عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#همدم#قسمت_اول
پدرم با ترس گفت همین که برگشت برام پیغام فرستاد،گفت شنیدم پسرت و داماد کردی برگشتم تا آخرین پیشگویی پدرم و انجام بدم.با ترس و لرز گفتم اونکه نمیتونه بلایی سر خدایار بیاره؟نه؟اون دستش به خدایار نمیرسه مگه نه؟پدرم باچشمای خیس گفت از روزی که اومد تو‌ روستا چو انداخت قراره یه پسر علیل بدنیا بیاد که با خودش بدشگونی میاره،هرکس جلوی بدشگونی اونو بگیره بهش دوازده خمره طلا میدم.گفتم پس برای همین منو مسئول خدایار کردین؟پدرم گفت جون این بچه تا هفت سالگی توخطره،هردوستی ممکنه دشمن باشه،دوازده خمره طلا زیادی وسوسه برانگیزه.گفتم رحیم و مژگان اینارو میدونن؟پدرم گفت گذشته رو نه،ولی اینکه قدیر نامی وعده بدنیا اومدن پسر علیلی رو داده و براش دوازده خمره طلا وعده داده رو میدونن گفتم پس چرا مژگان بجای اینکه بیشتر مراقب بچه اش باشه ازش فراریه؟پدرم گفت برای اینکه نمیخواد بهش وابسته بشه و موقع از دست دادنش عذاب بکشه.با عصبانیت بلند شدم و گفتم واقعا که، به اینم میشه گفت مادر.یهو صدای گریه خدایار پیچید تو عمارت.با عجله خودمو رسوندم بهش،تو بغل مه لقا بود.با ترس پرسیدم چیشده؟مه لقا که پریشونی مو دید گفت هیچی بخدا فقط انگار شمارو میخوادزود خدایار و بغل کردم صورتش و چسبوندم به صورتم و آروم زیر گوشش گفتم من اینجام عزیزم نترس،من کنارتم.پدرمم پشت سرم و اومد و وقتی دید خدایار تو بغل من آروم شداومدنزدیکتر و گفت ازت ممنونم دخترم.لبخندی بهش زدم و اون بوسه ای روی سرم نشوند من چقدر خودخواه بودم که تو همچین شرایطی فقط به فکرخودم و آینده ام بودم.خدایار خیلی زود خوابش برد دیگه حتی دلم نمیومد بزارمش زمین.همونجوری نشستم گوشه اتاق و تا می تونستم بوش کردم.بی اختیار بغض کردم،دلم داشت آتیش میگرفت.همش تصویر آتیشی میومد جلوی چشمام که داشت خدایار و می بلعید.دیگه حتی جرئت نمیکردم یه لحظه هم تنهاش بزارم.یه ساعت بعد مه لقا با سینی غذا اومد و گفت پدرم از بقیه کارا معافش کرده تا فقط به منو خدایار برسه.اون شب از ترس تا خود صبح نوبتی کشیک دادیم.تمام مدتی که خوابیدم فقط کابوس دیدم.خواب دیدم عمارت آتیش گرفته بود،من و با طناب به درخت توت بسته بودن،صدای گریه خدایار و از داخل عمارت میشنیدم ولی کاری از دستم برنمیومد.هیچکس اون اطراف نبود،کل عمارت با آتیش پوشیده شده بود.از بس خدایار و صدا زدم گلوم داشت میسوخت.در و دیوار عمارت داشت فرو میریخت که یهو صدای گریه خدایار قطع شدداشتم دیوونه میشدم،فکر کردم دیگه کار از کار گذشته که یهو یه زن با چادر سفید از در اصلی عمارت اومد بیرونچادرش که کنار رفت دیدم خدایار توبغلشه،اونقدر حواسم پیِ خدایار بود که اصلا دقت نکردم زنه کیه،تنها چیزی که اون لحظه برام مهم بود لبخند روی لبای خدایار بود.صدای قهقهه اش گوشم و قلقلک میدادداشتم از صدای خنده اش لذت می بردم که صدای اذان پیچید لابه لای صدای خنده خدایار.با دست نوازش مه لقا از خواب بیدار شدم،صدای خنده خدایار قطع شده بود ولی هنوز صدای اذان تو گوشم بود.مه لقا گفت پاشوهمدم،پاشو نمازتو بخون دخترم.به محض اینکه بیدار شدم نگاهی به خدایار انداختم.آروم بود درست مثل فرشته ها ضربان قلبم هنوز بخاطر کابوسی که دیده بودم تند میزد.بزور از جام بلند شدم و رفتم وضو گرفتم این روزا تنها جایی که آروم میشدم سر سجاده بود.دلم خیلی هوای امامزاده رو کرده بود،تصمیم گرفتم چند روز که بگذره و اوضاع بهتر بشه یه سری به امامزاده بزنم و به دلم‌ یه صفایی بدم.بعداز نماز دیگه خوابم نبرد،مه لقا رو فرستادم با خیال راحت چند ساعتی استراحت کنه.فکر و خیال نمیذاشت لحظه ای آروم بگیرم.به مردی فکر میکردم که قصد جون خدایار و داشت یه لحظه فکر میکردم شاید اگه پیداش کنم و برم باهاش حرف بزنم یا التماسش کنم دست از سرمون برداره ولی خیلی زود پشیمون میشدم و میگفتم مگه همچین آدمی رحم و مروت حالیش میشه.گاهی هم خودمو امیدوار میکردم که شاید بخاطر دوستی دیرینه اش با پدرم از خر شیطون بیادپایین و قضیه ختم به خیر بشه.چند روزی تو خوف و خطر گذشت ولی اتفاق خاصی نیفتاد،البته تمام مدت من و مه لقا حتی پدرم مواظب خدایار بودیم و لحظه ای تنهاش نمیذاشتیم.پدرم با رفتنم به امامزاده مخالفتی نداشت،ولی من دلم میخواست خدایارم با خودم ببرم و تو امامزاده برای سلامتی و حفظش از بلاها براش دعا کنم، ولی پدرم خیلی موافق نبود،دوست نداشت خدایار و از عمارت بیرون ببریم.
#نوستالژی
•┈┈•❀undefinedundefinedundefinedundefinedundefined❀•┈┈•
undefined۲

۳.۹K

۷:۱۷