عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
undefinedundefinedداستانکده سهاundefinedundefined

داستان زندگی سپیده(قسمت اول)

«سپیده» باردار بود و بسختی نفس می‌کشید. وضعیت جسمانی‌اش از یک طرف توان پاهایش را کم کرده بود و از طرف دیگر آنقدر آشفته حال بود که نای راه رفتن نداشت. دستش را به دیوار گرفته بود تا نفسی تازه کند.
به کمکش رفتم و او را تا صندلی همراهی کردم.مقابلش نشستم. کمی آب خورد و با کلی حاشیه و کلنجار رفتن بالاخره زبان بازکرد و گفت: «پدرم معتاد است و همه زندگی‌اش صرف تهیه و مصرف مواد شده است. وقتی 16 ساله بودم «شاهین» که هم بساطی پدرم و مواد فروشی حرفه‌ای بود از من خواستگاری کرد.

او در کار مواد بود و پدرم هم که می‌دانست با این وصلت راحت‌تر می‌تواند به مواد لعنتی دسترسی داشته باشد، می‌گفت شاهین بهترین آدم روی زمین است.

اینکه از من 36 سال بزرگتر بود، سه زن و سه بچه هم داشت هرگز اهمیتی نداشت. نظر من هم که ارزشی نداشت.
این‌گونه بود که تا به خودم آمدم به‌عنوان همسر چهارم شاهین با زور و تهدید پدرم پای سفره عقد نشستم و با «بله» ای گنگ و مبهم پا در خانه مرد 52 ساله‌ای گذاشتم که کمترین حس و علاقه‌ای به او نداشتم.

علاقه که هیچ، آنقدر از او بیزار بودم که حتی به صورتش نگاه هم نمی‌کردم. بنابراین روز عقدم پایان خوشی‌های زندگی‌ام شد.»

5 سال کابوس وار را در کنار شاهین گذراندم. او همه نوع موادی مصرف می‌کرد اما چون پولدار بود پدرم معتقد بود من باید قدردان شوهرم باشم که مرا به‌ عنوان همسرش انتخاب کرده است.
با همه این حرف‌ها تحمل این زندگی برایم عذاب آور بود. بالاخره هم تصمیمم را گرفتم.

می‌دانستم شاهین یک تک تومانی هم کف دستم نمی‌گذارد به همین دلیل با سختی زیاد مهریه و نفقه‌ام را بخشیدم و طلاقم را گرفتم.

به قول قدیمی‌ها گفتم مهرم حلال و جانم آزاد.»

وقتی از محضر بیرون آمدم جایی برای رفتن نداشتم. با خانه پدرم تماس گرفتم. اما مادرم آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: «پدرت گفته بعد از طلاق، حق نداری اینجا بیایی!»

وقتی این جملات را شنیدم انگار آب سردی روی سرم ریختند. خشکم زده بود.

نه پولی داشتم و نه جایی را می‌شناختم که شب را آنجا بگذرانم. غرق در افکار پریشانم، در خیابان‌ها بی‌هدف راه می‌رفتم که خودروی مسافرکشی جلوی پایم توقف کرد.
*⭒⭒⭒⭒⭒undefinedundefined⭒⭒⭒⭒⭒ble.ir/join/ABQF7nYyhkble.ir/join/ABQF7nYyhk ble.ir/join/ABQF7nYyhk ⭒⭒⭒⭒⭒undefinedundefined⭒⭒⭒⭒⭒#داستانکده_سُها#سپیده#بازارسال_فقط_با_ذکرمنبع_حلال

۲۳۶

۱۷:۳۶