرزند بود، اونا هم با ما زندگی میکردن ...یه حیاط بزرگ هزارمتری که خونه اونا اول و خونه ما ته حیاط بود ...مادرجون خیلی زن مهربونی بود و با محبت روزهایی که پدرم ماموریت بود بهم محبت میکرد ...پدربزرگم هم سرهنگ بازنشسته بود و از پدرم مقراراتی تر بود ...کله سحر بیدار میشد و صدای رادیوش تا خونه ما میومد ...اولویت زندگی ما درس بود و پدرم خیلی روش تاکید داشت ...محمد از هممون درس خون تر بود ...مهناز بیشتر از درس قالی بافی دوست داشت و استعدادش چشم گیر بود ...روزهای بچگی و شیطنت و بازی تموم میشد و دیگه داشتم هیکل دخترونه رو به خودم میدیدم‌...اولین بار که لباس زیرمو خونی دیدم سیزده سالم بود ...همون روزها خواستگاری سمج مدام میومد و میرفت و میخواست از مهناز بله بگیرن ...مهناز تو چهارچوب در بود و همونطور که با دامن چین دارش میچرخید تا چین هاش باز بشه گفت : ببین مادرجون برام چی خریده ؟مادرجون نگاهمون کرد و گفت : خدابهم عمری بده شما دوتا رو تو لباس عروس و اون دوتا رو تو لباس دامادی ببینم ...مهناز گونه هاش سرخ شد و گفت: یه روز میرسه بالاخره مادرجون ...خواستگار مهناز خیلی سمج بود و تو رختخواب بودم‌ که صدای یاالله یالله اونا اومد ...از لای در نگاه کردم مادرش باز اومده بود با مادربزرگش ...مادرجون به طرفشون رفت و گفت : خوش اومدید ...مادر داماد گفت : خوش میام ،وقتی بهم دختر بدید ...مادرجون گره روسریشو محکم کرد و گفت : مگه دست ماست پدرش مخالف تو این سن و سال دختر ازدواج کنه ...میگه دختر باید بیست سالش بشه ... نگو حاج خانم ،اونموقع که دیگه ترشیده ...
ما ترشیده نداریم‌...حالا که درس میخونن اگه برای چای اومدین، خوش اومدین وگرنه برین بهتره دوست ندارم اوقات تلخی بشه ...
اخم هاشو اویز شد و داخل نیومده برگشتن و اینبار بدون خداحافظی راهی بیرون شدن ...تا بخوان به در کوچه برسن کلی باهم غر زدن و رفتن ...مادرجون به محمد و علی که داشتن شام میخوردن گفت : باباتون فردا میاد ...برید بخوابید که فردا زود بیدار بشید ...محمد خداروشکر کرد و گفت : شب بخیر ...مادرجون روبروش ایستاد و گفت : من امشب پیش گندم میخوام بخوابم ، شما برید پیش اقاجون بخوابید ...مامان اصلا سرمون غر نمیزد و با محبت بود‌‌‌‌‌همه چشم به راه بابا بودیم و بالاخره با باز شدن در بابا اومد ...مثل همیشه کلی سوغات و کادو برامون اورده بود ...پا برهنه به طرفش دویدم و من ته تغاری لوسش بودم ...با اینکه همیشه اخمو بود ولی بچه هاشو میپرستید ...مادرجون با دستهای خودش برامون کوفته بار کرده بود و بابا عاشقانه دست پخت مادرشو میخورد ...
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۳۴۹

۱۷:۱۱