عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#جوانه#قسمت_اول

نگاهی به نون ها انداختم...همشون طلایی و برشته شده بودن..لبخندی از سر رضایت زدم..کمرم رو صاف کردم دستی بهش زدم تا از خشکی در بیاد.جوانه...جوانه..کجایی دختر ؟خاله جان کنار تنورم ....خاله بتول نفس زنان اومد داخل ایوان ..دختر جان اینجا چیکار میکنی؟برو دم در،همه اونجان،الانه که پسر ارباب برسه‌..خاله من کار دارم،باید برم نون ها را تو پارچه بپیچم تا خشک نشدند...تا خاله اومد حرفی بزنه صدای داد حاج اکبر توی حیاط پیچید:اومد...ارباب اومد...خاله بتول سریع از کنارم رد شد تا خودش رو مثل بقیه برای استقبال ارباب به در برسونه..نگاهم به دوتا گوسفند کنار در افتاد و حاج اکبر که بدو بدو به سمتشون میرفت تا قربونیشون کنه..دیگه نمیتونسم بیشتره این نگاه کنم.. سریع سینی پر از نون را بلند کردم و به سمت مطبخ راه افتادم...پارچه تمیزی برداشتم و نون ها رو توش پیچیدم..انقدر از حیاط صدای ولوله و خنده می اومد که دیگه نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم ..یواشکی سرکی به حیاط کشیدم..اول چشمم به ماشین سیاه گوشه حیاط افتاد و بعد..صاحبش... پسر ارباب ..پسری قد بلند و چهارشونه ..صورتش از دور خیلی پیدا نبود،هر کی بود که با اومدنش آرامش را از این خونه گرفته بود...همه تو مطبخ مشغول بودن..جوانه، دست بجنبون دختر، بیا این دیس برنج را ببر تا یخ نکرده ...._چشم .... آروم به سمت مهمونخونه را افتادم..برای یه نفر آدم اندازه صد نفر غذا پختن..اضطراب داشتم..به در که رسیدم سرمو انداختم پایین و بدون اینکه به ارباب نگاه کنم زیر لب سلامی کردم.....دیس رو روی سفره گذاشتم..میخواستم از در بیام بیرون که صدای ارباب میخ کوبم کرد:برگرد ببینمت...آروم برگشتم...سرم همچنان پایین بود...با دستایی لرزون روسریمو کشیدم جلو و مرتب کردم....منو نگاه کن...به اجبار سرمو بلند کردم...من تو رو دم در ندیدم ..._من..آخه..من ...مونده بودم چی بگم که خاله بتول به موقع رسید و به جای من گفت:آقا جان..این دختر دل نازکه..نمیتونه قربونی کردن رو تماشا کنه...ارباب ابروهاشو بالا انداخت و باپوزخندی شروع به خوردن کرد، با اجازه ای گفتم و سریع از مهمون خونه زدم بیرون. **
بعد از شستن ظرفای ناهار خسته به مطبخ برگشتم..همه روی زمین نشسته بودند..ملیحه خانوم داشت
گریه میکرد..خاله بتول هم خیلی گرفته به نظر میرسید..یعنی چه خبر شده؟
ملیحه خانوم وسط گریه داد زد:آخه با این بچه تو شکم کجا برم؟
خاله بتول با لحن مهربونی گفت:ملیحه جان ..فدای تو بشم من..آرومتر ..صدات نره بیرون..دردسر میشه...
آروم پرسیدم:خاله جان چی شده؟
خاله بتول با صدای گرفته ای گفت: ارباب گفته میخواد خونه خلوت باشه و فقط سه تا کارگر لازم داره....
دوباره صدای گریه ی ملیحه تو مطبخ پیچید..
با اضطراب گفتم:یعنی چی ؟ پس ..پس ما کجا بریم؟ چیکار کنیم؟
آهی کشید و گفت: نمیدونم ...دختر جون..نمیدونم...
*
چه روزی بود امروز! صبح خونه پر از شور و هیاهو بود و الان سکوت و خاموشی.....ارباب فقط حاج اکبر،خاله بتول و من رو بیرون نکرده بود..قبلا با ارباب ده های اطراف صحبت کرده بود و بقیه را برای کارگری به اونجا فرستاده بود..اما خب بازم چند نفری بیکار و آواره شدن..... نزدیکای غروب بود که ارباب داخل حیاط شد..خاله سریع گفت:خسته نباشین..چقدر زود برگشتین آقا..ارباب در جواب فقط گفت: من شام نمیخورم.خونه آروم باشه میخوام بخوابم..از پله ها اومد بالا..منم جارو به دست ایستاده بودم.. رفتاراش برام عجیب بود..صبح چقدر سرحال بود و الان..جارو را گذاشتم کنار دیوار و رفتم پیش خاله و گفتم:خاله ارباب چقد عجیب غریبه ...هیسس..صداتو بیار پایین دختر..بشنوه چی پشت سرش گفتی ،اون میدونه و تو.. با صدای خیلی آرامی جواب دادم:خب هست دیگه..ناراحتی چهره خاله را پوشاند و گفت:این طور نبود که دختر جان..تو کجا بودی؟قبلا همه اهالی خونه آرزوشون بود که زودتر تابستون بشه تا پسر ارباب به ییلاق بیاد..وقتی می آمد به این خونه شور و زندگی میداد که هیچ کس دوست نداشت برگرده...با تعجب گفتم:راستی؟پس چی شده حالا؟فعلا که اینجا شبیه قبرستون شده،صدای مردونه پشت سرم لرزه به تنم انداخت:قبرستون؟رنگ از روی من و خاله پرید..یعنی تمام حرفام را شنیده؟داد زد:آره ...آره..وقتی که من مردم باید هم اینجا قبرستون باشه..از خونه منو برو بیرون..اصلا تو کی هستی؟خاله بتول با پریشونی جواب داد:کجا بره آقا جان؟قربان شما بشم من..جایی را نداره..با همان صدای بلندش جواب داد:بفرستش هر جا که ازش اومده،من هیچ حرکتی نمیکردم و بهت زده به خاله که پشت سر ارباب میدوید و با التماساصرار میکرد که منو ببخشه نگاه میکردم..اشکای خاله روی صورتش ریختن و با صدای لرزونی گفت:این دختر جایی را نداره بره..✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
undefined۴

۴۱۲

۱۰:۵۵