#سرگذشت#رویا#قسمت_اول
ساعت شیش و نیم صبح بود و فقط صدایِ آرومِ قهوهجوش بود که تویِ خونهیِ ۱۰۰ متریِ رویا صدا میداد. آپارتمانش طبقه چهارم بود و پنجرههاش رو به درختایِ ولیعصر باز میشد.
رویا، که یه روبدوشامبرِ آبینفتی تنش بود، همینطوری خیره مونده بود به فنجونِ قهوهیِ داغش.
رویا دیگه چهل سالش شده بود و زندگیاش عینِ یه جورچینِ دقیق بود؛ همهچی سرِ جایِ خودش بود.
کتابا رو قفسه، نقاشیایِ عجیبغریب رو دیوار، و اون سکوتی که خودش انتخاب کرده بود.
ولی بعضی وقتا، همین وقتا، یه سوالی میاومد تو ذهنش میچرخید: «یعنی این سکوته، جایزهیِ مستقل بودنه، یا همون دیواره که دورِ خودم کشیدم؟»
میدونست که امشب قراره بره یه مهمونیِ خانوادگی.
جایی که مامانش احتمالا با همون نگاهایِ همیشگیاش که قاطیِ مهربونی و دلسوزی بود، از پسرِ همکارِ قدیمیشون حرف میزنه. رویا یه نفسِ عمیق کشید.
خب، خودش مستقل بود، پولشو خودش درمیآورد، خونشم خودش خریده بود و لازم نبود منتظرِ هیچ مردی بمونه تا «کاملش» کنه.
ولی جامعه انگار هنوز چهل سالگیِ اونو با «تنها» بودن خلاصه میکرد، نه «مستقل» بودن.
فنجونشو گذاشت زمین. میدونست که وقتی از سرِ کار برمیگرده، باید یه فکری به حالِ اون گوشهیِ اتاق کارش بکنه.
اینجوری از فشارایِ بیرون فرار میکرد؛ یه دنیایِ کوچیک برایِ خودش میساخت که اونجا پادشاهِ خودِ خودش بود.
پنجشنبه شب بود و رویا جلوی آینه آماده میشد.
ادامه دارد









ble.ir/join/ABQF7nYyhk










ساعت شیش و نیم صبح بود و فقط صدایِ آرومِ قهوهجوش بود که تویِ خونهیِ ۱۰۰ متریِ رویا صدا میداد. آپارتمانش طبقه چهارم بود و پنجرههاش رو به درختایِ ولیعصر باز میشد.
رویا، که یه روبدوشامبرِ آبینفتی تنش بود، همینطوری خیره مونده بود به فنجونِ قهوهیِ داغش.
رویا دیگه چهل سالش شده بود و زندگیاش عینِ یه جورچینِ دقیق بود؛ همهچی سرِ جایِ خودش بود.
کتابا رو قفسه، نقاشیایِ عجیبغریب رو دیوار، و اون سکوتی که خودش انتخاب کرده بود.
ولی بعضی وقتا، همین وقتا، یه سوالی میاومد تو ذهنش میچرخید: «یعنی این سکوته، جایزهیِ مستقل بودنه، یا همون دیواره که دورِ خودم کشیدم؟»
میدونست که امشب قراره بره یه مهمونیِ خانوادگی.
جایی که مامانش احتمالا با همون نگاهایِ همیشگیاش که قاطیِ مهربونی و دلسوزی بود، از پسرِ همکارِ قدیمیشون حرف میزنه. رویا یه نفسِ عمیق کشید.
خب، خودش مستقل بود، پولشو خودش درمیآورد، خونشم خودش خریده بود و لازم نبود منتظرِ هیچ مردی بمونه تا «کاملش» کنه.
ولی جامعه انگار هنوز چهل سالگیِ اونو با «تنها» بودن خلاصه میکرد، نه «مستقل» بودن.
فنجونشو گذاشت زمین. میدونست که وقتی از سرِ کار برمیگرده، باید یه فکری به حالِ اون گوشهیِ اتاق کارش بکنه.
اینجوری از فشارایِ بیرون فرار میکرد؛ یه دنیایِ کوچیک برایِ خودش میساخت که اونجا پادشاهِ خودِ خودش بود.
پنجشنبه شب بود و رویا جلوی آینه آماده میشد.
ادامه دارد
ble.ir/join/ABQF7nYyhk
۲.۶K
۱۷:۲۸