#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#دوراهی#قسمت_اول
من فرهاد هستم ۳۴ساله و متولد یکی از شهرهای بزرگ ایران عزیزم…..بخاطر موقعیت شغلی و کاری خودم مجبورم سرگذشت خودمو خیلی مستعار تعریف کنم…………..یه خواهر دارم که اسمش المیرا و ۵سال از من بزرگتره …….اولین تصویری که از دوران کودکی یادم میاد فقط گریه های مادرمه…..طبق گفته های مامان زمانی که بابا بود غرق در پول و خوشبختی بودیم…..بابا وقتی مجرد بود بساز و بفروش میکرد ودر اوج خوشی و لذت با مامان ازدواج میکنه…….دنیا مثل چرخ فلکه و این چرخ جوری برای بابا میچرخه که رفیقش سرش کلاه میزاره و فرار میکنه….حالا بابای ساده ی من با کلی بدهی تنها میشه و سعی میکنه از دوست و اشنا قرض کنه و بدهیهاشو بده اما هیچ راهی براش باز نمیشه و از طرفی چون تحمل این فاجعه رو نداشت یه روز سکته میکنه و درست زمانی که من فقط یک ساله بودم به ما هم رحم نمیکنه و تنهامون میزاره و برای همیشه میره پیش خدا…………پیش خدا بودن بابارو همیشه مامان بهم میگفت……..کسی رو نداشتیم چون خانواده ی پدری بخاطر ارث و میراث خیلی وقت بود با بابا قطع رابطه کرده بودند و خانواده ی مادری هم تقریبا نداشتیم و بیشتر شهرستان بودند…….مامان بدبخت و بخت برگشته ی من که بدون پشتوانه بود بخاطر بدهیهای بابا و فرار از دست طلبکارها شبانه وبدون اینکه به کسی بگه یه سری وسایل خونه رو جمع میکنه و با ما از خونه میزنه بیرون و به محله ی خیلی پایین میره که کسی مارو نشناسه…………مامان که قبل از این بهترین زندگی رو داشت حالا باید با پاک کردن سبزی و نظافت خونه ی مردم شکم مارو سیر میکرد……همیشه منو می سپرد به خواهرم و میرفت…..خواهر بیچاره هم سنی نداشت و کلی تو نگهداری من اذیت میشد اما چاره ایی نداشت………….مامان هر شب خسته و کوفته میرسید و کلی گریه میکرد و این گریه هاش هیچ وقت از ذهنم پاک نشد….برای همین ازخاطرات کودکیم فقط زار زدن سوزناک مامان برام مونده………چند سالی تو همین وضع فلاکت بار زندگی کردیم البته محله ایی که خونه گرفته بودیم همه مثل ما بودند و به سختی زندگی میگذروندند…..به سن مدرسه رسیدم…..اون موقع هم مجبور بودیم بعداز مدرسه با خواهرم بریم دستفروشی تا من مثلا پشت و پناه خواهرم باشم و تنها نباشه…….تو دستفروشی وسایلی رو که مامان درست میکرد رو بفروشیم …….اینم بگم که اون روزا برای من سخت نبود و نمیدونستم سختی یعنی چی و بیشتر برام حکم تفریح داشت و خوشحال بودم،….البته هر روز خوش نبودم بلکه گاهی بقیه ی دستفروشها سر جای محل فروش منو خواهرمو اذیت میکردند و میگفتند:اینجا مخصوص ماست شما برید جای دیگه……یه روز که یه پسر جوون با المیرا بحث میکرد و اذیتش میکرد حس کردم المیرا خیلی ترسیده….المیرا لابه لای گریه هاش گفت:دست از سرم بردار……من هم ترسیدم اما اشکهای المیرا خونمو به جوش اورد و یه سنگ برداشت و محکم زدم تو سر اون پسر و وقتی دیدیم افتاد زمین با المیرا دو تایی فرار کردیم…..وقتی رسیدیم خونه المیرا گفت:هیچی به مامان نگو چون ناراحت میشه….گفتم:باشه!!!آبجی…..تو خونه همیشه بعداز شام باید به درس و مشقمون میرسیدیم و اجازه نداشتیم بخوابیم ،،،باید مشقامون تموم میشد بعد…..مامان همیشه میگفت:باید درس بخونید اگه نخونید من دیگه دوستتون ندارم…..بعداز ادب و احترام تحصیلات شما برای من مهمه…..منو المیرا هم چون مامان رو خیلی دوست داشتیم برای اینکه خوشحال بشه خوب درس میخوندیم………کم کم بزرگ و متوجه ی سختیهای زندگی شدم….متوجه ی عقده ها و کمبودها و بدبختی هایی که با من رشد میکردند،،، شدم….هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی سخت تر از فوت پدرم و گریه های مادرم تو این دنیا باشه……سختیهای مالی برای من سختی نبود و باز همون گریه های مامان رو سخت ترین عذاب دنیا میدونستم تا اینکه اون روز شوم اومد……
ادامه دارد…..
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی#دوراهی#قسمت_اول
من فرهاد هستم ۳۴ساله و متولد یکی از شهرهای بزرگ ایران عزیزم…..بخاطر موقعیت شغلی و کاری خودم مجبورم سرگذشت خودمو خیلی مستعار تعریف کنم…………..یه خواهر دارم که اسمش المیرا و ۵سال از من بزرگتره …….اولین تصویری که از دوران کودکی یادم میاد فقط گریه های مادرمه…..طبق گفته های مامان زمانی که بابا بود غرق در پول و خوشبختی بودیم…..بابا وقتی مجرد بود بساز و بفروش میکرد ودر اوج خوشی و لذت با مامان ازدواج میکنه…….دنیا مثل چرخ فلکه و این چرخ جوری برای بابا میچرخه که رفیقش سرش کلاه میزاره و فرار میکنه….حالا بابای ساده ی من با کلی بدهی تنها میشه و سعی میکنه از دوست و اشنا قرض کنه و بدهیهاشو بده اما هیچ راهی براش باز نمیشه و از طرفی چون تحمل این فاجعه رو نداشت یه روز سکته میکنه و درست زمانی که من فقط یک ساله بودم به ما هم رحم نمیکنه و تنهامون میزاره و برای همیشه میره پیش خدا…………پیش خدا بودن بابارو همیشه مامان بهم میگفت……..کسی رو نداشتیم چون خانواده ی پدری بخاطر ارث و میراث خیلی وقت بود با بابا قطع رابطه کرده بودند و خانواده ی مادری هم تقریبا نداشتیم و بیشتر شهرستان بودند…….مامان بدبخت و بخت برگشته ی من که بدون پشتوانه بود بخاطر بدهیهای بابا و فرار از دست طلبکارها شبانه وبدون اینکه به کسی بگه یه سری وسایل خونه رو جمع میکنه و با ما از خونه میزنه بیرون و به محله ی خیلی پایین میره که کسی مارو نشناسه…………مامان که قبل از این بهترین زندگی رو داشت حالا باید با پاک کردن سبزی و نظافت خونه ی مردم شکم مارو سیر میکرد……همیشه منو می سپرد به خواهرم و میرفت…..خواهر بیچاره هم سنی نداشت و کلی تو نگهداری من اذیت میشد اما چاره ایی نداشت………….مامان هر شب خسته و کوفته میرسید و کلی گریه میکرد و این گریه هاش هیچ وقت از ذهنم پاک نشد….برای همین ازخاطرات کودکیم فقط زار زدن سوزناک مامان برام مونده………چند سالی تو همین وضع فلاکت بار زندگی کردیم البته محله ایی که خونه گرفته بودیم همه مثل ما بودند و به سختی زندگی میگذروندند…..به سن مدرسه رسیدم…..اون موقع هم مجبور بودیم بعداز مدرسه با خواهرم بریم دستفروشی تا من مثلا پشت و پناه خواهرم باشم و تنها نباشه…….تو دستفروشی وسایلی رو که مامان درست میکرد رو بفروشیم …….اینم بگم که اون روزا برای من سخت نبود و نمیدونستم سختی یعنی چی و بیشتر برام حکم تفریح داشت و خوشحال بودم،….البته هر روز خوش نبودم بلکه گاهی بقیه ی دستفروشها سر جای محل فروش منو خواهرمو اذیت میکردند و میگفتند:اینجا مخصوص ماست شما برید جای دیگه……یه روز که یه پسر جوون با المیرا بحث میکرد و اذیتش میکرد حس کردم المیرا خیلی ترسیده….المیرا لابه لای گریه هاش گفت:دست از سرم بردار……من هم ترسیدم اما اشکهای المیرا خونمو به جوش اورد و یه سنگ برداشت و محکم زدم تو سر اون پسر و وقتی دیدیم افتاد زمین با المیرا دو تایی فرار کردیم…..وقتی رسیدیم خونه المیرا گفت:هیچی به مامان نگو چون ناراحت میشه….گفتم:باشه!!!آبجی…..تو خونه همیشه بعداز شام باید به درس و مشقمون میرسیدیم و اجازه نداشتیم بخوابیم ،،،باید مشقامون تموم میشد بعد…..مامان همیشه میگفت:باید درس بخونید اگه نخونید من دیگه دوستتون ندارم…..بعداز ادب و احترام تحصیلات شما برای من مهمه…..منو المیرا هم چون مامان رو خیلی دوست داشتیم برای اینکه خوشحال بشه خوب درس میخوندیم………کم کم بزرگ و متوجه ی سختیهای زندگی شدم….متوجه ی عقده ها و کمبودها و بدبختی هایی که با من رشد میکردند،،، شدم….هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی سخت تر از فوت پدرم و گریه های مادرم تو این دنیا باشه……سختیهای مالی برای من سختی نبود و باز همون گریه های مامان رو سخت ترین عذاب دنیا میدونستم تا اینکه اون روز شوم اومد……
ادامه دارد…..
✾࿐༅
۲۱۳
۱۸:۲۱