عکس پروفایل داستانکده سُهاد

داستانکده سُها

۶.۶ هزار عضو
عکس پروفایل داستانکده سُهاد
۶.۶ هزار عضو

داستانکده سُها

به طور خلاصه، خواندن داستان باعث: - افزایش تخیل و خلاقیت - تقویت همدلی و درک احساسات دیگران - گسترش واژگان و بهبود زبان - افزایش تمرکز و حافظه - آرامش ذهن و کاهش استرس - یادگیری تجربه‌های زندگی بدون خطر واقعی



IDundefined ble.ir/join/ABQF7nYyhk
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#گزل#قسمت_اول


بهار سال هشتاد که تموم شد،من یه دختر ۱۸ ساله بودم.از هشت سالگی یه علامت سوال بزرگ تو سرم می چرخید که هیچ وقت جوابی براش نداشتم. اخرین شبی که پدر و مادرم دعوای سختی باهم کردن صبح که بیدار شدم هیچ وقت مادرم روکه آبا صداش می زدم،ندیدم.خوب یادم می یاد چطور اون روز تمام اتاق های خونه رو زیر رو کردم.حتی زیر زمین و پشت و بوم،همه جا رو دنبال آبا گشتم.یه عروسک پارچه ای داشتم که آبا خودش برام دوخته بود.وقتی پنج تا صبح بیدار شدم و آبا هنوز نیامده بود ،عروسک رو به خودم چسبوندم و حسابی گریه کردم.هر روز صبح به امید دیدن آبا بیدار می شدم، ولی دیگه برنگشت.ما تو یکی از روستاهای نزدیک زنجان زندگی می کردیم .پدرم یه لبنیاتی داشت که یک سال بعد از رفتن آبا ازدواج کرد و حالا یه خواهر و یه برادر هم دارم.تو روستا همه با یه دید دیگه نگاهم میکردند.همیشه گوشه و کنار می شنیدم که مامانم خودش رو کشته یا اینکه بعضی ها می گفتند با یه مرده غریبه فرار کرده رفته.هنوز هم بعد ده سال نتونسم به نبود آبا عادت کنم و هر وقت دلم براش تنگ می شه اون عروسک پارچه ای رو به خودم می چسبونم.مامان بابام که ننه هاجر صداش می زدم، از اول با ما زندگی می کرد. یه شب که خواب بابا حیدر رو دید و فکرکرد اجلش رسیده،اول صبح رفت قبرستان قدیمی که محمد گور کن کنار قبر باباحیدر براش قبر بکنه. یادمه از لای گره روسریش کلی اسکناس به محمد گورکن داد.من اون اطراف برا خودم بازی می کردم که یهو دیدم شلوغ شد و همه اونجا جمع شدند.از لای جمعیت که رفتم تو دیدم یه چیزی شبیه استخوان دست یه زن از لایه یه چادر گلدار بیرون زده. از حرف های بقیه شنیدم که کنار قبر پدر بزرگ یه نشانی گذاشتند و اون رو خاک کردند.خوب یادمه چطور از وحشت چشم هام گرد شده و زبونم بند اومده بود.چون من اون چادر رو خوب می شناختم.چادر آبا بود که همیشه رو یه میخ به دیوار آویزان بود. و اون آستین پاره و خونی که از استخوان دست آویزون بود،همان تکه لباس آبا بود.بعد ننه هاجر دستش رو گذاشت رو چشم هام تا چیزی نبینم. وقتی الفت خانم کشون کشون من رو با خودش از اونجا دور کرد،من از دور چند تا ماشین پلیس رو دیدم که از راه خاکی اون سمتی می آمدند.بعد از اون همه جای روستا صحبت اون استخوان ها بود.یه دست قطع شده که لای چادر نماز زنی بود که یک سال پیش غیبش زده بود و تیکه آستین خونی که به استخوان آویزان بود. دوست داشتم دیگه چیزی نشنوم ،ولی مگه می شد. همه جا صحبت اون اتفاق بود. تو خونه،تو روضه های که ننه هاجر من رو با خودش می برد.همه با دیدنم پچ پچ می کردند.بعضی ها برام دلسوزی می کردند و بعضی زنها از من رو بر می گردوندند. دیگه دوست نداشتم جای شلوغ برم.دوست داشتم تو حیاط پشتی خونه با خودم بازی کنم و حتی مدرسه هم دیگه دوست نداشتم برم.از یزدان پسر همسایه شنیده بودم که اون استخوان رو دادند برای آزمایش دی ان ای تا معلوم بشه برا آبا بوده یا نه. من که از این چیزها سر در نمی آوردم ،فقط خدا خدا می کردم آبا نمرده باشه و دوباره برگرده پیشم. یه شب رو ایوان کنار بابا خوابیده بودم.همش تو خواب ناله می کرد و حرفهای نامفهوم می زد. بعد از خواب پرید و سرش رو تو دستش گرفت و زیر لب ناله میکرد. شاید نمی دونست من بیدارم و نگاهش می کنم.دلم برای بابا می سوخت، حتما خیلی غصه آبا رو می خورد که چرا اینقدر باهاش دعوا کرده.شاید اون هم مثل من دوست داشت آبا برگرده.چند روز بعد یزدان بهم خبر داد که اون استخوان برا دست آبا نبوده.این رو تو آزمایشگاه فهمیده بودند. من از خوشحالی بال در آوردم،ولی انگار بابا زیاد خوشحال نشد.وقتی یه روز دم ظهر دو تا مامور آمدند دنبالش و با اونها رفت تو نگاهش خوندم که خوشحال نیست.اون روز وقتی بابام از اداره پلیس برگشت یه کلام هم حرف نزد.من همش دور و برش می پلیکیدم و با یه کنجکاوی کودکانه دوست داشتم از همه چیز با خبر بشم.طلعت، زن دوم بابا، آتش گردون رو تو هوا می چرخاند تا قلیون بابا رو آماده کنه.من چشمم به جرقه های آتش بود که تو هوا می پاشید و گوشم به حرفهای طلعت که یه ریز حرف می زد."آقا من که به شما گفتم دیگه بیشتر از این اینجا موندن عاقبت نداره..تا همین الان روستا کلی پشت سرتان حرف بود ،حالا که این اتفاق افتاد مگه می شه دهن این جماعت بسته بشه.یکی با شما دشمنی داره آقا. کاش راضی می شدید بریم زنجان بمونیم. دیگه اونجا کسی ما رو نمی شناسه.الان یه هفته است هر روز یه پای شما تو اداره آگاهی بوده.اصلا اینهمه سوال و جواب برا چیه؟؟بابام به یه نقطه زل زده بود و حرفی نمی زد.طلعت زغال سرخ رو روی قلیان گذاشت و با انبر رو لبه پله کوبید"خدا می دونه این زن کجاست.الان بیشتر از یه ساله که رفته سراغ این دختر رو هم نگرفته"بابام دستش رو گذاشت جلو دهنش و آروم گفت:" هیس."



ادامه دارد.....


✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ @dastansaraaa✾࿐༅undefinedundefinedundefined
undefined۱

۲۶۸

۱۷:۵۳