عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
:#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#سرخور#قسمت_اول

من رقیه هستم دختر دهه ی شصتی و یکی یه دونه یکی از روستاهای کشورمون…….مامان و بابا هر دو از خانواده های آبرومند و سرشناسی بودند…..خدا منو بعد از چندین بچه ی مرده و سقط شده به مامان داد……شدم نور چشمی همه ….از مامان و بابا گرفته تا خانواده ی مامان و خانواده ی بابا…..بقدری عزیز بودم که اصلا پام به زمین نمیرسید و مدام از بغلی به بغل دیگه انتقال پیدا میکردم…..پدر و مادر و عمو و عمه و خاله و دایی و همه و همه واقعا عاشقانه بهم محبت میکردند…..بگذریم….هر چی از خوشی و شادی دوران بچگی بگم کم گفتم……گذشت و به سن بلوغ رسیدم…….توی روستای ما رسم بر این بود که دخترا زود ازدواج کنند…….تقریبا تمام دخترای دور و برم توی همون سن کم بین ۱۲-۱۵سال ازدواج کردند بجز من…….من مونده بودم ور دل مامان…..حالا چرا؟؟؟؟از نظر چهره توی روستا زبانزده بودم و خوشگل……بقدری حیرت انگیز بودم که حتی برای مثال همه به من سیندرلا میگفتند ولی انگار به قول مامان بختم باز نشده بود…..بابا کشاورز بود و با توجه به اینکه فقط سه نفر بودیم از مال دنیا بی نیاز شده بودیم……..همه ی دخترای اون دوران باید میرفتند سر زمین کمک پدر و مادرشون بجز من…..بابا و مامان اصلا اجازه نمیدادند، من دست به سیاه و سفید بزنم بخاطر همین نسبت به دخترای دیگه تمیزتر و دست و روی لطیف تری داشتم……………..::با این تعریفهایی که کردم قطعا با خودتون میگید چرا خواستگار نداشتم؟؟؟؟؟شاید باورتون نشه ولی من از وقتی خودمو شناختم و یادم میاد خواستگار داشتم..،،،همیشه بهترین خواستگارای روستای خودمون یا روستاهای اطراف اول سراغ من میومدند….ولی فقط در حد خواستگار میموند….یعنی یا داماد میرفت و پشت سرشو نگاه هم نمیکرد یا یکی از فامیلهاشون میمردند یا چله میفتاد و یا ….یا…یا….اصلا چیزی مشخص نبود و من سراز این خواستگارها در نمیاوردم…….درسته که دوران کودکی خیلی خوبی داشتم اما اینکه خوشگلترین دختر باشی و بهت بگند ترشیده همه ی اون خوشگلی رو میشوره و میبره…..خودم که هیچ ناراحت بودم،،… از ناراحتی مامان ناراحت تر میشدم…..رسیدم به ۱۷سالگی……هنوز همچنان خواستگار داشتم اما نیومده غیبشون میزد…..یه روز یکی از همسایه ها از مامان اجازه گرفت و قرار شد یه خواستگاری برام بفرسته….. منو مامان دو روز در تکاپو بودیم تا به نحو احسن توی این مراسم معرفه ظاهر بشیم……….روز موعود رسید…..همه چی اماده بود و مامان تندتند میوه هارو شست و در حالیکه مرتب توی ظرف میچید رو به من گفت:رقیه !!مامان جان!!!!!!!!!!…با ذوق برگشتم سمتش و گفتم:بله مامان!!!مامان اول یه کم قربون صدقه ام رفت و بعدش ادامه داد:میگم اون روسری سفیدتو سر کن………….گفتم:کدوم!!؟؟من چند تا سفید دارم…..مامان گفت:همونی که حاج خانم از مکه اورده……….توی اینه به خودم که روسری ابی آسمونی سرم بود نگاه کردم و گفتم:مگه این که سر کردم زشته مامان؟؟؟؟؟؟مامان اومد کنارم و پشت سرمو بوسید….اون لحظه هر دو توی اینه بهم نگاه کردیم و مامان گفت:اتفاقا این که سرته خیلی هم قشنگه،،ولی اون تبرکه خداست…..انشالله امشب دیگه همه چی قسمت بشه…..نمیدونم چرا ته دلم دلشوره داشتم ….انگار که باز هم قرار بود مشکلی پیش بیاد…….روسری که مامان بزرگ برام تبرک اورده بود رو سر کردم……به مامان بزرگ حاج خانم میگفتیم (مامان بابا) چون مکه رفته بود…..روسری سفیدمو سرکرد و رفت جلوی اینه تا خودمو ببینم ….داشتم روسری رو روی سرم مرتب میکردم که دیدم یه سیاهی از پشت سرم به سرعت رد شد……وای….ترسیدم و دستمو گذاشتم روی قلبم…….تپش قلبم واقعا روی هزار بود جوری که پیش خودم فکر میکردم الانه که قلبم از دهنم بزنه بیرون……چند ثانیه ایی به همون حالت موندم…..جرأت نداشتم که برگردم و پشت سرمو نگاه کنم…..بالاخره با ترس و لرز برگشتم اما کسی نبود……اروم رفتم سمت پنجره و از پشت پرده حیاط رو هم نگاه کردم ولی کسی نبود…..آب دهنمو قورت دادم و تا برگشتم……


ادامه دارد…..

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۱۹۵

۱۷:۲۹