#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #شکیبا#قسمت_اول
نگاهی تو آینه به خودم انداختم صورت پهن و سفیدم با رژگونهی صورتی زیباتر شده بود. ابروهای پهن و مشکیمو دخترونه برداشته بود و خوش حالت تر از قبل توی صورتم خودنمایی میکرد. آرایشگر نگاهی به زهره انداخت و گفت: ماشالله ... هزار ماشالله عروستون واقعا زیباست ... زهره لبخندی زد و گفت: صدالبته که زیباست، شماهم کم هنرمند نیستی عزیزم ممنونم لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: مرسی واقعا عالی شده ...زهره خندید و گفت: چشم و ابروی مشکی خیلی جذابه، کمتر کسی رو دیدم که اینجوری چشماش مشکی باشه...همون لحظه صدای زنگ گوشیم حواسم رو به خودش جلب کرد،اسد بود؛ جواب دادم: سلام..صدای مردونه ی اسد از پشت خط به گوشم رسید: سلام عزیزم ... آماده ای؟گفتم: آره، کارم تموم شده...اسد گفت: پنج دقیقه دیگه دم درم.. تلفن و قطع کردم؛ زهره شنل رو کشید روی سرم و گفت: آقا داداشم یه کم حساسه...دوس نداره خوشگلیای زنشو کسی ببینه... حرفی نزدم و با ذوق به خودم تو آینه خیره شدم، چند لحظه بعد صدای زنگ در آرایشگاه به صدا در اومد و شاگرد آرایشگاه با شوخی و خنده قبل از ورود اسد ازش شیرینی گرفته بود.... صدای دست زدن و تبریک میومد، سعی کردم جلوم رو ببینم.. اسد نزدیکتر شد، آرایشگر گفت؛ آقا دوماد روشو بگیر، اینطوری جلو پاشو نمیبینهها.. اسد شنل ساتن نباتی رنگمو عقب تر داد...نگاهمون توهم گره خورد. چشمای وحشیش برقی زد و زیر لب گفت: خیلی ماه شدی ... زهره اومد کنارمون و گفت: راه بیفتیم داداش مهمونا منتظرن کلی کار دارین هنوز.. با راهنمایی های فیلمبردار سوار شدیم و راه افتادیم به سمت باغی برای عکاسی ... عکاس ژستهای مختلفی میداد و با هربار نزدیک شدنش بهم تپش قلبم بیشتر میشد ... موقع گرفتن عکس تکی نگاش کردم. کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن سفید و کراوات قرمز رنگ ... بخاطر ورزشکار بودنش هیکل جذابی داشت. نگاهش بهم افتاد و بالبخند جوابمو داد... تو راه تالار اسد گفت: شكيبا ... با لبخند گفتم: جانم؟نگاه عاشقانه ای بهم انداخت و گفت: اولین باری که دیدمت آرامش نگاهت جذبم کرد، هفده سال دختر خونه بودی، از این به بعد خانوم خونه ی منی، خیلی دوستت دارم...خندیدم و گفتم: منم ... راهی تالار شدیم تا شروع کنیم زندگیمون رو...........صدای کل کشیدن و دست و بوی اسپند همه جارو پر کرده بود. مامان فخری با چشمای پر از اشک منو تو آغوشش گرفت و بهم تبریک گفت... عطیه خانم، مادر اسد، به سمتمون اومد ... محکم پسرش رو تو بغلش گرفت و صورتش رو بوسه بارون کرد، به من که رسید سری تکون داد و گفت: عروس مبارکت باشه ... متوجه نگاه فامیل شدم، لبخند زورکی زدم و گفتم: ممنونم..زن دایی کوچیکم با پرویی گفت: مادرشوهر عروستو نبوسيديا! عطیه خانوم با زیرکی گفت: خدا تومن پول آرایشگاه نداده که من و تو با ماچ و بوسهمون خرابش کنیم دختر ... راه و باز کنین عروس دوماد به مهموناشون برسن ... اسد دستم رو گرفت و به سمت مهمونا رفتیم، با همه سلام علیک کردیم و بهشون خوشآمد گفتیم، فامیلای هر دو طرف بودن و جمعیت زیادی بود. زهره و راحله خواهر بزرگتر اسد، به سمتمون اومدن، زهره همونطور که روبوسی نمادی جلو مردم باهام میکرد گفت: شنلتو در نیاری ها! نگاهی بهش انداختم و حرفی نزدم، یادم نمیاد اسد چیزی گفته باشه. به اتاق عقد رفتیم؛ بابا فرامرز و مامان فخری کنارهم نشسته بودن، چشمم افتاد به شيما، خواهر کوچیکم، که با پیراهن عروس کوچیک سفید رنگی تو آینه ی روبروش به خودش با لذت نگاه میکرد... خنده ام گرفته بود.حاج آقا بعداز سلام و صلوات خطبه ی عقد و جاری کرد... عطیه خانوم با چشمای اشکی گردنبندی رو به گردنم انداخت و رو به اسد گفت کفت چقدر جای بابات خالیه پسرم ... خوشبخت بشین ... تشکری کردم و به سالن اصلی رفتیم. مهمونا مشغول بزن و برقص بودن، زندایی کوچیکم که اسمش سحر بود اومد کنارمون و گفت: شکیبا جان عزیزم بیا شنلتو دربیارم برات... مشغول باز کردنش شده بود که همزمان زهره اومد کنارش و دستشو پس زد و گفت: نه نه ... عيبه جلو مردم وا نکنی یه وقت.. زندایی سحر گفت: وا ...چه عیبی عزیزم؟ زهره پشت چشمی نازک کرد و عمدا طوری که اسد صداشو بشنوه گفت: داداش خوشش نمیاد سحر خانوم، از بی حجابی بدش میاد.. زندایی که سرتق تر از این حرفا بود رو به اسد گفت: آره آقای داماد؟ نه بابا، فکر نکنم اینهمه مهمون و دختردایی و دخترخاله بی حجاب دارن میرقصن، دامادمون بدش میومد که اینطوری با ذوق به مهموناش نگاه نمیکرد.. همزمان که شنل و از سرم در آورد و رو به زهره گفت: بعدشم...خدا تومن پول آرایشگاه ندادین که زیر دو متر پارچه قایمش کنین....! بعدم اینجا همه زنن،اینجا نامحرمی نیست.زهره با اخم نگاهی به اسد انداخت. اسد گفت: اشکالی نداره فقط مردا اومدن سرت کن شکیبا جان..
ادامه دارد.....
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅
?
#برشی_از_یک_زندگی #شکیبا#قسمت_اول
نگاهی تو آینه به خودم انداختم صورت پهن و سفیدم با رژگونهی صورتی زیباتر شده بود. ابروهای پهن و مشکیمو دخترونه برداشته بود و خوش حالت تر از قبل توی صورتم خودنمایی میکرد. آرایشگر نگاهی به زهره انداخت و گفت: ماشالله ... هزار ماشالله عروستون واقعا زیباست ... زهره لبخندی زد و گفت: صدالبته که زیباست، شماهم کم هنرمند نیستی عزیزم ممنونم لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: مرسی واقعا عالی شده ...زهره خندید و گفت: چشم و ابروی مشکی خیلی جذابه، کمتر کسی رو دیدم که اینجوری چشماش مشکی باشه...همون لحظه صدای زنگ گوشیم حواسم رو به خودش جلب کرد،اسد بود؛ جواب دادم: سلام..صدای مردونه ی اسد از پشت خط به گوشم رسید: سلام عزیزم ... آماده ای؟گفتم: آره، کارم تموم شده...اسد گفت: پنج دقیقه دیگه دم درم.. تلفن و قطع کردم؛ زهره شنل رو کشید روی سرم و گفت: آقا داداشم یه کم حساسه...دوس نداره خوشگلیای زنشو کسی ببینه... حرفی نزدم و با ذوق به خودم تو آینه خیره شدم، چند لحظه بعد صدای زنگ در آرایشگاه به صدا در اومد و شاگرد آرایشگاه با شوخی و خنده قبل از ورود اسد ازش شیرینی گرفته بود.... صدای دست زدن و تبریک میومد، سعی کردم جلوم رو ببینم.. اسد نزدیکتر شد، آرایشگر گفت؛ آقا دوماد روشو بگیر، اینطوری جلو پاشو نمیبینهها.. اسد شنل ساتن نباتی رنگمو عقب تر داد...نگاهمون توهم گره خورد. چشمای وحشیش برقی زد و زیر لب گفت: خیلی ماه شدی ... زهره اومد کنارمون و گفت: راه بیفتیم داداش مهمونا منتظرن کلی کار دارین هنوز.. با راهنمایی های فیلمبردار سوار شدیم و راه افتادیم به سمت باغی برای عکاسی ... عکاس ژستهای مختلفی میداد و با هربار نزدیک شدنش بهم تپش قلبم بیشتر میشد ... موقع گرفتن عکس تکی نگاش کردم. کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن سفید و کراوات قرمز رنگ ... بخاطر ورزشکار بودنش هیکل جذابی داشت. نگاهش بهم افتاد و بالبخند جوابمو داد... تو راه تالار اسد گفت: شكيبا ... با لبخند گفتم: جانم؟نگاه عاشقانه ای بهم انداخت و گفت: اولین باری که دیدمت آرامش نگاهت جذبم کرد، هفده سال دختر خونه بودی، از این به بعد خانوم خونه ی منی، خیلی دوستت دارم...خندیدم و گفتم: منم ... راهی تالار شدیم تا شروع کنیم زندگیمون رو...........صدای کل کشیدن و دست و بوی اسپند همه جارو پر کرده بود. مامان فخری با چشمای پر از اشک منو تو آغوشش گرفت و بهم تبریک گفت... عطیه خانم، مادر اسد، به سمتمون اومد ... محکم پسرش رو تو بغلش گرفت و صورتش رو بوسه بارون کرد، به من که رسید سری تکون داد و گفت: عروس مبارکت باشه ... متوجه نگاه فامیل شدم، لبخند زورکی زدم و گفتم: ممنونم..زن دایی کوچیکم با پرویی گفت: مادرشوهر عروستو نبوسيديا! عطیه خانوم با زیرکی گفت: خدا تومن پول آرایشگاه نداده که من و تو با ماچ و بوسهمون خرابش کنیم دختر ... راه و باز کنین عروس دوماد به مهموناشون برسن ... اسد دستم رو گرفت و به سمت مهمونا رفتیم، با همه سلام علیک کردیم و بهشون خوشآمد گفتیم، فامیلای هر دو طرف بودن و جمعیت زیادی بود. زهره و راحله خواهر بزرگتر اسد، به سمتمون اومدن، زهره همونطور که روبوسی نمادی جلو مردم باهام میکرد گفت: شنلتو در نیاری ها! نگاهی بهش انداختم و حرفی نزدم، یادم نمیاد اسد چیزی گفته باشه. به اتاق عقد رفتیم؛ بابا فرامرز و مامان فخری کنارهم نشسته بودن، چشمم افتاد به شيما، خواهر کوچیکم، که با پیراهن عروس کوچیک سفید رنگی تو آینه ی روبروش به خودش با لذت نگاه میکرد... خنده ام گرفته بود.حاج آقا بعداز سلام و صلوات خطبه ی عقد و جاری کرد... عطیه خانوم با چشمای اشکی گردنبندی رو به گردنم انداخت و رو به اسد گفت کفت چقدر جای بابات خالیه پسرم ... خوشبخت بشین ... تشکری کردم و به سالن اصلی رفتیم. مهمونا مشغول بزن و برقص بودن، زندایی کوچیکم که اسمش سحر بود اومد کنارمون و گفت: شکیبا جان عزیزم بیا شنلتو دربیارم برات... مشغول باز کردنش شده بود که همزمان زهره اومد کنارش و دستشو پس زد و گفت: نه نه ... عيبه جلو مردم وا نکنی یه وقت.. زندایی سحر گفت: وا ...چه عیبی عزیزم؟ زهره پشت چشمی نازک کرد و عمدا طوری که اسد صداشو بشنوه گفت: داداش خوشش نمیاد سحر خانوم، از بی حجابی بدش میاد.. زندایی که سرتق تر از این حرفا بود رو به اسد گفت: آره آقای داماد؟ نه بابا، فکر نکنم اینهمه مهمون و دختردایی و دخترخاله بی حجاب دارن میرقصن، دامادمون بدش میومد که اینطوری با ذوق به مهموناش نگاه نمیکرد.. همزمان که شنل و از سرم در آورد و رو به زهره گفت: بعدشم...خدا تومن پول آرایشگاه ندادین که زیر دو متر پارچه قایمش کنین....! بعدم اینجا همه زنن،اینجا نامحرمی نیست.زهره با اخم نگاهی به اسد انداخت. اسد گفت: اشکالی نداره فقط مردا اومدن سرت کن شکیبا جان..
ادامه دارد.....
✾࿐༅
۲۷۶
۱۲:۲۰