#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی #آی_سودا#قسمت_اول
محال بود موقع سواری ایلخان بهم برسه ، اون هر کاری می کرد از من عقب می موند . تازه وقتی به من می رسید با غرور مردونه ای که داشت می گفت : بهت ارفاق کردم و من بلند و سرمستانه می خندیدم و بازم به تاخت ازش دور می شدم .حس لذّت بخشی داشت وقتی اونو دنبال خودم می کشوندم.بهار بود و آفتابی ملایم و دلچسب که درخشش نورش روی دشت سر سبزبا گلهای بنفش و صورتی آسمون آبی و کوههایی که هنوز پر از برف بود هم منو و هم بابر اسبم رو به وجد آورده بود، طوری که کیلومتر ها تاختم ، و تاختم ، تا حدی که از کناردستاری که به سرم بسته بودم عرق پایین میومد ..مدام به عقب نگاه می کردم، ایلخان با فاصله دنبالم میومد، گاهی بهم نزدیک می شد و گاهی فاصله می گرفت .کنار آبشارِکم ارتفاعی نگه داشتم و پیاده شدم تا آبی به سر وصورتم بزنم ایلخان هم از راه رسید و همین طور که روی اسب نشسته بود و دهنه رو می کشید گفت : نفسم بند اومد تو آخر این اسب رو می کشی .دستارم رو از سرم کشیدم و گفتم : تو رو می کشم یا اسب رو ؟پیاده شد و هر دو اسب رو به درخت بست و اومد به طرف من که داشتم به صورتم آب می زدم ،دوگفت : مگه من زنده ام؟ از روزی که عاشقت شدم ، تو روزی صد بار منو می کشی ، وگرنه ایلخان کجا و دنبال زنی سرکش و نافرمون توی دشت و تاخت زدن کجا ؟بی پروا به صورتش نگاه کردم وگفتم : برای منم سئواله ! جواب بده ایلخان دنبال من به چه کاری میای ، که منت می زاری ؟گفت : دلم رو بردی میام دنبال دلم ، اگر توام دلت رو می دادی به من شاید بی حساب می شدیم ،گفتم :ای سودا کسی نیست که دل به هر کس بده ، پشت گردنم رو گرفت و سرمو خم کرد توی آب و گفت : ببین داری دروغ میگی تو منو می خوای می دونم وگرنه ای سودا کسی نبود که رضایت به وصلت با هرکس بده . سرمو کشیدم و بلند شدم و گفتم : دیگه این کارو با من نکن .اونم بلند شد و گفت : آخه تو چرا مثل دخترای دیگه شیر نمی دوشی وگلیم نمی بافی ؟ حیا نداری؟گفتم : هوووی ، مراقب حرفت زدنت باش ؛ ایلخان تو داری با دختر ایل بیگی وصلت می کنی ، یک سردار قشقایی، دست کمم بگیری دست کمت می گیرم.شیرینی خوردی، من اینم. زن با حیا می خوای برو از ایل خودت بگیراومد جلوتر و شلاق اسب رو گذاشت روی شونه هام و گفت : پس چطوری این چشمهای سبز براق تو رو فراموش کنم ، مثل خنجر توی قلب آدم فرو میره ، تو آخر منو می کشی دختردر حالی که قلبم براش میتپید با پشت دست زدم به شلاق و دستار رو پیچیدم دور سرم و اسب رو باز کردم و پریدم روی زین و فریاد زدم: پیداست ای سودا برای تو زیاده ، هی، برو، برو حیوون ..و اونقدر با سرعت تاختم که به گرد پای اسبم نرسید .راه ما از یک جایی جدا می شد ، از دور فریاد زد لعنتی ، نگاهی به عقب انداختم و فریاد زدم: بابر تند تر ، تند تر ،از بی راهه و سینه کش کوه رفتم بالا راه ما از همین جا جدا میشد..ایلخان هم مثل ما از طائفه ی دره شوری ها بود ، قوم و خویش بودیم با هم ، پسر ، پسر عموی پدرم که ایل بیگی و سردار قشقایی بود..ما بالای تپه چادر داشتیم و از تیره ی قره خانلو بالا کوهی محسوب می شدیم و ده کیلومتر اون طرف تر ، پایین اون کوه ایلِ ایلخان چادر داشتن و تیره ی قره جلو ، و بهشون پایین کوهی می گفتن .با اینکه رقابت ها و اختلافاتی بین تیره های مختلف بود اما به لحاظ اینکه ما هم تیره بودیم و فامیلی نزدیک داشتیم ، همه ی جشن ها و عزاداری ها با هم بودیم وداد و ستد زیادی می کردیم و از همه مهم تر ازدواج کردن دخترا و پسرای بین دو ایل زیاد اتفاق میفتاد و حتی موقع ییلاق و قشلاق همه با هم حرکت می کردیم ..مردان دو ایل که بزرگشون پدر بزرگ من جانی آقا قشقایی که یکی از صاحب منصبان عباس میرزا بود و می گفتن که شاه به خاطر ترس از قیام و شورش قشقایی ها این منصب رو بهش داده بود ، حتی بعداز فوتش مورد احترام و علاقه ی طائفه ی دره شوری ها بود..ایلخان جوونی بود بیست و یک ساله قدبلند و رشید و قوی با چشمانی درشت و سیاه و موهای پر پشت به همون رنگ و من از وقتی دست چپ و راستم رو شناختم اسیر نگاه های عاشقانه اون شدم و خیلی وقت بود که می دونستم دخترای هر دو ایل چشمشون به دنبال اونه ،دروغ نمیگم منم بیکار نموندم و سر راهش سبز می شدم و با کرشمه های زنانه اون دنبال خودم می کشوندم .ولی هرگز غرور قشقایی من اجازه نمی داد که محبتی رو که از اون در دل دارم فاش کنم و هر بار می خواست بهم نزدیک بشه می رنجونمش و متلک بارونش می کردم ..موقع کار زن و مرد قشقایی فرقی با هم نداشتن ،همه باید کار می کردن گوسفند و بز زیاد بود، و شمارش نداشت ،
ادامه دارد....
✾࿐༅

༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅

༅࿐✾
#برشی_از_یک_زندگی #آی_سودا#قسمت_اول
محال بود موقع سواری ایلخان بهم برسه ، اون هر کاری می کرد از من عقب می موند . تازه وقتی به من می رسید با غرور مردونه ای که داشت می گفت : بهت ارفاق کردم و من بلند و سرمستانه می خندیدم و بازم به تاخت ازش دور می شدم .حس لذّت بخشی داشت وقتی اونو دنبال خودم می کشوندم.بهار بود و آفتابی ملایم و دلچسب که درخشش نورش روی دشت سر سبزبا گلهای بنفش و صورتی آسمون آبی و کوههایی که هنوز پر از برف بود هم منو و هم بابر اسبم رو به وجد آورده بود، طوری که کیلومتر ها تاختم ، و تاختم ، تا حدی که از کناردستاری که به سرم بسته بودم عرق پایین میومد ..مدام به عقب نگاه می کردم، ایلخان با فاصله دنبالم میومد، گاهی بهم نزدیک می شد و گاهی فاصله می گرفت .کنار آبشارِکم ارتفاعی نگه داشتم و پیاده شدم تا آبی به سر وصورتم بزنم ایلخان هم از راه رسید و همین طور که روی اسب نشسته بود و دهنه رو می کشید گفت : نفسم بند اومد تو آخر این اسب رو می کشی .دستارم رو از سرم کشیدم و گفتم : تو رو می کشم یا اسب رو ؟پیاده شد و هر دو اسب رو به درخت بست و اومد به طرف من که داشتم به صورتم آب می زدم ،دوگفت : مگه من زنده ام؟ از روزی که عاشقت شدم ، تو روزی صد بار منو می کشی ، وگرنه ایلخان کجا و دنبال زنی سرکش و نافرمون توی دشت و تاخت زدن کجا ؟بی پروا به صورتش نگاه کردم وگفتم : برای منم سئواله ! جواب بده ایلخان دنبال من به چه کاری میای ، که منت می زاری ؟گفت : دلم رو بردی میام دنبال دلم ، اگر توام دلت رو می دادی به من شاید بی حساب می شدیم ،گفتم :ای سودا کسی نیست که دل به هر کس بده ، پشت گردنم رو گرفت و سرمو خم کرد توی آب و گفت : ببین داری دروغ میگی تو منو می خوای می دونم وگرنه ای سودا کسی نبود که رضایت به وصلت با هرکس بده . سرمو کشیدم و بلند شدم و گفتم : دیگه این کارو با من نکن .اونم بلند شد و گفت : آخه تو چرا مثل دخترای دیگه شیر نمی دوشی وگلیم نمی بافی ؟ حیا نداری؟گفتم : هوووی ، مراقب حرفت زدنت باش ؛ ایلخان تو داری با دختر ایل بیگی وصلت می کنی ، یک سردار قشقایی، دست کمم بگیری دست کمت می گیرم.شیرینی خوردی، من اینم. زن با حیا می خوای برو از ایل خودت بگیراومد جلوتر و شلاق اسب رو گذاشت روی شونه هام و گفت : پس چطوری این چشمهای سبز براق تو رو فراموش کنم ، مثل خنجر توی قلب آدم فرو میره ، تو آخر منو می کشی دختردر حالی که قلبم براش میتپید با پشت دست زدم به شلاق و دستار رو پیچیدم دور سرم و اسب رو باز کردم و پریدم روی زین و فریاد زدم: پیداست ای سودا برای تو زیاده ، هی، برو، برو حیوون ..و اونقدر با سرعت تاختم که به گرد پای اسبم نرسید .راه ما از یک جایی جدا می شد ، از دور فریاد زد لعنتی ، نگاهی به عقب انداختم و فریاد زدم: بابر تند تر ، تند تر ،از بی راهه و سینه کش کوه رفتم بالا راه ما از همین جا جدا میشد..ایلخان هم مثل ما از طائفه ی دره شوری ها بود ، قوم و خویش بودیم با هم ، پسر ، پسر عموی پدرم که ایل بیگی و سردار قشقایی بود..ما بالای تپه چادر داشتیم و از تیره ی قره خانلو بالا کوهی محسوب می شدیم و ده کیلومتر اون طرف تر ، پایین اون کوه ایلِ ایلخان چادر داشتن و تیره ی قره جلو ، و بهشون پایین کوهی می گفتن .با اینکه رقابت ها و اختلافاتی بین تیره های مختلف بود اما به لحاظ اینکه ما هم تیره بودیم و فامیلی نزدیک داشتیم ، همه ی جشن ها و عزاداری ها با هم بودیم وداد و ستد زیادی می کردیم و از همه مهم تر ازدواج کردن دخترا و پسرای بین دو ایل زیاد اتفاق میفتاد و حتی موقع ییلاق و قشلاق همه با هم حرکت می کردیم ..مردان دو ایل که بزرگشون پدر بزرگ من جانی آقا قشقایی که یکی از صاحب منصبان عباس میرزا بود و می گفتن که شاه به خاطر ترس از قیام و شورش قشقایی ها این منصب رو بهش داده بود ، حتی بعداز فوتش مورد احترام و علاقه ی طائفه ی دره شوری ها بود..ایلخان جوونی بود بیست و یک ساله قدبلند و رشید و قوی با چشمانی درشت و سیاه و موهای پر پشت به همون رنگ و من از وقتی دست چپ و راستم رو شناختم اسیر نگاه های عاشقانه اون شدم و خیلی وقت بود که می دونستم دخترای هر دو ایل چشمشون به دنبال اونه ،دروغ نمیگم منم بیکار نموندم و سر راهش سبز می شدم و با کرشمه های زنانه اون دنبال خودم می کشوندم .ولی هرگز غرور قشقایی من اجازه نمی داد که محبتی رو که از اون در دل دارم فاش کنم و هر بار می خواست بهم نزدیک بشه می رنجونمش و متلک بارونش می کردم ..موقع کار زن و مرد قشقایی فرقی با هم نداشتن ،همه باید کار می کردن گوسفند و بز زیاد بود، و شمارش نداشت ،
ادامه دارد....
✾࿐༅
۴۹۳
۱۲:۳۰